خانم احتشامی

تا آنجا که یادم میآید اورا خانم احتشامی می نامیدیم. و هیچ کس درخانه ی ما اورا با نام کوچکش صدا نمی زد.

بانوی ریز اندامی بود.

بعضی جمعه ها بعدازظهر، به خانه ی ما میآمد.اغلب کت ودامن سرمه ای می پوشید با بلوزدانتل صورتی و یک سنجاق سینه ی طلائی هم به یقه اش می زد. موهایش همیشه کوتاه و آرایش کرده بود. ماتیک قرمز می زد و سرخاب روی گونه های به سن نشسته اش فراموش نمی شد. آرام سخن میگفت. خیلی آرام. شاید برای همین هم باشد که هیچ چیز ازحرفهایش به یادم نمانده. حزن رازآلودی درنگاهش بود که به دل آدم چنگ می زد. به سختی لبخند می زد اما حضورش یک جور خاصی مطبوع بود. مثل نشست تک مانده برگی پائیزی برپنجره ای بارانزده. به جمعه بعدازظهرهای من که   واهمه ی از سرگیری مدرسه را داشتم و دلهره ی تکالیف انجام نشده را؛ آرامش می بخشید. دعوت به سکون می کرد.

هیچ وقت نفهمیدم خانم احتشامی با ما چه نسبتی داشت. فقط یادمه که وقتی میآمد مادرم چای خوش عطری دم می کرد و بیسکوئیت گرجی هم همراهش میاورد و می گفت خانم احتشامی جز بیسکوئیت گرجی هیچ شیرینی دیگری را دوست ندارد. گاهی پدرم تار در دست میگرفت و تصنیفهای قمرالملوک وزیری یا روح انگیز را می نواخت. خانم احتشامی سراپا گوش می شد واشک به چشم میآورد و من هیچ وقت نفهمیدم چراخانم احتشامی با شنیدن تار پدرم اشک به چشم میآورد؟!

نزدیکی های غروب و تاریک شدن کوچه ها خانم احتشامی کیفش را بر می داشت و خداحافظی میکرد و تک وتنها به خانه اش بازمی گشت. هیچ وقت دعوت وتعارف مادرم را برای شام خوردن با ما نپذیرفت.

یک روزجمعه برف فراوانی بارید. ودیگر از خانم احتشامی خبری نشد. بعد همسایه ای آمد. دفتریادداشتی آورد. پدرم خواند وگریست و دیگر تار نزد.

هیچ وقت نفهمیدم خانم احتشامی با ما چه نسبتی داشت.

شهین سراج

دسامبر ۲۰۱۵

 

 

2 دیدگاه

  1. خانم احتشامی : یکی از جالب «کوتاه نوشته » هایی است که تا به حال خوانده ام..با شروعی در جمعه های پی در پی و پایانی در سکوت تاری خاموش و سوالی بی جواب. تا همیشه…………..ژاله رادمرد

    لایک

بیان دیدگاه