رهگذر آرام خیابان آله زیا Alésia*

هر چهارشنبه می دیدمش، روز هفتگی بازار روز، می گذشت، آرام، با سبدی خالی و وقتی بازمیگشت، چند عدد سیب، چند شاخه سبزی تازه، احتمالا فقره ای نان و شک دارم، اما قطعه ای پنیر… و حتما روزنامه و نه بیشتر در سبد داشت.

بلند قامت بود. با موئی سپیدِ به پشت سر رانده، و پالتوئی سیاه و بلند، و شالی پیچاپیچ به دورگردن که راز سردی و گرمی تن را می پوشانید و شاید بسیاری رازهای دیگرِ فروبسته در سینه را.

تنها بود. همیشه تنها. گوئی با خود روایت هزارساله ی یک تنهائی را به میان جنجال رهگذران می آورد. کهنسال بود. اما همیشه با قامتی راست و استوار قدم برمی داشت. روزهای چهارشنبه، در بازار روز رژه ی آدمیان بود از هر تبار و نژادی، هیچ یک چندان جلب نظر نمی کرد. اما او، نمی دانم چرا او، نشانگر بود. وقتی او می گذشت، خیابان رنگ یک حضور را می گرفت. حضوری آرام و رازآلود، حضوری پرمعنا. شاید خموشانه می گفت که بسی راه ها پیموده است و بسی روزگاران دیده است، شاید رفته تا زیارتگاه پوچ و تا دیدار فنا… و حال این جستجوی مذبوحانه برای «بیشتر» را به سخره می گرفت.

همه تند می رفتند. با ولع یافتن. بشتابیم به سوی انباشتن سبزی، میوه، نان… ودیگر مائده های زمینی. اما او، به آرامیِ مِهی زمستانی پیچیده در قامت درّه ای عمیق، قدم برمی داشت. نگاهش دور می رفت بسیار دور. فراتر از مرز سبزی، میوه، نان، پنیر… گاه می گذشت و می رفت فراسوی مرز هستی تنی که می خواست که هیچ نخواهد و می رفت تا واژه ی جستجو را با املای یافتگی بنویسد و قدم هایش روئین تنی را در نبرد با سماجت زندگی، بر پاشنه هایش مهر بزند وگام زدن او در میان خواسته ها، شاید صدور روادیدی بود برای اجبار بودن.

چرا هر چهارشنبه انتظار عبورش را می کشیدم. نمی دانم؟

هر چهارشنبه می گفتم این بار می روم به دنبالش به فراخوانش. این بار می گویمش که تنهائی رازآلودش می تواند سرشت یک شعر باشد و سبد بی نیازش طرح یک تابلوی نقاشی برای طبیعت بی جان. این بار خواهمش گفت که سکونش مانند یک نت سر گشته می ماند در سرنادی برای ستایش زندگی که جای خود را نیافته، نه در آغاز و نه در میان و نه در پایان!

اما باز تردید. اما باز شک: «غریبه ست چه فکری خواهد کرد؟ خواهدم پرسید: اصلا تو خود کیستی؟ از کدامین سرزمینی؟ با این پرسش ناموزون، که انسانی ناشناس چه می کند و چه می جوید، آن هم در میان موج هر کس به کار خویش ؟ از چه رو می خوانی مرا چنین بی پروا، برای صرفِ دونفره ی یک تنهائی؟!»

و تردید غلبه می کرد و او محو می شد در پیچ مه آلود خیابان آله زیا.

چندین چهارشنبه گذشت و رهگذر بی تشویش در میان آزمندان مائده های زمینی گم شد. و چهارشنبه ای دیگر گفتند، بازار روز همچنین آورده است غیر سبزی و میوه، بسی تابلوها و اجناس عتیقه، باز مانده از ساکنی بی وارث در پیچ خیابان آله زیا. دستفروشی می فروخت تابلوهای غبار گرفته، شمعدان های فرسوده وکتاب های کهن… رهگذر آرام خیابان آله زیا آنجا بود. دستی کشیده بود سبد تنهائی او را با چند عدد سیب، چند شاخه سبزی تازه، فقره ای نان و قطعه ای پنیر و روزنامه و نه بیشتر. و به زیرش نوشته بود:

«سرنادی برای ستایش زندگی.»

* Alésia آله زیا یکی از محلات و خیابان های پاریس است در محله ی چهاردهم در بر دارنده کلیسا و موزه های باستانشاسی… و یکی از بلندترین خیابان های پاریس است.

شهین سراج

1 دیدگاه

  1. شهین بانوی گرامی، عجیب است که ۲۹ سال منزل من در کالیفرنیا جنوبی، در اورنج کانتی در کوچه ای با این نام بود. Alicia و چه زیبا بود داستان ان .

    لایک

برای فرهاد پاسخی بگذارید لغو پاسخ