بوی خوش عطر خانم معلّم

باز هم به بسترم سخت چسبیده ام. کرخی عجیبی همه ی وجودم را گرفته. از آن روزهاست که خاکستری شدم. حالتی میان بهشت و دوزخ و مرگ و زندگی.

از لای پرده ی نیمه باز اطاقم چشمم به آسمان می افتد. وضعیت بیرون هم تعریفی ندارد. از آن روزهای ناجور ماه فوریه است. آسمان از آن خاکستری هائی شده که انگار هیچ وقت خورشیدی در آن ندرخشیده. هیچ حرکتی در آسمان نیست. نه رعدی، نه برقی، نه بارانی و نه برفی. ایستائی وهم برانگیزی همه جا را گرفته. ساعت کنار تختخوابم را نگاه میکنم. سه ساعت از ظهر گذشته. یادم نمیآید صبحانه ای خورده باشم و یا ناهاری. ولی اصلا احساس گرسنگی نمی کنم.

وحشتی فراگیر از این روز خاکستری در دلم می نشیند. خاکستری دارد در وجودم سفر می کند. حس می کنم حتی گلبولهای قرمز خونم هم خاکستری شده اند. می دانم اگر بیشتر از این به بستربچسبم، خاکستری خیلی چیزهای دیگر را خواهد گرفت: مثل سرخی شوقِ از بستر برخاستن و دنبال زندگی گرفتن را، زردِی آتش اندیشیدن و نوشتن را، چشم انتظاری سفیدِ بازگشت آبی به آسمان و خیلی رنگهای دیگر را.

در کش و قوس رختخوابم غلت می زنم. این طرف و آن طرف می شوم. ولی غم سنگین و خاکستری مثل بختک روی من افتاده و نمی گذارد از جا برخیزم. احساس بدی دارم فکر می کنم همین امروز خواهم مرد. همین جا درهمین اطاق سه در چهارحومه ی یک پایتخت پرجنجال، با یک مشت کتاب و کاغذ و یاد داشت بی ارزش. از مردن نمی ترسم. ولی از بی نشان مردن آری.

به دنبال چیزی، انگیزه ای می گردم که مرا از این خاکستری رختخواب از این هستی بی رنگ بیرون بکشد. حوصله ی کارهای جدی را ندارم. حالم از نوشته ها و کارهای پرمدعایم درباره ی شعر و ادب و این جور خزعبلات بهم می خورد. هیچکدام گویای درونیات حقیقی من نیستند. از بس در جلد این شاعر و آن سراینده فرو رفتم و دیوانهای شعرشان را آب و جارو کردم خسته شدم. هزارها صفحه در باره ی این مفهوم و آن واژه در دفتر شعر این و آن گوینده سیاه کردم، اما مفهوم من، واژه ی هستی خودم را هنوز نه یافته ام و نه گفته ام. من کیستم؟ ازکجایم؟ آمدنم از بهر چه بود؟……

کاش کودک بودم و رؤیای بازی با یک عروسک تازه مرا از این بختک خاکستری جدا می کرد. کاش عاشق بودم و شوق فریب معشوق، رخصتم میداد، تا آنقدر در ذات او فرو روم که خویشتن و دیوهای مزاحم درونی را چند صباحی هم که شده از خود دور میکردم.

خطر خاکستری هرلحظه بیشتر تهدیدم می کند. وحشت و اضطراب و هول و ترس بی سابقه ای مانند یک آوار سنگی روی سینه ام سنگینی می کند. به خیالم می رسد که تلفن را بردارم و از کسی یاری بخواهم. ولی از چه کسی و چگونه؟ اصلا زبانم در دهان کلید شده. نمی دانم چند قرن است که با کسی حرف نزدم. یا لااقل در باره ی خودم حرف نزدم. این قدر می دانم که فعل اول شخص مفرد را بکلی از حوزه ی دستور زبانم حذف کرده ام. جملات ساده ای مانند من درد…. من احساس….. من این گونه فکر…. را نمی دانم با چه فعلی باید صرف کنم.

خفقان عجیبی بهم دست داده و احساس می کنم اگر تا چند لحظه ی دیگر از جا برنخیزم و خودم را به یک مرکز یاری رسانی انسانی نرسانم، همین جا، جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد.

اما، فرضیه ی یاری خواستن از یک دوست و یا آشنا همان اول رد می شود. نه زبان گفتن از خویشتن را دارم و نه سری از سرها را می شناسم که حال شنیدن مرا داشته باشد. گفتن از چی و از کجا؟ از کدامین بایدم آغازیدن؟ از عشق ها، رؤیاها، عصیانها، جنونها، دل لرزه ها، حقارتها، تنگناها، ترس ها و اضطرابها………. مثل یک آرشیو خطرناک شدم از دفترها و سیاهه ها و مدارکی برای اثبات اضمحلال یک روح که تنها چاره اش یک آتش سوزی جانانه است که هیچ برگی از آن شواهد بر جا نگذارد.

مردمک مردم گریز چشمانم، درجست و جوی انگیزه ای برای برخاستن، به هر سوی اطاقم می چرخد. روی میزم انباشته از دفتر و کتاب و یادداشت است. داستانهای نا تمام، مقاله های نیمه کاره، پروژه های کاری عقب افتاده…….همه. به چهره ی ماتم گرفته ی من دهان کجی می کنند. بدبختها! آنها هم موجودات افسرده ای هستند که مانند صاحبشان فرصت زندگی طبیعی در این جهان را نیافته اند. مثل خود من ناگفته و ناشنیده از این عالم خواهند رفت و یا به زباله دانی شهرداری سپرده خواهند شد.

چشمانم دور می زند و روی تقویم دیواری اطاقم ثابت میماند. برگه ی روئی، منظره ای از ماه فوریه را نشان می دهد. تصویر از آنِ افق و دریائی مه آلود است که گوئی خورشید را برای همیشه در دریا غرق نموده و بر مسند مه با هم همآغوش گردیده اند. امروز یک شنبه بیستم فوریه است. خب که چی بشود؟! یکشنبه ایست مثل یک شنبه های دیگر. یک فوریه ی سرد و خاکستری که نمی توان در آن در جستجوی رنگ بود. کوشش بیهوده است. حتی تصویر تقویم هم همین را القاء میکند. ولی ته مغزم ندائی می گوید که یک شنبه ها همیشه یک خبر رنگینی در این اطراف هست حتی در یکشنبه های خاکستری رنگ ماه فوریه. با تمام وجود و با آن ته مانده یادهائی که از زنده بودن به یاد دارم، سعی می کنم سیطره ی خاکستری را عقب بزنم و به یک شنبه ها فکر کنم. آری حق با آن ندای غیبی ست. یک شنبه ها همیشه در محله ی ما بازار روز برگزار می شود. چیزی که در فرانسه به آن می گویند مارشه. Marché در مارشه همه جور رنگ و بوئی هست. به ویژه در محله ی مهاجر نشین ما که ازهفتاد و دو ملت آدم در آن زندگی می کنند. روزهای مارشه میعادگاه ملل است. زرد و سرخ و سفید و سیاه با هم در میآمیزند. هر قومی کالائی عرضه می کند: عربها میآیند با آن شیرینی های پر از چربی و قندشان که حتی نگاه کردنشان فشار و قند خون را بالا می برد، چینی ها خروار خروار لباسهای تقلیدی از مارکهای معروف ولی بافته وساخته ازالیاف نفتی و پلاستیکی میآورند، جنس های قلابی که برای آدمهای حسرت به دل که بنیه ی مالی اصل خریدن را ندارند ساخته شده؛ هندیها با پارچه های دوزاری پر زرق و برق و نوارهای رقص و فیلمهای عشقهای آبکی در قصرهای پوشالی، یک هندوستان کوچک درست می کنند و مارتینیکی ها با جواهر های اصل نمای قلابی و آهنگهای سکسی شان رؤیای آفتاب و گریز به سرزمینها دور را عرضه می کنند……….

گو اینکه من با هیچکدام از این رنگها ارتباطی برقرار نمی کنم نه از شیرینی های شکرک زده ی عربها هوس شیرینی خوردن می کنم نه از لباسهای تقلیدی چینی ها دلم هوای خرید کردن را می کند و نه از نوارهای هندی و پارچه های زرق و برقیشان رؤیائی به سرم می نشیند و نه جواهرات مارتینیکیها در من هوسی ایجاد می کند. تنها حسنی که مارشه دارد این است که آدم مجانی سوار هواپیما می شود و به سرزمینهائی دوردست با رنگهای داغ سفر می کند و کمی از بیرنگیها دور می شود.

نیاز به دیدن رنگ و گریز از خاکستری در سر غم زده ام یک بهانه ی ساده ی زندگی جور می کند. قرنیست که می خواهم پرده ی رنگ و رو رفته و مندرس اطاقم را عوض کنم. باید بروم مارشه بلکه پارچه ی مناسبی پیدا کنم. آری شاید مارشه چاره ی کار باشد. آن پناهِ انسانی یاری دهنده در این روز خاکستری، همین دیدن توده ای از آدمهای ناشناس است که آدم اند ولی کاری به کار تو ندارند و تو هم کاری به کارشان نداری و مثل سایه کنارشان راه میروی. لااقل داعیه ای نیست نه برای آشنائی، نه هموطنی و نه همزبانی. واقیعت تلخ در میان انسانها زیستن و نزیستن را راحت تر هضم می کنی.

لنگان لنگان بلند می شوم. خودم را درآینه نگاه می کنم. وحشتم بیشتر می شود. هیچ شباهتی به خودم ندارم. چشم، ابرو، رنگ چهره،…… از همه مهمترحالت نگاه بهت زده ام، از آن شخص دیگریست. نمیدانم کی؟ شاید مرده ای که به زور می خواهد در میان زنده ها جائی باز کند.

به شتاب دست و روئی میشویم و شال و کلاه می کنم و پیاده به سوی مارشه راه میافتم. هوا به قول شاعر «بس ناجوانمردانه سرد است». خاکستری بد رنگ آسمان تکان نخورده. آدم نمی فهمد کجای جغرافیای روز قرار گرفته. سرما تا میانه های استخوانم نفوذ می کند. قدمهایم را تند می کنم. اما خاکستری مثل یک سایه ی هولناک مرا تعقیب میکند و ماهیچه های باورمندی به حرکت و زندگی را در من سست می کند. هنوز دو قدم برنداشته ام فرمان بازگشتم میدهد:

«باید بازگردی، دیگر خیلی دیر است. جای تو همانجاست، در آن اعماق افق خاکستری مه آلود، شعر تو همین است.»

دست از سرم بر نمی دارد. درون گلویم یک توده ی غلیظ بغض گذاشته. می ترسم نرسیده به اولین رهگذر بغضم ترکیده و آبروریزی راه بیاندازد. ولی هرطور هست، با آن ته مانده های شوق زندگی راه مارشه را ادامه میدهم.

در مارشه قیامت است. این موقع سال و بعد از حراجهای ژانویه، فروشگاهها، جنس های باد کرده اشان را می سپارند به فروشنده های بازار روز. برای همین غیر از وارداتی های قلابی چین و هند و مارتی نیک…… یک مشت بنجل فرانسوی هم قاطی غرفه ها می شود. زن ها، مشتری اصلی بنجلها، دارند از سروکول هم بالا می روند و برای خریدن جنس های ارزان سرو دست می شکنند. از زور فشار جمعیت به غرفه ها نمی شود نزدیک شد. بی هدف برای خودم توی مارشه راه میروم. خل بازی آدمها را تماشا می کنم. حماسه ی قاپیدن یک کیف ارزان قیمت از دست یک مشتری رقیب، یا یک پلیور حراجی، بعضی زنها را آنچنان به وجد میآورد که آدم فکر می کند نکند واقعا هدف زندگی همین است. یعنی خرید یک پلیور به نصف قیمت اصلی و احساس پیروزی کردن.

آدم روی آدم وول می خورد. خاکستری گلوی من را گرفته و تلقینم می کند که هرگز شانس این را نخواهی داشت که مانند این آدمها از یافتن یک کالای دلپذیر ارزانقیمت لذت ببری. یک پرده اشک جلوی چشمم را می گیرد. تصویر آدمها و اجناس و طبق فروشها در هم فرو میروند. چشمم کمتر چیزی را تشخیص می دهد. عینک دودیم را به چشم میزنم تنها از ترس این که نکند اشکهای حلقه زده روی صورتم جاری بشوند و خدای ناکرده توجه آدمها را جلب کند. دیگر همینم مانده که یک زن عرب یا یک مرد مارتینیکی، بیاید جلو و از من بپرسد:

Madame qu’est- ce qu’il vous arrive ? Ça va madame ?

«خانم شمارا چه میشود؟ حالتان خوب است؟»

خودم را می سپارم به جریان همهمه و سیل آدمها می گذارم تا مرا ببرند به این سو و آن سو. چه اهمیتی دارد؟! آمده ام همین را ببینم. صدای فروشنده های عرب که می خواهند با فریاد جنس های خود را بفروشند، گوش را کر می کند. یادم از رخوت صبحگاهی میآید و پیش خودم مجسم می کنم اگر صبح چنین فریادی بیخ گوشم زده می شد چه اتفاقی رخ می داد؟

با این که هوا سرد است اما در راهروهای روباز مارشه هوا به شدت دم کرده. رایحه ها و بوها و دم و بازدم آدمها با هم قاطی شده. بوی فرآورده ها، گیاهها، غذاها، پارچه ها ی از فراسوی عالم آمده، ملغمه ی عجیبی ساخته که شخصیت و فردیت درآن گم می شوند. ناگهان اما در آن ملغمه ی گیج کننده، رایحه ای میآید و مانند یک ابر فراگیر بر فضای مارشه چنبره میزند و آن دیگر رایحه ها را زیر سلطه ی خود می گیرد. رایحه شبیه هیچ کدام از بوهای مارشه نیست. نه شبیه ادویه های هندیست نه ضحم شیرینی های عربی را دارد و نه گاز و نفت کالاهای چینی را به خاطر میآورد. بانک خاطراتم به کار میافتد خدایا این رایحه را نخستین بار کجا و کی و چگونه؟……..

پاسخ عجیب است. بسیار عجیب. رایحه یاد آور عطریست از سرزمینی دور، بسیار دور. از سرزمین یادهای کودکی. بو از آنِ عطر اولین معلم دبستان من است. خوب آن را به خاطر دارم. آنچنان در لوح خاطر حک شده که فراموشی بعید و اشتباه غیرممکن است. اولین روزی که پا به دبستان گذاشتم زنی مهربان با همین عطر مرا روی نیمکتهای مدرسه نشاند. نخستین روزی بود که از عالم آزاد و بی پروای کودکی جدا می شدم. احساس امنیت نمی کردم. نمی خواستم به کلاس بروم. در راهرو ایستاده بودم و سخت می گریستم. مادرم به امر ناظم مرا رهاکرده و رفته بود. آن روز زنی مهربان و زیبا که بعدا فهمیدم نامش خانم مقصودی ست، آمد و اشکهای مرا پاک کرد و صورتم را بوسید و مرا با خود به کلاس برد و در ردیف اول درست روبروی صندلی معلم جای داد. رایحه ی خوشِ عطری که زده بود از همان اولین تماس در ذهنم جا گرفت و از آن روز به بعد، هر روز به امید دوباره یابی آن عطر، آن رایحه ی دل انگیز رهسپار مدرسه می شدم. عشق من به خانم مقصودی و به تبع آن مدرسه هر روز بیشتر می شد. او بود که شوق خوش یادگیری را در دلم بیدار کرد…..

کشش عطر مرا دیوانه می کند. اشتباه نمی کنم این عطر خوش خانم مقصودیست. کنجکاویم عجیب تحریک میشود. دیگر خاکستری هم جلودار کنجکاوی من نیست. به این سو و آن سو نظر می اندازم و سعی می کنم به دنبال کسی که این رایحه از او تراوش می کند بگردم. شامه ام را به کار می اندازم. بو از سوی چپ مارشه بلند می شود. ولی گذرگاهها انباشته از آدم است و به سختی می شود راه باز کرد. جلوی من دو فروند زن عرب قطور دارند راه میروند. کفلهای پهنشان از سوئی و ساکهای خریدشان که از زور انباشتگی دارند جنس ها را بالا میاورند، از سوی دیگر بکلی راه عبور را بسته. دو زن دارند تند تند، نیمی به زبان فرانسه و نیمی به عربی از ماجرا ها و فتوحات خریدهای حراجی برای هم تعریف می کنند. گذر از این دیوار گوشتی متحرک غیر ممکن است. با هر بدبختی هست از میان آن دو راهی باز می کنم. چند بد و بیراه نثارم می کنند و با اکراه به من راه میدهند.

به سرعت رایحه را دنبال میکنم. درمیان همهمه و آدمهای عجیب و غریب و سایه روشنها، چشمم به قد و قواره ی زنی می افتد که با ظرافت و آرامش شگفت انگیزی دارد در میان جمعیت می خرامد. از پشت شباهت عجیبی به خانم مقصودی دارد. مو های سیاه فرفری، قامت متوسط، کمر باریک، گردن افراخته، ساقهای ظریف، همه چیزش تکرار پیکریست که من از مقصودی به یاد دارم. با این که هوا زمستانی و سرد است، او دامن کدری گلدار پفی با بلوز نازک دانتل سفید، به سبک لباسهای زنانه سالهای سی به تن دارد. هم شکل و همرنگ همان لباسی که خانم مقصودی در نخستین روز درس در برکرده بود.

زن در پیچ و واپیچ راهروهای مارشه گم می شود و من درجستجویش، توده ی خریداران را پس می زنم و دیوانه وار به دنبالش می گردم. گاهی فکر می کنم که هنوز در رختخواب هستم و دارم خواب می بینم و یا شاید دچار وهم شده ام. خانم مقصودی یا شبح او گاهی از میان انبوه جمعیت هویدا می شود و گاه دوباره محو می شود. ولی خیالش مرا می کشاند به دنبال کوچه پس کوچه های کودکی، به دنبال خاطرات زیبای سه سال اول دبستان که خانم مقصودی آموزگارم بود و جایگاهی که آن زن زیرک و تیزهوش در ذهنیت من پیدا کرد. جایگاه شگفت انگیزی که از حد یک آموزگار دوره ی ابتدائی دبستان فراتر رفت و تبدیل به زنی آرمانی شد که من بسیاری از ایده آلهایم را در وجود او جست و جو می کردم.

چهره اش گل بهی رنگ بود. دو چشم عسلی شفاف، به زیر یک جفت طاق ابروی نازک، بینی باریک و لبهائی که لبخندی محو، اما همیشگی بر آن نشسته بود، خطوط اصلی چهره ی او را می ساخت. چهره ای که حتی به یک بار دیدن، نام خود را در دفترذهنیات، دربخش»مهربانهائی که شناخته ام»ثبت می کرد. همیشه آرامش و هوش روانشناسانه ی خاصی درنگاه و حرکاتش بود. خاطره ی گریه ی نخستین روز مدرسه را از من به یاد داشت. فهمیده بود که کودکی هستم از تبار و نژاد نگون بخت
حساسان، رؤیائیان، رقیق دلان، آرمانیان، زیاده خواهان، خیالبافان، عاشقان…. نژادی که زندگی را در فراسوی خط روزمرگی ها جستجو می کند و محکوم به نارضایتی و عصیان دائمیست. شاید بدین خاطر بیشتر از آن دیگر همشاگردیها، چشم بر من داشت. اگر اشتباه یا خطائی مرتکب می شدم چنانم سرزنش میکرد که میان من باشد و او. و من چه قدر قابل سرزنش بودم. شیطانی ها، معلم آزاری ها فتنه های مسئله آفرین همه ابتکار من بود. به زودی با چند کودک دیگر باند شیطانان کلاس شدیم. پچ پچ ها، لواشک آلو و تمبر هندی خوردن پنهانی بر سر کلاس، نقاشی و داستان سازی از چهره و قیافه و لباسهای خانم مقصودی و ناظم و مدیر و دیگر بازیگران صحن مدرسه و پخش کردن میان کودکان… همه زیر سر من بود. و باز کشانیدن بچه ها به سیر و سیاحت در محله ی مدرسه برای خریدن هله و هوله های محبوب بچه ها، دید زدن ویترین مغازه ها و سر در سینماها، پریدن دزدکی درباغ مجاور مدرسه و چیدن گلهای رز و تقدیم کردن به خانم معلم……..همه و همه با برنامه ریزی من صورت می گرفت.

خاطره پشت خاطره مثل حلقه های یک زنجیر بلند، همراه عطرخوشِ خانم معلم مرا به دنبال خود می کشاند. دیگر نه همهمه ی آدمها را می بینم و نه صدای بلند فروشنده ها را می شنوم. من هستم و یک عطر سکرآور و کوچه باغ یادها. یادم از یک روز سرد و خاکستری زمستانی میاید. روزی مانند امروز که بعد از تعطیل شدن مدرسه برای خریدن مجله ی اطلاعات کودکان، که هفتگی منتشر می شد و من معتاد خواندنش بودم، سراغ دکه ی مجله فروشی که دو کوچه بالاتر از مدرسه ی ما قرار داشت رفته بودم. و چون دکه بر سر جای خودش نبود و برای من هم خواندن مجله حکم نفس کشیدن را داشت، پرسان پرسان خودم را به دکه ی دیگری در چند خیابان بالاتر از محله امان رسانیده بودم. در بازگشت راه را گم کردم و سرگردان در محله تک و تنها می گشتم. هوا کم کم تاریک می شد و من سخت وحشت زده شده و گریه میکردم. در عذاب بودم. حالا جواب مادرم را چی بدهم؟ اگر هیچ وقت به خانه نرسم چی؟ در این هول و ولا بودم که حس کردم دو دست پر نوازش، مانند ابری مخملین روی شانه هایم نشست و صدائی آرام در میان هیاهوی موتور ماشینها و همهمه ی عابران در گوشم پیچید:

«دخترک شیطان مگر قرار نبود تو امشب آخرین بخش داستانی را که از من و آقای اصلانیان شروع کرده بودی، تمام کنی پس اینجا چه می کنی؟ آخر سر این دو تا عروسی خواهند کرد یا نه؟»

دست و صدا از آن خانم مقصودی بود. یک هو همه ی وجودم گر گرفت و عرق شرم بر سر و رویم نشست. داشتم ازتعجب شاخ در میآوردم. نه تنها به خاطر آن که مرا در یک گریز از خانه غافلگیر کرده بود بلکه بیشتر بدان خاطر که به راز حکایت نویسی من از او و آقای اصلانیان معلم سرودمان پی برده بود. اصلانیان تنها معلم مذکر دبستان ما بود. مرد موبور و چشم آبی و فوق العاده شیک پوش و خوش عطری که صدائی جادوئی و گیرا داشت و روزهای یک شنبه به ما درس موسیقی و سرود خوانی میداد. خانم مقصودی هم در کنار ما می نشست و با ما آواز می خواند و در جشنهای مدرسه شرکتمان میداد. نمیدانم چرا در عالم کودکی به خیالم میرسید که آن دو عاشق هم هستند. برای خودم تخیلاتی عاشقانه از خانم مقصودی و آقای اصلانیان می ساختم و بعد همانها را به صورت فوتو رمان در میآوردم و پنهانی میان همشاگردیها پخش می کردم: «مقصودی و اصلانیان در حال پیاده روی در جنگل، در زیر نور مهتاب، مقصودی در لباس با شکوه شاهزاده خانم ها با چند لا دامن تور و پفی و تاج جواهر نشان، در حال رقص والس با شاهزاده اصلانیان، درمجلسی شاهانه،…… شاهزاده و شاهزاده خانم غرق وجود هم هستند،…. حالا مقصودی دارد به اصلانیان می گوید که چه قدر چشمان دریائی رنگ او را دوست دارد و اصلانیان به مقصودی می گوید که چه قدر امشب در لباس با شکوه شاهزادگان زیبا تر شده است. صحنه ی دیگر، اصلانیان را می کشیدم در لباس شوالیه ی دلیر که دارد با خانم اژدری مدیر مدرسه که به شکل جادوگرها درآمده و میخواهد آن دو دلداده را از هم جدا سازد، نبرد کند. مقصودی دارد اشک میریزد و برای اصلانیان که در قصر جادوگر اسیر شده، نامه های عاشقانه می نویسد……»

نمی دانم چرا دچار چنان عوالم و الهاماتی بودم؟ چرا آن زن به عنوان نماد عشق در ذهنم جای گرفته بود و چرا اصلانیان را معشوق او تصور می کردم؟ شاید هم خودم در عوالم کودکی عاشق آن مرد ظریف و هنرمند شده بودم ولی از وجود خانم مقصودی برای بیانش بهره میجستم. گوئی خودم را با او از یک تبار و یک جنس میدیدم. هر چه بود عوالم زیبا و هستی بخشی بود. نقاشی های من از آن زوج عاشق به صورت یک پاورقی درآمده بود و همه همشاگردیها در انتظار بقیه ی داستان بودند. هر هفته بعد از درس سرود یک نقاشی تازه از صحنه ی عشق و دلدادگی با همان معیارهای کودکی به دفتر»مقصودی ـ اصلانیان»اضافه می شد و دست به دست می گشت. هرگز فکر نمی کردم مقصودی از آن ادبیات زیرزمینی من خبر داشته باشد. تا آن غروب سرد زمستانی که در میان آن صحنه ی گناه آلود و جسارت آمیز پا گزاردن به محله های دور، آنهم بی خبر دادن به والدین چشم انتظار، راز پنهان کاریهایم را با من شریک شد. آن هم با یک دنیا هوشمندی و شکیبائی. هرگز لبخند زیرکانه اش را از یاد نمی برم که به زبانی نمادین هم ستایش و هم سرزنشم می کرد.

آن شب، مثل یک بره ی مطیع و آرام همراه خانم مقصودی راه افتادم و راهی خانه شدم. درخانه محشری بر پا بود. حیاط پر از آدم بود. چندین همدم سلطنه از بانوان در و همسایه برای دلداری مادرم دور او گرد آمده بودند. چشمان مادرم از گریه سرخ شده بود و پدرم عین جلادها ایستاده و آماده ی تنبیه بود. تا پیدا شدن من، فرضیه ی بچه دزدی و افتادنم به دست کولی ها یا زیر ماشین رفتن و این جور داستانها، دهان به دهان گشته و جمع حاضر را به حالتی عصبی کشانیده بود. پدرم فریاد میزد:

«این بچه سر به هواست. معلوم نیست توی کله اش چی میگذره. خیال میکنه با این فسقله قدش بزرگ شده و میتونه برای خودش جهانگردی کنه. هر روز خبرش را از یک محله برای ما میآرن. از فردا باید با مستخدم بره و با مستخدم هم برگرده.»

مادرم هم درحالیکه صورتش را چنگ میزد. میگفت «وای خدایا اگر بچه ام رفته بود زیر ماشین من چه خاکی به سرم میریختم. اگه گیر بچه دزدها افتاده بود و اگه……»

درآنشب پی بردم که مادرم در اثر دیرکردن من، دست به دامن مقصودی شده بود. و آن آموزگار تیزهوش و زیرک که حال می فهمیدم از خیابان گردی ها و پرسه زدنهای من، مثل دیگر ماجراها خبر داشت راست به سراغ مجله فروش و از آنجا به کوچه های اطراف به جست وجوی من آمده و وظیفه ی دشوار بازگردانیدن یک کودک هوائی را او بر دوش گرفته بود.

انتظار داشتم آن شب مقصودی با گله شکایتهای پدر و مادرم از دست عصیانها و شیطانی گری های من هم آوا شود. فکر می کردم الآن ورقه های آن ادبیات ممنوع را هم که نمیدانم چه کسی به او رسانیده بود به عنوان شاهد دیگری از راه به در رفتگی من جلوی چشم پدر و مادرم بگذارد. یا سیاهه ای ازکارهای پنهانی مرا برایشان ردیف کند. اما به جای همه ی این ها یک جمله ی زیبا به پدر و مادرم گفت که هرگز فراموش نمی کنم:

«…..کودک شما روحی بزرگ دارد خیلی بزرگتر از سن و جسم و زمانه اش،سبب همه ی این گریزهای او همین است. سعی کنید بیشتر او را درک کنید.»

آه خانم مقصودی، چه قدر در این حال و هوای غربت و از خود بیگانگی به انسانی چون تو نیاز دارم که مرا با خود آشتی دهد. انسانی نظاره گر، که نگاهش از رویه های سطحی هستی فراتر میرود، سفرمی کند به آن هزار توهای درون، می رود و می کاود و آن پنهان لایه های اندیشه ها را می خواند و سرگشتگی هایت را شریک می شود. انگیزه ها، جنونها، کششهایت را می فهمد، برای خیزشها و فرودهای درونیت قانون حقوق بشری جدیدی می نویسد که ماده ی اصلی آن رخصت زندگی بخشیدن به تبار و نژاد ناخرسندان و آرمان گرایان است. قانونی که تبصره ی انکار دگرسان بودن را برنمی تابد.

دراثر غوطه خوری در افکار و یادهای گذشته زن را به کلی گم کرده ام. غروب دارد نزدیک میشود. و فروشنده ها کم کم بساطشان را جمع می کنند. آن دو زن عرب را می بینم که به همه ی اعضاء و جوارح بدنشان ساک خرید آویزان کرده اند و خوشحال و خندان عازم خانه اند. و من هنوز دارم به دنبال خانم مقصودی میگردم. باز خاکستری دارد بیخ گلویم را می گیرد. بغض چند ساعت پیش درگلویم حلقه زده و این بار دیگر اشکهایم سرازیر است. از این رؤیای یافتن خانم مقصودی در بازار روز فرانسوی آنهم بعد از گذشت پنجاه سال، بیشتر به جنون و دیوانگی خودم پی می برم. او کجا اینجا کجا؟ چه طور ممکن است زنی از پس گذشت پنجاه سال زندگی و عبور از لایه های خطرناک زندگی ایرانی هنوز همان عطر دل انگیز را تراوش کند، آنهم اینجا در این سرزمین بیگانه….؟!!

یقه پالتو را دورگردنم بالا می کشم و آماده ی بازگشت به همان اطاق سه در چهار و تنهائی مطلقم می شوم که دو دست پر نوازش، مانند ابری مخملین روی شانه هایم می نشیند. سرم را برمی گردانم زنی را می بینم با موهای فرفری سیاه و پیکر ظریف، چهره ای گل بهی رنگ، چشمان عسلی شفاف و لبخندی محو که در دل سرما دامنی پفی و کودری و بلوز دانتل سفید به تن دارد. زن با صدائی ابریشمی می پرسد:

«ببخشید خانم این عطر شما رایحه ای عجیب خوش و جادوئی دارد. من بعد از ظهر تا حالا دارم به دنبال شما می گردم تا نام این عطر را ازشما بپرسم ممکن است نام آن را به من بگوئید؟»

لحظه ای یک حالت شهودی و باز یافتگی و حیرت به من دست می دهد. زن شباهتی بی مانند به مقصودی دارد. چون پاسخی از من نمی شنود، بار دیگر پرسشش را تکرار می کند و من در همان حالت بهت زدگی در پاسخش میگویم:

«عطر خانم مقصودی، عطر خوش خانم معلم.»

زن لبخندی به علامت خرسندی می زند و بلافاصله در میان جمعیت ناپدید می شود.

من در خود حسی قوی می یابم. سرشار می شوم. سرشار از رنگهای زیبای زندگی، سرشار از همان حالتهای الهامی و هستی بخش کودکی. خاکستری را مچاله می کنم و رویش راه می روم و به سرعت عازم خانه می شوم. یک الهام جدید برای از سرگیری یک قصه ی کهن یافته ام. از همین الآن به عنوان نخستین بخشش می اندیشم:

«از آن یادهای عاشقانه ی کودکی. نخستین عشق من، معلم سرود،»

شهین سراج 

فوریه ۲۰۱۰

 

1 دیدگاه

  1. در مدت دو سال و اندی که باجبار در المان بودم، چندین بار به پاریس سفر کردم و این روزهای خاکستری هم همواره با من در سفرهایم همراهم بودند . همیشه در پاریس دلم میگرفت . اگر میبایستی ده روز بمانم ، سعی میکردم بعد از سه یا چهار روز برگردم گو اینکه میهمان بودم و هرگز مجبور نشدم تنها در یک اطاق کوچک شب را به صبح برسانم. اندک اوقات بیکاری را اگر یکشنبه بود در مارشه میگذراندم و این داستان پس از سالها باز همان بو ها و هیاهوی مشتریان و دکه داران مارشه را برایم زنده کرد . پس از سالها منرا سوار بر بال خیال بدنبال خود به مارشه بردید و به چشم بر هم زدنی برگشتم .

    لایک

بیان دیدگاه