یک شب، یک آهنگ، یک یاد

ساعت هشت شب بود. شاید ساعت هشتِ شبی مثل خیلی از هشتِ شب های دیگر. کتایون روی درس و مشقش خم شده بود. تکلیفهای فردا صبح مدرسه را انجام می داد.

رازیه در آشپزخانه شام را آماده می کرد و فرهاد، در انتظار آماده شدن شام، خودش را با رسیدگی به حسابرسی مالیِ شرکت، صورت جلسه ها و گزارش های اداری عقب مانده مشغول کرده بود.

کتایون از سر شب اضطراب امتحان فردا را داشت. امتحان جبر. مزید بر امتحان جبر، آموزگار انگلیسی هم چندتا تکلیف بهش داده بود و کتایون مثل همیشه روی یاری پدر انگلیسی دانش حساب می کرد. از سرِ شب چندبار به فرهاد گفته بود:

ـ»بابا فرهاد توروخدا به دادم برس من اصلا امشب کله ی انگلیسی خوندن ندارم. سرم توی این جبرلعنتیه. نیم ساعت وقتت رو بیشتر نمی گیره. توروخدا بابا کمک کن………..»

و فرهاد با بی حوصله گی گفته بود:

» بازهم مشق انگلیسی! باشه شام بخوریم یه فکری برات می کنم.»

و رازیه که شنیده بود گفته بود:

ـ «آخه اگه قرار باشه هردفعه تمرینهای انگلیسیت رو بابات حل کنه که هیچوقت زبون یاد نمی گیری. فردا تو کنکور وهرجای دیگه که بخوای امتحان بدی اول همه زبان می خوان. می گی نه از بابات بپرس.»

وکتایون همچنان اصرار ورزیده بود.

ـ»بابا فرهاد توروخدا همین امشب فقط همین این دفعه قول میدم دفعه ی دیگه خودم تمرینام روحل کنم.»

بعد از شام رازیه که دلش برای آه وناله ی کتایون سوخته بود، یک استثناء بر قانون شب گذاشت:

ـ»امشب هردوتون ازجمع کردن میز و شستن ظرفها معافید. به شرط اینکه دعواتون نشه بنشیند و مثل آدم کار کنید.»

فرهاد بعد از شام، دفتر و دستک شرکت را جمع کرد و روی صندلی راحتی لم داد و تا کتایون دفترو کتابش را بیاورد، سیگاری آتش زد و ازپنجره به درختان خیابان روبرو خیره شد. پائیزآخرین برگهای را از پیکردرختان جدا ساخته بود و یک مشت شاخه ی عریان را تحویل زمستان می داد. پایان فصل بود. چند روزبیشتر به آغازِ زمستان باقی نمانده بود. همیشه پایانها در دل فرهاد احساس شاعرانه ای بر می انگیخت.شاید بیشتر از آغاز. خودش نمی دانست چرا؟ شاید هم می دانست ولی زندگی وگرفتاریهاش دیگر فرصت نمی داد که به این چیزها بیاندیشد. فاصله ی دوحرکت زندگی اینقدر زود طی می شد که جائی برای فکر کردن باقی نمی گذاشت. آمد ورفت فصل ها، شب و روز، آفتاب ومهتاب……هوای مه آلود یا آفتابی…حوادثی معمولی بودند. بسیار معمولی .سکوت بین نوتهای گذشت زمان هیچ معنایی نداشت.

ولی آن شب فرهاد احساس خاصی داشت. نمی دانست چرا؟ دلش می خواست آن خیره شدن به خیابان روبرو با درختان کهنسال چنار که به پایان فصل می رسیدند،بیشتر طول بکشد. آرزو می کرد فرصتی داشت تا باز به «پایان فصل» بیاندیشد به پایان یک جاده، به پایان یک داستان،انتهای یک رودخانه، پایان یک رنگین کمان،… مفهوم «پایان» در ذهنش شعر میآفرید.آغاز همیشه پر ازتخیل بود. آری آدم فکر می کرد اگر پائیز فرابرسد چنین خواهد شد و چنان. پائیز از راه می رسید وگاهی چنین می شد وچنان ولی ذهن روی همان چنین شده ها وچنان نشده ها آغاز به ساختن چنین وچنان دیگری می کرد. زندگی را ازنو می ساخت.آنگونه که دلش میخواست، بازآفرینی آنچه گذشته بود، شورش زیبای ذهن بود در نبرد با پایان………

اما کتایون از راه رسید و به جای هر نوع دفتروکتابی، یک سی دی تو ی دستگاه پخش صوت گذاشت. آهنگ The end با صدای نات کینگ کول بود.

رازیه، درحالی که چند لیوان چای روی میز می گذاشت پرسید:

» این آهنگ زیر خاکی دیگه چیه؟ اینه تکلیف انگلیسی ت؟

و کتایون پاسخ داد:

«آره اینه. آموزگارمون خواسته این آهنگ رو به فارسی ترجمه کنیم. همه اش به ما می گه از روی ترانه ها بهتر می تونید انگلیسی یاد بگیرید. ازمون قول گرفته که خوب گوش کنیم و شعرش روهم پیاده کنیم و تفسیر کنیم. این آهنگ قدیمی رو هم امروز به ما پیشنهاد کرد. راستش من که ازش چیزی نفهمیدم. بابا فرهاد توروخدا اینو واسه ی من ترجمه کن. من باید به جبرم برسم.»

صدای نات کینگ کول وآهنگ The End در فضا پخش شد:

و فرهاد، ناگهان، از شبی همچون شبهای دیگر با نگرانی های کاری، اضطرابهای کتایون ومدرسه، شام قانون مند رازیه، پرت شدبه فضائی سخت متفاوت، به سویه ها ی غبار گرفته ی یک دوران، یک آهنگ و یک یاد……

چرا امشب؟ همین امشب که دلش ناخودآگاه اندیشیدن به فلسفه ی پایان را می خواست؟ چرا همین امشب، در لغزش فصلی که به پایان می رسید وبازگشت این آهنگ و آن یاد دل انگیز…….؟!

فرهاد بهت زده شد، نفسش در سینه حبس گرفت و پلکهایش روی هم افتاد. گوئی آن موسیقی از جانش عبور می کرد و اورا در خلسه ای فراگیر فرو می برد. سکوتی چشم گیر بر چهره اش نشست. کتایون چندبار پرسید:

ـ » وا! با با فرهاد چی شد یکهوئی؟ بابا حالت خوبه؟»

چند دقیقه ای به درازای تمرین یک مسئله ی جبرعجیب طول کشید تا فرهاد اندکی حواسش را بازیافت:

ـ «چیزی نیست دخترم ساعتی فرصتم بده. همین امشب برایت ترجمه می کنم.»

ـ » و تفسیرش ………….؟!»

کتایون به سوی تکلیفهای جبر رفت و رازیه به سوی رتق وفتق اشپزخانه و فرهاد ماند با یک آهنگ جادوئی که آمده بود تا روند دیگری به چرخش زندگی او ببخشد. حالا حس می کرد چرا همین امشب، و نا خودآگاه به آن احساس شاعرانه ی «پایان فصل» برگشته بود. حادثه ای در انتظارش بود . حادثه ی یک آهنگ و یک یاد، یادِ یک دوران ویادِ آن زن، آن شگفت انگیز ترین زن، آن اموزگار زبان، آن که اورا ترغیب به فراگیری زبان از راه گوش دادن به ترانه های زیبا می نمود و آهنگ The End نات کینگ کول محبوبترینش بود. یاد آن زن و آن احساس عجیب که درهزارتوی ذهن فرهاد برجا مانده بود، آمده بود و برجان اوچنگ انداخته بود. آن حس عمیق که شاید چیزی بود ماوراء عشق، یک احساس عرفانی، که توصیف ماهیتش سخت دشوار بود. شاید یک راهبر، کسی که دست اورا می گرفت و ازدروازه های اندیشه عبور می داد. با او کشف می کرد، با او می دید، با او دوباره می دید، فصل ها را حس میکرد و سکوت میان دوحادثه ی زندگی برایش معنا می یافت. او بود که آهنگ زیبای The end و صدای جادوئی نات کینگ کول را با هزار نغمه ی دیگر به گوش جان او رسانیده بود.

مؤسسه ی آموزش زبانهای خارجی نوشین، چهار راه کالج، کوچه ی پردرخت ارفع ونوزده سالگی….

با پرتو پرتوی درآن زمان ومکان دل انگیز آشنا شده بود.زنی با زیبائی مرموز و پنهان. با قامتی کشیده که همیشه سرتا پا سیاه می پوشید ، هرگز آرایش نمی کرد وتنها زینت او گردن بند مرواریدی بود که به گردن ظریفش حلقه می بست. گیسوانش را همیشه به پشت سر می برد و چشمانش را پشت عینک ذره بینی پنهان می کرد. هیچ کس در باره ی او چیزی نمی دانست. جز اینکه تحصیل کرده ی آکسفورد بود و روش ِ روش مندی در تدریس داشت وفرهاد درانتظار کنکور اعزام دانشجو، هفته ای سه بار به کلاسهای شبانه خانم پرتوی می رفت. وچه با شور و اشتیاق می رفت. چیزی در هستی او، درجهان بینی او، در شیوه ی نگرشش به پدیده ی زبان بود که کلاسهای درس اورا از پایه ی یک آموزش گرامر بسی بالاتر می برد. درس آموزی او حس «زبان» را به عنوان یک نهاد پرتوان انسانی درذهن بیدار می کرد. با او واژه ها، دستور حرکت فعلها وضمیرها، زمانها …..وآنچه با زبان پیوند می خورد حالتی شاعرانه وگاه فلسفی وعرفانی به خود می گرفتند. وقتی از شرطی ها می گفت با یک فلسفه آغاز می کرد:

» ازخودتان بپرسید، اصلا چرا زمان شرطی در ذهن بشر ایجاد شده ؟ If ها و اگر ها چرا در زبانها بوجود آمده اند: چرا نیاز داریم بپرسیم اگر بمانی، اگر مانده بودی….. آگربیائی و اگر آمده بودی…. زندگی رنگ دیگری می گرفت …آیا برای این نیست که همه ی ما از هر فرهنگ وهرزبانی در جستجوی خط زمانی دیگری هستیم تا به هستی جلوه ی دیگری ببخشیم و آیا این خط فراخواهد رسید؟»

با این شیوه شرطی هارا در ذهن جا می انداخت. وهنگامی که نوبت ترجمه از زبانی به زبان دیگر می رسید، آنچنان لباسی بر واژه ها می پوشانید که تو گوئی بر جای روبه روی هم قرار گرفتن بهم عشق می ورزیدند، همدیگر را جستجو می کردند همچون دوعاشق از دوقبیله ی متفاوت. ولی سخت خویشاوند. برای همین شعر درکار اوجائی والا داشت و برجای جمله های روزمره ی بی مقدار، اغلب شعر و آهنگ به کلاس میآورد. وفرهاد بعد از هرکلاس با سری مملو از یافته های زیبا به سوی خلوت اطاقش می رفت و فکر خانم پرتوی واندیشه های نابش با انجام تکلیفهای درسی درهم میآمیخت. همه چیز برایش تازگی داشت. با پرتوی دنیائی از زیبائی و شعر و عرفان کشف می کرد که اورا از دانش آموزی گریزان از مدرسه به مریدی وفادار تبدیل ساخته بود.پیش از همه درکلاس حاضر بود، و دیرتر از همه کلاس را ترک می کرد. بیش ازآنچه لازم بود می خواند، می نوشت ، به دنبال نامها، شعرها، کتابهائی که پرتوی نام می برد می گشت.لرد بایرون، اسکار وایلد، شکسپیر، والتر اسکات…..آن متنها را می خواند وسرشار می شد. نه تنها به خاطر دریافتن مفاهیم عالی بلکه به خاطر نزدیک شدن به درونیات آن زن شگفت انگیز که فرهاد هر روز بیشتر از روز پیش احساس می کرد، ماوراء همه ی چهره هائی بود که تا کنون شناخته بود.

شبی که پرتو پرتوی با ضبط صوت کوچکش آهنگ The End با صدای نات کینگ کول را پخش کرد و ازهمه خواست تا شعرش را ترجمه و سپس تفسیر کنند رافرهاد خوب به یاد داشت. شبی بود مانند امشب.پایان فصل بود. چند روزبیشتر به پایان پائیز نمانده بود. باد بی رحم خزانی آخرین برگهای درختها را از پیکرها جدا ساخته بود و یک مشت شاخه ی عریان را تحویل زمستان می داد. وقتی نوای آن آهنگ دل انگیز در فضای کلاس پخش شد، چهره ی پرتوی، هاله ای ازتأثر به خود گرفت. پلکهایش روی هم افتاد. گوئی خاطره ای وافسونی برجان او چنگ می انداخت. گوئی رازی گیرا بر دل او سنگنینی می کرد و همچون پرنده ای اسیر میل به پرواز داشت. وچه بسا می خواست که آن راز سر به مهر را با همدلانی شریک شود. ولی کو همدل و همزبانی آنهم درمیان یک مشت جوان پشت کنکوری که از خواندن زبان تنها طالب قبولی درکنکور بودند و نه بیش از این. ولی آن شب، تنها فرهاد بود که پی بدان تأثر و بدان دل افروختگی پرتو پرتوی برد. ترجمه ای که او از آن آهنگ دل انگیز داد را خانم پرتوی بهترین خواند و هنگامی که برگه اش را به دستش می داد، لحظه ای عینک ذره بینی اش را ازچشم برگرفت و اندکی بیش از معمول درچشمان فرهاد خیره شد وفرهاد رازی شگفت انگیز در آن نگاه دید. رازی ماوراء عشق، آن سوی عرفان، بالاتر از زمان و قاصر از بیان در زبان.

سکوت کش دار و خلسه گی اورا تنها صدای زنگ که پایان کلاس را اعلام میکرد برهم زد. زمانی برای تفسیرآهنگ نماند.

جلسه ی بعد خانم پرتوی به کلاس درس نیامد. سازمان اداری مؤسسه ی آموزش زبانهای خارجی نوشین، بدون هیچ گونه توجیهی اعلام کرد که از این جلسه به بعد آقای خسرو نحوی به جای خانم پرتوی کار تدریس را ادامه خواهند داد. وفرهاد درحیرتی فراگیرفرورفت. حسرتی عمیق در دل او از برای ناگفته ها نشست. اگرآنچه در دل داشت بدو گفته بود،….اگر او نرفته بود…..شاید چنین می شد و شاید چنان می شد.

روزها پی گیر یافتن نشانی از پرتوی بود. حال آنکه همه نشانها ، نشان از پرتوی می داد. پرتوی بر زبان اوجاری بود. درچرخش فعلها، ضمیرها، اسم ها، شرطی ها ……..بعداز پرتو پرتوی ، پرتو زیبایی از زندگی او محو شده بود. اما تخیلات زیبائی به ذهنش راه یافت که هرگز پیشینه نداشت.هر روز پربارتر و شاعرانه تردرباره ی «پایان» می اندیشید. تخیلاتش را می نوشت و پی می برد که «پایان» گاه تا چه حد می تواند آغازگر باشد. آغازگر تبلور ذهن در رابطه با بازآفرینی زمان. شورش ذهن در نبرد با پایان. تازه پی می برد که چرا پرتوی آهنگ پایان The Endرا برای آن جلسه برگزیده بود. وچرا در پایان یک رنگین کمان به نوری ماوراء رنگها می رسیم، وچرا عشق وتنها عشق می تواند سدی بر پایانها ببندد.

پشت میز تحریرش، کتایون با رازیه گپ می زد. رازیه می پرسید:

» حالا این معلٌمت کیه که انقدر رمانتیکه؟»

وکتایون پاسخ می داد:

«هیچکس ازش چیزی نمی دونه فقط می دونیم که تحصیل کرده ی آکسفورده…..همیشه سیاه می پوشه، هیچ وقت آرایش نمی کنه و عینک ذره بینی می زنه ، موهاش رو پشت سرش جمع می کنه و همیشه یک گردن بند مروارید به دور گردن ظریفش می بنده. روشِ روش مندی تو تدریس داره. هفته ی پیش که می خواست شرطی هارو درس بده اولش با یک سؤال شروع کرد:

» ازخودتان بپرسید، اصلا چرا زمان شرطی در ذهن بشر ایجاد شده ؟ If ها و اگر ها چرا در زبانها بوجود آمده اند: چرا نیاز داریم بپرسیم اگر بمانی، اگر مانده بودی….. آگربیائی و اگر آمده بودی…. زندگی رنگ دیگری می گرفت …آیا برای این نیست که همه ی ما از هر فرهنگ وهرزبانی در جستجوی خط زمانی دیگری هستیم تا به هستی جلوه ی دیگری ببخشیم و آیا این خط فراخواهد رسید؟»

شهین سراج

اکتبر ۲۰۱۶

 

1 دیدگاه

  1. برای یاد گرفتن زبان انگلیسی در ۱۵-۱۶ سالگی به کلاس زبان انگلیسی «شکوه» میرفتم . دختر عمه منهم که تقریبا همسن و سال من بود به انجمن ایران و امریکا میرفت که انها نیز کلاسهای تقویتی زبان داشتند . رقابتی نا نوشته بین شاگردان این دو مرکز تحصیلی همیشه وجود داشت که کدام بهتر است .
    اولین باری که متن انگلیسی را که به کلاس و درس مربوط نبود مجبور به ترجمه شدم کلام همین اهنگ The End بود زیرا که «دخترعمه» قبلا انرا ترجمه کرده بود و بدون اینکه بمن بگوید میخواست میزان سواد انگلیسی منرا محک بزند. در اینگونه امور همیشه دخترها زیرک تر بودند و پسرها «بره»

    شهین بانو این داستان شما منرا برد بروی همان پله سنگی منزل پدر بزرگ که نشسته بودم و قلم بدست به صدای گرامافون ( همراه با خش و خش ) گوش میکردم و تند و تند بروی کاغذ بفارسی مینوشتم و اهنگ از من جلو میزد و من دوباره سوزن را برداشته و از اول شروع میکردم به گوش کردن و چک کردن انچه که تا انجا نوشته بودم و الی اخر….

    لایک

برای فرهاد پاسخی بگذارید لغو پاسخ