درآغاز کسی نمی دانست ازچه رو دکترآدریان، چشم پزشک وجراح عالی رتبه ی مرکز چشم پزشکی بیمارستان لوزان درسوئیس، دارنده ی چندین تخصص ازعالیترین دانشگاهها و بنیادهای پژوهشی، ریاست بخش پاتولوژیهای بینائی دانشکده ی پزشکی لوزان، ناگهان به هنر نقاشی روی آورد؟
امروز در روزنامه ی رسمی ولایت ما شرح محاکمه ای را خواندم که به نظرم جالب آمد. و فکر کردم با شما دوستان نیز روایت این محاکمه را درمیان بگذارم. گزارشگر، آنچه در دادگاه گذشته بود را در گزارش خود، با ذکر جزئیات و حالات و گفتگوها و رد و بدل ها… آورده بود و هر کسی با خواندن این گزارش، می توانست خود را در میان دادگاه مجسم کند.
هفتمین جلسه ای بود که نزد روان شناس می رفت. حالت های هیستریک، بی تابی و اضطراب دائم، بی خوابی وگاهی بهت زدگی های طولانی… کارش را به نوعی روان پریشی ودست آخر مراجعه به دکتر روان شناس کشانیده بود.
هر چهارشنبه می دیدمش، روز هفتگی بازار روز، می گذشت، آرام، با سبدی خالی و وقتی بازمیگشت، چند عدد سیب، چند شاخه سبزی تازه، احتمالا فقره ای نان و شک دارم، اما قطعه ای پنیر… و حتما روزنامه و نه بیشتر در سبد داشت.
فرزانه، روبروی من روی صندلی تختخوابی نرم و راحت کنار استخر بزرگ خانه ی مجللش با فواره های رنگارنگ، در باغی از گیاهان شگفت انگیز ماوراء بحاری و نخل های کالیفرنیائی و گل هایی که فراگیری نوع و نامشان یک فرهنگ گیاه شناسی ده جلدی را می طلبد، نشسته بود و کوکتلی از آب میوه های خوش گوار را گاهی جرعه جرعه سر می کشید و هر از چندی با فرمان دِه خودکار رنگ نور افکن فواره های استخر را عوض می کرد.
پول خرده های ته جیبم را با انگشتانم می فشارم. در بخشیدنشان به آکاردئون نوازی که دارد با ضرب آهنگ حرکت مترو، تلو تلو میخورد و تانگو کمپارسیتائی که سخت به گوشم آشناست را می نوازد، تردید دارم. اضطراب توانگیری وجودم را گرفته.