محاکمه ی «یاد»

امروز در روزنامه ی رسمی ولایت ما شرح محاکمه ای را خواندم که به نظرم جالب آمد. و فکر کردم با شما دوستان نیز روایت این محاکمه را درمیان بگذارم. گزارشگر، آنچه در دادگاه گذشته بود را در گزارش خود، با ذکر جزئیات و حالات و گفتگوها و رد و بدل ها… آورده بود و هر کسی با خواندن این گزارش، می توانست خود را در میان دادگاه مجسم کند.

محاکمه بر اساس شکایت شخصی به نام «مهاجر ایرانی» از جناب «یاد» تشکیل شده بود. گزارش با طرح شکایت از سوی ریاست دادگاه آغاز شد.

رئیس دادگاه رو به متهم:

«جناب یاد، شاکی شما «مهاجرایرانی»، از شما شکایتی عریض و طویل بدین دادگاه تسلیم نموده و درخواست رسیدگی کرده است. شاکی ادعا کرده است که شما مخل آسایش آن جناب هستید و زندگی را به ایشان تلخ کرده اید. در دادخواست آمده که شما یک لحظه از آزار و اذیت نامبرده دست برنمی دارید و ایشان را به انواع و اقسام شیوه ها شکنجه می دهید. آیا این اتهامات را می پذیرید؟ شگفت انگیز است که وکیل شما در این دادگاه مشخص نشده ؟»

یاد:

«ریاست محترم دادگاه، تا همین لحظه، هیچ وکیل دعاوی حاضر به دفاع از اینجانب نشده است . بنابراین اگر اجازه بفرمائید من دفاعیه را خود برعهده می گیرم.»

ریاست دادگاه:

«اگر جناب دادستان وهیئت ژوری موافق باشند، و به شرط رعایت موازین قانونی و نگاهداشت اندازه و حد صحبت، جناب یاد می تواند دفاعیه ی خود را خود بر عهده بگیرد.»

دادستان رو به جناب یاد:

«اجازه ی گفتار دارید. شروع بفرمائید.»

یاد:

«ریاست محترم دادگاه، دادستان و ژوری محترم. آنچه در این دادخواست آمده حقیقت است. آری بنده حتی لحظه ای هم شاکی، یعنی مهاجر ایرانی را به حال خود رها نکرده ام. اما حقیقت همیشه روی دیگری نیز دارد. و از قدیم گفته اند نمی بایست تنها به قاضی رفت. و اگر بنای دادگری در کار باشد، باید عرض کنم که این من هستم که باید از این جناب شاکی، شاکی باشم چون ایشان هستند که دقیقه ای مرا راحت نمی گذارند و هر لحظه مزاحم اوقات و مانع آسایش من می شوند و…»

با شنیدن دفاعیه ی جناب یاد همهمه ای در دادگاه پیچید. مهاجر ایرانی بی روادید سخن گفتن به میان پرید و گفت:

«غریب حکایتی ست!!! خیر، خیر به خدا دروغ است ایشان هستند که مرا دمی راحت نمی گذارند. من دیگر ذله شده ام. اگر چنین نبود که شکایت نمی کردم…»

دادستان و هیئت ژوری که می دیدند محاکمه صورت عکس به خود گرفته برآشفته شدند و هر کس از ظن خویش چیزی می گفت و نظم دادگاه داشت به هم می ریخت که رئیس دادگاه با کوبیدن چند ضربه چکش، حاضران را دعوت به سکوت و رعایت نظم دادگاه نمود.

رئیس داگاه رو به دادستان متهم وشاکی:

«اگر نظم دادگاه را رعایت نکنید جلسه موقوف خواهد شد. جناب یاد لطفا ادامه دهید. ولی یادتان باشد شما در اینجا باید پاسخگوی اتهامات باشید و نه این که کس دیگری را متهم کنید. اتهام بی رویه جرم دارد. خاطرتان باشد.»

و یاد دفاعیه ی خویش را این چنین ادامه داد:

«به روی چشم. از این به بعد رعایت موازین داگاه را خواهم کرد. باید عرض کنم که… بله برای آن که حضار محترم به اصل این اختلاف پی ببرند باید کمی از پیشینه ی این قضیه و اصولا ارتباط خود با جناب شاکی را در این جا بیان کنم. من و شاکی یعنی مهاجر ایرانی، پیشینه ی دوستی کهنی داشتیم. اصلا بحث من و توئی در کار نبود. ما از هم جدا ناشدنی بودیم. به گونه ای که من در ذهن جناب شاکی زندگی می کردم. یک روز نمی دانم چرخش این سپهر گردان چه بر سر این جناب آورد که ناگهان به سرش زد، دیوانه شد و…»

دادستان رو به یاد: «اعتراض دارم. لطفا برچسب نزنید تشخیص خردمندی یا جنون شاکی با دادگاه است.»

ریاست دادگاه:

«اعتراض وارد است.»

یاد:

«بسیار خوب پوزش می طلبم. بگذارید طور دیگری قضیه را بیان کنم. بله عرض می کردم که یک زمانی، نمی دانم در اثر چه فعل و انفعالاتی جناب مهاجر ایرانی بنده را از ذهن خویش بیرون راند. گفت که می خواهد صفحه ی ذهن را از آنچه یاد کهن است خالی کند. گفت اصلا این حرف ها مفت است. اصرار ورزید که می خواهم تزکیه نفس کنم، می خواهم زاهد و مسلمان شوم، می خواهم هویت دیگری داشته باشم… ولی مدتی که از این دگرگونی ناگهانی گذشت، نمی دانم چه شد که یک روز به همه چیز پشت پا زد و بلند شد جل و پلاسش را جمع کرد و مهاجرت کرد و رفت به ناکجا آبادهای روی زمین و در آنجا ساکن شد و یک تابلوی ورود ممنوع هم برای بنده به پشت پنجره ی ذهن آویخت و مشغول زندگی جدیدش شد. بنده هم رفتم به دنبال کار و زندگی خودم. اما همین که چندی از اقامتش در سرزمین های دوردست گذشت، ناگهان فیلش یاد هندوستان کرد. کمیتش لنگ شد، طوفانی در درونش برپا شد و چون از توانائی های من خبرداشت، مرا به یاری طلبید. آن هم نه یک روز و نه دو روز بلکه هر روز و هر لحظه بنده را احضار فرمود.»

دادستان:

«ممکن است بیشتر توضیح بدهید ایشان به چه صورت ازشما یاری می طلبید و به قول خودتان یک لحظه راحتتان نمی گذاشت؟»

یاد:

» قربان چه عرض کنم؟! بگذارید نمونه هائی به دست دهم تا موضوع بیشتر دستگیرتان بشود. مثلا هر جنگلی را دید مرا صدا زد و گفت: «آه که این جا مرا به یاد… به یادِ…؟ «گفتم: مازندران؟! گفت: «آه! آری، آری، گفتی، گفتی و گل گفتی. این جا عین مازندران است.» بعد به همین که اکتفا نکرد. درخواست داشت که آن تصویرهای زیبای جنگل های مه گرفته، آن طراوت باران مازندرانی، آن رایحه ی شالیزارها، آن موسیقی جان بخش موج های دریای سبز… را هم برایش زنده کنم. من هم به سابقه ی پیوندی که با هم داشتیم، کینه ها را فراموش کردم و با هر دشواری بود آن تصویرهای غبارگرفته را از ذهنش بیرون کشیدم و شفاف و پرطراوت در برابرش گذاشتم. ولی به همین هم که راضی نمی شد؛ انتظار داشت صدها تصویر از کودکی ها و نوجوانی هایش وقتی فارغ بال در دشت و دمن و سواحل زیبای دریای خزر با همسالانش می گشت و مست و بی پروا به گردش و تفرج می پرداخت را هم برایش بیاورم. و وقتی به یادش می آوردم، آن وقت آه می کشید و صد بار نام مرا بر زبان می آورد که ای یاد و ای یاد، یاد آن روزها، یاد آن روزگاران… خوشا یاد آن روزگاران و ای یادش بخیر… بود که بر زبان می راند.

داستان که به این جا پایان نمی گرفت. فقط موقع دیدن بعضی مناظر جغرافیائی نبود که از من یاری می طلبید، بلکه چشمش به هر بنای تاریخی که قدمتی داشت می افتاد، می گفت: «آه اینجا شبیهِ، شبیهِ… یاد تو بگو». و من می گفتم:» مانند تخت جمشید؟» و می گفت آری آری گفتی، گفتی و گل گفتی.» بعد به همین که راضی نمی شد. درخواست داشت آن چه از بناهای تاریخی در وطن مألوف دیده بود به یادش آورم. شکوه تخت جمشید و پاسارگاد، بیستون و کتیبه ی داریوش، بناهای تاریخی اصفهان، غیره و غیره… بعد می خواست برایش زنده کنم، تاریخ چند هزارساله ی ایران را و آن یادهای شکوهمند را وآن دوره های از دست رفته را… بنده هم آن چه درس تاریخ و باستانشناسی در خاطر داشتم صاف و پوست کنده در ذهن مبارکشان می گذاشتم. و ایشان هم باد تبختری در گلو می انداختند و از ناموس تاریخی وطن در برابر فرنگیان، مخصوصا آن ها که وطن و ملت ایشان را به توحش و بی تمدنی محکوم می کردند، ساعت ها بدون رو آوری به جزوه یا کتابی دفاع می کردند و حسابی سر حال می آمدند.»

سخن های یاد که به اینجا رسید بار دیگر، شاکی، یعنی مهاجر ایرانی بدون گرفتن اجازه سخن گفتن به میان پرید و گفتار یاد را از میان برید و گفت:

«دروغ محض است. این تو بودی که نگذاشتی من در سرزمین جدید زندگی جدیدی را آغاز کنم. این تو بودی، این ها همه شگرد تو بود که…»

ریاست دادگاه باز مجبور شد با ضربه ی چکش جناب شاکی را به سکوت دعوت کند و دادگاه را دوباره به جریان اندازد.

ریاست دادگاه رو به متهم:

«متهم دفاعیه ی خود را ادامه دهید.»

یاد:

«آری عرض می کردم که این رشته سر دراز دارد. خدا به سر شاهد است که این جناب شاکی بنده، حضرت حاضر در این مکان، جناب مهاجر ایرانی بودند که هر لحظه، و به هر بهانه ای بنده را احضار می فرمودند و التماس دعا داشتند. حالا جریان را دارند برعکس جلوه می دهند. ریاست دادگاه، مقام دادستانی، خانم ها و آقایان محترم، باور بفرمائید من حقیقت را عرض می کنم. نمی شد که از کوچه ی باریکی که دیوارها و پرچین های آجری داشت، با یاس هائی که از فراز دیوار به بیرون خزیده بودند، رد بشود و یاد معشوق و آن» یاد باد آن که بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم و همه تن چشم شدم وخیره به دنبال تو گشتم» را از بنده طلب نکنند. بعد توقع داشتند یاد روی وموی معشوق و یادها و گفته ها و چه عرض کنم لحظه های بسیار خصوصی و آن چنانی، بوس و کنار و روزگار جوانی، چنان که افتد و دانی را هم عینا برایشان زنده سازم. بنده هم دلم برای غربتش می سوخت و در ذهن گرد وغبار گرفته ایشان در آن دالان ها و صندوقخانه های بسته سفر می کردم و آنچه مظهر یادهای عاشقانه بود برایشان مجسم می کردم و به قول شاعر گل یاد را درنهانخانه ی وجودشان می رویاندم. بنده چه تقصیر داشتم اگر ایشان با یادآوری آن صحنه ها، آن کوچه باغ های عاشقی و جوانی ناگهان به گریه می افتادند و آه می کشیدند و آن وقت به جای سپاسگزاری از بنده که این همه یادگارهای شیرین را برایشان نگاه داشته بودم، به ناسزاگوئی پرداخته و بر هر چه یاد است لعنت فرستاده و حال نیز به محضر این دادگاه شکایت برده اند. بنده بی تقصیرم.

خدا به سر شاهد است که نمی شد یک بانوی سالخورده را ببینند و از من نخواهند که یاد مادربزرگ قصه گویشان را برایشان زنده نسازم. یاد مادر بزرگ و شب چله ها که با عمو و عمه و خاله زاده ها زیر کرسی جمع می شدند و گردو کشمش می خوردند و بساط قصه گوئی و حافظ خوانی و شاهنامه خوانی راه می انداختند و کیفی می کردند که نگوئید و نپرسید که حتی بنده ی یادآور هم از یادآوری آن دوران به گریه می افتادم چه برسد به ایشان. نوروز، جشن بزرگ و باستانی ایرانیان را که دیگر نگوئید. بنده را به هزار تا بازارچه و گل فروشی همراه می بردند تا گل سمبلی پیدا کنیم که عطر سمبل های ایران را بدهد. در به در صد تا ماهی فروشم می کردند، تا ماهیی پیدا کنم که درست یادآور و کپی برابر اصل ماهی سفیدهای شب عید میهن آریائی ایشان باشد. هزار تا سوراخ و سمبه را می گشتند تا هفت سینی مانند سفره های نیاکانی بچینند و بعد از من نظر می خواستند که ای یاد و ای یاد ترا به خدا قسمت می دهم آیا این سفره عین سفره ی مادر و پدر هست یا نه؟ و بعد که برای دلداریشان می گفتم به خدا صدی بهتره، تازه غمباد عید می گرفتند که حالا قوم و خویشی که بروم خانه اشان دید و بازدید را از کجا پیدا کنم!؟ چرا هیچ کس روز عیدی به دیدن من نمی آید؟ چه دردسرتان بدهم دیگر همین مانده بود که بنده بروم در ولایت فرنگستان چند تا آدم کرایه کنم و سر و چهره شان را عوض کنم که شبیه خاله خامباجی جناب مهاجرایرانی بشوند و برای دست بوس خدمتشان برسند تا کمی غم زدگیشان تخفیف یابد.

باری قصه ی دردسرهای بنده از دست این جناب درازتر از این روایت هاست اما چون مقام دادستانی دائم اشاره می کنند که وقت بنده به پایان رسیده، لب از سخن فرو می بندم تا داوری شما چه باشد؟!»

سخن متهم جناب یاد که بدین جا رسید، حالت حزنی جادوئی حاضران دادگاه را فرا گرفت. به نوعی همگان خودشان را با یاد آشنا می یافتند. گوئی با او همبستگی داشتند. شاید متهم همه را جادو کرده بود. ریاست دادگاه که خود نیز درگیر چنین احساساتی شده بود، برای آن که خدای ناکرده وقوع این احساس در بی طرفی داوری او خللی وارد نکند، با چکش چرت رؤیائی حاضران را بهم زد و از دادستان خواست تا جریان بازخواهی را ادامه دهد.

دادستان :

«از محضر دادگاه اجازه می طلبم اولین و مهمترین شاهد یعنی جناب مهاجر ایرانی را برای شهادت به پشت میز دعوت کنم.»

ریاست دادگاه:

«مجازید.»

دادستان:

«لطفا خود را معرفی کنید.»

مهاجر ایرانی:

«بنده مهاجر ایرانی متولد ایرانشهر، هستم و در حال حاضر مدت سی و اندی سال است که به این کشور مهاجرت کرده و در این ولایت ساکن هستم. «

دادستان:

«لطفا بفرمائید از مجموعه ی دفاعیات متهم «جناب یاد» چه برداشتی دارید و این گفته ها تا چه حد حقیقت دارند؟»

مهاجر ایرانی:

«ریاست عالیه ی دادگاه، آقای دادستان و حضار محترم، بنده رسما اعلام می دارم آنچه جناب یاد در این دادگاه در رابطه با رفع اتهامات خود گفتند همه ناصواب و نادرست است. از بدو پاگذاشتن بنده به این سرزمین این جناب یاد بودند که نگذاشتند یک آب خوش از گلوی بنده فرو رود. جریان درست برعکس بوده است. تا بنده آمدم در برابر جنگلی حظ بصر ببرم، هنوز زبان به ستایش باز نکرده، ایشان مثل اجل معلق حاضر شده و زیر گوش من زمزمه فرمودند که مگر تو خودت جنگل نداشتی؟ بهترش را هم داشتی جنگل های گیلان و مازندران از این جنگل ها به مراتب زیباتراند. تا من رفتم بالای بلندی و به تماشای کوهی بپردازم، عین یک شاهین تیز پرواز بر سر من نشست و گفت تو که جبال اساطیری البرز را داری با آن داستان های زیبای زال و سیمرغ چه نیازی به این کوهها داری؟… نشد که من به دیدار یک بنای تاریخی بروم و ایشان مثل معلم های سخت گیر تاریخ، بیخ گوش من شکوه هخامنشی و ساسانی و بناهای تاریخی ایران را ردیف نکنند. این که مال قضایای سنگین است. حتی برای چیزهای عادی و لذات ساده ی زندگی هم ایشان مرا به حال خودم رها نمی کردند. یک بار نشد که ما یک غذای فرنگی را صرف کنیم بدون اینکه ایشان با یادآوری قرمه سبزی و قیمه و آش رشته و فسنجان و دیگر اطعمه و اشربه ی ایرانی، غذا را زهرمار ما نکنند و بگذارند ما یک لقمه قوت لایموت را راحت از این حلقوم فرو بدهیم. هر وقت غلط زیادی کردیم و در این فضای غربتی آمدیم یک قاچ هندوانه بچشیم، هنوز چاقو به بدنه ی هندوانه نمالیده غرغر کنان حاضر شده و یاد عطر هندوانه های شریف آباد را موی دماغ ما کردند. هروقت یک لیمو خوردیم یاد لیموهای شیراز را آوردند و هر چه لیمو بود را از چشم و دل ما انداختند. هر وقت آمدیم یک شیرینی خامه ای تناول کنیم ، یاد نان خامه ای های قنادی فردوسی و دکه ی خسروی را به رخمان کشید. هر وقت آمدیم محض تغییر ذائقه به سینما برویم یاد سینماهای تهران و سآنس سه تا پنج رادیو سیتی و سینما نیاگارا و تاج و کوچه گردی و تریا نشینی های بعدش را به یادمان آورد، هر وقت آمدیم شعری از سراینده ای فرنگی بخوانیم، هزار سرزنش بارمان کردند که ای خاک بر سرت تو که حافظ و فردوسی و سعدی… را داری به این جعلیات نباید نام شعر بگذاری… و خلاصه به جای عیش و عشرت دراین فرنگستان، هر روز ما را دچار غمباد خاطرات کردند. القصه، هر چه در این فضای غربت از خوردنی و نوشیدنی، دیدنی و بو کردنی و حس کردنی و غیره بود که می توانست لذتی در برداشته باشد، به کام بنده زهر می کردند چرا چون دائم زیر گوشمان می خواند که بهترینش در ایران است.

این ها که گفتم که با زندگی روزانه ی بنده پیوند می خورد، و شاید به نظر شما قابل شکایت بردن به دادگاه نباشد ولی اصلا بنده می خواهم ارتکاب یک گناه اساسی تری را که متهم در حق بنده مرتکب شده اند، در اینجا مطرح کنم آیا اجازه دارم؟»

گوش ها به شنیدن این پرسش تیز شد و دادستان که گویا از طرح این پرسش آگاه بود، با صدای بلند اعلان کرد که شاکی می خواهد یک اتهام مهمتری را بر جناب یاد وارد کند.» و بدین ترتیب توجه ریاست دادگاه و حاضران را به سخنان مهاجر ایرانی بیش از پیش جلب نمود ومهاجر ایرانی ادامه داد:

مهاجر ایرانی:

«ریاست محترم دادگاه، جناب دادستان، حضار گرامی، در این مرحله باید عرض کنم که متهم، جناب یاد، یادشان رفته که وقتی بنده در حال ترک وطن مألوف بودم، همین ایشان بودند که یک دم زیر گوش من ورد می خواندند: «که برو پشت سرت را هم نگاه نکن. یادت باشد که با فرزندانت چه کردند، فراموشت نشود که خواهران و برادرانت را به زندان بردند و به جرم گفتن از آزادی سر از تن جدا کردند. خاطرت باشد که دیگر این جا از عاشقی حرفی نیست، دیگر اینجا دریای سبز رنگ می بازد و جنگل ها در سکوت اسارت به سر خواهند برد، دیگر اینجا شکوه گذشته ی ایران را با املای تکفیر خواهند نوشت، اینجا شاعران لب از سخن فرو خواهند بست و خنیاگران سازها را خواهند شکست و ووووووو» این ها را می گفتند و هر لحظه بر انگیزه ی من برای ترک وطن می افزودند. چه عرض کنم جناب قاضی و دادستان محترم حال شما خود قضاوت بفرمائید. آن که از عملکردهای ایشان در درون مرز و این هم که در برون مرز، آیا بنده حق ندارم از جناب یاد شکایت به دادگاه ببرم؟»

سخنان مهاجر ایرانی که بدین جا رسید، دادگاه در سکوتی سنگین فرو رفت. دادستان درمانده بود که گفته های شاکی را باور کند یا متهم را؟ کدام یک حق داشتند؟ کدام یک حقیقت را می گفتند؟ دادستان یکی دوبار به دور خود چرخید و مدتی سکوت کرد و دست آخر از محضر دادگاه در خواست کرد تا شاهد دیگری را به دادگاه فراخواند. ریاست دادگاه با این درخواست موافقت کرد.

دادستان:

لطفا خودرا معرفی کنید.

شاهد:

«بنده مهرگیاه حافظی دکتر روانشناس و متخصص ناهنجاری های ذهنی و ناهنجاری های حافظه هستم.»

دادستان:

«دکتر حافظی شما از آغاز در دادگاه حضور داشتید، شما دفاعیات متهم و اتهامات شاکی را شنیدید؛ نظر شما در این باره چیست؟ به نظر شما کدامیک از این دو حقیقت را می گویند؟»

دکتر مهرگیاه حافظی که به نظر می رسید پزشک مجرب و آموخته ای باشد، نفس عمیقی کشید و با لبخندی پرمعنا پاسخ داد:

«به نظر بنده هردو حقیقت را می گویند!»

اظهار نظر دکتر مهرگیاه، همهمه ای در دادگاه افکند و همه در برابر این اظهار نظر شگفت زده شده و آغاز به زیرگوشی حرف زدن نمودند. ریاست دادگاه بار دیگر مجبور شد با چکش حاضران را دعوت به سکوت کند. دادستان ابروها را در هم کشید و شاهد را مورد خطاب قرار داده پرسید:

«چگونه ممکن است که هم شاکی و هم متهم هر دو حق داشته و حقیقت را بگویند؟»

دکتر مهرگیاه حافظی:

«ببینید دوستان، البته من نمی توانم تمام تئوری های روانشناسی را در این جا بیان کنم چون از حوصله ی دادگاه بیرون است. فقط عرض می کنم که در پدیده شناسی مهاجرت یک نوع مکانیسمی وجود دارد که باعث می شود شخص مهاجر در ابتدا برای آن که بتواند به راحتی به ترک وطن مألوف بپردازد و به قول ساده تر برود و پشت سرش را هم نگاه نکند، خود به خود می پردازد به انکار یادهای های بومی. حتی یاد دوست داشته ها را در ذهنیت خود بد جلوه می دهد، سعی می کند فراموش کند، پس بزند، چرا؟ برای آن که بتواند راحت ترک وطن کند. این مکانیسم تا مدتی عملکرد دارد. اما از آنجا که یاد ها، پدیده هائی هستند که می توانند حتی به طور مستقل و بی نیاز به شخص مهاجر در طبیعت و در روان زندگی کنند و بیرون راندنشان کار ساده ای نیست، پس از مدتی چه شخص مهاجر بخواهد یا نخواهد دوباره به ذهن باز می گردند. شاید درآغاز، به طور ناخودآگاه، ولی پس از مدتی با درخواست مهاجر و با اصرار و تأکید او. بنده آنچه که از ظواهر امر دستگیرم شده است، این طور به نظرم می رسد که مکانیسم انکار و طرد یاد نزد شاکی یعنی مهاجر ایرانی در آغاز عملکردی موفقیت آمیز داشته است و ایشان برای جاافتادن در غربت به قول جناب یاد یک تابلوی ورود ممنوع به پشت در ذهنشان زده اند، اما پس از مدتی نتوانسته اند بدون یاد زندگی کنند و آن پیوستگی هائی که با وطن داشته اند را از جناب یاد طلب کرده اند وشاید جناب یاد هم اندکی افراط کرده و با عاطفه ای شدید یادها را به ذهن مهاجر ایرانی بازگردانیده اند و همین عاطفه ی شدید موجب روان پریشی ایشان شده است و از آنجا که یک بام و دو هوا نمی توان زندگی کرد و انسان نیازمند زیستن در فضائی یگانه است، از دست یاد شاکی شده اند و شکایت بدین دادگاه آورده اند. به دیده ی بنده هیچ یک گناهکار در معنای عرف کلمه نیستند. این حادثه ایست که برای اغلب مهاجرین به ویژه آن ها که پس از برپائی آشوب و انقلاب مجبور به ترک وطن می شوند روی می دهد. چون یادآوری از روشی در سرزمینی که روش دیگری را برای زندگی طلب می کند، سخت دشوار است، پس از مدتی یادآوری به جای آن که سبب لذت بشود موجب آزار روانی شده و گاه شخص از یاد می گریزد، به او لعن و نفرین می کند و در صورت های افراطی به دادگاه شکایت می برد.»

سخنان دکتر مهرگیاه حافظی که بدین جا رسید، شاکی یعنی مهاجر ایرانی به گریه افتاد و دچار حالتی شگفت انگیز شد. یاد، متأثر و خیره به اطراف خود نگاه می کرد. دادستان از شاکی و متهم پرسید آیا سخنی دیگر برای گفتن دارند؟ هر دو سکوت کردند. دادستان از مقام ریاست، کسب اجازه کرد که با توجه به سکوت متهم و شاکی حال دادگاه وارد شور بشود. پس از کسب موافقت، ژوری برای گرفتن رأی به اطاق ویژه رفتند.

رأی دادگاه:

بر خلاف نظریه ی دکتر مهرگیاه حافظی روانشناس، ژوری هر دو را یعنی متهم جناب «یاد» و شاکی جناب «مهاجر ایرانی» را خلافکار شناخت. و نماینده ی ژوری از هر دو (متهم و شاکی) خواست برای شنیدن رأی دادگاه هوش و حواسشان را جمع کنند و رأی دادگاه را چنین قرائت کرد:

اتهام یاد

جناب یاد، ژوری پس از شنیدن دفاعیات شما، شما را خلافکار می شناسد. نه بدین سبب که دراین فضای برون مرز و در سرزمین بیگانه، دائم مزاحم جناب مهاجر ایرانی بوده و با یادآوری ها، زندگی را به ایشان تلخ کرده اید. بلکه بدین سبب که وظیفه اتان را به هنگام درست آن انجام نداده اید. اگر شما یادآوری ارزش های تاریخی و ملی و فرهنگی ایران زمین را با همین عاطفه و با همین انگیزه ی پرتوان، بدان هنگام که جناب مهاجر ایرانی، داشت عقل از دست می داد و پناه به هویتی نامربوط با بافت شخصیتی و ملی خود می برد، انجام داده بودید، شاید هیچ گاه ایشان آن بلایا و مصائب را بر سر خود نیاورده و در وطن مألوف خود با هم کیشان، هم زبانان و هم فرهنگان خود در هماهنگی، یک عمر زندگی می کرد. این کم کاری از شما بود. این غفلت از شما بود که ایشان و بسیاری دیگر را آواره ی وطن کردید. نوش داروئی بعد از مرگ سهراب آمدید. حال دادگاه شما را محکوم کرده و برای پادافره گناهان خود مجبورید، روی نسل جوان ایرانی شبانه روز کار کنید تا لااقل ایشان را از از خودبیگانگی و بی هویتی نجات بخشید.

اتهام مهاجر ایرانی:

جناب مهاجر ایرانی، هر چند شما شکایت از یاد به دادگاه تسلیم کرده اید، اما ازشواهد ارائه شده پیداست که شما خود نیز بی تقصیر نیستید. در شما گرایشی عمیق نسبت به یادهای وطن مألوف وجود دارد که ذهنتان را هر دم بدان سو می کشد. ولی این صمیمیت را ندارید که به این کشش خود اعتراف کنید. این شهامت را ندارید که گناهان خود را بپذیرید. همه چیز را به گردن دیگران انداختن بار گناه شما را سبک نمی کند. شما به ناگهان ارزش های تاریخی و ملی خود را به زیر پا گذاشتید و بعد که دیدید با وضعیت جدید نمی توانید زندگی کنید جلای وطن کردید و وقتی سرزمین بیگانه را مطابق میل خود نیافتید، هر لحظه از یاد خواستید که سوار بر بال خاطرات، شما را به دیار نیاکانی سفر دهد. شما جسم در این سرزمین و روح در جای دگر دارید. یک بار برای همیشه گناه خود را بر زبان آورید. سرنوشت خویش را بپذیرید و کمتر به خودآزاری و نفرین یاد بپردازید. شما نیز به عنوان جریمه باید بنشینید و در کمال صمیمیت، به عنوان شهروند یک کشور باستانی، تمام گناهانی که علیه زادبوم خود مرتکب شده اید، از قبیل پذیرش نامردانه ی فرهنگ و کیش و زبان و حکومت بیگانه و نمک ناشناسی نسبت به خدمتگزاران کشورتان را مو به مو بنویسید تا عبرت آیندگان بشود. در صورت تخلف، دادگاه شما را به پرداخت جریمه ی سخت ابتلا به آلزایمر فرهنگی خواهد نمود. آن وقت خواهید دید که فراموشی و نداشتن هویت وخاطره بسی دردناک تر از یادآوری از خاطرات شیرین قدیم است.

حال دادگاه از متهم و شاکی درخواست میکند که برخاسته و روی یکدیگر را به علامت آشتی ببوسند و از این پس در پیوندی دوستانه با هم به سر برند.

مهاجر ایرانی برخاست و در حالی که چهره اش از اشک خیس شده بود یاد را بوسید و یاد نیز مهاجر ایرانی را در آغوش گرفته در گوشش زمزمه کرد:

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت

وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

شهین سراج

بیان دیدگاه