ر شاهنامه دیوها تنها آن موجودات پلید و زورمند وترس آور نیستند که با پیکرهای شگفت ، چهره های گاه نیمی آدمی نیمی حیوانی برآدمیان میتازند، جان می ستانند ویرانی به بار میاورند، کشاورزی وگله ها را از میان می برند وهماورد آنان پهلوانان و آن پادشاهان جنگاورند که گاه به نیروی رزم افزار و آن فرٌه ی پهلوانی برآنان چیرگی می یابند وگاه از آنان شکست می خورند. مانند آن دیوسیاه که سیامک فرزند کیومرث را از میان برداشت. هوشنگ فرزند سیامک اما با لشکری از پریان و ددان به جنگ دیو سیاه می شتابد و براو چیره می شود.پس از او این تهمورث است که سپاه دیوان را بخشی باگرزگران وبخشی دیگر را به افسون درهم می شکند واز این رو تهمورث دیو بند خوانده می شود. جمشید در مدت پادشاهی خود بردیوان و پریان فرمانروائی می کند وآنان را زیر فرمان خود درمیاورد. دیو سپید مازندران کاوس شاه و پهلوانان ایران را به اسارت می گیرد ودیدگانشان را کور می کند و رهائی از این اسارت وبازیابی قوه ی بینائی تنها با خنجر رستم و ریختن خون آن دیو برچشمان بندیان ممکن می شود. دیو اکوان رستم را بر هوا می برد وبه دریا می افکند و رستم با چاره گری، از دست او رهائی می یابد تا بر روی زمین با او به نبرد پرداخته و مژده ی نابودیش را به نزد کیخسرو برد…………
نگاهی به فیلم «برف روی کاج ها»(1389) به نویسندگی و کارگردانی پیمان معادی و بازیگری مهناز افشار، حسین پاکدل وصابر ابر.
پیمان معادی را با بازی در فیلم در باره ی الی وجدائی نادر از سیمین (کارگردان اصغر فرهادی) و سپس ابد و یک روز (کارگردان ونویسنده سعید روستائی ) شناختم وهمین دو سه فیلم کافی بود تا نام اورا به عنوان یک بازیگر چیره دست در ذهنم جا بیندازد. و برف روی کاجها اولین فیلمی ست که به نویسندگی وکارگردانی ازاو دیدم ویقین دارم که می توان پیمان معادی را در پایگاه کارگردان نیز چهره ای معتبر دانست.
یک روز سرد فروردینی ست. سحرگاه برف مختصری هم بارید. گوئی ننه پیره ی زمستان دوست دارد سربه سرمان بگذارد، باز خودی نشان دهد و به آن خوش باورانی که مژده ی فروردین را باورکرده اند، پیامی بفرستد که هان زیاد هم خوش خیال نباشید. من هنوز هستم و نفس سردم را بر درو دشت ومرزوبومتان می فرستم تا زیاد هم به چاووشی های این جهان دل نبندید. به قول آن شاعر تیز هوشتان:
تجربه ی بازیابی میهن، تجربه ی شگفت آوریست. پا که برخاک میهن می گذاری، ازهمان آغاز دنبال تصویری می گردی که در ذهن تو مانند یک تابلوی سر طاقچه از کهن ایام تا به امروز جا افتاده. تصویری که سالیان دراز با آن زیسته ای، بدان انس گرفته ای. هرچه گفته اند وهرچه گزارش کرده اند، هرچه روایت آورده اند اندر باب دگرگونی ها که برآن مرز پرگهر رفته ولی باز تو به دنبال همان تصویرمألوف می گردی. دریغا یاقتن آن چندان هم ساده نیست. گردش زمانه و دگرگونی هائی که بر زادبوم ما رسیده، آبادانی هایی که ویرانه شده اند و ویرانه هائی که «آبادشده اند» ؛ کوچه هائی که نیست شده اند و شهرک هائی که هست شده اند، آدمهائی که هستند ولی دیگر شده اند، آن رایحه های آشنا که ناآشنا شده اند و آن چشم اندازها ، صدا ها وآواهائی که به رنگی و گامی دیگر رفته اند، گاه مانع از آن اند که تو به سادگی آن تصویرزیبای حک شده را باز یابی. به خواندن ادامه دهید →
نوای ظریف ویلن زن سالمندی که کنار دیواره ی تاتر شهر، سر چهار راه پهلوی، ( ولی عصر)، نشسته و درمیان شلوغی وفریادهای دست فروشان و سروصدای رهگذران و موتورهای شتاب زده ی ماشین ها و اتوبوس های شهری سعی می کند چند جمله ی موسیقی را از میان تارهای موازی ویلن خارج سازد، سخت به گوشم آشناست. نه تنها به خاطراین که دارد ترانه های قدیمی ویگن وگوگوش و منوچهر…… را می نوازد، بلکه به خاطر شیوه آرشه و جمله بندی ها وپنجه ای که خبر ازاشنائی علمی اوبا موسیقی می دهد.
شاید چون ابروان من تاتو ندارد، گیسوانم مش هزار رنگ ندارد، گونه هایم بوتوکس زده و گل باد دهی نیست، برجستگی لبانم استاندارد غنچه ورم کرده نیست، بینی ام برچسب جراحی ندارد وروسریم، از ترس محتسبان چیزی مانده به مقنعه است، وازهمه فاجعه برانگیزترمدل مانتوئی که پوشیده ام، بلند و اپول دار ما ل عهد ریاست جمهوری شهید رفسنجانی ست که فروشنده ی مانتو سرای تجریش اصلا مرا تحویل نمی گیرد.
سحرگاهی، صبا با تنی بیمار و ضعیف افتان و خیزان ، نالان و گریان خود را به اداره ی کاریابی رسانید. سالیان دراز بود که او از مشاغل اصلیش بریده شده و سخت در عسرت و تنگ دستی به سر می برد.