شنبه شب، چند ساعت پیش از مهمانی بیچاره سیندرلا، هر چی، شب مهمانی شاهزاده حضرت عشق منتظر فرشته ی نگهبان شد که بیاد و براش کفش و لباس مجللی، شایسته ی ضیافت حاضر کنه، دید خبری نشد که نشد.
هر چی چشم به در دوخت که بلکه یک کالسکه ی زرین با شش تا اسب سفید حاضر بشه و اون رو به بزم با شکوه فرزند شاه عشق ببره، اثری از این جور معجزات ندید که ندید. انگاری همه سیندرلا رو فراموش کرده بودن. از فرشته ی نگهبان گرفته تا موشها و سوسکها و خرگوشهای خونه و کسی چه می دونه شاید هم خود شازده ی والا تبار. همه رفته بودن پی خوش گذرونی و اون رو با یک دنیا آرزو و غم و غصه تنها گذاشته بودن.
سیندرلا هر چی فکر کرد که چرا فرشته ی نگهبان فراموشش کرده عقلش به جائی نرسید. آیا کار زشتی کرده بود ؟ آیا کسی رو آزار داده بود؟ آیا گناهی مرتکب شده بود؟ شاید هم، اصلا شاهزاده ی بزرگوار، هرگز داستان سیندرلا رو نخونده بود و نمی دونست که ستاره ی جشن با شکوهش یک دختر تنها خواهد بود که همیشه آرزو داشته عاشق بشه و الآن تو خونه اش چشم به راه نشسته و منتظره که با کمک فرشته ی نگهبان عالیترین لباس و کفشی رو که ممکنه تو دنیا پیدا بشه، به تن کنه و به مهمونی بیاد و دل از شاهزاده ی جست و جو گر عشق ببره.
هر چی بود که تا اون ساعت شب نه خبری از پیک آستان بود و نه فرشته ی معجزه گر. ولی دل سیندرلا گواهی می داد که بالاخره یک خبری می شه. یعنی تو داستان اینطوری نوشته بودن که باید امشب سیندرلا به مهمونی بره و دل از شاهزاده ببره تا سایر قضایا پیش بیاد. ولی آخه، باز هم بر اساس روایت، اول کار باید فرشته ی نگهبان ظاهر می شد و گرنه، اون دختر خونه نشین، با اون کفش و لباس کهنه و مندرس، بدون وسیله، بدون کالسکه ی با شکوه، چه طوری میتونست به مجلس شاه عشق راه پیدا کنه؟
ای داد بیداد! وقت داشت می گذشت و شب به نیمه نزدیک می شد و هیچ اثری از ظهور ساحره ی معجزه گر دیده نمی شد. دل سیندرلا تاپ تاپ می کرد. بیشتر از خودش دلش واسه ی شاهزاده می سوخت و پیش خودش می گفت:
– «اگه من امشب خودمو به مهمونی نرسونم ممکنه یکی از اون خواهرهای ناتنی زشت صورت و زشت سیرتم جای منو تو رقص و دلبری بگیره و اونوقت شاهزاده گول بخوره و دیگه هیچوقت نتونه رنگ و طعم یک عشق حقیقی رو بچشه و یک عمر سرگردون دنیا بشه.»
آخر سر سیندرلا تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و لااقل مقدمات کارو فراهم بکنه. پیش خودش گفت:
– «بی خیال فرشته ی نگهبان. اصلا تو این دنیا کی کارش رو درست انجام داده که فرشته ی نگهبان انجام داده باشه؟ امشب شب تعطیله. حتما فرشته ها هم رفتن پی الواتی و خوش گذرونی. مگه همه دخترهای دنیا مثل من عقلشون رو از دست دادن که واسه ی یک خیال واهی بشینن خونه و چشم به در بدوزن و دلشون رو خوش کنن که الآن پیک آستان میآد و واسه ی مهمونی براشون دعوتنامه میآره. یک دقیقه بعد هم یک معجزه گر خوش سلیقه ظاهر می شه و با عصای جادوئیش براشون یک لباس و کفش خوشگل ظاهر می کنه و اونا رو به بزم عاشقترین مرد روی زمین می فرسته؟!
اصلا نخواستیم. خیر سر فرشته نگهبان با اون لباس و کفش قلابیش. آخه لباسی که اگه یک خورده بیشتر از ساعت دوازده رو تن آدم بمونه، یک هو تبدیل به حصیر و بوریا می شه و آبرو ریزی راه می اندازه، به چه درد می خوره ؟ لباسی که همون اول دلبری، آدم رو تهدید می کنه که یا همین الآن بر می گردی خونه یا آبروت رو جلو همه می برم به چه کاری میآد؟ نه باید خودم دست به کار بشم.»
سیندرلا بلند شد و از پله های قصر قدیمیشون بالا رفت. خودش رو رسوند به طبقه ی زیر شیرونی. در شش تا اطاق رو باز کرد. به اطاق هفتم که رسید توش هفت تا گنجه دید. در گنجه ی هفتم رو که باز کرد، توش هفت تا کشو دید. در هفتمی رو که باز کرد توش یک بقچه بود. تو اون بقچه، هفت تا بقچه ی دیگه بود. به هفتمی که رسید، توش یک لباس و کفش پر جلوه بود.
لباس نگو، چه لباسی! چه پارچه ای! برق طلا کاریش چشم آدمو کور می کرد. کفش نگو، چه کفشی! جنسش از بلور شب تاب بود که عین الماس صیقل زده برق می زد و تاریکی شب رو از یاد می برد. سیندرلا اون کفش و لباس رو از مادرٍ مادرٍ…… مادر مادر مادر بزرگش سیندرلای اول، به ارث برده بود، و تو هفت تا اطاق و هفت تا گنجه و هفت تا کشو پنهون کرده بود چون مادرش بهش هشدار داده بود و گفته بود:
– «ننه جون این کفش و لباس مال روز مباداست، اگه شب ضیافت شاهزاده، از همه ی عالم قطع امید کردی، اگه وقت موعود همه ی دنیا به تو پشت کردن و حتی فرشته ی نگهبان هم غالت گذاشت و تحویلت نگرفت، برو، سراغ اون بقچه و اون کفش و لباس فاخر رو در بیار و تنت کن. مطمئن باش از همه ی دختران دنیا زیباتر میشی. دیگه صد در صد شاهزاده عاشقت می شه. ولی یادت باشه، فقط برای وقت مبادا باید سراغ اون لباس بری. نباید هیچ وقت امیدت رو به فرشته ی نگهبان از دست بدی وگرنه داستان سیندرلا هرگز نوشته نمیشه…..»
دخترک فکر کرد و فکر کرد و دید وقت مبادا همین امشبه. همین وقتی که سیندرلای چشم به راه، تنهاترین دختر دنیا شده و حتی فرشته ی نگهبان هم اون رو با یک دل پر از آرزو تنها گذاشته. بنا بر این نباید هیچ شک و تردیدی به دل راه می داد. سیندرلا با این فکر دست برد و لباس رو با هزار جور وسواس و احتیاط از ترس اونکه نکنه پارچه ی زربفتش خرد بشه و رو زمین بریزه، از توی بقچه ی چند هزارساله اش در آورد و به تن کرد. بعد آهسته و با احتیاط از ترس اون که نکنه کفش های بلوری ترک بردارن و خرد شده و رو زمین بریزن، اون پاپوشهای پرجلوه رو هم به پا کرد. بعد اومد و خودش رو تو آینه تماشا کرد. به به چه لباسی هوش از سر آدم می برد! واقعا زیباترین دختر عالم شده بود مادرش حق داشت. اون لباس معجزه کرده بود و از سیندرلا، اون دختر خونه نشین، کسل و چرک تاب، یک زن زیبای اشرافی و آماده مجلس رقص شاهانه ساخته بود.
خب نصف قضیه حل شده بود. ولی هنوز یک نکته ی اصلی باقی بود. سیندرلا از خودش می پرسید:
– «خب؛ مسئله ی لباس که حل شد. ولی وسیله رفت و آمد رو چی کار کنم؟ چه طوری باید خودم رو به ضیافت عشق برسونم ؟ با چه وسیله ای باید برم به اون ور سرزمین روزمرگیها، به آستان حضرت عشق؟ به محفل دل و دلدادگی؟….. از دیار من تا دیار پادشاه عشق یک عالمه راهه. میان مرز من و مرز اون حضرت، کلی سرزمین ناشناخته قرار گرفته. این جوری که روایت می کنن و منم شنیدم باید اول از وادی نظر رد بشم، برسم به شهر طلب، بعد خودم رو برسونم به سرزمین شور و جذبه، اونوقت برم دره ی خود بینان رو پشت سر بگذارم، وارد حیرتستان که شدم، تازه پروانه ی فنا رو نشون بدم تا آیا به محفل راهم بدهند یا ندهند ؟ از این سرزمینها که من اصلا نمی دونم معنیش چیه و کجاس چه طوری باید عبور کنم؟ با قطار سریع السیر؟ با هواپیمای جت؟ با کشتی؟
نه عبور غیر ممکنه. این یکی دیگه کار من نیست. فقط یک فرشته ی معجزه گر میتونه من رو به مقصد برسونه. فقط اونه که میتونه با یک چشم بهم زدن من رو بگذاره وسط بزم عشق. من اصلا حوصله ی این کشمکش ها رو ندارم. تازه، مادر مادر مادر مادر بزرگم سیندرلای اول هم تو وصیتش سفارش کرده که نکنه یک وقت به دنبال عشق و عاشقی پا بشی راه بیفتی تو کوچه خیابونا و در به در دنیا بشی. می شینی تو خونه منتظر، تا فرشته ی نگهبان بیاد و مثل یک خانوم متشخص ورت داره و با عزت و احترام بزارتت در آغوش شاهزاده.
دخترک کلافه شده بود. افکار جور وا جور داشت دیونه اش می کرد. زمان هم داشت به سرعت می گذشت. مطمئن بود که الان شاهزاده ی عاشق هم دل تودلش نیست و هر دقیقه منتظره که سیندرلا از در وارد بشه و همونطور که تو داستان پیش بینی شده اون دو تا عاشق هم بشن. ولی هرچه می گذشت ناامیدتر و ناامیدتر می شد. غم عجیبی تو دلش نشسته بود. فکر می کرد اگه دیر به مهمونی بره حتما جاش رو دختر دیگه ای می گیره. کسی چه می دونه ممکنه مثلا سفید برفی، سر هفت تا کوتوله رو به طاق بکوبه و هلک و هلک پاشه بیاد دلبری از شاهزاده. و هیچ بعید نیست که زیبای خفته تا بفهمه که یک پرنس خوشگل منتظر نشسته که مراسم رقص عشق رو در یک شب نشینی پرشور زمستونی، با یک دختر زیبا افتتاح کنه، اصلا منتظر ماچ و بوسه ی شاهزاده ی معجزه گر خودش نشه و از خواب چندین ساله بیدار بشه و به قصر بیاد و اونوقت جای سیندرلا رو اون بگیره. حتی ممکنه پوکانتاس اون دختره ی دهاتی سرخ پوست، هم از اون سر ینگه دنیا بلند بشه بیاد و با غمیش ها و غنج و دلالاش جائی واسه ی سیندرلای چشم به راه باقی نگذاره….
خلاصه هر چی شب به نیمه نزدیکتر می شد، چشم به راه، غمگین تر و غمگین تر میشد. هیچ کس هم نبود که دلداریش بده. غم و تنهائی داشت کلافه اش می کرد. با اون لباس با شکوه، هی جلوی آینه جولون می داد و بابت اونهمه زیبائی و جلوه ی بی مصرف مونده غصه می خورد و هر لحظه هم بی قرارتر می شد. تو این بی قراریها، یک لحظه به خودش گفت: «خب حالا چی کارکنم؟ بهتره پاشم برم یک خورده شعر بخونم. شاید دلم وا بشه و کمتر گذشت بی رحمانه ی زمان رو حس بکنم.»
از جاش بلند شد و یک دیوان شعر بر داشت و بازش کرد. دید توش نوشته:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراع های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد…..
سیندرلای چشم به راه با خوندن اون شعر عوض اینکه حالش جا بیاد غمگین تر و غمگین تر شد. بعد رفت رادیو رو باز کرد که یک خرده آهنگ گوش بده و یک خرده تسلی پیدا کنه. شنید یک خواننده داره می خونه:
آتشی ز کاروان جدا مانده
این نشان ز کاروان به جا مانده
یک جهان شراره تنها
مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد
سوزد از جفای دوران
فتنه و بلای توفان
فنای او خواهد به سوی او تازد
من هم ای یاران تنها ماندم
آتشی بودم بر جا ماندم……
دیگه سیندرلا ؛ حسابی جوش آورده بود:
«آخ! همه اش نا امیدی!!! همه اش نا باوری!!!! چرا انقدر تاریکی تو هوا نشسته؟!!! چرا انقدر من امشب تنهام؟!!!. آخه آقا موشه کجاس که مثل هر شب با من حرف بزنه؟ آخه این سوسکها کجان که من باهاشون درد دل کنم؟؟!!!»
ولی بازهم در عین نا امیدی خودش رو دلداری می داد و می گفت:
– «… من نباید امیدم رو از دست بدم. حتما فرشته ی نگهبان میآد من اطمینان دارم. خب واسه ی همه پیش میآد که یک وقت دیر سر کارشون برسن. فرشته نگهبان هم همینطوره دیگه. لابد سرش شلوغه! لابد یک عالمه آدمهای تنها و غمگین و فراموش شده این طرف و اونطرف دنیا تو کنج خونه هاشون نشستن و منتظرن که با کمک معجزه، راه عشق رو پیدا کنن. نه نه، درست نیست. نباید آدم امیدش رو از دست بده. من مطمئنم، اگه واسه ی خاطر من هم نباشه، واسه ی خاطر فرزند عشق هم که شده، فرشته ی نگهبان هر جا باشه پیداش میشه و من رو در یک چشم به هم زدن به ضیافت عاشقان می بره. محاله که فراموشم کنه. ولی، از طرف دیگه، دقایقی بیشتر به ساعت دوازده باقی نمونده و بر اساس داستان؛ شاهزاده باید پیش از ساعت دوازده به دختر محبوبش بر خورد کنه. ولی هر چی می خواد بشه بشه. تا فرشته ی نگهبان نیاد من از اینجا تکون نمی خورم. تو داستان اینطوری نوشتن، همینطوری هم باید پیش بره.»
همینطور که سیندرلای چشم به راه داشت تو این فکر ها سیر می کرد، یک هو چند تا ضربه ی محکم خورد به در قصر قدیمیشون، به طوری که سیندرلا سه متر از جاش پرید و گفت:
«- آخ جونم! بالاخره فرشته ی نگهبان اومد. می دونستم من رو تنها نمی گذاره. می دونستم بالاخره تو آخرین لحظه هم که شده خودش رو به من میرسونه و به کمکم میآد. دنیا اونقدر ها هم که آدمها فکر می کنن بد نیست. ساعت چنده؟ ده دقیقه به دوازده مونده. باشه من یک نظر هم شاهزاده رو ببینم برام کافیه. تازه من که وحشتی ندارم. چون کفش و لباسم از آن خودمه. خطر این که ساعت از دوازده بگذره و آبرو ریزی بشه واسه ی من وجود نداره. اگه این فرشته ی نگهبان فقط بتونه، من رو از اون سرزمینهای عجیب و غریب که بر سر دیدار شاهزاده حضرت عشق قرار گرفته، عبور بده تا عمر دارم دعاش می کنم.»
با این فکرها بود که دخترک چشم به راه به جلوی در شتافت. خودش رو آماده کرده بود که با یک دنیا معذرت خواهی بابت اینکه ایمانش رو از دست داده و واسه ی سر و لباسش منتظرفرشته ی معجزه گر نشده، ازش استقبال کنه. یک عالمه التماس و دعا حاضر کرده بود که تحویل ساحره بده و بهش بگه:
– «ببین سرکار علیه ی فرشته ی مقدس، من کفش و لباس و این جور حرفها رو نمی خوام. ارث و میراث سیندرلای اول به دادم رسیده. تو رو خدا بیا و بالا غیرتا فرشتگی کن و همه ی انرژی و کارآئی خودت رو بگذار که مارو از اون وادی های جور وا جور و اون دره ها و بیابونهائی که من نمی دونم کجاس و معنیش چیه بی درد سر عبور بدی و تا دیر نشده به مجلس شاهزاده حضرت عشق برسونی. من فقط همین رو ازت میخوام و بس.»
ولی تا سیندرلا درو باز کرد، چشمش به یک نره غول درشت هیکل، سبیل از بناگوش در رفته افتاد که لباس مأموران پست رو به تن داشت و یک بسته ی کوچک هم در دست. مرد درشت هیکل، به محض بازشدن در نیشخند معنی داری به سیندرلا زد و پرسید:
ـ «ببخشید آبجی، خانم سیندرفلا یا سیندربلای معروف به چشم به راه شوما هستی؟»
سیندرلا که فرشته ی نگهبان رو به هر صورتی تصور کرده بود جز یک غول بی شاخ و دم و اون هم در هیئت و شکل و شمایل مأمور پست، با شگفتی و در حالیکه زبانش به لکنت افتاده بود، جواب داد:
ـ «بله، بله!!! یعنی من… من…. من همون سیندرلای چشم به راه هستم. ببخشید شما؟.. شما یعنی شما همون فرشته یعنی منظورم اینه که آیا شما همون معجزه گرفرشته ؟؟؟….»
مأمور غول پیکر نگذاشت دخترک حرفش رو به پایان برسونه. زود یک ورقه گذاشت جلوی چشمش و با صدای مهیبی گفت:
ـ «آبجی، این جور نسبتها به ما نمی چسبه. آخه به این قد و هیکل ما میآد فرشته باشیم؟! این جا رو امضاء کن، یک بسته ی سفارشی اکسپرسی داری. معطلش نکن. ما کلی کار و زندگی و زن و بچه داریم. شب تعطیله باهاس بریم پی عشقمون.»
سیندرلا فکر کرد لابد این هم روش مدرن جادوگریه. حتما تو اون پاکت یک چیزی گذاشتن که میتونه در یک چشم به هم زدن اون رو به پرنس عزیزش برسونه. پس دیگه نباید معطلش می کرد. بدون پرسش اضافی کاغذ رسید رو امضاء کرد و بسته رو از دست مرد غول پیکر گرفت و با تشکر ازش خداحافظی کرد. هنوز پاهاش در پاشنه ی چهارچوبه ی در باقی بود که مرد غول پیکر یک عربده ی بلند کشید و دود شد و به هوا رفت.
چشم به راه، در حالیکه همه ی وجودش از وحشت و تعجب می لرزید، بسته رو با خودش به درون خونه آورد. روی بسته نوشته شده بود: «شکستنی مواظب باشید«. سیندرلا چند بار پشت و روی امانت ارسالی رو به د قت نگاه کرد. می خواست ببینه بسته از طرف کی پست شده؟ ولی هیچ نشونی روی محموله دیده نمی شد. فقط روش با خط درشتی نوشته شده بود:
برسد به دست، «جوینده ی عشق سیندرلای چشم به راه»
چاره ای نبود باید بازش می کرد تا پی به هویت فرستنده ش می برد. زمان هم داشت به سرعت می گذشت. پس باید عجله می کرد. مطمئن بود که دیگه الآن شاهزاده بی تاب شده. کسی چه می دونه؟ اصلا ممکنه این بسته ی جادوئی رو خود اون والا تبار فرستاده باشه؟ حتما اونم از آمدن فرشته ی نگهبان و معجزاتش نا امید شده و تصمیم گرفته خودش برای آوردن سیندرلا اقدام کنه. شاید هم قالیچه حضرت سلیمون رو براش فرستاده بود که بی دردسر از بالای آسمونا پرواز کنه و صاف و مستقیم به آغوش عشق پناه ببره؟
دخترک با ولع و اشتیاق عجیبی شروع به باز کردن بسته کرد. صد لا کاغذ و مقوا، جسم سنگینی رو در خودشون پنهان کرده بودن. سیندرلا همه ی ورقه ها رو تا به تا، لا به لا از روی اون جسم مرموز برداشت. هنوز به لایه ی آخر نرسیده بود که ناگهان یک نور عجیب و درخشنده تمام فضای اطاق رو روشن کرد. چشم به راه از ترسش دوید و رفت همه پرده ها رو کشید. می ترسید فضولی همسایه ها گل کنه و فکر کنن خونه ی اونا آتیش گرفته و بعد اون موقع شب با بیل و کلنگ بریزن اونجا و خلاصه قیامت به پا کنن. بعد که خیالش از بابت پرده ها راحت شد، با شک و تردید کم کم به جسم نورانی نزدیک شد. مدتی طول کشید تا رفته رفته چشماش به نور فوق العاده عادت کرد. خوب که نگاه کرد، یک جام زیبا و نورانی دید که از درون لایه های کاغذ و مقوا بیرون زده بود. آهسته و با احتیاط، با دو تا دست ظریفش جام رو از توی جعبه بیرون آورد. با دقت نگاهش کرد. روی قلبش گذاشت. بالا برد و پائین آورد. سر در نمی آورد این جام دیگه چیه ؟به هر چی ممکن بود، فکر کرد:
«شاید یکی از این کمپانیهای مشتری ربا اونو فرستاده باشه. از اونا که یک جنسی رو اول به عنوان کادوئی برات می فرستن ولی بعد مجبورت می کنن ازشون جنسهای دیگه بخری. شاید هم نا مادریش از این جایزه های دل خوش کنکی توی پودر رختشوئی یا مجله های مد زنونه برده بود و حالا این ساعت شب آورده بودن تحویلش بدن که این شب تعطیلی باهاش حال کنه؟»
ولی نه آخه روش نوشته:
«برسد به دست «جوینده ی عشق سیندرلای چشم به راه«
سیندرلا، در جست و جوی درک ماهیت اون محموله ی عجیب، سرش رو چندین بار توی جام فرو برد. دید ته جام، انگار سایه هائی این طرف و اون طرف میرن. کم کم شک برش داشت. اون جام، نباید یک جام معمولی باشه. چون سایه هائی در اعماق جام هم راه می رفتن، هم حرف می زدن. انگار میخواستن پیامی به گوشش برسونن. دخترک بیقرار، آخر سر تصمیم گرفت بنشینه روی زمین و هوش و حواسش رو جمع کنه و چشم به جام بدوزه و ببینه ازش چی می فهمه:
اول همه، چشمش به تصویر مردی روحانی افتاد که زیر دو تا درخت سرو بلند نشسته بود و با صدائی گرم و گیرا که لرزه به اندام می انداخت، جمله هائی را ادا می کرد ومی گفت:
– «ای صاحب نگاه
به سرٌ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی، ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد ؟
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
چشم به راه سر در نمیآورد. اون مرد روحانی کی بود؟ منظورش از اون شعرها چی بود؟ «سرای طبیعت» دیگه یعنی چی؟ «کوی طریقت» دیگه کجاست؟ باز هم جام رو گردوند و دید آن مرد روحانی داره بهش میگه:
ای جوینده ی عشق
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد ……
طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دوست
بیفتد آن که درین راه با شتاب رود
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی…..
سیندرلا دیگه خونش به جوش اومده بود. اونهمه معطل شده بود، با یک عالمه امید رفته بود دم در به امید اینکه فرشته ی نگهبان اومده که اون رو با خودش به بارگاه عشق ببره، حالا به جاش یک جام مثلا جهان نما نصیبش شده بود که توش یک پیرمرد نشسته و براش شعر می خوند. ای بخشکی شانس! اصلا حالا که همچی شد میزنم این جام لعنتی رو هم خرد می کنم، بعدش هم میرم سر کوچه بالاخره یک وسیله نقلیه ای چیزی پیدا می کنم که چهار تا آدرس بلد باشه و بتونه من رو راهنمائی کنه.
چشم به راه، دستش رفت طرف جام که خردش کنه که باز مرد روحانی صداش بلند شد و گفت:
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش
سیندرلا پیش خودش فکر کرد: «حالا که قراره من بزنم و این جام رو خرد کنم، پس بهتره یک خورده جواب این پیر مرد رو که حال من رو گرفته و این موقع شب می خواد سر به سر من بگذاره، با چند تا جمله ی آب دار بدم، تا بدونه با کی طرفه. مثل اینکه نمی دونه این منم سیندرلا، من یک عمر تو داستان، برقی و جادوئی سوار یک کدوتنبل و چهارتا خرگوش شدم و رفتم و به عشقم هم رسیدم. همه ی عالم هم شاهد ن. حالا این یکی اومده منو موعظه می کنه و می گه عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد. اصلا این حرفها یعنی چی؟ حالا بیا و درستش کن…….»
سیندرلا در حالیکه همه اش از این فکرها با خودش می کرد و از خشم به خودش میلرزید، رو به طرف جام آورد و فریاد زد:
«آهای صاحب جام. آهای صدای منو می شنوی؟ ببین پدر جون من نمی دونم از کجا اومدی و قصدت چیه و کی تو رو فرستاده؟ ولی باید بهت بگم من هیچی از این حرفای تو نمی فهمم. الآن که تو داری وقت منو با این حرفات می گیری، زنها و مردای عاشق تو یک مجلس عالی نشستن و دارن خوش می گذرونن و به ریش بنده و جنابعالی هم می خندن. به من می گی: «ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست » اگه منظورت اینه که من لیاقت عاشق شدن رو ندارم و به قول خودت عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد » می خوام ازت بپرسم اونائی که به اون مجلس عالی راه پیدا کردن و چشمشون به جمال حضرت عشق روشن شده چه چیزشون از من بیشتر بوده؟ هان ده بگو دیگه؟ مثلا چه درد سرهائی رو کشیدن که من نکشیدم؟ تو که جام جهان نما داری به من بگو اونا چه طوری به وصال معشوق رسیدن؟ ده حرف بزن دیگه چرا ساکت شدی؟
هنوز این جمله از دهان سیندرلای چشم به راه خارج نشده بود که پیرمرد عارف نفس بلندی کشید و جام به گردش در اومد. ناگهان تصویر او محو شد و جا به تصویرهای عجیب و غریب سپرد. دریاها بود که موج می زد. طوفانها بود که بر می خاست. وادی های بی بدایت و و بی نهایت بود که در برابر چشم سیندرلا پیدا می شد. صدای رعد و برق گوش را کر می نمود و هیبت موج دریاها در دل وحشتی عجیب ایجاد می کرد. مردمانی در آن بلایا گیر آمده بودند و داد و نفیرشان بر هوا بلند بود. یکی میگفت:
الامان الامان…
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها….
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها…..
یکی دیگر سر گردان وادیی سوزان و بی انتهای عشق، بر سر زنان فریاد می زد:
ازهر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از ین بیابان وین راه بی نهایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
جانب دیگر دلداده ای عاشق و واله، سخت گیر آمده در دریائی مهیب ضجه می زد که:
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون؟
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پرخون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد زگردشهای گوناگون؟
گوشه ای دیگر رهروی سر گشه که معلوم بود همه ی عمر در سفر و جست و جوی عشق بوده، پیمانه در دست و با سری سرمست، شکوه می کرد که هان:
عشق، سیمرغ است کو را دام نیست
در دو عالم زو نشان و نام نیست
پی به کوی او همانا کس نبرد
که اندر آن صحرانشان گام نیست
جمله عالم جرعه چین جام اوست
گرچه عالم خود برون از جام نیست…..
باز به دیاری دیگر سالکی هفت شهر طلب گشته، ندا در میداد که:
دلا در سرٌ عشق، از سر میندیش
بده جان و زجان دیگر میندیش
مقام در خانه ی رندان طلب کن
سر اندر باز و از افسر میندیش…..
اگر عشقت بسوزد بر سر دار
دهد بر باد، خاکستر میندیش
بسی کشتی جان بر خشک راندی
تو کشتی ران، زخشک و تر میندیش…..
او مست و دل شاد از تجربت دیدار خویش با سلطان عشق میگفت و ره نشان می داد:
خاصگان محرم سلطان عشق
مست می آیند از ایوان عشق
جمله مست مست و جام می به دست
می خرامند از بر سلطان عشق
با دلی پر آتش و چشمی پر آب
غرقه اندر بحر بی پایان عشق
گوش بنهادند خلق هردو کون
منتظر تا کی رسد فرمان عشق…
سیندرلای چشم به راه غرق در حیرت شده بود. و جام جهان نما هم هر دم تصویر ی شگفت انگیز از رهروان و زائران آستان شاه عشق نشانش می داد. یک طرف زنی زیبا می دید که برپشت اسبی شبدیز نام بر نشسته، با ایمان درسر، و عشق در دل، مقام امن و تخت شاهی و سروری رها کرده، یکه و تنها صحرای ارمن در نوردیدی و همی گفتی کو آن خسرو شیرین ؟
به یک سو دیگر، برنا مردی دیدی که سنگ از دل کوه، با جان سختی همی کندی و همی گفتی کو آن شیرین خسرو؟
دگر جای نو جوانی را به چشم دیدی که از عشق لیلای عشق سر در بیابانها گذاشته و دمخور شیر و شغال و آهو گشته تن از رنج عشق فرسوده و روان از هجر یار رنجور داشته اما باز همی گفتی:
در حلقه ی عشق جان فروشم
بی حلقه ی او مباد گوشم
گویند زعشق کن جدائی
این نیست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
سیندرلای چشم به راه، هر چه بر زائران بزم عشق بیشتر می نگریست بیشتر بر ساده دلی خود واقف می شد. به پهنای صورت اشک می ریخت و بر آنهمه بی خبری خویش انگشت تحیر به دندان می گزید. هیهات! چه غافل بود که می پنداشت به چشم بر هم زدنی توان به آستان عشق رسیدن!!! چه نادان بود که فکر می کرد به گرمی نفس ساحره ای می توان در میان آتش شدن!!!! اگر آن عاشقانند که در جام دیده است، پس او چه بود: خام طمعی اهل کام و ناز، غافلی، نا پخته ای، سر گشته ای، بیگانه ای، خفته در پوست خود و جویای خلیدن در پوست دوست!!!!
یکشنبه سحرگاه
سپیده تازه دمیده بود. سیندرلا هنوز بیدار بود. اما اثری از آن غم و کدورت شب پیشین در دل نداشت. سر مست بود، شاد بود. تنها بود اما هزاران آشنا در کنار داشت. تا سحر با جام و با عاشقان نشسته از هر یک سروشی و ز هر یک پندی و پیامی آموخته بود. چرخ می زد و میخواند که «عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی».
حال، چشم به راه، چشم از راه بر گرفته و قدم در راه گذاشته و بار سفر بسته بود. آن جامه ی فاخر ز تن به در کرده و تن پوشی پوشیده بود بافته از تار فروتنی و تنیده از پود خود شکنی. دستاری از تواضع بر سر بسته بود که سر پادشاهان نیز خم می نمودی. موزه ای بر پا کرده بود از تمنای رفتن که تاب صد خار مغیلان آوردی. از برای قوت راه گندمی که در مزرعه ی عشق روئیده بود به همراه می برد و از برای تشنگی آبگینه ای لبالب از اشک چشم عاشقان. سیندرلای دل به راه می رفت و می رفت و به زیر لب اینها می گفت:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و زپی جانان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
به هوا داری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم….
شهین سراج
پاریس، زمستان ۲۰۰۷
مانند کودکی که یکباره ده ها اسباب بازی باو بدهند نمیداند با کدام بازی کند. اینرا بر میدارد، ان یکی نظرش را جلب میکند. انرا برمیدارد دیگری برق میزند. انقدر تند تند و با عجله هر کدام از نوشتارها را میخوانم که میدانم باز خواهم گشت و هر روز را به یکی از این نوشتارها اختصاص خواهم داد. چنان لطیف و ساده و صمیمی نوشته شده که به شعر یا یک تابلو نقاشی بیشتر شبیه است تا یک نوشته . افرین باین طبع هنرمندانه و ذوق سرشار.
لایکلایک