اینجا برکه یی آرام است. بسیارآرام. حرکتی نیست، نه موجی ونه جنبش
رنگ خاکستری آن خرقه یی راماند که عزلت نشینی، زهیاهوی عالم دل برکنده یی، دل به تنهایی و خامو شی خود خوکرده یی برسرهستی خودکشیده باشد.
شاید هزاران راز، هزاران جنبش درژرفای درونی برکه پنهان باشد که آن خاکستری راز پوش یک از آن هزار برون نمی دهد.
برکرانه ی برکه درختانی شریک بااین سکوت با برکه همزیستی خاموشانه یی دارند.
بیدمجنونی سرفرودآورده بربستربرکه، ازچرایی آن نام که براوبنهاده اند و ازآن سودای هستی سوز که نماداوست هیچ نمی گوید، که گر می گفت ازآن برکه ی خاموش قلزمی میساخت پرخون.
وامٌا بر دوام این آرامش؟
برکرانه ی برکه رهگذرانی، گاه نظاره گراندو ستایشگراین آرامش، این سکوت، در روند هستی بی آرام و همهمه گر این جهان وچه بساآرزومند دست یابی بدین سکوت، بدین خاموشیُ، بدین راز داری.
دیگرانی هستند، اما رشک برنده براین آرامش، دمی ایستایی ونظاره یی و سپس توگویی تاب نمی آورندهستی بی موج وخروش برکه را. به هر زحمت، حتی ازساحلی بی سنگ،
سنگی می جویند، وبا پرتاب به سوی خاکستری برکه، موجها بربسترآن سکوت وتنهایی بر می سازند. موجها حلقه حلقه نقشی بربی نقشی برکه میسازند و وآن سنگ دستان چه لذت جنون آمیزی می برندازبه حلقه انداختن آن سکوت،آن رازداری، آن آرامش!
سنگ اندازان می گذرند، دورمی شوند.دریغ از یک نگاه به پشت سر:
آیا برکه بازگشته بدان خاکستری بی نقشٍ آرام؟
آیا چنین نیست درعالم انسانی نیز؟ آیا نیستندرشک برندگانی بر سکوت وآرامش ورازداری دیگران. حتماً باید سنگی از سنگستان خودبجویند وبرکه ی آرام وجودمارا درحلقه اندازند وسپس کناره گیری و بی خیالی ازاینکه ازپس شکستن آرامش و سکوت، آیا بازیافته ایم آنچه بودیم را؟
آیا برهمانیم که بودیم؟
نگاه پشت سر، نگاه ارزشمندیست به ویژه اگر سنگی بر برکه ی هستی دیگران انداخته باشیم.
نوشته های پراکنده
وطن یا کشور اقامت؟
تأملاتی در باره ی مهاجرت و یاد وطن
دخترک هندی فروشنده ی خندان فروشگاه وال مارت وقتی ازمکالمه ی من با دخترم به زبان فرانسه خیال می کند که من فرانسوی هستم٬ لبخندی می زند٬سرصحبت را باز می کند وچون پی می برد که به تازگی از فرانسه به کانادا مهاجرت کرده ام٬ با مختصراضطرابی می پرسد:
«حالا آیا شما کانادا را بیشتر دوست دارید یا فرانسه را؟»
درمیمانم که چه بگویم. درفرصت کوتاه حرکتِ بسته ها روی فرش روان صندوقِ پرداخت٬ یک پاسخِ کوتاه از جلوه های دل انگیز کشورکانادا٬ مناظرزیبا٬ مردم مهربان وخندان٬….. تحویلش میدهم و ساکهای خریدم را جمع میکنم و آماده ی بازگشت به خانه می شوم.
ولی درطول راه فروشگاه تا خانه٬ به صورت خندان آن دخترک هندی و پرسش ساده وجالبش میاندیشم.
فرانسه یا کانادا؟
به راستی چه باید میگفتم؟ چه می توانستم بگویم درآن فاصله ی بی فاصله ؟ برای پاسخ به چنین پرسشی فرصتی شاید به درازنای هزاران سلوک در دشت خاطره ها ویادها لازم می بود.
دخترک پرسید فرانسه یا کانادا؟
صد البته که جای یک سرزمین دیگر٬ آن وطن مألوف ٬ یعنی ایران در این پرسش٬ سخت خالی بود. شاید اگر آن دخترک خندان هندی می دانست که من ایرانی هستم پرسش خودرا اینگونه مطرح می کرد :
میان وطن خود ایران٬ فرانسه یا کانادا کدامیک را بیشتر دوست دارید؟
آن طفلک نمی دانست که چه آشوبی در ذهن من ایجاد کرده است. نمیدانست که چه سنگی به دریای آرام ذهن من انداخته است. دریا ئی که سالهاست سعی کرده ام خیزابهای بلندش را مهارکنم. دخترک فروشنده ٬ به حتم خود مهاجر٬ یا ازخاندانی مهاجر٬ مرا دربرابرارزیابی سه مرزوبوم گزینی٬ سه تجربه ی هستی شناسانه٬ قرارداد:
ایران٬ فرانسه وحال کانادا.
تصویر ها ازبرابرچشمانم رژه میروند٬ آن زندگی ایرانی٬ آن زندگی فرانسوی واینک اینجا کانادا با تصویرهائی نوین و تازه……
ازخیالم می گذرد:
شاید الان وسط این تابستان می بایست کنار دریای خزرمی بودم٬ آن سواحل زیبای نرم وشنی که پذیرای ما درتابستان بود. بسترسبزو خنکش خستگی نه ماه درس ومدرسه را ازتنم بیرون میراند. شاید الان مثلا در باغچه ی منزل عموجان جهانشاه بودم در شیراز٬ با آن سروهای بلندش ٬ گلهای اطلسی باغچه اش که با نسیم صبحگاهی چنان عطردل انگیزی در هواپراکنده میکرد که آدم را باردیگر به بهشت بازمیگردانید. عموجان جهانشاه آن پیر دستگیر٬آنکه در سینه اش گنجینه تاریخ وزبان وفرهنگ ایران را داشت ٬ آن که حافظ خوانی های دل انگیزش٬ هزاران جام معنا را در جام وجودم می ریخت. آنکه حتی سخن ساده اش درس مثنوی معنوی بود٬ آنکه نفسش طنین نامه ی خسروان فردوسی بود٬ آنکه همه ایران بود. اکنون:
«جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا؟»
شاید الان در گرمای طلائی خیابانهای پراززندگی و سرو صدای تهران منتظر یک تاکسی بودم وشاید میرسیدم خانه ومادرم با آن شربت جادوئی خیار و سکنجبین صورت گر گرفته ام را خنکی می بخشید٬ شاید ازبرابر مغازه های محله امان رد می شدم٬از حسین آقا قناد چند بستنی نانی میخریدم ٬ شاید خاتون عموپس از آب پاچی غروب روی ایوان باغ می نشست وچای میریخت ٬ هندوانه میآورد و می گفت:« ننه بنشین یه خرده وردلم خستگی درکن.»
چند هزار سال است که کسی به من نگفته بنشین و کمی خستگی در کن.
وه که این یادها چه دوراند. نت هائی سروده شده درگام فراغت٬ چه دور٬ چه غیرقابل دسترس!
وشاید الان می بایست دربرابر یک کافه اکسپرسو٬ در کافه ناسیون درمحله ی یازدهم پاریس ٬ که بسیار دوستش داشتم و بسیاری ازنوشته هایم را درخلوت صبحگاهی آن کافه نوشتم٬ نشسته بودم و نظاره گر رفت و آمد رهگذران سرگردان خیابان بودم واین فکرالهام بخش که در سراین شتابزدگان پاریسی چه می گذرد؟ شاید دهها روزنوشت دیگر از زندگی آن مردم می نوشتم.
شاید الان دریک کنفرانس تابستانی دانشگاه سوربن نشسته بودم و به سخنان یک فیلسوف وپژوهشگر فرانسوی گوش فرا میدادم که افکار ویافته هایم را زیروزبر می ساخت ومشق جدیدی برای ادامه ی زندگی دربرابرم میگذاشت که نقش بزرگ فرهنگ فرانسه که چهل سالیست که بدان خوگر شده ام برای من همواره همین بوده. زیرو زبر شدن و با نگاه دیگری به جهان و ارزشهایش اندیشیدن.
شاید ساعتها در سن ژرمن راه می رفتم وبه سنگفرشهائی خیره می شدم که قدمگاه فیلسوفان ونویسندگان بسیاری همچون ژان پل سارتر٬ آلبرکامو٬ سیمون دوبووار٬ ……بوده که به قول خیام «گفتند فسانه ایی و درخواب شدند.»
وحال اینجا کانادا؟ چه آموخته ام از این جنگلهای انبوه وخاموش٬ هم زیستی مسالمت آمیز با خرسهای خانگی٬ برف وباران وسرمای جان گیر٬ وازاین مردم هفتادو دوهزار طایفه وهفتادودوهزار زبان٬ درهم پیچیدگی هزاران تاریخ٬ وفرهنگ وداستان ولی با لبخندی برلب و در زیر لوای وحدتی به نام کانادا؟
ما وطن داریم یا کشور اقامت؟
حسٌ غریبی ست این پرسش؟
چرخش بی امان زندگی و شاید هم آن مقاومت دردناک دربرابر تعیین هویت اینجائی یا آنجائی٬ آن رنج والمی که به دنبال چنین پرسشهائی در جان می افتد و مانند خوره ازتوان انسانی می کاهد٬ جریانِ همین زندگی نه اینجائی و نه آنجائی را دچار تعلیق می سازد. سبب می شود که ما مهاجران یک یا چند کشوری دیگر پرسش نکنیم و فقط زندگی کنیم؟ ولی گاهی در روند همین زندگی بی پرسش دربرابر موقعییتهائی قرار می گیریم مانند چهره ی خندان یک دخترمهاجر هندی کانادائی وآن پرسش ساده و دل انگیزش که ازخود بپرسیم به راستی کجای تاریخ و جغرافیای هستی شناسی خود قرارگرفته ایم؟ به کجا تعلق داریم و کجا به ما تعلق دارد؟
دختر هندی و آن پرسشش پرونده ی کنار گذاشته ی مفهوم وطن را مانند یک کلان پرسش درذهنیتم باز می کند.
معنای وطن؟
به راستی در روزگار و حال و هوای ما مهاجران٬ اغلب چهاردهه جدا مانده از زادبوم٬ وطن چه معنائی پیدا کرده؟ آیا قادریم تعریفی جامع و مانع از وطن ارائه دهیم؟ تعریفی دلنشین٬ تعریفی که بدون تظاهر٬ بدون رگهای گردن به حجت قوی ٬ در خلوتگاه ذهنمان قبولش داشته باشیم.
بسیاری دربرابر این پرسش بادی به غبغب میاندازند «خدا یکی و وطن یکی»
پاره ایی دیگر ازوطن دوم سخن میگویند:
«گرچه بدانجا زادم ولی اینجا وطن دوم من است.»
بسیار این را شنیدم و هرگز این «وطن دوم» به درستی در ذهنم جا نیفتاده است.
بی شک می توان به صورت آکادمیک وکلیشه ایی تعریفی از معنای وطن ارائه داد:
در بیشترواژه نامه ها وطن به مکانی گفته می شود که انسان درآن به دنیا آمده ودر آن نشو ونما کرده است. یعنی تنها زاده شدن در سرزمینی ملاک نیست میبایست نشو ونمائی هم درکار باشد.
نشو ونما :
چه قدر دراین دوواژه معنا پنهان است؟ چه باری از وابستگی ها و دلبستگی ها درآن نهفته است. یادها٬ کشش های زیستبومی٬جغرافیائی٬ فرهنگی ٬ زبانی٬ قومی. نشو و نما سبب می شود که با زادبوم یا وطن درآمیختگی ازنقطه نظرهای گوناگون داشته باشی.
انسان در درازنای زندگی خویش درآن سرزمینی که زاده شده٬ خاطره ساز می شود٬ به همه چیز اُنس میگیرد٬ الفت برقرار میکند. آن قله ی پر برف اساطیری٬ آن گلهای نسترن سر دیوار٬ آن بوی نم پس از آب پاچی تابستانی٬ آن خاطرات کودکی و جوانی٬ مدرسه٬ آموزگاران٬ اقوام٬ آن یارمدرسه٬ آن معشوق خوش چشم وابروی اتوبوس راه مدرسه٬ آن دبیر سخت گیر ولی دوست داشتنی٬ آن شیرینی فروشی سر راه٬ آن همسایه٬ آن فروشنده ی دوره گرد٬ …….
هزاران است خاطره ها ویادها. از عوامل جغرافیائی مانند دلبستگی به مناظر طبیعی و کوه ودشت و جنگل ودریا وکویر و غیره گرفته تا عناصر قومی وفرهنگی ٬ آن تاریخ و آن زبان٬ آن میراث معنوی و اخلاقی که با جان ما سرشته شده واز یاد برون نرود حتی به روزگاران.
معنا وگستره ی کاربرد نشو نما در همین ذهن خاطره سازاست. می توان گفت ازعناصر برسازنده ی مفهوم وطن ٬ شاید پرتوان ترین همین نشو نماست. و می بایست گفت که دیگر عناصر سازنده ی وطن٬ در تعامل با یادها و خاطره هاست که جان میگیرند و مانا می شوند. بوی نم آن کوچه به تنهائی هیچ نیست٬ آن عطرِ خاطره ی آن گذرهای عاشقانه با آن همرهان دلداده است که ترا چنان به هیجان میآورد که حتی بازگذر ناکرده تنها در ذهنت هم بوی نم آنرا به یاد میاوری.
پس نشو ونما و یادها وخاطره ها از سرزمین زادگاهی را می توان یکی ازمهمترین عناصر برسازنده ی مفهوم وطن دانست.
نشو ونما از سرزمینی به سرزمینی دیگر:
نشو ونما آری. ولی سپس ترچه؟ اگر به هر دلیلی جریان نشو نما به جای دیگری منتقل شد٬ اگرآن حادثاتی که زندگی را دگرگون می سازند٬ آنکه مارا ازوطن مألوف برکنده و در دامگه حادثه میاندازد٬ که جلای وطن کنیم وبا اجبار٬ خواسته یا نا خواسته «کشور اقامت» را جانشین ِ «وطن »سازیم.آن وقت چه؟ عنصر خاک زادگاهی باقی میماند٬ خاطرات باقی می مانند ولی عنصر نشو ونما سترون شده از آن تحول طبیعی خود باز میماند و یا مسیردیگری را در پیش می گیرد.
چه می توان کرد ؟
آری چه می توان کرد؟ آیا می توان عمری تنها با یاد خاطرات آن وطن مألوف زندگی کرد و چشم براین بوم نوین٬ مکانی که خواسته یا ناخواسته برگزیده ایم بست؟
عملکرد ذهن مهاجرت زده.
کم کمک٬ ذهن از برای تنازع بقاء آغاز به ساختن کیمیائی می کند که این جانی که ازبرجانانِ آنجائی آمده است٬ خو بدین جانان اینجائی بگیرد.
آغاز میکنیم به جستجو ویافتن نشانه هائی که دلبستگی ایجاد کند. درآغاز به جستجوی شباهت ها می پردازیم. کوهی که شبیه دماوند باشد٬ دریائی که خزر را به یادآورد٬ محله ئی که کوچه ی خاطره ها را به یادآورد٬ چهره ئی که شبیه دوست باشد. ملغمه ئی می شویم از یادهای آنجائی و اینجائی. مرحله ی گرته برداری و یافتن کپی هائی برابر اصل٬ یک مرحله ی مهم ازنشو ونما در سرزمین نوین است.
وآیا می یابیم؟
مسلم است که نمی یابیم.واگر هم بیابیم٬ یک فریب است . چه شکست و ضربه ی تلخی بر دل ما وارد می شود وقتی پی می بریم که دیگرآن نشانهای وطن مألوف را درهیچ نشانه ی دیگری نمی یابیم. اینجا٬ جای دیگریست٬ با مناظر دیگر ومردمانی دیگر٬٬زبانی و فرهنگی و تاریخی و عاداتی دیگر.دردناک است ولی همچون شوکرانیست که هرچه زودترنوشش کنی ٬زودتربه آرامش خواهی رسید.
از پس این مرحله٬ آن ذهن کیمیاگر٬ اگر کارکرد درستی داشته باشد آغاز می کند به جستجو ویافتن جاذبه های این سرزمین جدید. جستجوئی مجرد وجدا ازآن الگوهای ذهنی برساخته شده. آن کوه باید برای آنکه کوه زیبائیست مورد تحسین باشد ونه به خاطرآنکه شبیه دماوند است. آن دریای خروشان٬ چون دریای زیبائی ست باید لذت بخش خاطرزیبا پسندت باشد ونه به خاطرآنکه یاد آور خزراست. آن گل٬ آن باغ٬ آن رودخانه٬ وهزاران مظاهر طبیعی وجغرافیائی باید به خاطر زیبائی خودشان دل انگیز باشند. یادمان می دهد که اینجا هم کوههای پربرف زیبائی دارد .رودخانه ها ی خروشان٬ بیشه های سبز و گلهای آشتی گر با جفای بلبلان. چون اینجا دیگر وطن نیست که «کشور اقامت» است. چشم باز می شود٬ نگاه ازاسارت دائمی آن مقایسه ی دردناک رها می شود.
ذهن کیمیاگر کم کم یادمان می دهد که باور کنیم که اینجا هم شاعران شیرین زبان دارد و نویسندگانی که زندگی را می شناسند و باتو از هزار رمز انسانی سخن میگویند. آن فرهنگ وتاریخ تو٬ آن شاعران سخنوروبلند پایه ی تو برجای خود ولی کلک اینها هم زبانی و بیانی دارد.
یاد می گیریم که اینجا نیز مردمان مهربانی دارد که شاید ترا به صرف چای وخستگی ازتن به درکردن دعوت کنند.
ذهن کیمیاگرهمه ی کوشش اش این است که ترا با این مکان نوین آشتی دهد. پاره ای این آشتی پذیری را می پذیرند وپاره ئی دیگر یک عمر در جدال با «کشور اقامت» که هرگز جایگزین وطن نمی شود سرمیکنند.
به راستی رستگاری در کدامین است؟
می رسم خانه . ساکهایم را بر زمین میگذارم. سخت خسته ام. گوئی تازه ازسفری دور ودراز بازگشته ام .بازگشتی از هزاره های لایه های نشو ونمای ایرانی تا هجرت به مرزوبوم وفرهنگ وزبان گلها(فرانسوی) و رسیدن به مرزهای دوردست کانادا.
اعصابم بهم ریخته. پاسخ دخترک هندی را ندادم .فرانسه یا کانادا؟
شاید در پاسخش می بایست میگفتم:
کانادا را نیز دوست دارم برای غربتی دل انگیز و نوید کشفی دیگر٬ تجربه ای دیگر٬ زیروزبری دیگر٬ آزمونی دیگر. من وشاید بسیاری دیگر٬ چنان شده ایم که دوست داریم هرازچندی آن ظرفیت های انسانی خودرا برای پذیرفتن یا ناپذیرفتن٬ قدرت تطابق یاعدم قدرت تطابق به چالش بگیریم. شاید انگیزه ی محک زدن به باورهایمان یک عادت شده است. وکانادا با این فرقهای عمده اش نسبت به ایران و فرانسه٬ با استعداد پذیرشش ٬زمین وزمینه ی مناسبی ست.
خانه پر از نشانه و پاسخ است.همسرم آهنگ دلنشین «بازگشت» ویگن را گذاشته است.
«از دیار خود سفر کردم تا مگر بگریزم از غمها
بر همه دنیا گذر کردم تا بجویم بخت خود را
گفتم این رنج سفر شاید از دلم غمها برون ریزد
یاد هجر و بی وفایی هازین سفر از دل گریزد
ای دریغ انجا ندیدم من جز افقهای مه آلودی
هرگز از ساز وفا آنجا بر نمی آمد سرودی
یک نگاه مهربان آنجا بر نگاه من نمی افتاد
دل در آنجا هم نشد شاد
آمدم همچون پرستوها
تا بسازم آشیانم را
در همین خاک طرب زا
بار دیگر درآن خوانم
نغمه های عشق و رٔویا»
ایا بازگشتی وجود دارد؟
مهاجرت محکومیتی ست که باید بردیواره های آن شعر نوشت و نقاشی کشید تا آسان بگذرد.
وانکوور اوت ۲۰۲۴
دگر دیسی یک اسطوره، وست ساید استوری بار دیگر
از زمانی که شنیدم، استیون اسپیلبرگ، کارگردان وسناریست به نام آمریکائی، آفریننده ای که تا کنون فیلمهائی مطرح همچون، ای تی،ET لیست شیندلر، ژوراسیک پارک، سرباز رایان، لینکلن،ایندیانا جونز و دهها فیلم دیگر را به صحنه ی هنرهفتم عرضه کرده، برداشت دیگری از فیلم وست استوری را ساخته و به زودی اکران خواهد شد مرااضطرابی فراگیر ودرعین حال هیجان انگیز فراگرفت.
به خواندن ادامه دهید۲۰۲۱ از حال و هوای وانکوور تابستان سال
در وانکوور، خرس های جنگل نشین ، با انکه می دانند سرزمینشان را گرفته ای
بازهم سلامت می کنند،
خرگوشها، گوزنها، آهوان، سمورها… سلامت می کنند،
به خواندن ادامه دهیدآیا برامس را دوست دارید؟
یک شب ، یک سمفونی
چون که پاییز است ،
برگ ریزان است،
ماه پنهان است،
مهی وهم انگیز کوچه وگذرگاهها را فرا گرفته ،
به خواندن ادامه دهیدیک شب ، یک سمفونی
چون که پاییز است ،
برگ ریزان است،
ماه پنهان است،
مهی وهم انگیز کوچه وگذرگاهها را فرا گرفته ،
به خواندن ادامه دهید«به یاد شکوهِ «شکوه علفزار»
Splendor in the grass
تفسیر فیلم
دلم هوای یک فیلم عاشقانه را کرده است. فیلمی از تبار عاشقانه های قدیم. از آن هالیوودی های زیر خاکی. ازآن فیلمها که وقتی به پایانش می رسیدی، دلت نمی خواست سالن سینما را ترک کنی. از آن داستانها که چون به نوشته ی The End روی اکران می رسیدی، طالب آن می شدی که به آغازش بازگردی. از آن عاشقانه ها که نه به پرسوناژزن و نه به پرسوناژ مرد، بلکه تنها به عشق فکر می کردی. به عشق، به این پدیده شگفت انگیز انسانی، به شٌر و شورش، به تب و تابش، به آن انگیزه و خیزشی که در دل آدمی میآفریند، به پرواز دهی هایش به اوج گیری هایش. آنکه بالها می بخشدت وچنان پروازت می دهد، که سنگینی قدمهایت را دیگر حس نمی کنی.
به خواندن ادامه دهیدروزنوشت پنجم
برکنار دریای مانش، دهم می 2021
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی جائیم و بی جا می رویم
به خواندن ادامه دهیدیاد آوری دوبیت زیبا از مثنوی آهو نامه ی حافظ
یاد آوری دوبیت زیبا از مثنوی آهو نامه ی حافظ:
چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو میکن سایه بانی
لب سر چشمه ای و طرف جويی
نم اشکی و با خود گفت و گويی….
دعای برگ چنار
نه اینکه اعتقادی به مسیحیت و یا هر دیانت دیگری داشته باشم، ولی دعا کردن را دوست دارم . و فضای پاره ای ازکلیساها این انگیزه را درمن بیشتر بر می انگیزد. گریزانم، ازآن کلیساهای پرشکوه و جلال با آن مجسمه های قدیسن و تابلوها ی عظیم، روایتگر داستان فجیع مسیح، آن صحنه های مصلوب ساختنش وزاری مریم بر پای صلیب ، قصه ی حواریون و آن شیشه های رنگین با روایتهائی ازانجیل که نظیرشان در فرانسه کم نیست مانند نتردام دوپاری یا کلیسای شارتر و رنس و غیره که خدا می داند چه هزینه ی سنگینی برای تزئین درو دیوارش صرف شده. هرچند با ارزش به خاطردر برداشتن میراث گرانقدری ازهنر نقاشی، مجسمه سازی و معماری، ولی هرگز فضای سنگین وپرصلابت آنها درمن حسی از روحانیت بر نیانگیخته….. مرا به خالق نزدیک نمی کند، اگر هدف این می بوده و حضورم دراین گونه مکانها تنها به خاطرآشنائی با سبک معماری و نقاشی بخصوصی ست که آنرا درفرانسه هنرمقدس L’ art sacré می نامند.
به خواندن ادامه دهید