بانوئی که روبه روی من، درسالنِ انتظار کلینیکِ چشم پزشکی دکتر شارل ادوارد، چشم انتظارِ نوبت معاینه نشسته است، به طرز شگفت انگیزی مرا به یاد دخترکی می اندازد که در زمان کودکی می شناختمش.
خودم از چنین فکری خنده ام می گیرد. اوکجا و اینجا کجا؟ آن محله ی پرجنب و جوش ما درتهران سالهای سی وچهل کجا ؟و اینجا، در دل پاریس دراین کلینک چشم پزشکی کجا؟!!!!!!
او، اگر هم درحیات باشد باید اکنون چیزی درحدود هشتاد یا نود سال را داشته باشد. شاید هم سالهاست که دارفانی را وداع گفته است، بعد ازآن سرنوشت شگفت انگیز!!!!
اما شباهت هم بی مانند است. همان پوست مهتابی، گیسوان مشگین، قد کشیده…..چشمان خیره ونگاهی که همیشه حالتی از اضطراب درخود داشت، عینیا همان است. همه دروجود این بانوکه شاید فرانسوی باشد تکرار شده است. درفرانسوی بودنش شکی ندارم. یک بار پرستار ِ دستیارِ دکتر ادواردآمد و قطره ایی درچشم او ریخت تا عمق چشم بهتر دیده شود، با فرانسه ایی بدون لهجه وکامل پاسخش را داد و درکمال متانت گفت که درانتظار خواهد نشست. کتابی را که دردست داشت، به کناری نهادو گذاشت تاقطره اثرخودش را بکند.
راستی چرا آدم دوست دارد بعضی ها را شبیه به بعضی دیگر ببیند؟ چه مکانیسم غریبی در ذهن انسان کارکرد دارد که چنین به جای همگیری را تولید می کند. شاید برای این است که ما، نا خودآگاه،دوست نداریم پاره ایی ازچهره هاوبازیگرانی راکه در زندگی ما نقشی داشته اند، حتی مختصر، بکلی ازذهن برانیم. چون آنها که برمی گردند، بسیاری از تصویرها و خاطره ها راهم باخود بازمی گردانند. شاید مقایسه ی درستی نباشد ولی این کارکرد ذهن مانند یک واژه ای ست که به گوگل می دهی ودر یک چشم بر همزدنی همه ی معانی وچیزهائی که دورِآن واژه دور می زند رامی یابد و دربرابرچشمانت می گذارد. چهره های شبیه نیز چنین اند.چیزی درخود دارند وآن یک چیز به ناگهان هزارچیز می شود.
نامش ربابه بود. من هفت یا شاید هشت ساله بودم و او پانزده شایدهم شانزده ساله. سه خانه آنسوترما زندگی می کرد. اولین باری که دیدمش یک پیراهن گشاد برتن داشت و زیرش هم شلواری گشاد پوشیده بود.روسری سپیدی که زیرچانه اش گره زده بود نمی توانست دوزلف بافته ی زیبایش را بپوشاند. یک نیمروز تابستانی بود که ربابه با شله زردی بر روی یک سینی به درخانه ی ماآمد:
» نذری آوردوم مال خانم حجازیه. گفته بشقابش رو پس بیار.»
مادرم شله زرد را گرفت و دستی برسر دخترک کشید و دوگل رز محمدی به علامت تشکردرسینی حامل گذاشت ودرمعرفی او به ما گفت که مستخدم جدید خانم حجازی ست. ازدهات ِ مادرِ آقای مهندس حجازی آورده اندش برای نگه داری ازبچه ها وکمک رسانی کارهای خانه.
یک جوری چهره ی زیبایش و حجب وحیائی که درصدایش بود به دلم نشست. رنگ روستائی دلپذیری داشت. مژگان بلندش که وقتی حرف میزد روی پلکهای افتاده اش سنگینی می کرد نشانگر شاید این بودکه به جهانی سخت بیگانه قدم گذارده. شهر! شهر تهران با آن هیاهوهایش، با آدمهای ازخودراضی و ثروتمند و مرفه بچه های پرروومدرسه ای و باسواد خواندن و ونوشتنش…..حتما دخترک ازهمه چیز می ترسید،واهمه داشت. چگونه اورا پذیرا خواهند شد؟ او با آن لباس روستائی دربرابر بچه های شهری آخرین مد؟ درکوچه ایی باجوانان پرشهوت، چشم چران ودرنده، وماجراجو پر از میل به کشف زندگانی، واوچنین ساده با دوزلف بافته وشلواروپیراهن گشاد، لهجه یی متفاوت!!!!!
ولی از اولین مأموریتش چه خوب برآمده بود. بردن نذری شله زرد به درخانه های دروهمسایه.
زندگی ربابه درخانه ی خانم وآقای حجازی با نخستین مأموریت آغاز شده بود. وبا کارهای دیگرادامه پیدا کرد. آخرتابستان بودیم. مدارس بازشد وکارهای ربابه آغازیدن گرفت. صبحها چادر نماز سرش می کردو دو فرزند خانواده ی حجازی را به مدرسه می برد، سر راه برای خانه خرید می کرد، به کارهای خانه می رسید. درکارهای آشپزی بانو حجازی را یاری می داد. عصر دوباره دنبال بچه ها می رفت و لابد نظافت و گل گیری کفش و لباس ودادن عصرانه را برعهده میگرفت. هرچه بود که بانوحجازیِ سخت گیرووسواسی که تا آن هنگام، چندین مستخدم را فراری داده بود،از او خیلی راضی بود. هروقت برای دیدن مادرم به خانه ی ما میامد از نظافت وکاربری وآرامش وسر درکارخویش داری او تعریف می کرد:
«دخترِ چشم ودل سیریه، اصلا مثل این درودهاتی ها هارٌو هورنیست. چنددفعه امتحانش کردم. پول وجواهر دربازگذاشتم رو میز ، اصلا اعتناء نمی کنه، غذا اندازه ی یه جوجه می خوره، تمیزه، اطاقش ازتمیزی برق می زنه،تنها عیبش اینه که سواد نداره وگاه درشمردن پول ها اشتباه میکنه و کاسبکارهای محل سرش کلاه می گذارن.»
ومادرم با تعجب :
خب چرایادش نمی دید؟ ناسلامتی خودتان معلٌم مدرسه هستید.»
توصیه ی مادرم به کار رفت و ربابه را سوادآموزکردند. شبها به اکابرش فرستادند. وحالا دیگر بحث برسراستعداد شگفت انگیزاو در فراگیری بود:
«…..یک درس را هنوز نداده مثل گرگ ازبرمی کند.سرعت فراگیری او بیش ازهمکلاسیهای اوست معلمش گفته بدون امتحان هم می تواند به کلاس بالاتر برود. حتی سه کلاس یکی کند……»
یک سال گذشت. بار دیگرتابستان آمد و مدارس تعطیل شد. عصرهای تابستان اغلب خانم وآقای حجازی بادو کودک شاداب و آراسته خود به گردش و سینماوشمیرانات می رفتند. ربابه کارهای خانه را انجام میداد. گلهارا آب می داد.حصیرهارا آب پاشی می کرد و گاه آب حوض را هم می کشید و آب شفاف وتازه ایی می انداخت.ماهی هارا لای دستانش می گرفت که حس کند زنده اند.بعد یک چهارپایه ی چوبی کوچک می گذاشت جلوی در وآرام برآن می نشست و رفت وآمد آدمهارا نظاره می کرد. تنها تفریحش همین بود. نظاره ی آدمها. نمی دانم چه چیزجالبی در این نظاره گری یافته بود. شاید درمغزش سیرو سلوک شهری هارا با روستائی ها مقایسه می کرد. نگاه حیرتزده ومتعجبش حتی بعدازیک سال اقامت درتهران عوض نشده بود. درست مانند این بانوئی که دربرابرمن نشسته همه را با حالتی ازشگفتی با رگه هائی ازنگرانی واضطراب نگاه می کرد.
هرگاه ازبرابرش رد می شدم سلامش می کردم و ازدرسهایش می پرسیدم. اندکی مکث می کرد ویک باره آن نگاه هراسناکش تبدیل به تبسمی دلپذیر می شد. جرأت می یافت وحرف می زد. گاهی هم از خانمش اجازه می گرفت ودرس ومشقش را پیش من ومادرم میآورد. شبهای زمستان، گاهی که خانم وآقای حجازی به سینما و مهمانی می رفتندو دوکودک را به او می سپردند، چند بچه همسایه دیگر را ، البته با رخصت صاحبخانه گردمیآورد و برایمان قصه می گفت. وچه شیرین می گفت. از امیرالاسلان نامدار، ازعشق زال و رودابه، از افتادن بیژن درچاه.از لهاک دیو وچهل گیسوی اسیر، …….گاهی هم با ما شاه ووزیر بازی می کرد. وقتی نوبت جلادی بدو میافتاد، ، تنبیهات را می بخشید یا چنان ظریف کار می کرد که حس بخشش را فرایاد می داد.
همه چیز به روالی آرام وچنانکه بایدپیش میرفت .بدون ماجرا بدون درگیری. ولی اینها مال پیش ازآمدنِ آن مردِجوان به کوچه بود. مردی به غایت آراسته وخوش چهره که بی شباهت به کلارک گیبل هنرپیشه ی فیلم بربادرفته نبود. قد بلند، چهارشانه، با پوستی آفتاب خورده چشمانی سبز و چند تارموکه همیشه روی پیشانیش می افتاد. هیچکس درباره ی اوچیزی نمی دانست. بعضی ها می گفتند حتما به خاطر این خوش تیپی هنرپیشه سینماست. بعضی می گفتند کارمند است ، دیگری ها می گفتند دانشجوست.و پاره ایی فرضیه های عجیب و غریب درباره اش می بافتند: حتما ساواکی ست. آمده سرازکار جوانان مادربیاورد. اصلا چرا مجرد است؟ چرا زن وبچه ندارد؟ خانه ی به این بزرگی با پنج اطاق و حیاط، به چه دردش می خورد؟
خلاصه بازار شایعات پررونق بود و دهان ها به گفتن ازآن مرد جوان و خوش چهره که بعدها پی بردیم نامش منوچهر است، گرم.
جناب،منوچهر، خودش هم چندان در معرفی خود وگرم گیری با درو همسایه قدمی برنمی داشت. صبحهای زود ساعت شش ازخانه بیرون می رفت و عصرها حوالی ساعت شش، بعدازظهر به خانه باز می گشت.
وقتی ازکوچه رد می شد، پشت دری پنجره هابه آرامی کنارمی رفت و چشمها به کوچه دوخته می شد. آههابودکه از سینه هابرمیآمد و چشمهابودکه خیره ودرحسرت یک نظربیشتردیدن درحلقه ها ثابت می ماند. شاید تنها کسی که دل سیری جناب منوچهر مینوچهر را نگاهی براندازانه میکرد ربابه بود که روی چهارپایه ی چوبی خود می نشست و آمد اورا نظاره میکرد. هیچ کس البته روی این براندازی نام دلبری نمی گذاشت.آن دخترمستخدم با آن پیراهن وشلوار گل وگشادکجا و آن شهزاده ی زیبا رو باآن قد وقامت وآراستگی کجا؟ حتی زیباترین دختران کوچه خودرا درحد این نمی دیدند که به او نزدیک شوند. برای همین کسی شکش نمی برد به این که ازوقتی منوچهر به کوچه ی ما آمده بود، سر و لباس ربابه هم تغییر کرده بود. پیراهن وشلوار گشاد جا به لباسهای گلگلی که بانو حجازی به اوداده بود و اودرپوشیدنش تردید داشت، سپرده بود.دیگر ازآن روسری سپید زیرچانه گره بسته نیزخبری نبود .روسری ها رنگین شده وگیسوان ازآن بافتگی زاهدانه به درآمده و جای به زنجیری داده بود که درصدد بستن دلها بود.
بدین نکات نخست مادرم پی برد. بدون آنکه پیوندی میان آمدن منوچهرو دگرگونی سر و وضع ربابه ببیند، روزی به بانوحجازی که مادرم اورا با نام کوچکش فرح صدا می زد،گفت:
«فرح خانم،ماشاءالله ربابه از یک سال پیش به این طرف خیلی زیباترشده. لباسهائی که براش خریدید خیلی بهش میاد. به خدا این دختر خیلی شایستگی داره. هم تو درس و هم در رفتار وکردار متینش. مطمئنم اگر از آغازبه مدرسه رفته بود، حتما می تونست به مدارج عالی برسه. ولی انگاری یک غمی تو دلش موج می زنه. عصرها که میاد ودم در می شینه، آدم دلش کباب می شه. لابد دلش برای قوم وخویشش تنگ می شه، و همه چیز به کنار، زیبائی این دخترآدم رو افسون میکنه، خداوند عالم چی خلق کرده. با آن دوزلف بافته عین دختر شاه پریان میمونه. «
آن روز فرح خانم به حد غیر منتظره ایی ازحرف مادرم جا خورد. انگاری به یک سیمی در ذهنش که نمی بایست تکان می خورد، برق سه فازداده باشند از جاپرید.دچار برق گرفتگی شد. شاید تازه متوجه می شد که ربابه چه قدر زیباست و تازه حس می کرد چشمانی نظاره گر اوست اما کدامین چشم وکدامین نگاه؟
بانوفرح حجازی خودش زنی به غایت زیبا بود. با اینکه به چهل سالگی نزدیک می شد ودو فرزند به دنیا آورده بود اما هنوزچهره و اندامش مانند یک دختر بیست ساله طراوت و زیبائی داشت. بعضی ها درکوچه آمارگرفته بودند و فرح را به عنوان ملکه ی زیبائی انتخاب کرده بودند. آنروز پس از تعریف از زیبائی ربابه با لحنی چشم وسرگیر،درپاسخ مادرم گفت:
«هرچه باشه یانباشه یک دختر دهاتی بیشتر نیست. وقتِ شوهرش که شد دوباره می فرستمش دهات من حوصله ی بگیرو ببند های تیروطایفه ی اینهارو ندارم.»
ازفردای آن روز ربابه از نشستن در برابر درمحروم شد .
مهرماه دیگری آمد ومدارس بازشد. اما وظیفه ی بردن و آوردن کودکان را فرح خود برعهده گرفت وازآن بدتر ربابه را از رفتن به کلاس شبانه هم محروم کرد. تصمیم، اراده ورأی خانم خانه بود ومهندس حجازی همسر فرح دربست تابع مطلق بانو،هیچ دخالتی دراین امرنکرد. حتی دلسوزی های مادرم که بیش ازدیگر همسایه ها مراقب ودلسوز ربابه بود کارگرنیفتاد.چندین باری که مادرم علت این محرومیت را پرسیده بود ازفرح شنیده بود:
«می ترسم زیر سرش بلند بشه . امانته وپدرش دست ما سپرده. «
ربابه خورشیدی شد پنهان درزیرابرِ ماهیِ خودکامه وخودرأی که فرح باشد.
برعکس خانم حجازی باصدجلوه وزیباتر از همیشه ازخانه بیرون می زد. بعضی از ندیم السلطنه های مادرم که گاه به دیدنش میآمدند و درامورات زنانه از اویاری می خواستند، بر زیبائی فرح رشک می بردند ومی گفتند نمی دانیم صبح ساعت چند بلند می شود که ساعت شش عین یک هنرپیشه ی سینما هفت قلم آرایش کرده با موهای میزامپلی وناخن های لاک زده وکت ودامنهای چسبان عین ملکه ها راهی بردن بچه ها وازآنجا به سرکارش می شود؟راستی چرا ربابه ی طفلک را زندانی کرده؟ چرا او دیگر بچه هارا به مدرسه نمی برد؟ این یک دربیرون مختصر هم از این دختر معصوم گرفته !
اصلا چرا اینقدر زود مگر زنگ ساعت هشت نمی خورد؟»
مادرم تا میتوانست جلوی شایعات را می گرفت:
«فرح همیشه زن زیبا و برازنده ایی بوده و هست. وازقدیم گفته اند صلاح مملکت خویش بانوان دانند.»
آن زمان کسی پاسخ این رفتار و این تغییر جهت وروش فرح زیبارو را نمی دانست. مادرم،درعین دلگیری ازاین رفتار، به همان توجیه بانوفرح بسنده کرده بود.
«شهر است دیگر وربابه بس زیبا اگر بلائی سرش بیاد، خانم وآقای حجازی جوابگویند ……»
ولی همه مانند مادرم روحیه ی باورمند نداشتند.راویان اخبار وناقلان احوال به زودی روایت دیگری از راندن چهره ی خورشیدی ربابه به زیر ابر واستبداد فرح حجازی یافتند. باور ناکردنی بود ولی چنین بود. ظاهرا ساعت بردن کودکان به مدرسه با رفتن منوچهر یوسف چهره، تنظیم شده بود. وهمسفری در اتوبوسی که لابد اتفاقی همان مسیری را می رفت که فرح وکودکان؛ و از پی آن هم صحبتی و راز ونیاز ودیدارهای بعد از اتوبوس؛ وکسی فراتر رفته وفرح را درکنار منوچهر درساعاتی نامتعارف نیزدیده بود.سخن از راز ونیازفرح ومنوچهر میرفت. بحث برسردیدارهای صبجگاهی وبعدازظهرگاهی بود ونگاههای شیفته و حتی ردوبدلهای دیگر درکوچه های خلوت وگذرگاههای دورازچشم اغیار.
شایعات وحرف وحدیثها داشت بالا می گرفت. داستانی از عشق منوچهر و فرح ساخته شده بود وهر روز برگی برآن افزوده می شد. جالب این که نه فرح ونه جناب حجازی اعتنائی بدین شایعات نداشتند وزندگی دراین خانه ی شهری مرفه برروال خودادامه می یافت. مادرم گاه چیزی را بهانه می کردو به دیدارربابه می رفت. می گفت سخت رنجوروغمگین است. ازآن طراوت و زیبائی خبری نیست. فرح خانم ازدیدارهای مادرم هم که تنها ازسرخیرخواهی ودلسوزی برای یک دختربی پناه صورت می گرفت،چندان خشنودنبود. به نظرمادرم فرح نیز سخت تغییرکرده بود. عصبی وزودرنج شده بود. درمهمانی هاودوره های دروهمسایه هاشرکت نمی کرد. حالت آدمهائی رایافته بودکه به چیزی یا کسی معتادشده باشد، آرام وقرار نداشت.
حالا فرح به «کلاس های شبانه ی فراگیری زبان» می رفت. ولابد ربابه ی طفلک وظیفه ی نگهداری ازکودکان و آشپزی و همه ی کارهای خانه را نیز برعهده داشت.
درآن ایامی که هیجان داستان مرموز عشق فرح و منوچهرهمه ی سرهارا گرفته بود، یک ده روزی ناگهان ربابه به کلی غیبش زد. هرچند حق نداشت به کوچه پا بگذارد، اما گاهی از پنجره ی اطاقم اورادرحیاط ومشغول به کارهای خانه می دیدم. ولی چنین شد که ازهمان حضورکمرنگ هم خبری نشد. همگی ازغیبت اونگران شدیم. چیزجالب تروشاید مسئله برانگیز تراین که ازمنوچهر زیباروهم که عین ساعت سوئیسی سرموقع ازکوچه میگذشت، به همان نسبت خبری نبود.هردوغیبشان زده بود.
کنجکاوی ها داشت برانگیخته میشدوپرسشهادرذهنها شکل میگرفت که یک روز صبح زودبا سرو صدا و هیاهوئی که ازخانه ی خاندان حجازی برمیخاست ازخواب بیدار شدیم. درو همسایه نیمی با پیژاما وشبکلاه ولباس خواب و نیمی لباس پوشیده به کوچه ریختند. چه خبر است؟
سروصداازخانه ی حجازیها برمیخاست. چندپاسبان ازکلانتری ِ محل آمده ومشغول پرس وجوبودندوفرح حجازی سخت می گریست وبه زمین وزمان ناسزامی گفت:
«باهم فرارکردند، می دانستم، من می دانستم، ای نمک به حروم، ای نابکار، می دونستم بالاخره کاردست ما می دی، حیف اونهمه محبت اونهمه فداکاری……ای وای به دادمان برسید تا دیر نشده ……چه خاکی به سرمان شد …دیدید چه خاکی به سرمان شد.!!!!..»
چندنفربا لباسهای روستائی درخانه ی حجازی ها جمع بودند و درحالت گلاویزی با مهندس حجازی وبانو وتنهابازداری پاسبانها، مانع ازکتک کاری وضرب وجرح می شد.
روستائی ها فریادمی زدند،دخترفرستادیم خونتون واسه ی کارنه واسه هرزه گری،هربلائی سرش بیاد تقصیرتونه ست.
مردبلندقامتی که ازهمه مسن تر بود با ریش و سبیل از بناگوش در رفته وشلوار وپیراهن گشاد، برسرفرح خانم فریاد میزد:
«من ربابه رو دست توسپرده بودم. فرستادمش که ازدست اون پسره ی بی همه چیزخلاصش کنم صاف دادیش دستش برد؟حالا چه خاکی سرکنیم.هردوشونه می کشیم.»
به زودی کوچه ازجمعیت پرشد. کارخانه ی شایعه سازی باسرعتی بی مانندکارمی کرد. رفتار هیستریک فرح بیش ازهمه شایعه ساز بود. شاید بیش از فرارربابه با منوچهر. می گفتند:
«حتما از زور حسادت اینجوری زار می زنه!!!!……
ولی چه طور ممکنه؟ ربابه با منوچهر؟ کجا وچه طوری؟……..
مافکر می کردیم او عاشق فرح است؟……
آخه کجا همدیگر رو دیدن؟ …..
ربابه که حق بیرون رفتن نداشت؟! پناه برخدا…….»
آن روز، غائله بادخالت پاسبانها وراندن جمعیت وفرستادن روستائیان به خانه ها واهل وعیالشان تا حدی آرام گرفت. چندی بعد خانواده ی حجازی ازکوچه ی ما اسباب کشی کرده ورفتند. فرح حتی برای خداحافظی نزد مادرم که با او روابط دوستانه ایی داشت نیامد. پاره ایی که از او خبر داشتند می گفتند، فرح سخت دچارافسردگی شده. نه کسی را می بیند، نه با کسی حرف می زند، با همسرش درگیری های عاطفی دشواری یافته وچه بسا درحال جدائی باشند.
چندین سال از این ماجرا گذشت. هیچ کس پاسخی برای چرائی وچگونگی رابطه ی ربابه و منوچهر، فرارناگهانی آنها با هم واز سوی دیگر آنچه از شایعات عشق فرح و منوچهر بر سر زبانها بود نداشت. کارخانه های شایعه سازی هم کم کم ازحرکت ایستاده و می رفت تا این ماجراهم همچون دیگرماجراهای کوچه ی پرقصه ی ما به فراموشی سپرده شود که ناگهان روزی نیلوفرِحقیقت از درون مرداب زمان روئید و جلائی دیگر بدین ماجرا داد.
بازهم تابستان بود و عصری گرم وکسالت آور. کوچه درسکونی تابستانی به سر می برد. سکونی که با ضربات محکمی به در، درهم شکست. یکی از همسایه ها بود که صفحه ی حوادث روزنامه ی عصر به دست، به شتاب به دیدارما آمده بود.
» نگاه کنین، نگاه کنین عکس ربابه و منوچهررا انداختن. آنها درگروه تروریستی خطرناکی درغاری دورافتاده دراطراف یاسوج دستگیر شدن. ظاهرا منوچهر فرارکرده اما ربابه وبسیاری دیگر دستگیر شدن. ربابه زخمی و تو بیمارستانه…………..»
داستان آن دخترکی که با شلواروپیراهن گشاد و دوگیسوی بافته وزیبائی دخترشاه پریان روزی شله زرد به دست به درخانه ی ما آمده بود، آنکه فرارِمرموزش با آن مردجوان خوش وخط وخال آشوبی درسرها و دلهاافکنده بود، آنکه فرح حجازی بانوی شهرنشین و زیباروی را بازندگی متعارف ومتعادل،ازمحله ولانه وکاشانه ی خودفراری داده بود، میرفت تا بخش دیگریراآغازکند.
آن بعدازظهرمادرم بارهاگزارش صفحه ی حوادث روزنامه ی عصررابازخوانی کرد.ازفکرربابه به درنمیآمد.راه می رفت و تکرارمیکرد:
«من مطمئن بودم که این دخترک ساده دل را فریب داده اند. آخردهنش بوی شیر میداد. اوکجا وعشق وعاشقی کجا؟آنهم با آن مردک خوش وخط وخال شهری؟ ولی آخرفرح؟ پس داستان فرح ومنوچهرچه بود؟»
هفته ی بعدباوجودمخالفتهای پدرم، وخطراتی که اینگونه دیدارها دربرداشت،مادرم به دیدارربابه به بیمارستان زندان رفت. می گفت:
«گناه دارد بی پناه است. حتماخانواده اش هم طردش کرده اند.»
این بود، یاکنجکاوی زنانه وسردرآوردن ازحقیقت، بالاخره مادرم خودش را به بیمارستان رسانید. وقتی بازگشت رنگ به رو نداشت. دربرابرکنجکاوی ها و پرسش های ما سکوت می کرد.
«آخر بگو مادر؟ ربابه چه طوربود؟ داستان چه بود؟ اورا چه به این گروههای تروریستی؟ آن دخترک معصوم وزیبا را چه کسی بدین ماجراهاکشانیده؟»
تنها ازپس چندین دیدار بودکه بالاخره مادرم زبان بازکرد.
» ربابه! چه ربابه ایی! کوآن طراوت؟ کوآن زیبائی؟ یک پایش درگچ، موهایش را تراشیده اند و سروصورتش دراثرفرارازکوه وکمر،زخمی شده….پدرعشق بسوزد.
قصه ی پرغصه اش را چنین روایت کرد:
خانوم منوحلال کنین. هرچه کردم تقصیرخودم بود.خودم کردم که لعنت برخودم باد.وقتی منوچهرو شناختم،دانشجو بود.باچندتامهندس برای کارآموزی جاده کشی به اطراف ده ماآمده بودن. کارشون چندین ماه طول کشید. نزدیک خونه ی ما چادرزده بودن. گاهی برای آب ونون گرفتن به درخونه ی ما میومد. خانوم دست خودم نبود. چنون دلباخته اش شدم که چی بگم! آخه او چشای سبزشو دیده بودین؟! کی میتونست صبرداشته باشه! همه ی ده پی به دلدادگی ما بردن. یعنی اونم هر روز یه چیزی رو بهونه میکردوبه دیدن من میومد. هر روز توگوشم یه چیزهائی زمزمه میکرد که من هیچ وقت نشنیده بودم :»دختری به این وجاهت اینجا چی کار میکنه؟ زیردست این مالک اربابان ستمگر!! باید باسواد بشی، بری سرکار و از دست این وضعیت نجات پیداکنی. اینجا از تو یک برده درس میکنن. من نجاتت می دم. باید بامن بیای…… «
ولی من کجا واون کجا؟پدرم که سرازجیک وپیک مادرآورده بود،از ترس آبروش،منو داددست فرح خانوم که ببره شهر. فقط برای اینکه ازدست منوچهرخلاص بشم. ولی منوچهرردمنوپیداکرد. اومد توهمون کوچه همون محله خونه گرفت. سرراه کلاس اکابردیدارم می کرد. همون موقع ها می گفت باید بامن بیای. بیای به یه دیاردیگه. ولی من می ترسیدم. چی بگم خانوم. من به همتون دروغ گفتم. سواد داشتم. ولی چون تنها راه دیدن منوچهررفتن به اکابربود، الکی خودموبه بی سوادی زدم. منوچهردست بردارنبود. هرصبح که بچه هارومی بردم مدرسه اونجا بود توراه برگشت هم جلومومی گرفت. شبهادم کلاس منتظرم می شد. فقط یه چیز می گفت: ربابه باید بامن فرارکنی. باید با من بیای.
وقتی این سرراه گرفتنها به گوش فرح خانم رسید، خانومی کرد. بردن وآوردن بچه هارو خودش به عهده گرفت. ازهمون اول فهمیده بودکه منوچهرازچه قماشیه. چندبار باهاش خصوصی حرف زده بود که دست از سر ربابه برداروگرنه ردتو می دم به پلیس. چه قدرخانومی کرد. چه قدرتوگوش من خوندکه این پسره به دردتو نمی خوره. چه قدرازچشم آقاحجازی پنهون کردکه خون به پانشه. درد وبلای ِاون خانوم به جونم.من قدرشوندونستم. ولی منوچهر می گفت اینها دشمن تواند، دارند ازت کار میکشن واسه ی نفع خودشونه که برات غصه می خورن. اینا بهره کش طبقات محرومن باید بامن بیای تا مثل یه انسانِ آزاد زندگی کنی. چه دردسرت بدم خانوم، انقدرگفت وگفت که منومجاب کردویه روزصبح خیلی زود، پیش ازطلوع، باهم فرارکردیم ویه نامه گذاشتم که من رو حلال کنین وهیچی برنداشتم ورفتم………
اما هیچ وقت به من نگفت که کجا می ریم. وقتی توماشینِ سواری نشستیم چشمهای منو بست. سه نفرمسافردیگه هم بودن دومرد و یه زن جوان دیگه. خدامیدونه چه مصیبتی کشیدم. رفتیم به یک منطقه ی عجیب و تو کوه وکمر ،تویه غار……..وقتی رسیدیم تازه فهمیدم چه بلائی سرم اومده. بارها می خواستم فرارکنم. اما حامله بودم و بچه هم که با بدبختی زائیدم که مانع می شدو تازه باچه روئی برگردم؟ کجا برگردم شرمم می شد ازفرح خانوم، آقاحجازی و پدربدبختم ومادرم که روسیاهشون کرده بودم…….
روزها تمرین تیراندازی میکردن. وحرفهائی میزدن که من هیچی ازش نمی فهمیدم. من اونجا کلفت شدم. کلفت یه مشت گردن کلفت با یه مشت زن ودختری که سرتاپاشون خشونت بود. کارهاازمن میخواستن که شرم دارم بگم. ازبرنامه هاشون من هیچی نمی فهمیدم. فقط روزهام با پخت وپزونگه داری ازبچه یی که بدون عقدوعروسی پیداکرده بودم می گذشت. شبها همه ی غم عالم میومدتودلم می نشست. دلم برای اهل وخاندان خودم تنگ می شد. آرزوی دیدن یک غروب ده خودمونوداشتم. حتی دلم برای همون چهارپایه ی چوبی که دم درمی گذاشتم وعصرها می نشستم ومردم روتوکوچه تماشامی کردم تنگ می شد. آرزوداشتم یه باردیگه ماهی های قرمزخونه ی خانوم حجازی رو تودستهام فشاربدم. روزهای عاشقی فقط همون روزها بود.
روزها همینطور می گذاشت ودختربچه ی من بزرگ می شد. نمی دونستم چه خبره ولی حسٌ می کردم که نقشه ی بزرگی درحال انجامه. کلی مهمات واسلحه تودرودیواروسوراخ وسنبه های کوه وکمرجمع کرده بودن. من با وحشتی دائمی زندگی می کردم. منوچهرهیچ پاسخی برای من نداشت. حرف می زدم کشیده بودکه می خوردم.معنی انسانِ آزادروهم فهمیدم. توهمین حال وروز بودیم که ناگهان دولتی های مسلٌح به پناهگاه ماریختن. گوئیا یکی از همون رفیق لومون داده بود.همه پا به فرارگذاشتن یه عده زیادی دستگیرشدن.اصلا نفهمیدم چی شد. منوچهربا بچه ناپدیدشدن. منهم اومدم فرارکنم که پرت شدم تو دره و وقتی چشمم روبازکردم توبیمارستان بودم روی تخت.زخمی با یک پا ی شکسته ی دردناک واین وضعی که می بینید. خانوم توروبه خدا اگه فرح خانوم رو دیدید ازش بخواین منو حلال کنه .اون زن به خاطرِمن خودش رو تو دهنها انداخت. با اون منوچهر بی چشم وروپنهونی ملاقات کرد، خطاب وعتاب کرد. ولی منوچهر بهش گفته بود به زودی حساب همه ی شما شهرنشینهای بهره کش رو می رسیم دخترمردم رو آوردین بهره کشی، شما طبقات مرفه محکوم به نابودی هستین. همه تون بالای دارین.وصدتا ازاین حرفها. خدایا منو ببخش….»
ازبچه اش از بچه اش چه خبرداشت؟
هیچی ظاهرا منوچهر با بچه ازراه کوه وکمر فرارکرده و رفته فرنگ وهیچ کاری هم برای کمک به ربابه نکرده. پناه برخدا. به حق چیزهای ندیده و نشنیده.
ما دیگراز ربابه خبری نداشتیم. مادرم می گفت اورا به زندان دیگری منتقل کردند و ممنوع الملاقات است.
داستان غم انگیز آن دختر معصوم که به قول همگی می توانست با آموزش درست، زندگی مقبولی داشته باشد، درذهن ما تامدتها باقی ماند. هرچندخودش ازچشمها دورماند. اما فرزندش، فرزند ربابه ومنوچهر هیچکس ازاو خبری نداشت. پاره ایی می گفتندکه منوچهراوراباخودبه فرنگ برده. چندبارمادرم سعی کرد از دروهمسایه سراغ فرح را بگیرد شاید او خبری یا اثری داشته باشد. اماکوششها بی نتیجه ماند؟
جابه جائی ها ماجراها، جنگ و انقلاب ومهاجرتها، این خاطره را نیز مانند بسیارخاطره ها به آنسوی ذهنها فرستاد. سوای آن هاله های سیاسی و اجتماعی، تصویر ربابه آن دخترک روستائی پاک و زیبائی که به محله ی ماآمد وشهروشرارتهایش، اوراچنان به بیراهه کشانید، درذهن من زندگی می کرد. هرگز روز اولی که دیدمش را ازیادنمی برم. آن لباس وشلوارگشاد، آن روسری سپید و آن دوگیسوی بافته، وآن نگاه مضطربش……وازپس آن عشقش به آن مردک باآن چهره ی افسونگرش……وفرح آن زن زیبا رو، چه شایعه هاکه برسرزبانها انداخت، تنها برای نجات ربابه…….چه قدر ما انسانها در داوری هایمان گمراهانه عمل می کنیم!!!!!!
خدای من نگاه این بانوئی که دربرابرمن نشسته چه قدراضطرابِ نگاه ربابه را به یادمیآورد. دلم می خواهد ساعتها بنشینم ونگاهش کنم. حال که فکرش را می کنم می بینم چه آشوبی دردلش برپابوده. دلربائی از آن مرد زیبا ی شهری، باشباهت به کلاک گیبل،با سواد، با حرفهای افسونساز چه در سرآن دخترک پاک دل می ساخته. «انسان آزاد» وکدام آزادی؟ کشانیدن او به فرقه ایی که هیچ چیزازآن نمی دانست…..ربابه در پی فرقه ی عشق بود ولی چه به دست آورد؟
نوبت ملاقات من فرامی رسد. باید ازاوچشم بردارم. پربدهم نیست.بازگشت بدان دوران وآن خاطرات و آن حال وهوی، حسرتی عمیق وآزار دهنده دردلم می نشاند. افکارم سخت بهم ریخته اصلا فراموش کردم چه می خواستم به پزشکم بگویم……
وقتی ازنزد دکتر دوباره به سالن انتظاربازمی گردم، ازآن بانو نشانی نمی یابم.
دلم میخواهد خطش را دنبال کنم. به سوی منشی دکتر میروم.نشانی اش را می دهم:
«آن بانو، آن که درست روبه روی من نشسته بود، آن که نگاه مضطربی داشت و…….؟؟؟؟»
نشانیش را می پرسم. با تعجب به من نگاه می کند، لبخندی می زند ومی گوید:
«بانو؟ کدام بانو؟ معلوم است شما شدیدا نیاز به عینک دارید. شاید منظورتان آن پیرمردِمردمسنِ خمیده باشد. اوسالهاست که پیش ما میآید. چشمان سبزِ زیبایش در اثر انفجار ی صدمه خورده. چه افسوس! گویا درجوانی شباهت بی مانند ی به کلارک گیبل داشته است. «
شهین سراج
ژوئیه 2017