از روزنوشت های غربت: امشب دختری سرفه می کند

دخترکی که پشت صندوق حساب سوپر مارکت نشسته است، به شدت و پشت سر هم سرفه می کند. آدم ها با گاری های انباشته از خریدهای ویژه ی جشن نوئل، از بوقلمون و شکلات و انواع و اقسام خوراکی هایی که معمولا در این شب تناول می شود گرفته، تا اسباب بازی ها و هدیه های رنگارنگ، در برابر او صف کشیده اند و هر کس نوبت خود را انتظار می کشد تا زود تر خریدها را پرداخت کرده، و برای اجرای مراسم ورود عالیجناب بابا نوئل آماده شود.

آدم ها عصبی هستند. دریک شتاب زدگی آزاردهنده سیر می کنند. نمی دانم چرا؟ مگر جشن گرفتن هم این قدر حرص و جوش خوردن دارد؟! دریغ از یک لبخند یا رد و بدل جمله یی که بوی خوش جشن را بدهد. ولعِ سرعت، نیازِ مصرف، وحرص سپری شدن زمان وزودتررسیدن به لحظه ی موعود، برچهره ها نشسته. نمی دانم آن سو چه خبر است که اینقدر برای رسیدنش تنش دارند؟ بارها رد شده ایم و دیده ایم که آن سوی لحظه ی موعود هم خبری نیست. ولی گوئی همه به ناچار باور دارند که معجزه ای درکار است وباید با دستهای پر به انتظارش نشست.

پنج شش نفر مانده که نوبت به من برسد. شتابی ندارم. نظاره کردن را دوست دارم. چیزها میآموزی که اندر صد کتاب نیابی. رفتم تو بحر آدمها وحرکاتشان. و ازهمه بیشتر دخترک صندوقدار که مرتب سرفه می کند، و لی کارش راهم با جدیت تمام دنبال می کند. از فکرم می گذرد که وقتی در برابرش رسیدم، پیشنهاد یک معجونی را بکنم که همیشه برای خودم هنگام سرما خوردگی و سرفه تجویز میکنم. مخلوطی از زنجبیل و عسل و لیمو ترش وچای داغ. ولی چه طور باید سرسخن را آغاز کنم؟ گرامر سر صحبت بازکردن با کسی که نمی شناسم، همیشه به من اضطراب میدهد. گو اینکه سرسخن بازکردن با آشنایان هم گاه گرامرراحتی ندارد. سخت بفکر فرو می روم وچند نوع جمله را آماده می کنم.مثلا:

«سلام مثل اینکه سرما خورده اید؟»

نه این خوب نیست. خیلی خشک وبی حال است. بد نیست یک غرولند ی مثل فرانسویها بکنم وبعد اصل مطلب را بگویم:

«اوه لالا لالا!!! انگار وضع سینه اتان خیلی خراب است؟»

نه این هم مناسب نیست. شاید به او بر بخورد وبگوید اصلا به شما چه مربوط ؟

پس این چطور است؟:

«چه بدموقعی سرما خورده اید! درست شب نوئل، من یک معجونی را می شناسم که معجزه می کند همین امشب لیموترش تازه ووووو…»

خب این بد نیست. پیش درآمدی دارد، نه چندان طولانی، واجازه میدهد بروم سراصل موضوع.

ولی مانده ام که اول جمله را بگویم وبعد خریدهاراروی پیشخوان بگذارم ویا اول خرید هارا بگذارم وبعد جمله را بگویم؟

اگر اول خریدهارا بگذارم، حواسش میرود به قیمت زدن وممکن است به حرفهای من گوش ندهد. حالا اینها به کنار، شتاب زدگی آدمها را چکار کنم؟ همین چند لحظه پیش، در اثرپیش آمدن اشکالی و گیرکردن صندوق، نزدیک بود یک محشری بپا شود. یک نفر یک عروسک میمونی مفلوکی را برداشته بود که برگه ی قیمت نداشت. تا مأموری را پیدا کنند که قیمت میمونک را ازروی کامپیوتر مغازه پیدا کند، چند دقیقه ای طول کشید. میمونرا کلی دست به دست چرخانیدند تا قیمتش پیدا شود که آخر هم نشد. وآنها که نوبتشان بود، آن قدرغرزدند ونق نق کردند که خریدار گفت بابا ازخیرش گذشتیم و میمون را با عصبانیت به گوشه ای پرتاب کرد و چندتا جمله ی اعتراضی هم نثار دخترک بی گناه صندوقدار، نموده و بقیه خریدهایش را درحالی که کودک گریانش فروشگاه را به خاطر آن میمونک روی سرش گذاشته بود، حساب کرد و رفت. حالا فکرش را میکنم، اگرمن این صندوقدار نگون بخت را با این زنجیره ی سرفه ها نگه دارم و به جای رد کردن خریدهایم، شروع کنم اندر معجزات لیمو ترش و زنجبیل و عسل سخنرانی کردن، حتما پشت سری ها، مرا با نگاهها و نق زدنهایشان خواهند کشت.

عجب تردید هملت واری مرا گرفته !گفتن یا نگفتن، همدردی نشان دادن یا ندادن، مسئله در این است!!

بابا ازخیرش می گذرم. اصلا به من چه؟ همه عین بز سرشان را می اندازند پائین و خریدهارا حساب می کنند و می روند پی کارشان و یک نفرهم غصه ی سرفه ی این دخترک را نمی خورد. من چرا خودم را آزار بدهم و این شب عیدی با این ملت غرغرو درگیربشوم؟ خودش صاحب کار دارد. سازمان کارمندی این فروشگاه به این عظمت با هزارتا دفتر و دستک وبیمه های پزشکی ومرخصی استعلاجی، حتما به دادش خواهند رسید.

ولی آخرفرهنگ شرقیت چه می شود؟ آن فرهنگ زیبای احوالپرسی، آن تجویزهای پزشکی مادربزرگی که هرچند گاهی نامش فضولی ست، ولی نشان از زنده وهشیار بودن دارد؛ جواب آنرا چه خواهی داد؟! مرا که اینطوری تربیت نکرده اند. مرا که درمکتب بی تفاوتی پرورش نداده اند. یادم داده اند آدم ها را فقط نگاه نکنم، بلکه ببینم. هم شادی هایشان را ببینم و هم دردهایشان را ، فرازهایشان را ببینم وهم نشیبهایشان را. پس اینها چه می شود؟ آیا یک اقامت چند ساله در سرزمینی بیگانه، باید از من یک دیگری بسازد؟ بیمه های طبی جای خود، ولی ما آدمها هم زبانی وبیانی داریم. و گرنه می شویم چوب خشک، گچ دیوار، پاره ی آجر، کرم خاکی که پهلوی هم وول می زنیم وچیزی هم ازهم نه می دانیم و نه میخواهیم که بدانیم.

نمی توانم خودم را به سکوت دعوت کنم. هرچه بادا باد. من مطمئن هستم این دخترک معصوم که با این حال خراب دارد کار می کند، ته دلش آرزو میکند که کسی با جمله ای یا حتی به نگاهی به او بگوید که می فهمد که گاه زندگی چه دشوار است؛ که با رنج وبیماری، بسا مجبوری که کارکنی و درحالی که خود داری درسینه می سوزی، ولی باید سوررسان جشن و سرور دیگران باشی.

من خرید زیادی ندارم. چندتا عروسک واسباب بازی ویک بسته شکلات که برای فرزندان سرایدارمان خریده ام که تازگی همسرش را از دست داده است وشب نوئل فرصتی ست برای شادکردن دل دلشدگان. آنهارا به آرامی روی پیشخوان میگذارم و جمله هائی را که آماده کرده بودم، پشت سرهم تحویل میدهم.

«آه که چه بد جوری سرفه می کنید\ آیا سخت نیست در این شرایط کارکردن؟\شما باید استراحت کنید\ می دانید ترکیب زنجبیل ،لیموترش تازه ، عسل، چای داغ… معجزه میکند\همین امشب این معجون را درست کنید و پیش از خواب بنوشید. تا آمدن بابا نوئل سرحال خواهید شد…

دخترک همانطور که کالاهای مرا رد میکند سر از روی ماشین حساب الکترونیک بر میدارد، و شگفت زده نگاهم میکند و در پاسخم هیچ چیز نمی گوید. یک نوئل مبارک به او میگویم و با بسته ها یم آماده ی بازگشت می شوم.

انتظار پاسخی نداشتم ونه تشکری؛ فقط دعا می کردم میان آنهمه همهمه، غرولند آدمها ، و بلندگوی اعصاب خردکن وگوش خراش انکرالاصوات که دائم برای خرید هرچه بیشتر دادوقال راه انداخته، موعظه ی مرا شنیده باشد.

حوصله ندارم به این زودی به خانه بازگردم. دلم میخواهد کمی قدم بزنم و مغازه هارا تماشا کنم. مرکز تجارتی را بسیار زیبا دکور کرده اند. همه جا برق میزند وغرق نور است. سالی یک بار است، به دیدن وپرسه زدنش میارزد. آدمها با ساکهای انباشته از خرید وهدیه به این طرف و آنطرف می روند. بابا نوئلهای قلابی دارند با کودکان عکس می گیرند و پدرمادرهای بدبخت را سرکیسه میکنند. فکر دخترک بیماراز سرم بیرون نمی رود. شاید همین امشب از شدت سرفه و تب حالش بهم بخورد. شاید هیچکس را نداشته باشد که شب نوئل را با اوجشن بگیرد. خدای من چه قدر نگاهش غمگین بود؟ از تردید چندلحظه پیش خودم خجالت می کشم. چرا تردید؟ چرا این دست و آن دست کردن، برای یک ابراز همدردی ساده ؟! چرا شرمگین شدن برای متفاوت بودن؟ چرا اینقدر از عکس العمل دیگران ترسیدن، برای طبیعی ترین کارکه توجه وهمدردی با یک انسان دردمند باشد؟! خدایا ما به کجا می رویم؟… اینها وهزارها پرسش دیگرفکر مرا به خود مشغول میکنند.میزان زمان ازدستم بدر می رود. وقتی متوجه می شوم که می بینم دارند کرکره هارا پائین می کشند و ساعت بسته شدن فروشگا هها نزدیک می شود. من هم آماده ی بازگشت می شوم. به ایستگاه اتوبوس می رسم و شگفتا، دخترک صندوقدار را می بینم که در ایستگاه اتوبوس نشسته. همچنان سرفه می کند و یک کیسه خرید را در دستانش می فشارد. درون کیسه چند بسته لیموی تازه، یک بسته زنجبیل، و یک شیشه عسل دارد و شاید کمی مهربانی که به خانه می برد.

شهین سراج

دسامبر ۲۰۱۵

2 دیدگاه

  1. این حقیقت که در غرب ، هر کی بفکر خویشه جای تردید ندارد. اینکه هرگز کسی نسخه برای بیمار نمینویسد ( مگر دکتر خانواده باشد ) نیز مرسوم است . دوستی داشتم که دخترشان دکتر شده بود و در یکی از بیمارستانهای بزرک مشغول طبابت بود، شبی که در منزل انها مهمان بودیم و از قضا خانم دکتر هم سر میز بودند مادر از درد گردن شکوه کرد و از خانم دکتر (دخترش) پرسید » مادر گردنم درد میکند ، چه کنم؟ » دختر هم بلا درنگ گفت «مادر جان باید بروی دکتر» .
    مهربانی ها و دانش پزشکی مادر بزرگهای ما اینروزها خریداری ندارد ولی ما هم تسلیم نمیشویم و نسخه را مجانی به مریض میدهیم

    لایک

بیان دیدگاه