هر چهارشنبه می دیدمش، روز هفتگی بازار روز، می گذشت، آرام، با سبدی خالی و وقتی بازمیگشت، چند عدد سیب، چند شاخه سبزی تازه، احتمالا فقره ای نان و شک دارم، اما قطعه ای پنیر… و حتما روزنامه و نه بیشتر در سبد داشت.
دخترکی که پشت صندوق حساب سوپر مارکت نشسته است، به شدت و پشت سر هم سرفه می کند. آدم ها با گاری های انباشته از خریدهای ویژه ی جشن نوئل، از بوقلمون و شکلات و انواع و اقسام خوراکی هایی که معمولا در این شب تناول می شود گرفته، تا اسباب بازی ها و هدیه های رنگارنگ، در برابر او صف کشیده اند و هر کس نوبت خود را انتظار می کشد تا زود تر خریدها را پرداخت کرده، و برای اجرای مراسم ورود عالیجناب بابا نوئل آماده شود.
فرزانه، روبروی من روی صندلی تختخوابی نرم و راحت کنار استخر بزرگ خانه ی مجللش با فواره های رنگارنگ، در باغی از گیاهان شگفت انگیز ماوراء بحاری و نخل های کالیفرنیائی و گل هایی که فراگیری نوع و نامشان یک فرهنگ گیاه شناسی ده جلدی را می طلبد، نشسته بود و کوکتلی از آب میوه های خوش گوار را گاهی جرعه جرعه سر می کشید و هر از چندی با فرمان دِه خودکار رنگ نور افکن فواره های استخر را عوض می کرد.
نوجوان بودم هنگامی که برای نخستین بار با این سروده ابوحفض سغدی، شاعر و موسیقی دان اواخر سده ی سوم برخورد کردم. درست به خاطر نمی آورم درچه کتابی بود؟! شاید در کتاب دستور زبان فارسی، شاید هم در کتاب تاریخ ادبیات و در بخشِ نخستین شاعران پارسی گوی، که ابوحفض از آن نخستینی ها بود.
تا آنجا که ممکن است از گرفتن قطار به حومه ی پاریس ساعت شش بعدازظهر پرهیز می کنم. به چند دلیل: یکی اینکه در این ساعات روز معمولا قطار مملو از جمعیت است و کمتر جای نشستن پیدا می شود. و اگر جای نشستن پیدا نکنم، حداقل سه ربع ساعتی را باید ایستاده سفر کنم واگر چنین باشد، درد پا و کمر حتمی ست.
وضعیت جهان غرب حکایت این شعر مولاناست. گریختن از واقعیت، گریختن از جریاناتی که در این جهان میگذرد در ارغوان و ارغنون. غرب تا کی میتواند بی اعتنا به کانون های جنگ و بدبختی و جنایت که در خاورمیانه و مناطق مسلمان نشین آفریده است به زندگی ارغوانی و ارغنونی خود ادامه دهد؟