داستانهای کوتاه
رشک بر خاتون عمو
وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. خاتون عمو را برده بودند. پنج ساعت تأخیر هواپیما، تشریفات گمرکی، و اختلاف ساعت میان تهران و لس آنجلس،………
زنی از این سوی پنجره
سه هفته از اقامت من در مرکز بِل وِدِر می گذرد. اینجا یک اقامتگاه و می توان گفت یک دهکده ی درمانیست که نزدیک شهر ساحلی بیآریتس در جنوب غربی فرانسه، در کنار اقیانوس اطلس واقع شده.
کفش های ورنی
آن سال عید نوروز برای من یک جفت کفش ورنی مشکی خریده بودن. هر روز خدا خدا می کردم که کی می شه که عید بشه که من بتونم زودتر کفش های ورنی بندی خوشگلمو پام کنم.
بوی خوش عطر خانم معلّم
باز هم به بسترم سخت چسبیده ام. کرخی عجیبی همه ی وجودم را گرفته. از آن روزهاست که خاکستری شدم. حالتی میان بهشت و دوزخ و مرگ و زندگی.
به خواندن ادامه دهید
شب نشینی شاهزاده حضرت عشق و سیندرلای چشم به راه