خوشبختی لونی* + و الوانی** کالیفرنیائی

فرزانه، روبروی من روی صندلی تختخوابی نرم و راحت کنار استخر بزرگ خانه ی مجللش با فواره های رنگارنگ، در باغی از گیاهان شگفت انگیز ماوراء بحاری و نخل های کالیفرنیائی و گل هایی که فراگیری نوع و نامشان یک فرهنگ گیاه شناسی ده جلدی را می طلبد، نشسته بود و کوکتلی از آب میوه های خوش گوار را گاهی جرعه جرعه سر می کشید و هر از چندی با فرمان دِه خودکار رنگ نور افکن فواره های استخر را عوض می کرد.

اصرار داشت حتما از من درخانه ی جدید و شیک و بزرگش کنار استخر پذیرائی کند. برای من البته فرقی نمی کرد. چه درخانه و چه در بیرون خانه، فرزانه فرزانه بود. همان همشاگردی عزیزی که هزاران خاطره ی مشترک و عاطفه ای لطیف پیوندمان می داد. همان عاطفه ای که از پس گذر چهل سال دوری و جدائی همچنان لطیف و پربار در دلهایمان مانده بود و همان هم سبب شد به هر وسیله ای شده همدیگر را پیدا کنیم. اودر آمریکا و من در فرانسه، اما فاصله مهم نبود. پای عشق بود که می پیمود راه را. چند سال پیش که پس از سالها جستجو او را باز یافتم و پی بردم که در کالیفرنیا زندگی می کند، بدون هیچ تردیدی سوار هواپیما شدم و به سویش پرواز کردم. و چه گرم و صمیمی به استقبالم آمد و از همان نخستین دیدار موج یاد آوری خاطره ها و یادها هر دویمان را سفر داد به آن دور دست زمانه ای که ما و شاید بسیاری دیگر در آن زیسته بودیم و سپس گردبادی از حوادث، رنگ زمان و مکان را برگردانید و هر یک را به سوئی از عالم پرتاپ کرد و چنان شدیم که بازیابی آن دوران همچون تخیلی دست نایافتنی شد که برای دوباره زیستن آن می بایست به جستجوی بازیگران و زمان ها و مکان ها به هر مشقتی که بود تن می دادیم. تنها برای شنیدن یک خاطره و لمس یک یاد و دیدن یک چهره و شنیدن پاسخ دلپذیر یادت می آید که: …

در آن نخستین سفر که به کالیفرنیا آمدم فرزانه در یک خانه ی معتدل و منطقی، چهار اطاقه ی بسیار راحت با همسر و فرزندش زندگی می کرد. مرا در اطاق به اصطلاح آمریکائی ها Guest room جای دادند و اقامت در نزد فرزانه و همسرش فریدون بسیار خوش و صمیمی گذشت. فرزانه در یک شرکت داروئی کار می کند و همسرش در یک شرکت تجارتی و هر دو ساعات کاری منطقی را در روز داشتند و عصرها به گرد هم می نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم و تبادل شیرین یادها و خاطره ها، حرف ها و برداشت ها تا پاسی از شب گذشته ادامه می یافت. دوره کردن های هزاره ای به من یادآوری می کرد که رنج سفر را پاداشی دلپذیر جبران کرده است: «دست یافتن به یک رابطه ی انسانی عمیق و جان بخش.» اما این سفر همه چیز از لون دیگری بود. نمی دانم چه حادثه ای اتفاق افتاده بود که دیگر بازیابی آن جوّ مهربان را ممکن نمی ساخت. فرزانه از آن خانه ی معتدل و منطقی به خانه ی جدیدی نقل مکان کرده بود. از آن خانه های مجلل کالیفرنیائی با ده تا اطاق و آشپزخانه ی باز و فوق مدرن که همه چیزش با دستگاه های الکترونیکی و تنظیم کامپیوتری کار می کند، با چندین سرویس حمام و جاکوزی و استخر و مخلفات و باغ طراحی شده با گیاهان شگفت انگیز آمده از آن سوی دریاها با هزینه ی نگهداری تخصصی!!

ویزیت خانه ، آن هم به اصرار فرزانه، معرفی تجهیزات آن یکی دو ساعتی وقت ما را در بدو امر گرفت. بعد هم که برای صرف یک نوشیدنی کنار استخر با فواره های رنگارنگ نشستیم، باز صحبت ها به دور این خانه ی کذائی دور می زد. فرزانه حرف می زد، اما یک نوع نگرانی خاصی در چشمانش نشسته بود. راحت نبود، سبک بال نبود. به شوخی های من ازگذشته نمی خندید. نمی دانم چه دگرگونی در روحیات او رخ داده بود؟! حدس می زدم شاید نقل مکان به این خانه ی مجلل استخر دار چند میلیون دلاری روحیه اش را به کلی عوض کرده باشد! ولی نه تا آنجا که من فرزانه را می شناسم یا می شناختم چنین نبود. دختر درویش و خالصی که با ما روی موزائیک های مدرسه غلت می زد و می رفت تو نخ دبیرها ، همشاگردی های فیس و افاده ای را هم مسخره می کرد و از هر چی پزی و قمپوز درکنی به قول خودش چوسی بیا بود متنفر بود. حالا چه شده بود که خود از تبار آن قمپوز درکنی ها شده بود از لحظه ای که من پا به این خانه گذاشته بودم همه ی صحبتهایمان به دور مدرنیته و قیمت اسباب و وسائل این سرای جدیدالابتیاع دور می زد:

«این استخری که می بینی با درجه ی هوا تنظیم می شه یعنی در هر هوائی می شه در آن شنا کرد. این جاکوزی به جون تو برامون کلی هزینه برداشته واسه خاطر این که توش یه جور شلنگ های بافشار گذاشتیم که پدر خستگی عضلانی رو در میآره… اون آشپزخونه با انرژی مخصوصی کار می کنه یک ذره دود نمی پیچه… آه پرده ها نمی دونی چه وقتی از ما گرفت چون نمی دونم دقت کردی پنجره های خونه با همه خونه های کالیفرنیا فرق داره… مبل هائی که گرفتیم که به خونه بیاد برندbrand ایتالیائیه…»

من با تلاشی مذبوحانه و در جستجوی بازیابی آن فرزانه ی شوخ و شنگ همیشگی صحبت را می کشانیدم به خاطره ها و یادها و هزاران حرفهائی که در سفر پیش ناتمام مانده بود:

«فرزانه یادته چه قدر زیبا مینوشتی؟ چه طنزی داشت انشاء های تو. همه را از خنده روده بر می کرد… راستی کتاب خاطراتت چی شد؟ قول داده بودی در این سفر دست نوشته اش را نشانم بدهی، آه دفتر شعرهات، ترا خدا پاشو دفترت را بردار بیار توی این غروب دلم سخت هوای اون عاشقانه هات روکرده…؟»

ولی فرزانه انگار تو باغ نبود. یک جور بهت زده ای مرا نگاه می کرد. یعنی حتی از باغ خانه ی خودش هم غائب بود. هر چند دقیقه یک بار رنگ نورافکن فواره ها را با دستگاه فرمان ده خودکار عوض می کرد و هر بار در چشمانش یک نوع انتظار تحسین از زبان من را می خواندم. ناامیدش نمی کردم و مدل دهاتی های به شهر آمده می گفتم «عجب این شهر قشنگه فواره هاش رنگ وارنگه» اما بالاخره بعد از چند سکانس جویائی دیالوگی دوستانه و باز هم شنیدن از خانه و فواره… بالاخره من جوش آوردم و به زبان آمدم:

«بابا ما رو کشتی با این خانه ات و وفواره ات آخه حاج خانوم یه خورده دل بده به روضه.»

فرزانه در یک سکوتی نگران کننده فرو رفت و اضطراب خاصی در نگاهش نشست که پیش از این در او سراغ نداشتم… چند بار ساعت مچی ش را نگاه کرد و یک دفعه مثل برق زده ها از جا پرید:

» وای خدایا دیرم شد. شهین جان منو ببخش من امشب شب کاری اضافه کاری دارم و فریدون هم ساعت یازده شب میآد.آریا هم سرکاره. برات پیتزا سفارش دادم. ساعت هشت می رسه. شام بخور و استراحت کن. فردا صبح زود هم باید برم سرکار، شب ساعت نه و نیم شب اگه به ترافیک نخورم همدیگرو می بینیم…»

بعد هم بلند شد و پرید تو گاراژ و پیش از رفتن در برابر نگاه شگفت زده و پرسش من:

«اه آخه فرزانه جون من آمدم تو رو ببینم و فریدون و فرزند گلت و…»

در پاسخم گفت:

جیگر جون زندگی لونی همینه دیگه. یک میلیون و پانصدهزارتائی سر این خونه بدهکاریم. با بهره اش می شه سه میلیون و خرده ای من و فریدون و آریا باید مثل خر کار کنیم تا وام Loan خونه رو بدیم. اینجا بیشتریا وضعشون همینه. خونه، بانک قرض و خرکاری. دیگه این قدر از خونه های تنگ پاریسی چس ناله نکن. تو هم اگه بیای اینجا وضعیتت همین می شه.»

صدای استارت ماشین شیک فرزانه به من می رسونه که فرزانه را از دست دادم.

من مانده ام و این استخر لعنتی با این فواره های چند صدهزار دلاری و هزار جور پرسش بی پاسخ. از چی می شه که همچی می شه؟ چرا آدم ها دستی دستی خودشون رو در بلای تجمل زیادی گیر می اندازند؟ رؤیای زندگی کالیفرنیائی و زیستن در کنار استخر و خانه ی قصر مانند مگر چه قدر ارزش دارد که یک انسان، یک خانواده، تمام سبک بالی و آرامش خودشان را در گرو یک مشت بانکدار بی همه چیز که به هزار حیله و فریب و راه هموار کردن پول قرضی یا به قول امریکائی ها لون Loan در اختیار شهروندان مدینه های سرمایه داری می گذارند و از آن پس برای خودشان بندگانی درست می کنند که برای پرداخت وام دست به هر کاری می زنند. گلادیاتورهای مدرنی می سازند که برای لذت اربابان کار می کنند و یک عمر نفس گیر به قول فرزانه مثل خر کار می کنند تا لونشان را برای زندگی الوانی بدهند؟! زندگی الوانیی که هیچ لذتی هم از آن نمی برند. کنار استخر زیبا نشستن و یاد بدهکاری ها افتادن، هیهات! و تازه آن آشپزخانه ی فوق مدرن را هم که به کاری نمی گیرند وعاقبت پیتزا می خورند!

بالام جان دروغ چرا؟ ما سر از فلسفه ی زندگی رؤیائی کالیفرنیائی درنیآوردیم اگر شما این منطق لونی و الوانی را می فهمید به من هم توضیح بدهید.

* لون یا Loan به معنی وام است.

** الوانی از مفرد لون به معنای رنگارنگ

از یادداشت های سفر کالیفرنیا – مارس ۲۰۱۵

شهین سراج

3 دیدگاه

  1. شهین بانو گرامی ، در این سی و اندی سال زندگی در کالیفرنیا منهم ده ها فرزانه را از دست داده ام و این نوشتار جلوی چشمانم بارها به حقیقت پیوسته . شما بسیار زیبا و روان انرا قلمی کردید.

    لایک

برای Nazli Mahjoob‬ پاسخی بگذارید لغو پاسخ