تامارا خواننده و آهنگسازِ زیبا در کوچه ی نام آوران درآغاز، زندگی فرهمندی داشت. او درزیباترین وپرگل ترین خانه ی آن کوچه زندگی می کرد.مردم به ویژه کودکان و جوانان دوستش داشتند. اما به علتی که روشن نبود ناگهان ورق برگشت. شاید قمر درعقرب شد، شاید تصاویری درماه دیده شد و شاید چنان آسمان خیره شد بر زمین……به هر روخلقیات مردم کوچه دگرگون گشت.دیگردرکوچه ی نام آوران، هیچکس به تامارا احترام نمی گذاشت. زنها پشت سرش پچ پچ می کردند و مردها با نگاهی هوس آلود همچون کالائی هوس انگیزو قابل تسخیر و وسیله ای برای اطفای شهوت براندازش می کردند. هر روز افسانه ای اززندگی اوساخته و برسر زبانها می انداختند. به خواندن ادامه دهید →
همه ی لباس هایش را بسته بندی کرد. آنچه داشت و نداشت را یک به یک درون صندوق هایی که باید رهسپارمی شدند قرار داد. آنجا که او می رفت نیازی به تن پوش نداشت. گفته بودند سپید بیائید. بی نیاز بیائید. بی رنگ و بی آرزو.
لباس ها دراز به دراز درون صندوقها جا گرفتند. همه را با دقت و وسواس لایه به لایه بر روی هم قرار داد. همه بودند: به خواندن ادامه دهید →
در تمام مدتی که نشست رونمائی آخرین رمانش جریان داشت، در همه ی لحظاتِ مصاحبه ی مطبوعاتی که به مناسبت انتشار آن کتاب جنجال برانگیز برقرارشده بود، حواسش رفته بود پیش زنی که در ردیف هفتم نشسته و به اوخیره شده بود.
جماعت زیادی ازمنقدان و کارشناسان ادبی گردآمده بودند. غوغائی برپا شده بود. حاضران دست بلند می کردند، پرسش داشتند، گاهی معترض، گاهی ستایشگر؛ نقد می کردند و برای طرح پرسش از سرو کول هم بالا می رفتند. پاسخ می خواستند. آخر او نویسنده ی معروفی بود و مطرح. به خواندن ادامه دهید →
وقتی درآن غروب خاکستری پاییزی، در آن آسایشگاه سالمندان شهر فونتن بلو Fontainebleau چشمم بهش افتاد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نشسته بود توی باغِ آسایشگاه روی یک صندلی چرخ دار، کنار آب نمای سنگی و زل زده بود به خیزش آرام فواره ای که پی در پی از پائین به بالا می جهید وموج هایی تکراری و ملایم روی سطح آب می ساخت.
هنگامی که به پاره ای از لیدهای گوستاو مالر، یعنی غزل واره هائی که با موسیقی خوانده می شوند گوش فرا می دهیم، رنگ و رایحه ای ازعرفان ایرانی در آن حس می کنیم. فضای رازآلود، خاموشی ِ پر از گفتار، خلوت گزینی انسانِ اندیشمندی که به جهان می نگرد و بسی پرسش ها در ذهنش شکل می گیرد، مانند سرگشتگی در این جهان پهناور، چرایی مرگ و زندگی، درماندگی در برابرناگواری های هولناک و نا به هنگام، مسأله ی جبر و اختیار،… که ذهن او را در سیطره ی خود می گیرند و پاسخی برآن ها یافت نمی شود و زان پس درمانده، با غمی جانکاه از این هستی پر از معمّا، پناهی جز هنر و آفرینش نمی ماند، در پایان راهکاری جز رویکردی به گذران زندگی و شادی های موقتی آن به ذهن راه نمی یابد، دست آخر راهی جز پناه بردن به جلوه های طبیعت و زیبائی پیدا نمی شود، راهی که دیدگان را بر بیدادگری ها و زشتی های زندگی می بندد و چشم دیگری برای نگریستن و جان دیگری برای زیستن به نظاره گر این جهان می بخشد.
چهره ی زن درفیلمهای آلفرد هیچکاک (1899ـ1980کارگردان برجسته ی انگلیسی تبار،آنکه آثارش رابرمضامین ِترس و شک و دلهره می ساخت اما درکنارش صدها مفهوم انسانی را بیان می کرد، جوهرهای زیادی برکاغذ روان ساخته. زنان هیچکاک اغلب چهره ای دوگانه دارند. سیرت فرشته و سیرت شیطان. از سوئی فتنه آفرین و از سوئی دیگریاور ورهائی بخش می باشند. آنها با زیبائی چشم گیر، پوشش هائی بی مانند، جذابیتی فوق العاده، رفتاری فریبنده برسر راه شخصیتهای مردانه قرار می گیرند، وگاه موجبات نجات ورهائی آنان ازگیروبندهای ناجور سرنوشت می شوند اما گاه نیزسبب اسارت آنان درحلقه هائی می شوند که رهائی ممکن نیست. نقش این زنان بی شباهت به نقش پریهای افسانه ای نیست.
نشسته بود لب تخت، پشت به پروانه و زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و با ولع سیب گاز میزد و فوتبال تماشا میکرد. انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش درآغوش پروانه به اوجی رسیده بود که می گفت آنقدربلنده که می ترسه سرگیجه بگیره. انگار نه انگار که اون آرزوی محال، اون که می گفت حاضره فقط یک لحظه شاهد برآورده شدنش باشه و بعدش بمیره، برآورده شده بود. یعنی اون دعا ها، اون آه کشیدنها تنها در یک لحظه فروکش کرده بود؟ یعنی چند لحظه همآغوشی چند دقیقه اوج تونسته بود دوباره اونی رو که می گفت رفته اون بالا بالاها، روی آسمون هفتم، دوباره زمینی کنه؟
فرامرز همبازی دوران کودکی من، دلبستگی خاصی به پروانه ها داشت. هر بار به پیک نیک می رفتیم، درحالی که ما بچه ها سر گرمِ گرگم به هوا و طناب بازی و یا گل وسطی بازی بودیم، فرامرز پی پروانه ها بود. با اون جثه ی ریزه میزه، بازوها ی بلند وکشیده وچهره ی آفتاب سوخته اش، مثل یک کرم خاکی تو علفها پنهان می شد وپروانه های خوش آب و رنگ را که بی پروا روی گلهای رنگارنگ می نشستند و درجستجوی گلی رنگین تر و زیبا تر ازاین سو وبه ان سو جست می زدند، با دو انگشتش می گرفت و با شگردی که هیچ وقت سر ازش در نیاوردم؛ خشک می کرد و بعدآنها را روی صفحه ی دفترچه ای که همیشه همراه داشت می چسبانید. به خیال خودش برای آنکه پروانه ها زیادهم از بهشتشون دورنشده باشند، صفحه رانقاشی می کرد.دورشان را پر می کرد از گلها و گیاهان رنگین ، چشمه ها ورودخانه های خروشان، کوه و دشت ودمن سبزو خرم، گاه عین همان باغ وراغی که پروانه هارا ازآنجا گرفته بود وگاه ازاصل باغ زیباتر. وقتی از ش می پرسیدم: