هفتمین جلسه ای بود که نزد روان شناس می رفت. حالت های هیستریک، بی تابی و اضطراب دائم، بی خوابی وگاهی بهت زدگی های طولانی… کارش را به نوعی روان پریشی ودست آخر مراجعه به دکتر روان شناس کشانیده بود.
دکتر روانشانس که بانوئی بود مجرٌب و دارای چندین تخصص در روانکاوی بالینی و روان پزشکی، و از قضا تازه بدان شهرآمده بود، طی جلسات گذشته، حدس زده بود که بیمارش از چیزی سخت گریزان است و درعین حال در حد جنون بدان وابسته است. و همین کشش وگریز او را دچار بی تابی ساخته بود. و هدف او از روان کاوی دست یافتن بدان پدیده بود.
بیمار طفره می رفت. دمی از کودکی می گفت و دمی از نوجوانی، لحظه هائی از زندگی حالیه ی خویش، یادهای بسیار پیش پا افتاده و روزمرگی های نه چندان مهم . حتی گاه منکر ناهنجاری های رفتاری خود می شد و می گفت از اصل دروغ گفته و تنها نیاز به حرف زدن او را به نزد روانکاو کشانیده است. اعتراف می کرد که در پی گوشی صبور و شنوا بوده وهمین. ولی طبیب زیرک دریافته بود که او زنی فوق العاده با هوش است و همه چیز را می گوید برای آنکه آن «یک چیز» را نگوید. می دانست که اگر جرأت این را بیابد که از آن «یک چیز»سخن بگوید، به آن آرامش و سبکی که مطلوب اوست دست خواهد یافت. اما آن پدیده ای که روح بیمارش را دراسارت خود گرفته بود چه بود؟ آیا او خاطره ی جنسی تلخی داشت؟ آیا ناکامی داشت؟ آیا پارانویا و مردم گریز بود؟ آیا هراس از دیگری داشت؟ آیا دوران کودکی نابسامان، پدر سخت گیر یا مادر غافلی داشته است؟ احساس عدم اطمینان به خویشتن، شوک های روانی؟؟؟؟؟ چه چیزی او را تا این حد می آزرد؟…
تا حالا پی برده بود که زنی ازدواج کرده است، با دو فرزند و زندگی نه چندان دشوار و رابطه ای منطقی و متعادل با همسر و فرزندان. زن ظاهرا همه ی نشانه های یک زندگی معقول را داشت. چهره اش نشان می داد که در جوانی از زیبائی بسی بهره مند بوده و هر چند حال سایه هائی از گذر زمان را در این گوشه و آن گوشه ی چهره داشت، اما هنوز به طرز مرموز و گیرائی زیبا بود. چهره ای مهتابی داشت و گیسوانی بلوطی که همیشه پشت سرش جمع می کرد. چشمانی در حد ناباور عسلی. عسلی که به تلخی نشسته بود. شاید در اثر آن رنج لذت بخش ناگفته. هرچه بود درظاهر، آرامش رازآلودی داشت. همیشه سر ساعت، و آراسته، با کت ودامنی خاکستری، یک رشته مروارید برگردن، کیف وکفش و دستکش های چرمی، به ملاقات با روانکاو می آمد. گاهی نشسته و گاهی لمیده بر دیوان، به پرسش ها با هوشیاری پاسخ می داد. به گونه ای که روانکاو فکر می کرد نکند به راستی تمام آن حکایت ها و شکایت هایش در مورد هیستریک بودن، عصبی بودن، بی خوابی مزمن وغیره… حقیقت نداشته اند. شاید اعترافش بارقه ای از حقیقت داشته باشد که تنها گوشی با نیوش می جسته؛ ولی آخر زنی با این فراست و هوش که خود پاسخ همه چیز را دارد، چه نیازی به از خویشتن گوئی و از آن مهمتر به روان کاوی و روان درمانی دارد؟
جلسه ی هفتم هم به گفتگوهای معمولی گذشت. وقتی هنگام خداحافظی دستش را برای فشردن دست بانوی روانکاو پیش آورد، از لرزش شدید انگشتانش و پرده اشکی که روی عسل چشمانش نشسته بود، حس کرد که او باز دارد با آن بار سنگین به خانه باز می گردد.
روانکاو، احساس ناتوانی می کرد. از کارآئی خود به شک افتاده بود. چرا تاکنون نتوانسته بود حتی کوچکترین رمزی از آن سوی ضمیر ناخودآگاه او را بیابد. چرا قادر نبود زبان او را باز کند. هرچند او هیچ نمی گفت، ولی حس ششمی حتی فراتر ازآگاهی پزشکی، به او می گفت که او سخت رنج می برد. چیزی یا پدیده ای در او می جوشد و به اعصابش چنگ می زند. ولی درعین حال از بازگو کردنش دریغ دارد. این فرضیه کم کم داشت شکل می گرفت که نابازگوئی او به این دلیل می تواند باشد که نیاز بیشتری برای جلب اطمینان دارد. شاید هم اوست که دارد با این نشست ها روی ذهن روانکاو کار می کند و می خواهد قدرت او را در گرفتن یک راز بسنجد. چند بار او را غافلگیر کرده بود. وقتی سخن از چرائی تنهائی او رفته بود، با شگردی زیرکانه از زیر زبان بانوی روانکاو کشیده بود که :
» برای آن است که هنوز عشق را نیافته است. هنوز نهایت هستی را درنیافته تا بتواند با دیگری تقسیمش کند…»
و روانکاو از این که نزد بیمارش چنین اعترافی کرده و راز خویش را برملا نموده بود، ناگهان به خود آمده، از قدرت بیمار از سوئی و از ضعف خود از سوئی دیگر شگفت زده شده بود. کیست که دارد روانکاوی می شود او یا آن زن به ظاهرهیستریک؟!
نشست ها داشت بیشتر و بیشتر ملال انگیز می شد. هر سه شنبه سر ساعت با همان کت و دامن خاکستری سر وعده حاضر می شد، کیف چرمی ظریفش را در کنار صندلی می گذاشت، دستکش هایش را با کرشمه ای سنجیده، به گونه ای که فکر می کردی دارد پنهانی ترین لباس هایش را از تن به در می آورد، از انگشتان کشیده اش جدا می کرد و سپس روی دیوان دراز می کشید و از رفته های هفته ی گذشته سخن می گفت. از رفت و آمدها، ماجراها و درگیری های کلیشه ای دو فرزندش با مدرسه و درس و آموزگار، از گرفتاری همسرش با همکاران و از آن مسائل که همه کم و بیش دارند وهیچ یک دلیلی برای بروز علامات هیستریک نمی شود، اگر هم بشود برای زنی با قدرت روانی او نمی شود. بلد بود به دختر پانزده ساله اش که آرزو داشت روزی پیانیست بزرگی بشود بفهماند که بدون نبوغ و حتی با نبوغ باید ساعت های مداوم و با جدیت کارکرد و وقتی از کارمداوم و مشقهای پیانو سر باز می زد، می توانست او را مجاب کند که برای رسیدن به هر قله ای باید رنج صعود را متحمل شد. می توانست چشم پسر سرکشش را که پوچ گرا شده و دل به هیچ کاری نمی بست به هزاران جلوه ی زیبای زندگی باز کند. و حتی همسرش را که با بخش مالی اداره اش سر بودجه بندی یک برنامه اختلاف پیدا کرده بود راضی کند که با یک پادرمیانی اداری، مسائل را حل کند که از دست دادن شغل، زیانش افزون تر از نشستن و با دوهمکار صحبت کردن است.
این ماجراها را می گفت و روانکاو گوش فرا می داد و قلمش را به طرز عصبی دور انگشتانش پیچ می داد و ساعتش را نگاه می کرد که کی وقت پایانی جلسه فراخواهد رسید؟ چون می دانست که آن بیمار زیرک دارد وقت می گذراند، از او با سرعتی شگفت انگیز می گریزد و درعین حال او را با همان سرعت به راز درون خود وابسته می سازد. رازی که او از درکش عاجز شده بود. و همین امر روانکاو را سخت عصبی ساخته بود. به طوری که یک بار پس از رفتن او مجبور شد با یکی از همکارانش تماس بگیرد و دقایقی با او صحبت کند :
» این زن برزبانش قفلی از پولاد دارد. روز اولی که پیش من آمد، گفت که عصبی ست، هیستریک است، شب ها با وحشت از خواب می پرد، دچار بی خوابی ست، ساعت ها در روز بهتش می زند و گوئی به عالم دیگری می رود… همه ی حالت ها را گفت و من پذیرفتمش. بدین خاطر که نشان های روان پریشی را داشت. اما از روز دوم و سوم و روزهای دیگر هر چه کردم که کوچکترین راهی به دنیای درون او باز کنم نشد که نشد. یادی، خاطره ای، تصویری… چنان خردمندانه حرف می زند و چنان خوب زندگی را می شناسد که صد تای ما باید پیش او درس بگیریم. درمانده ام. بکلی در مانده ام. خودش هم چندباری گفت که حقیقت را نگفته و با وجود این اصرار داشت که نشست های روانکاوی ادامه یابند. ولی من یقین دارم که او رازی بزرگ دارد. او از چیزی می گریزد. ولی درعین حال اسارت را می پرستد. چه باید کرد؟»
همکارش که تجربه های فراوانی در زمینه بیماران مقاوم داشت به او توصیه کرد که به هیچ وجه نباید درعالم بیداری او را به گفتن وادار کند که نتیجه ی مطلوبی نخواهد گرفت و راه حل هیپنوتیزم را بهترین چاره دانست.
هیپنوتیزم
آری تنها یک راه برایش باقی مانده بود. یک شگرد روانکاوانه. شگردی که چندان هم دوست نداشت بدان متوسل شود ولی به چشم خویش می دید که هیچگونه از راهکارهای روانی نتیجه نداده است و هر چند بیمار او حالتی معقولانه به خود می گرفت، ولی او حس می کرد که پشت این حالت ظاهرا معقول و آرام دریائی متلاطم پنهان شده و اتفاقا هر چه بیمار بیشتر پرگوئی می کرد و از گفتن آنچه باید می گفت، بیشتر می گریخت، روانکاو زیرک بیشتر به وجود سرّی پنهان یقین حاصل می کرد. خود را در برابر یک مورد استثنائی می دید. ولی در پیشنهاد این شگرد به بیمارش تردید داشت. با آشنائی که از قدرت روانی او داشت، فکرمی کرد که خوابانیدن او هم نباید بدین سادگی ها باشد. به همین سبب تصمیم گرفت که یکی از سه شنبه ها او را بدون آگاهی قبلی به خواب ببرد و به آن راهروی تاریک و رازآلود ذهن او راه یابد.
وآن خواب !!!!!!
آن سه شنبه مانند همیشه سر ساعت به ملاقات روانکاو آمد. تعجب آور این که، این بار آن کت و دامن خاکستری را از تن به در آورده بود. پیراهنی ساده از تافته ی سپید به تن کرده و گیسوان بلوطیش را بر شانه ها ریخته، خبری از دستکش ها هم نبود. آن مروارید نیز از گردن او غائب بود. گوئی به یک شب نشینی روحانی می رفت. در نگاهش برق خاصی جریان داشت که پیش از این دیده نشده بود. «آیا قصد روانکاو، در کاربرد هیپنوتیزم و کشیدن او به پیچ و تاب و لابیرنت ذهنی را حدس زده بود؟ به راستی در آن پیچ و تاب ها چه می گذشت؟»
بدون پیشنهاد روانکاو بر روی دیوان دراز کشید.
ـ «من هم اکنون شما را به خواب خواهم برد. یک، دو، سه… آهسته به خواب خواهی رفت. به خوابی عمیق، عمیق…»
زودتر از آنچه روانکاو می پنداشت، زن به خواب رفت. آزمایش نبض، حالت پلک ها و بی حسی شانه ها نشان داد که خواب مصنوعی با موفقیت صورت گرفته. روانکاو در کنار او نشست و محو چهره ی افسونگر و زیبای او شد. امشب زیبائی عجیبی داشت. بسیار متفاوت با آن دیگر جلسات. در چهره اش رنگ یک افسون، درخشش حضور یک لذت مرموز دیده می شد. از خودش می پرسید چه انگیزه ای سبب شده که این زن همین امشب را برای تغییر پوشش و آرایش برگزیند؟ آیا عازم سفری خیالی ست؟ سفری که او را نیز با خود خواهد برد؟ به راستی که همه چیز آن زن رازآلود می نمود.
پس از یقین بر خواب رفتن او، روانکاو، آغاز به پرسش نمود:
«حال بگو حرف بزن کجائی؟ الان کجائی؟ چه کسی را می بینی چه چیزی حس می کنی؟ «
ـ سکوت
ـ » تو چند سال داری و درکجا زندگی می کنی؟ چه چیزی ترا می آزارد؟»
ـ سکوت
بر زبانش چیزی جاری نمی شد. اما جسمش، بر جای زبانش آهسته آغاز به سخن گفتن کرد. روانکاو متوجه شد که چهره ی زن دارد تغییررنگ می دهد، آن پوست مهتابی و رنگ پریده کم کم گر می گرفت، حالتی از انبساط و لذت بر چهره اش می نشست. حالتی که تا کنون در آن چهره ی سنگی و ثابت حرکت ندیده بود. گوئی از آن مطب، آن محله، آن شهر، آن سرزمین، و چه بسا آن زمان، پر می گرفت و به نقطه یا جای دیگری سفر می کرد. هر لحظه چهره ی زن مطبوع تر و دل انگیزتر می شد. به پیکرش حرکت های پر کرشمه ای می داد. گوئی لذتی عمیق سرا پای او را فرا می گرفت. درعین حال اعضاء بدنش به لرزش درآمده تکان های شدیدی می خورد و آن حالت مطبوع چهره، هر از چندی جای به خشم و حالت های هیستریک می داد. با صدای بلند می خندید و خنده ی او چند لحظه بعد به گریه تبدیل می شد. روانکاو کم کم به حقیقت حال وخیم او پی می برد. فرضیه اش در این مورد که پشت آن چهره ی آرام و مرتب، دریائی از هیجانات ناگفته خوابیده بود ثابت می شد و هر لحظه سفر به دنیای درون او برایش شورانگیزتر می گردید.
روانکاو سفرش را رخصت داد. گذاشت تا «سفر» او را با خود ببرد، ببرد به آن نهفته سرزمین های ذهن او، تا خود به سخن آید و آنچه را که می بیند وحس می کند بر زبان آورد.
دقایقی طولانی و پر از تنش گذشت. آن قدر پر تنش که گاه روانکاو به وحشت می افتاد و از خوابانیدن آن زن پشیمان می شد و پیش خود می اندیشید: «نکند این تنش ها آسیبی بر روی مغز او بگذارد و سیستم عصبی او را دچار ناهنجاری سازد! مدتی گذشت تا زن هیستریک با عرق سردی که بر پیشانیش نشسته بود، اندکی آرام گرفت و روانکاو بار دیگر پرسشش را تکرار کرد.
ـ» بگو هم اکنون کجائی چه می بینی؟ با چه کسی هستی، چه حسی داری؟»
صدای روانکاو به بیمار کمی آرامش بخشید و سپس او با آوائی بسیار لطیف با لحن و ضرب آهنگی که هرگز از او شنیده نشده بود آغاز به سخن گفتن کرد:
ـ» آنجا، آن بلندی، آن، آن!!!!!!!!!!!!! آن بلندی !!!!!!!!!!!!!
مردمان شهرمان ما را می ترساندند. مردمان شهر ما را می ترساندند.
ـ روانکاو:»ازچه می ترساندند؟»
از آنجا از آن قلعه، بر فراز بلندی آن کوه، می گفتند آنجا دیوی زندگی می کند که هر کس به او نزدیک شود یا دیوانه شده و یا جان خویش را از دست می دهد و یا اصلا موجود دیگری می شود. می گفتند هیچ کس تا کنون نتوانسته سالم از صعود به آن بلندی و دیدار او بازگردد. می گفتند تنها اشباح و پریان و شیاطین راه بدانجا دارند.
هر هنگام که صدای هولناکی درون شهر می پیچید، مردمان از وحشت درها وپنجره ها را می بستند و می گفتند باز آن قلعه، و آن دیوی که در آن پنهان شده، قربانی دیگری گرفته. باز کس دیگری در سودای صعود بدان قلعه ی مه گرفته جان خود را از دست داده است. در شهر مردمانی با چهره های برافروخته، می گشتند که گاه خنده های مستانه سر می دادند و گاه با حالتی رقت بار می گریستند، گاه در پای کوه ایستاده و به زبانی عجیب اوراد و دعا می خواندند. مردمان می گفتند این ها از آن بلندی باز گشته اند. آن ها دیگر شده اند. دیوانه شده اند. به هیچ جا راه ندارند. اما آن ها دیوانه های سرخوشی بودند که با هستی متفاوت خود بی پروا در شهر ما می زیستند و کسی را یارای درک آنان نبود.
آه! و من از کودکی سودای سفر به بالای آن بلندی را داشتم. هر چند جرأتش را نمی یافتم. اما هر چه با حالت ها و هستی آن دیوانگان سرخوش، آن ها که از دیدار آن دیو بازگشته بودند بیشتر آشنا می شدم، این کشش در من بیش از پیش قوت می گرفت. چیزی مرا به سوی رفتن و گشودن این راز سوق می داد. آخر چیست آن دیوی که چنین می هراساند ولی چنین سرمست می گرداند؟…»
بیمار در این وهله ناگهان به گریه افتاد و درعین حال چهره اش را نور و آرامشی مرموز فرا گرفت. روانکاو در خود احساس دلگرمی مطبوعی می کرد. به راز زن نزدیک می شد. تئوری او ثابت می گردید. زن به چیزی وابسته ولی سخت ازآن گریزان است. پیش خود می اندیشید ممکن است این دیو یک موجود تخیلی باشد. نماد همه ی آن خواسته های ممنوع، ولی سخت خواهش برانگیز باشد. ولی ممنوعیات ذهن آن زن از چه تباری بود؟
روانکاو گذاشت تا زن چند لحظه ای اشک بریزد.
زن نفس عمیقی کشید و دوباره به روایت خود ادامه داد:
ـ » انگیزه ی رفتن و دیدن آن قلعه و آن که به نام دیو ازآن نام می بردند در من آن قدر کار کرد داشت که روزی ترس ها، دلهره ها، زنجیرها، همه را به کناری نهادم و به سوی آن بلندی رفتم.
راه بسی دشوار بود. کوره راهی، پوشیده از برف و یخ و بوران هر زائری را از راه باز می گردانید. صدای گرگ و حیوانات درنده که در شکاف های کوه لانه کرده بودند، نزدیک بود بارها مرا از رفتن منصرف کند. سرمای استخوان سوز، کم کم ازمن مجسمه ی یخی بر می ساخت.
عاقبت پس از چندین شبانه روز راه پیمائی و بالا رفتن ازکوه و کمر و تحمل صدها ناملایمات و زخم ها که بر پیکرم رسیده بود، خودم را به قله ی کوه رسانیدم. و در برابرم آن قلعه ی سر به فلک کشیده هویدا شد.
آنجا نهایت بود. آنجا یک قدم مانده به راز بود. تا آن لحظه هرچه دیده بودم، تنها پیکر مرا فرسوده ساخته بود. اما پیش تر روشن نبود که بر روانم چه خواهد رسید؟ هنوز راه گریز بود. راه بازگشت بسته نبود. اما ازخویشتنم بود که گریزی نبود. آن فراز، شکوهِ آن و راز آنکه دیو می نامیدندش، تمامی سیر و سلوک مرا کشف آن راز بر می ساخت. جز ادامه ی راه به هیچ چیز دیگری نمی اندیشیدم.
در برابر بلندای زیست بوم دیو بود. همه ی وجودم را هیجان خاصی فرا گرفت. احساسی که هرگز نمی شناختمش. با هر قدم که به سوی جایگاه او بر می داشتم تغییری شگفت انگیز در خود احساس می کردم. سرما رخت برمی بست و نیروئی جادوئی همه ی خستگی راه را از تنم به درمی کرد. آن زخم ها بدون هیچ مرهمی درمان پذیرفت و التیام گرفت. پیراهن مندرس و پاره پاره ام تبدیل به پوششی زیبا از تافته ای سپید رنگ شد. گیسوانم با شتابی باورناکردنی از گل و لای راه پیراسته و همچون آبشاری پرشتاب بر شانه هایم ریخت. گوئی دستی غیبی مرا برای رفتن به ضیافتی عالی آماده می ساخت.
از شگفتی برخود می لرزیدم و در عین حال نیروئی بی مانند در خود حس می کردم. کو آن خستگی؟ کجا شد آن رنج راه؟ آن یخ بندان!؟ آن وحشت و فرسودگی؟!…
بی بیم و ترسی در را گشودم و به داخل قلعه رفتم. کسی نمی تواند باور کند. شاید تنها همان دیوانگان سرخوش بتوانند آنچه دیدم را باور کنند. باغی دلگشا در برابرم هویدا شد. در آن بلندای غیرقابل دسترس، مجموعه ای از درختان زیبا، گل های خوش رایحه و چشمه های جوشان که همانندشان را هرگز ندیده بودم در برابرم دیدم… زمین باغ زراندود بود. درختان و گل ها، گاه به شکل انسان های نورانی در می آمدند که بر دست و بالشان ابرهای لطیف داشتند. آن ها راه بر من گرفته و در پای من سبد های پر از گل می ریختند و با آوائی نرم و دلنشین خوش آمدم می گفتند و دوباره به صورت درخت و گل و گیاه در می آمدند.
هر چه بیشتر به اندرون باغ کشیده می شدم، بر شوق من افزوده می شد. گرم بودم، سبک بودم، نشاطی بی مانند در سراسر وجودم حس می کردم. گوئی راه رفتن نبود که پرواز بود. آن زیبائی و شکوه و جلال، آن فضای جادوئی چشم را خیره می کرد. اما من تنها طالب یک چیز بودم «دیدار آن دیو». تنها راز او بود که مرا به پیش می راند. سراسر آن باغ جادوئی را پیمودم و رفتم و رفتم تا به بارگاهی بزرگ رسیدم. و آنجا دیدار بود. دیدار با او، خودِ او، آن بزرگ، آن عظمت آن فرمانروا، آن جبروت، آن بی کران… او بزرگ بود. بزرگترین… او، او، نهایت بود… او، او… آه دیگر نمی توانم چیزی بگویم… سخت است!! غیرممکن است… نه نه غیر ممکن است من… من!!! من توان گفتن!!!!!!!!!!!!»
زن با تن لرزه های پر تنش و بدون فرمان روانکاو از خواب برخاست و چشم گشود و مدتی بهت زده به اطراف خود نگریست. برپیکر خود دست کشید. گوئی از حضور خود در پیشگاه آن روانکاو متعجب بود. و سپس در برابر بهت زدگی آن پرسشگر روح، دوباره حواس این جهانی خود را بازیافت و بار دیگر به گفتن از روزمرگی های همیشگی پرداخت:
«آری امروز با دخترم بر سر استاد پیانو باز هم مجادله داشتیم و …»
روانکاو، پیچیده در رؤیای شگفت انگیز زن، و درمانده از تعبیر آن تصویرها و جامانده بر فراز آن کوه افسانه ای نمی توانست دیگر به روزنگاری او کمترین توجهی نشان دهد.
دقایقی بعد، این ملاقات به پایان رسید و زن به آهستگی برخاست، روال معمول، خداحافظ گویان مطب را ترک کرد.
آن طبیب شگفت زده نمی توانست بدون پرسش هایی عمیقتر درباره ی آن رؤیای عجیب، بیمار را رخصت مرخصی بدهد. اما مانند کسی که خود هیپنوتیزم شده باشد، توان حرکت از او گرفته شده بود. تنها بعد از رفتن او به خود آمد و به دنبال او به بیرون دوید:
«اندکی صبر کنید. باید با هم … جلسه ی دیگر… سه شنبه ی آینده…»
اما زن سخنگو ناپدید شده بود.
روزهایی که در پی آن وعده ی ملاقات عجیب آمد روزهای ساده ای نبود. روانکاو در اندیشه ی کشف ماهیت آن رؤیا انتظار جلسه ای دیگر و هیپنوتیزم دیگری را در سر می پرورانید. طیف وسیعی از فرضیه ها در ذهنش شکل گرفته بود. به نظرش داستان زن می توانست با کهن الگوها و اساطیر جمعی که در ذهن انسان زندگی می کنند ارتباط داشته باشد. شباهت های موجود میان اسطوره های کهن و وقایعی که در خواب های انسان امروزی بروز می کنند نه تصادفی هستند و نه بی اهمیت و سبب هم اینست که ضمیر ناخودآگاه انسان امروزی توانائی آفریدن نمادهایی که در قدیم در آیین ها و باورهای انسان بدوی نمود پیدا می کرده را دارا می باشد. و این توانایی آفرینش هنوز هم نقش روانی مهمی داشته و رفتار و کردار انسان ها عمیقا تحت تأثیر آن ها می باشد. اما کدام اسطوره بود که در رؤیای زن و ضمیرناخودآگاه او چنین جای گرفته و از او موجودی هیستریک با روانی چنین پرآشوب برساخته بود؟ میل صعود و رفتن به دنیائی شگفت انگیز و ملاقات با دیو… و آن دگرگونی ها که در جسم و روان زن پدید آمده بود یا او خیال می کرد که چنین بوده است و آن دیدار، دیدار با آن بزرگ، با آن پدیده ای که زن درکش کرده بود، اما قادر به سخن گفتن از او نبود…، در کدام اسطوره می توانست شباهت یا پیوندی با گفته های زن بیابد؟
در این راستا می بایست با میراث اساطیری آن سرزمین آشنائی می داشت. در پی کشف چگونگی این نماد به کتابهای گوناگون به افسانه ها و منظومه ها مراجعه کرد. هیچیک پاسخی برای او نداشتند. هیچ شباهتی میان آنچه زن بیان کرده بود با اساطیر آن سرزمین وجود نداشت. از سوئی هیچ یک از اهالی شهر از داستان آن کوه بلند و دیوی که در آن زندگی می کند و زائرانی که به دیدار او می رفتند و گریان و خندان، گاه دیوانه و سرخوش باز می گشتند، آگاهی نداشتند. آیا این داستان تنها ساخته ی ذهن بیمار بود یا حقیقتا او دنیائی چنین شگفت انگیز را درک کرده بود و حال در اثر جدائی ازآن عالم، ازآن عالم سبک بالی وزیبائی، بدین دنیای پر تلاطم افتاده ودچار روان نژندی گردیده بود؟ به راستی که رؤیای زن جهانی رازآلود می بود. آدمی در بلندای رفعت، درجهانی جادوئی قرار بگیرد، اما تنها بدنبال یک راز باشد. شناخت یک موهوم، آنهم موهومی که دیدارش چندان هم بی خطر نیست، غایت زندگی بشود. شناخت موهوم برخورد، با وهم، آیا این خود یک اسطوره نیست؟
روانکاو دست بر دار نبود. می بایست نشانی می یافت. جائی در ذهنی، هر چند محو، می بایست خاطره ای از اسرار آن کوه باشد. هرآنکس که قدمتی در آن دیار داشت را جویا شد:
«شما چه می دانید از افسانه ی آن کوه بلند و آن دیو و آن آدم های به دست او کشته یا دیوانه گشته؟»
هیچ یک از اهالی پاسخی نداشتند. هرگز چنین افسانه ای را نشنیده بودند. آخرین امید او اما پیرمردی سالخورده بود که می گفتند بسیار می داند از قصه های کهن و بسی می شناسد لایه های یادها و باورهای از یاد رفته را. او که می گفتند در پای همان کوه بلند زندگی می کند و سال هاست از نعمت بینائی محروم، آن بانوی روانکاو کنجکاو را با هزار ناله و لابه پذیرفت. پرسش او در مورد پیشینه ی تاریخی آن کوه و آن هیولا و دیگر گفته ها، پیرمرد را به حیرت واداشت.
ـ «ای بانوی پرجرأت کیستی که جویای این قصه ی کهن شده ای. چگونه بدین راز پی بردی؟ اکنون قرن هاست که کسی داستان این کوه را نیارست بر زبان آوردن. از آخرین زائر این کوه و زیارت قلعه ی دیو هزاره ها می گذرد. مردمان را دیگر یادی نمانده.
روانکاو پرسید:
«زائر کدام زائر؟»
پیرمرد سینه ای صاف کرد و گفت. مردمان را پس از آن واقعه سحری فراگرفت که دیگرآنچه یاد داشتند را به فراموشی سپردند و اگر مرا هنوز یادی مانده ازآن روست که دستنوشته ای از آن زائر از آن قدیسه زن در صومعه ی بر بالای کوه یافته ام. آری آخرین کسی که به بارگاه آن بزرگ مشرف شد زنی بود با چهره ای مهتابی و چشمان عسلی و گیسوانی بلوطی… که روزی از برای دریافت راز بزرگ این کوه و ساکن و فرمانروای آن به قله ی آن کوه صعود کرد و دیگر هرگز بازنگشت. او آن زن، آن ماه چهره، شیفته ی هیولا شد. او در هستی او ناپدید گردید. او رازی از هستی او شد. و از آن پس هیولا سحری برمردمان راند که یاد او ازخاطرها برفت و دیگر کسی را سودای صعود در سرنماند.»
روانکاو خردمند، نمی توانست سخنان مرد کهنسال را به آسانی باور کند. شاید قصه می گوید شاید شعر می بافد. ولی یک نکته در حرف هایش بود که جلب توجه می نمود. مشخصات آن زن اساطیری که هزاره ها ئی پیش به دیدار هیولا رفته بود، به نوعی با بیمار او میخواند: چهره ای مهتابی ، چشمان عسلی، گیسوان بلوطی…!!!!!
انتظار او برای سه شنبه هائی دیگر و دیداری دیگر با آن زن، به یأس تبدیل شد. زن دیگر به ملاقات روان شناس نیامد. ماه ها از آخرین دیدار او با آن پدیده ی هیستریک گذشت. پی گیری او برای یافتنش به جائی نرسید. راز یابی زن و دستیابی به جهان او روز به روز برای روانکاو جذاب تر می شد. با فکر رؤیت زن به خواب می رفت و هم با تصویرهائی از رؤیای او از خواب برمی خاست.
روزی تصمیم گرفت خود مانند آن زن به بالای کوه صعود کند. پیرمرد می گفت آنجا صومعه ای هست و دست نوشته ای روایتگر اسطوره ی آن زن که به دیو پیوست. چیزی و رازی در آن بود که او را سخت بی تاب می نمود. پس خود راهی سفر شد.
در روزنامه های محلی چند ی بعد، در ردیف گمگشتگان این آگهی دیده می شد:
زنی با چهره ای مهتابی رنگ و گیسوانی بلوطی و چشمانی عسلی، با پیراهنی از تافته ی سپید مدتی ست که ناپدید شده. او که آخرین بار در حال صعود به قله ی کوه دیده شده، دکتر روانشناس است. اواین روایت بر زبان می راند و به گرد دامنه ی کوه طواف می کرد:
«مردمان شهر ما را می ترساندند. مردمان شهرما را می ترساندند.
از آنجا از آن قلعه، بر فراز بلندی آن کوه، آنجا دیوی زندگی می کند که هر کس به او نزدیک شود یا دیوانه ای سرخوش می شود ویا جان خویش را از دست می دهد.
هیچ کس تا کنون نتوانسته سالم از صعود به آن بلندی و دیدار او بازگردد. تنها اشباح وپریان وشیاطین راه بدانجا دارند…
اما او عظمت مطلق است دیدار با او، خود او آن بزرگ، آن عظمت آن فرمانروا، آن جبروت، آن بی کران… او بزرگ است. بزرگترین… او، او، نهایت است.