تقدیم به دوستِ ادیب و دانشورم دکتر ژاله ی رادمرد
در جستار پیش (شاعران این مردمان بوالعجب) اشاره کردم که بهار نسبت به قدرت ذهنی شاعر، اعتقادی راسخ داشت. و چنین می اندیشید که شاعر با قدرت ذهن و قلم خویش همچون آفریننده یی می تواند جهانی از نو بیافریند.
» توان آن دارند که به روز فقیر و به نیم شب پادشاه و تاجداران شامل البرکات وشهریاران کامل النسب باشند، می توانند خشک لب اما تردامن باشند، درعین زیستن در ملامت وتاب و تب، درفراغت و ناز ونعم باشند…… فرح وانبساط خلق از شاعران است، اگرچه که خود در غم و درکر ب اند. ازبرای شاعران بودن درجهنم و یا بهشت یکی ست. گاه گلگشت خلد راکوثرو گه تنور جحیم (جهنم) را لهب(آتش) اند. (1)
اینک در این جستار، می پردازیم به بر رسی نمونه ی دیگری ازسروده های بهارکه گواه دیگریست بر شیوه ی اندیشه ی این سخنسرای بزرگ در رابطه با توانائی ذهن شاعر .
در دیوان بهار کم نیستند، سروده هائی که از لفظ شاعر برای نامیدن آنها بهره گرفته شده. مانند آرمان شاعر(564)، سرودشاعر(دیوان ص557) ، آمال شاعر(ص653)، شاعری از زندان(612)،هوس شاعر (244)، سرگذشت شاعر(374)، ناله ی بهار(شاعر) از زندان(615)…….. در این سروده ها، بارها بهار بر هویت خود به عنوان شاعرتأکید ورزیده. یادمان میآورد که شاعریست که دارد با ما سخن می گوید.حتی اگر از مسائل سیاسی و اجتماعی یا وضعیت بغرنج زمانه ی خویش نکته ای به میان می آورد.
کیستم؟ شاعری قصیده سرای
چیستم؟ کاتبی بهار لقب
چیست جرمم کاندرین زندان
دردباید کشید وگرم وکرب (قصیده ی غزب شاه 506)
شاعرو حدیث نفس
آنچه یادآوری دائمی این هویت(مقام شاعری) را درشعر بهار برای ما درخورتوجه می سازد، بارِ حدیث نفس آن است. لحظاتی که بهار به عنوان شاعر، ازنفس خویش سخن می گوید. ازتوانائی ها و ناتوانائی ها، ازرنجها ودلزدگی ها، از زیر وبم روحی که در تلاطم است، نکته هائی به میان میآورد و برای گریز از این تلاطمات به شعرروی آور می شود. به بیان شاعرانه ی خویش قدرت پرواز می دهد وبا فریب یا جادوی شعردرپی ساخت جهانی آرمانی برمیآید. جهانی که درآن احساس آرامش کند.نفسی ازآزادی بکشد، جهانی که برپایه ی اندیشه های آزادی طلبانه ی بهارقرارگرفته. جهانی برساخته بر پایه ی دادگری وآزادی و الویت ارزشهای انسانی. آیا ساختن چنین جهانی همواره میٌسر است؟ آیا شاعری همچون بهار با آن روح بزرگ و اندیشه های بلند، می تواند درعین رنج وحرمان، شکنج و آزردگی ازمردمانی که منکر باورهای او هستند، وزندگی در دورانی که چرخش آن عکس مسیر فکری اوست، برای خود مدینه ای آرمانی، سرشار ازشادی و زیبائی بسازد؟
پاسخ این پرسش را باآوردن نمونه ای از سروده های بهارمی جوئیم.
آرمان شاعر
قصیده ی آرمان شاعررا بهار پس ازپایان گیری نخستین دورانِ زندانی شدن خود به سالِ هزارو سیصد و نه سروده. می توان حدس زد شاعرآزاده ای همچون بهار، آن سخنسرائی که در ستایش آزادی سخنها دارد، سخنسرا و اندیشمندی که ازآغاز نهضت مشروطیت، زبان و بیان خودرا در راه خدمت به آرمانهای آزادی و پای گیری مجلس وحکومت قانون گزارده، هنگامی که خود دچار دربستگی می شود، درگیر چه رنج و حرمانی می گردد.که در زندان نقل و نبات قسمت نمی کنند. حبسیه های بهار که درنوع خود، به لحاظ توصیف شرایط جوی زندان، منش و کنش زندانبانان، وشکنجه گران، وسرنوشت اسف انگیزهم بندان، از گویا ترین زندان نامه ها در ادب فارسی ست گواه روزگار دشواریست که آن ازاده مرد دربند کشیده است.
عرض و طولش چو تنگنای عدم
سه قدم طول بود در دو قدم
خوابگاه و خلا به یک منزل
تیغه یی در میانشان حایل……
تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر
در دیوارها سیاه چو قیر
کلبه ها بی دریچه و روزن
تنگ و تاریک چون دل دشمن
روز و شب هم در آن سیاه مغاک
آب پاشند تا شود نمناک
چون شود در به روی کس بسته
ریه زان بستگی شود خسته
که هوا نیز اندر آن حبس است
نفس آنجا به حبس چون نفس است
نیست بین مبال ومحبس در
در مبالند حبسیان یکسر
گر ترا حشر ساس وکیک هواست
شو بدانجا که شهرشان آنجاست…..(2 )
این که علت زندانی شدن بهار چه بوده است، نکته ای بس پیچیده است. نگارنده این نوشتار، در مقاله ی «دیوان بهار درکشاکش روزگاران»( 3) این مسئله را باز نموده ام. کنجکاوان این مسئله می توانند بدین مقاله در سایت بهار مراجعه کنند. آنچه در این گفتارمورد نظرماست کوشش شاعر است برای رهائی از تلاطمات روحی که پس اززندانی شدن، بدو دست داده است.
قصیده ی آرمان شاعر سی و پنج بیت دارد.ردیف آن بر «گیرم» فعل اول شخص مفرد از مصدرگرفتن قرارگرفته. گزینش اول شخص مفرد برای این سروده که قرار است درآن شاعر به خود نگاری و گفتن از خویشتن بپردازد، بی تردید بی علٌت نبوده است. شاعر با ترکیب این فعل با واژه های گوناگون طیفی از معانی مختلف ساخته که نشانگر آشنائی گسترده ی او با توانائی های زبان فارسی ست.
آرمان شاعر از قصاید استوار بهار است. ازآغاز تا پایان، شعر برمداری مشخص می گردد: «از سرگیری زندگی». هماهنگی معنائی که میان جهات افقی و عمودی این سروده وجود دارد، این شعر را درردیفِ آثار برجسته ی بهار قرار می دهد.حال و هوای این سروده هرچند سرشار از امید و بازسازی زندگی ست، اما خبر از رنج درونی و زخمهای عمیق این سراینده ومبارز بزرگ نیزمی دهد. شاعر از زندان وخفتی که برخود دیده، ازتوهینها، تهمتهای ناروا، آزارها، بازجوئی ها، هتاکی ها ، نامردمی هائی که حق انسان برجسته و ادیب فرزانه ومیهن دوستی چون او نبوده رها گشته وحال نوبت آن است که زندگی از سر گیرد. آنچه در عالم واقع ممکن نیست، در عالم شعر ممکن می شود. وقت آن است که آن توان شاعری را بکار گیرد و سپری دربرابرحوادث زمان «گیرد». زخم هارا التیام بخشد و دورانی جدید را در زندگی آغاز» گیرد».
از همان نخستین بیت شاعر اعلان می کند که بر آن است تا زندگی از سر گیرد. مفهومی که در بیت 15 و ابیاتی میانی تر هم تکرار می کند. «تا کی باید همچون خاربنان به کنج غم نشیند و برچشم امید نیشتر گیرد؟ «او در خود، از برای برگرفتن رنج دل، نیروئی شگفت انگیز حسٌ می کند. می تواند همچو باران به کوه و در (دره) ببارد یا همچون اخگر (آتش) دامن خشک و ترگیرد.
برخیزم و زندگی ز سر گیرم
وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه ودر بارم
اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
آری شاعرِ رنج دیده آماده ی از سرگیری زندگیست. اما چگونه
پاسخ را در بیت سوم می یابیم. آنجاست که شاعر طرح و برنامه ی خودرا برای از سرگیری زندگی وبرگرفتن رنج دل برای ما شرح می دهد.
کلک شکرزای:
نخستین اقدام او فراهم آوری یک قلم است. باید گذری به سوی کشت نیشکر گیرد واز شاخه ی نورسته ی نیشکرقلمی برسازد. شاعر به شیرین قلمی خود، با آوردن مضمون ساختن قلم از ستاک (شاخه ی نورسته) نیشکر، اشاره کرده است. این قدمِ اصلی ست. اما تنها قدم نیست. کار سترگ به حرکات درآوردن قلم است. از لحظه ای که قلم در دست شاعر قرار می گیرد، و حامل جریانهای فکری و ذهنی او می گردد، جهان او دگرگون می گردد. با قدرت شعر است که زیروزبری ِدنیای او آغازمی گردد. از بیت چهارم است که بهاربند به بند شرح می دهد که با قدرت قلمش چه دگرگونی هائی را ایجاد می کند.
زان نی شرری به پاکنم وز وی
گیتی را جمله در شرر گیرم
در عرصهٔ گیر و دار بهروزی
آویز و جدال شیر نرگیرم
شاعر که حال توانی درخود حس می کند که می تواند با شیرنر نیز در بیفتد، نخستین جدالش پس گرفتن داد دل فیلسوف نالان از «اختر زشت خیره سر» است.
داد دل فیلسوف نالان را
زین اختر زشت خیره سرگیرم
آیا فیلسوف نالان خود اوست؟ آری وچرا که به غیر بیاندیشیم؟ فیلسوفِ نالان هرآنکسی ست که بهره ای ازاندیشه دارد، معترض است، وضعیت موجود را نمی پذیرد. میخواهد «چرخ برهم زند ارغیرمرادش گردد.» بهار نیز از این تبار است. چه کسی معترض تر از او؟ سر فرود نمیآورد. نه تنها در برابر زورگویان و سردمداران سیاسی بلکه در برابر زورگوی مقتدرتری که نامش «اختر زشت خیره سر»است. آن بخت و اقبال، آن جباٌرِزورگوئی که کارش تحمیل ناملایمات به انسانهای وارسته است. بپذیرید تنها برای اینکه زنده بمانید. وبهار نمی پذیرد واگر در ظاهر می پذیرد، اما درخلوت، در سرای ذهن خود نمی پذیرد و سرکشی هایش را در برابر این زورگوئی به بند بند شعرش می نشاند. و در این نبرد،قلم، این برنده ترین رزم فزار یارتوانای اوست. بیت بعدی، به خوبی گویای این ذهنیت شاعر است:
با قوت طعم کلک شکرزای
تلخی ز مذاق دهر برگیرم.
قیام شاعر در برابر سرنوشت با یاری آن کلک شکرزای در بیتهای بعدی قصیده، ادامه می یابد. آنجا که می گوید:
پیش غم دهر و تیربارانش
این عیش تباه را سپرگیرم ……
وین سرپوش سیاه بختی را
از روی زمین به زور و فٌر گیرم….
آن کودک اشک ریز را نقشی
ازخنده به پیش چشم تر گیرم ……
هر چه در عمق این قصیده بیشتر پیش می رویم می بینیم که خیزش بهار ابعاد گسترده تری به خود می گیرد. قیام بهار بر ضد نحوستِ سرنوشت ابعادی کیهانی می یابد. شاعردرخود توانی می یابد که حتی با ستاره بهرام، نماد جنگاوری و نحوست نیز درافتد. به لشکر اوشبیخون می برد و دشنه ی سرخ او را از کمر بر می گیرد .
شبگیر کنم به صفهٔ بهرام
و آن دشنهٔ سرخش ازکمرگیرم
زان نحس که بر تراود از کیوان
بال و پر و پویه و اثر گیرم
آوای جنگ و گریزهای شاعر با نحوست سرنوشت، بر آسمان می رود. آری و ستارگان فلکی را نیز تحت تأثیر قرار می دهد. نشاط شعر ، شاعر را به پرواز درآورده. به چشم خویش می بیند که هنگامی که او سر خامه را تیز تر می گرداند، زخمه ی ناهید چنگ نواز نیز تیزتر می گردد و تیر(عطارد)، نماد نویسندگی، کلک از دست رها می کند، چون بهار»زخدنگ خامه سر گیرد. «
ناهید به زخمه تیزتر گردد
چون من سر خامه تیزتر گیرم
کلک ازکف تیر، سرنگون گردد
چون من ز خدنگ خامه سرگیرم
نتیجه ی این سرکشی چیست؟ ثمره ی این قیام واین دادخواهی ازاختر زشت خیره سر که دل فیلسوف نالان مارا رنجانیده تا به کجا می رود؟ اثرات این دادخواهی، این قیام قلمی بهار نه تنها هستی او بلکه سرنوشت میهن اوو در بیانی کلی تر سرنوشت انسان را نیز دربرمی گیرد. بهار اندیشمندی تک رو نیست. هرچند با جادوی شعر می تواند لحظاتی را در عوالم خیالی زیبا بگذراند، اما درهمان لحظات هم بدین حقیقت واقف است که بهشت آنجا بود کز ظلم آثاری نباشد. در جهانی که انسانها اسیر آزو ونیاز اند، در جائی که آزادی وجود ندارد، و آن «نظم پلید اجتماعی» دامنگیر است، نمی توان رنگ خوشبختی را دید. بنا براین آن قلم جهانورد، آن خدنگ تیزسرِ بهار نه تنها برای خویشتن، بلکه برای برگرفتن و از میان برداشتن آنچه مانع شادکامی وطن می شود نیز، به کار گرفته می شود.
آنجا که میگوید:
شیطان نیاز و آز را گردن
در بند وکمند سیم و زرگیرم
از کین و کشش بهجا نمانم نام
وین ننگ ز دودهٔ بشر گیرم…
وین نظم پلید اجتماعی را
اندر دم کورهٔ سقرگیرم
آن به که به جویبار آزادی
پیرایه ی سرو غاتفر گیرم….
حال شاعر در عین رنج وحرمان در خود نشاطی حس می کند. جهانی در ذهن خودساخته که ستمگران را بدان راهی نیست. نه شکنجه گر زندان و نه بدخواهان وستیزه ورزان قادر نیستند، این جهان را از او بگیرند. مصالح ساختن این جهان در ذهن و قلم اوست. همه جا با اوست. آخرین بیتها را شاعر برای لحظاتی عاشقانه گذارده است. حال که از نحوست سرنوشت گریخته و توانسته است ناهنجاریهای جامعه را نیز» اندر کوره ی سقر گیرد»، واشک و آه را از میان برداشته دوست دارد با دلدار خود خلوت کند.
وان دست که پیش آرزوی دل
دیوارکشد، به خام درگیرم
نومیدی و اشک و آه را درهم
پیچیده به رخنهٔ قدر گیرم
واندر شبوصل، پردهٔ غیرت
در پیش دریچهٔ سحر گیرم
وانگاه به سطح طارم اطلس
با دلبر دست در کمر گیرم
شاعر در اوج است. پرمی گیرد، در عین برهنگی همچون شمس از خاور تا باختر را در می نوردد و سوار بر بال فرشتگان تا بارگاه الهی پرواز می کند.
در عین برهنگی چو عینالشمس
از خاور تا به باختر گیرم
با بال و پر فرشتگان زانجای
زی حضرت لایموت پر گیرم
آری با سیرو سلوک شعر می توان سنگری در برابرناهنجاریهای این جهان کشید که اگر این نیز نبود، آزادگانی همچون بهار، چه بسا درگوشه های فراموشی جان می سپردند و کسی ازگذران دشوار آنها خبری نمی داشت. حال شاعر برای ما بسی یادگارها از آنچه دیده و آنچه حس کرده باقی گزارده و برماست که در این گنجینه بگشائیم و با او زندگی از سر گیریم.
یا دداشتها:
-
هدف از این سلسله گفتارها، بازخوانی پاره ای از سروده های بهار است که درآنها نکته هائی در رابطه با پیوند او با شعر و توان شاعرانه ،می یابیم. بخش نخست این بررسی در همین صفحه ودر سایت بهار bahar-site.fr و سایت شخصی منcom با عنوان سرود شاعر درج شد.
-
صفت زندان نمره ی یک دیوان، جلد دوم ص841)، برای دیگر زندان نامه های بهار بنگرید به کیک نامه، ص36، غضب شاه ص506، قصیده ی پرتوان از زندان507، حبسیه ص 512، مرغ خموش،522 و مثنوی کارنامه ی زندان ، جلد دوم ص 821.
-
بنگرید به شهین سراج، دیوان بهار درکشاکش روزگاران ، مجله ی ره آورد،شماره ی 66 سال 1383، ص 58 و همچنین به سایت بهار bahar-site.fr
-
برخیزم و زندگی ز سر گیرم
وین رنج دل از میانه برگیرم
-
باران شوم و به کوه و در بارم
اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
-
یک ره سوی کشت نیشکر پویم
کلکی ز ستاک نیشکر گیرم
-
زان نی شرری به پاکنم وز وی
گیتی را جمله در شرر گیرم
-
در عرصهٔ گیر و دار بهروزی
آویز و جدال شیر نرگیرم
-
داد دل فیلسوف نالان را
زین اختر زشت خیره سرگیرم
-
با قوت طعم کلک شکر زای
تلخی ز مذاق دهر برگیرم
-
ناهید به زخمه تیزتر گردد
چون من سر خامه تیزتر گیرم
-
کلک ازکف تیر، سرنگون گردد
چون من ز خدنگ خامه سرگیرم
-
از مایهٔ خون دل به لوح اندر
پیرایه ی گونهگون صور گیرم
-
هنجار خطیر تلخ کامی را
بر عادت خویش بیخطر گیرم
-
پیش غم دهر و تیر بارانش
این عیش تباه را سپر گیرم
-
در عین برهنگی چو عینالشمس
از خاور تا به باختر گیرم
-
وین سرپوش سیاه بختی را
از روی زمین به زور و فٌر گیرم
-
وان میوه که آرزو بود نامش
بر سفرهٔ کام، در شکر گیرم
-
چون خاربنان به کنج غم، تاکی
بر چشم امید، نیشتر گیرم
17 – آن به که به جویبار آزادی
پیرایه ی سرو غاتفر گیرم
-
باغی ز ایادی اندرین گیتی
بنشانم و گونهگون ثمر گیرم
-
آن کودک اشکریز را نقشی
از خنده به پیش چشم تر گیرم
-
وآن مادر داغدیده را مرهم
از مهر به گوشهٔ جگر گیرم
-
شیطان نیاز و آز را گردن
در بند وکمند سیم و زرگیرم
-
از کین و کشش بهجا نمانم نام
وین ننگ ز دودهٔ بشر گیرم
-
آن عیش که تن از آن شود فربه
از نان جوینش ماحضر گیرم
-
وان کام که جان ازو شود خرم
نُزل دو جهانش مختصر گیرم
-
یکباره به دست عاطفت، پرده
ازکار جهان کینه ورگیرم
-
وین نظم پلید اجتماعی را
اندر دم کورهٔ سقرگیرم
-
وین ابرهٔ ازرق مکوکب را
زانصاف، دو رویه اَسترگیرم
-
و آنگاه به فر شهپر همت
جای از بر قبهٔ قمر گیرم
-
شبگیر کنم به صفهٔ بهرام
و آن دشنهٔ سرخش ازکمرگیرم
-
زان نحس که بر تراود از کیوان
بال و پر و پویه و اثر گیرم
-
وان دست که پیش آرزوی دل
دیوارکشد، به خام درگیرم
-
نومیدی و اشک و آه را درهم
پیچیده به رخنهٔ قدر گیرم
-
واندر شبوصل، پردهٔ غیرت
در پیش دریچهٔ سحر گیرم
-
وانگاه به سطح طارم اطلس