سلامی دوباره برغم

دکتر شهین سراج

نام من غم است.

تا آنجا که به یاد دارم هرگز نام خانوادگی نداشته ام. اما آنان که از من نام می برند، گاهی پسوندهائی پس نام من می آورند و از من هرچه می خواهند، از صفت و قید و فعل و مصدر وغیره می سازند. مثل ناک: «غمناک» گین: «غمگین»، آلوده: «غم آلوده»، خوار: «غم خوار»، باد: «غمباد» و از این دست غم پرور و غم انگیز وغم گسار…

پر هم بد نیست. کدام پدیده ای را می شناسید که پس آمدهای خانوادگی اش تا این اندازه زیاد و رنگارنگ باشد؟!

من جای ثابت و مشخصی برای زندگی ندارم. همه جا خانه می کنم. در دلها، در نگاهها، در سرها، در گلوها…..وهرجا که حسی باشد، ولی با دیدی سورآلیستی، گاهی درعناصری غیر انسانی هم خانه میکنم واز من تولیداتی مانند خارغم، یا سیل غم ویا ابر غم ، غروب غم …..هم ساخته می شود.

طرفه اینکه خانه به دوشم. خانه و سکونت با من میانه ی خوبی ندارند. چون هرجا می نشینم، بیرونم می کنند. نشنیده اید که می گویند «غم ازخانه برون کن» ویا «غم به دل راه مده»، وروان ـ گفته هائی از این دست، که فرمان هرگونه مسکن ثابت را برای من باطل میکند.

من تنها هستم، تنهای تنها. اما پی آمدهائی دارم که بیشترهنگامها که از پس سرگردانی و خانه بدوشی، بالاخره درجائی اقامت میکنم، آنها هم مرا به نوعی همراهی می کنند. مانند اشک روان، آه دل، سوزنهان، …. و درنهایت اگر خدای ناکرده یک جا اتراق کنم و زیادی ساکن شوم ،»افسردگی».

ظاهراهیچکس مرا دوست ندارد و همه از من فراری هستند و به هر شگردی شده ازمن میگریزند. غم زدائی را ، هرکس کیمیائی برمیگزیند. مثلا بعضی ها می ارغوان را توصیه میکنند. نشنیده اید که گفته اند:

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

در پاره ای موارد، پافشاری برای ماندن بیهوده است. حتی اگر من پشت گرمی به یک لشکر هم داشته باشم، مبارزانی هستند که با یکجور امدادهائی، نه چندان غیبی ، بنیاد مرا برمی اندازند.نشنیده اید که گفته اند:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

پاره ای دیگر اما برای غمزدائی حتا به می نیز نیازی ندارند، برکشتن من قسم خورده اند.

باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

حالا اگر می وساقی در دسترس نباشد، و کسی هم اهل این حرفها نباشد، باید پرسید چاره چه خواهد بود؟ با چه سلاحی دربرابرلشکر غم میتوان مقاومت کرد؟از این آخری باید پرسید.منظورم آن فرح بن فرح، آن مولانای خندانان است.

هیچکس نمی داند من ازچگونه عنصری آفریده شده ام و خاندان و ریشه های من چیست؟ ازکجا میآیم و به کجا میروم؟ گاهی مرا از تبار اهریمن وازهمراهان و هم مرامان اوبشمارمیآورند و نسبتهای نا روا به من می دهند. مرا ویرانگر جان آدمیزاد بشمار میآورند. بدین معنا برای من رنگ هم مشخص می کنند. رنگ سیاه، رنگ لشکر اهریمن را، نماد من میدانند. آنچه حالت فرود دارد مانند پائیز، غروب ، عزا و بلایای آسمانیست با نام من پیوند می خورد وبرعکس هرآنچه رویدادهای فرازیست مانند بهار یا شکفتن گل و طلوع خورشید ورنگهای پر جلا ست، به رقیب شماره ی یک من، یعنی شادی نسبت میدهند. ولی من دل به این خوش دارم که هردوی ما(غم وشادی) گذرا هستیم وهیچیکداممان پایدار نیستیم. نشنیده اید که شاعر گفته است:

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

وآن همشهریش سعدی نیزآورده است:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

وآن گنجه ای نیز سروده است:

رها كن غم كه دنیا غم نیارزد

مكن شادی كه شادی هم نیارزد

مقیمی را كه این دروازه باید

غم و شادیش را اندازه باید

ای دل غافل!! عادت آدمیزاد است دیگر. داوری بی شناخت. ولی خدائیش من اینقدرها هم بد یمن نیستم. و اینقدرها هم که خیال می کنید منفور نیستم. ممکن است باورتان نشود ولی کسانی هستند که قدرمرا میدانند. میگوئید:» نه» بروید از هنرمندان، نویسندگان، عارفان و خردمندان بپرسید. اصلا غم مال خردمندان واندیشمندان است.نشنیده اید که گفته اند:

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

درین گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

آری آری خردمندی نیابی شادمانه. آیا هنرمندی را می شناسید که بدون همراهی غم توانسته باشد اثری را بیافریند؟ حتی اگر آن اثر شادی آفرین ازکار دربیاید؟ غم در پاره ای ازموارد همچون جامی مستی بخش، هنرمند را با درون او، با آنچه به آن ضمیر ناخودآگاه میگویند آشتی می دهد، وبرخلاف آنکه فکر می کنند که غم سبب کندی وازکار افتادگی می شود، جوهر حرکت هنری را درهنرمند بکار میاندازد. بیهوده نیست که بعضی از هنرمندان کتابشان را به من تقدیم کرده اند و برمن سلام فرستاده اند. نشنیده اید عنوان کتاب فرانسواز ساگان فرانسوی، سلام برغم را؟

چرا جای دور برویم، همه ی عاشقانه سرایان که به سروده هایشان افتخار میکنند و از سروده ی خود به وجد میآیند و هم به وجد میآورند، اگر غم عشق و اندوه هجران معشوق را درک نمی کردند، چگونه می توانستند آنهمه آثار عالی را بیافرینند؟ جواب دهید. شاعری که مثلا در غم معشوق نشسته و به این زیبائی از غمی که بر دل او چنگ می زند سخن میگوید، بدون ابزار غم چه توان داشت که چنین بسراید؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

اصلا دلی که غم نداشته باشد که دل نیست. غم داشتن نشان از جانی حساس می دهد، هادی کرامت و بزرگی ست. نماد آدمیت است. در احادیث هم آمده است که خداوند در روز خلقت غم و شادی را با هم دروجود آدم به ودیعه گزارد. گویند:

» آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران غم بارید تا آغشته گشت و آنگاه یك ساعت باران شادی بر آن بارید.»

مجسم کنید با اینهمه مصائبی که در دنیا هست، اگراصلا غم وجود نمی داشت و همه بیغمشاد و احمق خوشحالی در این دنیا می گشتند و هرهرهر به در بدری و جنگ و تروریسم و تنهائی و بی پناهی آدمها میخندیدند و شادی میکردند، چه دنیای وحشتناکی می داشتیم.

توکزمحنت دیگران بیغمی

نشاید که نامت نهند آدمی

خلاصه هر چه فکر می کنم، حمل بر خودستائی نباشد، می بینم غم بسیار سازنده است. ابزار کار و اندیشه است. حتی شادی که اینقدر طالب و خواستار دارد، محبوبیت و پایگاهش را مدیون غم است. هرذهن اندیشمندی نخست باید به ناتوانی انسان در برابر ناهنجاریهای این جهان، ناپایداری هستی و ناتوانی خود از درک راز بودن و نبودن، پی ببرد، بر اثر این ادراکات، بر دل او غمی بنشیند، تا خویشتن را به قدردانی از یک لحظه شادی وفراغت، آنهم اگر دست دهد، دعوت کند. یعنی تا بوده چنین بوده.

بیان دیدگاه