پول خرده های ته جیبم را با انگشتانم می فشارم. در بخشیدنشان به آکاردئون نوازی که دارد با ضرب آهنگ حرکت مترو، تلو تلو میخورد و تانگو کمپارسیتائی که سخت به گوشم آشناست را می نوازد، تردید دارم. اضطراب توانگیری وجودم را گرفته.
به آموزگار بزرگوارم دکتر جلال خالقی مطلق که چشم جان به شاهنامه گشود.
درآمد سخن
خواب (رؤیا) یکی از شگفت انگیز ترین پدیده های هستی انسانی ست. عالمی ست میان حقیقت و مجاز، که با عمیق ترین زوایای ذهنی، با تجربیات و یاد های شخصی، اضطرابها، ترس ها، امید ها و آرزوها، کشش ها وانگیزه ها از یک سو و با روان جمعی و آموخته های فرهنگی و تاریخی و شاید بسیاری ازدیگر عناصر برسازنده ی ذهن ارتباط دارد.
هوا، وسط ماه مِی، به ناگهان سرد شده بود. بعضی ها می گفتند نه چندان! ولی من احساس سرمای توان گیری میکردم. باد استخوان سوزی در کوچه می وزید. سرما می رفت تا کنه تاروپودم.
مسعود زرفام نقاش بود ولی همیشه یک طرح ثابت را می کشید: زنی در لباسی از ابریشم سپید، فانوس به دست، در سیاهی شب، بر بلندی صخره ای درکنار دریائی خروشان، ایستاده وچشم به افقهای دوردست دوخته.