نشسته بود لب تخت، پشت به پروانه و زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و با ولع سیب گاز میزد و فوتبال تماشا میکرد. انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش درآغوش پروانه به اوجی رسیده بود که می گفت آنقدربلنده که می ترسه سرگیجه بگیره. انگار نه انگار که اون آرزوی محال، اون که می گفت حاضره فقط یک لحظه شاهد برآورده شدنش باشه و بعدش بمیره، برآورده شده بود. یعنی اون دعا ها، اون آه کشیدنها تنها در یک لحظه فروکش کرده بود؟ یعنی چند لحظه همآغوشی چند دقیقه اوج تونسته بود دوباره اونی رو که می گفت رفته اون بالا بالاها، روی آسمون هفتم، دوباره زمینی کنه؟
فرامرز همبازی دوران کودکی من، دلبستگی خاصی به پروانه ها داشت. هر بار به پیک نیک می رفتیم، درحالی که ما بچه ها سر گرمِ گرگم به هوا و طناب بازی و یا گل وسطی بازی بودیم، فرامرز پی پروانه ها بود. با اون جثه ی ریزه میزه، بازوها ی بلند وکشیده وچهره ی آفتاب سوخته اش، مثل یک کرم خاکی تو علفها پنهان می شد وپروانه های خوش آب و رنگ را که بی پروا روی گلهای رنگارنگ می نشستند و درجستجوی گلی رنگین تر و زیبا تر ازاین سو وبه ان سو جست می زدند، با دو انگشتش می گرفت و با شگردی که هیچ وقت سر ازش در نیاوردم؛ خشک می کرد و بعدآنها را روی صفحه ی دفترچه ای که همیشه همراه داشت می چسبانید. به خیال خودش برای آنکه پروانه ها زیادهم از بهشتشون دورنشده باشند، صفحه رانقاشی می کرد.دورشان را پر می کرد از گلها و گیاهان رنگین ، چشمه ها ورودخانه های خروشان، کوه و دشت ودمن سبزو خرم، گاه عین همان باغ وراغی که پروانه هارا ازآنجا گرفته بود وگاه ازاصل باغ زیباتر. وقتی از ش می پرسیدم:
همیشه می گفتند او ازآنسوی دریا آمده است.اصلیتش تعلق به سویه های آنسویه ی دریا دارد. ومن نمی دانستم آن » دریا» کجاست؟ درشیراز زاد بوم من که دریا نبود. وکودکی چهار پنج ساله کجا می توانست درآن دنیای بی تصویر، بداند دریا کجاست؟ اما مادرم همیشه از دریا می گفت. آرزویش بازگشت به دریا بود و زیستن دوباره برساحل و نفس کبود و گاهی سبز دریا… به خواندن ادامه دهید →
وقتی بعد از مدتهای مدید خاموشی، نوای تار استاد علینقی خان سالارافخم درفضای سرای قدیمی او پیچید، همه ی اهالی خانه ازجماد ونبات وجن و الانس، گلها و قناریها……درحالتی ازحیرت فرورفتند. فکر کردند شاید کسی صدای تار استاد را ضبط کرده ودارد پخش می کند. فرضی که محال بود. او با هر نوع ضبطی مخالف بود. ضبط را دشمنِ ساز می دانست. درتمام سالهائی که با تار مأنوس بود، چه در خلوت و چه در جمع وچه در نزد استادان و شاگردان هرگز به کسی اجازه نداده بود صدای تار اورا ضبط کند.مضراب زنده، تبلوردرخشان و بداهه نوازی ولی منضبط بر ردیفهای موسیقی ایرانی اساس فلسفه و کار او بود. پس آخر چه کسی بود که به خلوت اوراه پیدا کرده ومانند او ساز می زد؟!! بعد از آن حادثه، آن افسردگی، آن بیماری وازکارافتادن دست وپنجه،……………..هیچکس ساز اوراکه نشنیده بود، هیچ ، کسی هم رخصت نام بردن از ساز را نزد اونداشت آنهم آن ساز، پس آن نوا؟!!!!!
آقای شارل ادوارد پاترسن، نویسنده ی رمان های جنائی ـ پلیسی را تقریباهمه ی اهالی بوگاتا، آن قریه ی کوچک ساحلی ایالت بروتاین، آن شهرک دورافتاده بر لب ساحل صخره ای آتلانتیک می شناختند.
صبح اول وقت به عزم جستجو وخرید یک قاب عکس راهی می شوم. هنوز یک خیابان را گذر نکرده ام که احساس می کنم کسی دارد مرا تعقیب می کند.شاید وهم است شاید هم یک آرزو. قاب را برای یک عکس مخصوصی می خواستم. یک تصویری که جایگاه خاصی در زندگی ام داشت. برای همین هم دنبال قاب عکسی بودم که برازنده اش باشد. از خیلی ها نشانی یک قاب فروشی معتبر را پرسیده بودم. تا آن موقع به خیلی ازقاب فروشی ها سرزده بودم. دهها نوع قاب عکس دیده بودم. چوبی فلزی، شیشه ای، با حاشیه ی طلائی، نقره ای، گل و بته ای……اما هیچکدام دلخواهم نبود. روی این موضوع حساس شده بودم. دلم می خواست کادری باشد که با خود تصویر تجانسی داشته باشد. ولی هرچه می گشتم کمتر می یافتم.
بانوئی که روبه روی من، درسالنِ انتظار کلینیکِ چشم پزشکی دکتر شارل ادوارد، چشم انتظارِ نوبت معاینه نشسته است، به طرز شگفت انگیزی مرا به یاد دخترکی می اندازد که در زمان کودکی می شناختمش.
نگاهش می کنم. چنان با ولع باقلاپلو با گوشت برّه را می خورد که گوئی مائده ی بهشتی ست یا که اولین وآخرین غذائی ست که بر روی زمین خلق شده.صدیقه خانم را می گویم. یکی از اقوامِ دورِ ما که برای گردش و به ویژه خرید، با یک خروار زرشک و باقلا و سبزی خشک به دیدن ما به پاریس آمده است. وزنش زیاد است.