داستانهای کوتاه

اشتباه فرشته

   فرشته ی مقرب درگاه الهی، با آن بالهای افراشته، چهره ی نورانی، با تن پوشی  تنیده از  تارهای نقره ای،   عصایی سحرآمیز ومعجزه گر در دست در آستانه ی در  ایستاده و این پا و  آن پا می کرد وخطاب و عتابم می کرد:

به خواندن ادامه دهید

به زیر شکوفه های صورتی ۲

مونولوگ مرد سالخورده

  ونکوور آوریل سال 2022

توضیح: دربخش نخست این نوشتار ازتصورات بانوئی که درپارک شکوفه  های صورتی  وهنگام برگزاری جشن ساکورای ژاپونی ها درشهروانکوور، روبه روی مرد سالمندی نشسته بود  نوشتم. این باراز تصورات آن مردسالمند   از آن بانو و گله وشکایتهایش از زندگی برون مرزسخنی به میان میاورم. دوستان متوجه هستند که همه ی این گفته ها تخییلی وجنبه ی نقد داشته و روایت از زندگی سالمندانی دارد که درسنین بالا دچارمصیبت مهاجرت شده اند.  

به خواندن ادامه دهید

به زیر شکوفه های صورتی ۱

 ونکوور آوریل 2022

نشسته ام، اینجا، درپارک بزرگی درشهر ونکوور،  که دراین فصل سال یکباره صورتی می گردد.نه تنها این پارک بلکه مردمان این دیار از زردو سپید و سیاه ، چه آمده از ماوراء دریاها و چه ره پیموده از قطب شمال وجنوب یا مرزو بومهای دورِ خط استوا، آفریقا و آسیا، چین وماچین،……  که بی هیچ تمایزی، شهروندان کشورکانادا بحساب میآیند، دراین فصل سال همه به نوعی صورتی می شوند. چون درختان خاصی دارد این شهر، شاید گیلاس، که در این هنگام از سال غرق درشکوفه های صورتی می شوند و جماعت ژاپنی های ساکن وانکوور جشنی دارند به نام ساکورا که گویا برای خوش آمد به فرا رسیدن بهار و به ویژه مقدم شکوفه های صورتیست.

به خواندن ادامه دهید

تابستان را چگونه گذراندید؟

      میان سبزی چشم یار و سبزی قرمه سبزی

 پاریس اوت 2006

 

               

    شبی از شبهای دم کرده ی ماه اوت است.   ساعت باید در حدود ده و نیم باشد. «تابستان است و هوا بس نا جوانمردانه گرم است » و ما از ایران مهمان داریم . در سالن پذیرائی، دکتر کمال و مهندس جمال، به  دور میزی انباشته از فر آورده ها وسوغات های وطنی، از قبیل گز اصفهان،  سوهان قم، آجیل مشکل گشا، باقلوا و پشمک یزد و غیره نشسته و با همسر من، آرمان، یک بحث ژئوپولتیکی مفصل در باره ی  ایران و خطر برنامه  ی تجسسات هسته ای  به راه انداخته اند. این گونه که از تنش بحث بر میآید، راه حل مسأله، همین امشب  پیدا خواهد شد و بعید نیست، گزارش آنهم تا چند ساعت دیگر روانه ی کاخ سفید  گردد.  

به خواندن ادامه دهید

ترانه ی تامارا

تامارا  خواننده و آهنگسازِ زیبا در کوچه ی نام آوران درآغاز، زندگی فرهمندی داشت. او درزیباترین وپرگل ترین خانه ی آن کوچه زندگی می کرد.مردم به ویژه کودکان و جوانان دوستش داشتند.  اما  به علتی که روشن نبود  ناگهان ورق برگشت. شاید قمر درعقرب شد، شاید تصاویری درماه دیده شد و شاید چنان آسمان خیره شد بر زمین……به هر روخلقیات مردم کوچه دگرگون گشت.دیگردرکوچه ی نام آوران، هیچکس به   تامارا احترام نمی گذاشت. زنها  پشت سرش پچ پچ می کردند و مردها با نگاهی هوس آلود همچون کالائی هوس انگیزو قابل تسخیر و وسیله ای برای اطفای شهوت براندازش می کردند.   هر روز افسانه ای اززندگی اوساخته و برسر زبانها می انداختند. به خواندن ادامه دهید

نیلوفرِ ارغوانی

همه ی لباس هایش را بسته بندی کرد. آنچه داشت و نداشت را یک  به یک درون صندوق هایی که باید رهسپارمی شدند قرار داد. آنجا که  او می رفت نیازی به تن پوش نداشت. گفته بودند  سپید بیائید. بی نیاز بیائید. بی رنگ و بی آرزو.

لباس ها دراز به دراز درون صندوقها جا گرفتند. همه را با دقت و وسواس لایه به لایه بر روی هم قرار داد. همه بودند: به خواندن ادامه دهید

تئوریِ آهو

در تمام مدتی که نشست رونمائی آخرین رمانش جریان داشت، در همه ی لحظاتِ  مصاحبه ی مطبوعاتی که به مناسبت انتشار آن کتاب جنجال برانگیز  برقرارشده بود، حواسش رفته بود پیش زنی که در ردیف هفتم نشسته و به اوخیره شده بود.

جماعت زیادی ازمنقدان و کارشناسان ادبی گردآمده بودند.  غوغائی برپا شده بود. حاضران دست بلند می کردند، پرسش داشتند، گاهی معترض، گاهی ستایشگر؛ نقد می کردند و برای طرح پرسش از سرو کول هم بالا می رفتند. پاسخ می خواستند. آخر او نویسنده ی معروفی بود و مطرح. به خواندن ادامه دهید

امانت فرّخ خان خردمندی

وقتی درآن غروب خاکستری پاییزی، در آن آسایشگاه سالمندان شهر فونتن بلو Fontainebleau چشمم بهش افتاد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نشسته بود توی باغِ آسایشگاه روی یک صندلی چرخ دار، کنار آب نمای سنگی و زل زده بود به خیزش آرام فواره ای که پی در پی از پائین به بالا می جهید وموج هایی تکراری و ملایم روی سطح آب می ساخت.

به خواندن ادامه دهید