اینجا برکه یی آرام است. بسیارآرام. حرکتی نیست، نه موجی ونه جنبش
رنگ خاکستری آن خرقه یی راماند که عزلت نشینی، زهیاهوی عالم دل برکنده یی، دل به تنهایی و خامو شی خود خوکرده یی برسرهستی خودکشیده باشد.
شاید هزاران راز، هزاران جنبش درژرفای درونی برکه پنهان باشد که آن خاکستری راز پوش یک از آن هزار برون نمی دهد.
برکرانه ی برکه درختانی شریک بااین سکوت با برکه همزیستی خاموشانه یی دارند.
بیدمجنونی سرفرودآورده بربستربرکه، ازچرایی آن نام که براوبنهاده اند و ازآن سودای هستی سوز که نماداوست هیچ نمی گوید، که گر می گفت ازآن برکه ی خاموش قلزمی میساخت پرخون.
وامٌا بر دوام این آرامش؟
برکرانه ی برکه رهگذرانی، گاه نظاره گراندو ستایشگراین آرامش، این سکوت، در روند هستی بی آرام و همهمه گر این جهان وچه بساآرزومند دست یابی بدین سکوت، بدین خاموشیُ، بدین راز داری.
دیگرانی هستند، اما رشک برنده براین آرامش، دمی ایستایی ونظاره یی و سپس توگویی تاب نمی آورندهستی بی موج وخروش برکه را. به هر زحمت، حتی ازساحلی بی سنگ،
سنگی می جویند، وبا پرتاب به سوی خاکستری برکه، موجها بربسترآن سکوت وتنهایی بر می سازند. موجها حلقه حلقه نقشی بربی نقشی برکه میسازند و وآن سنگ دستان چه لذت جنون آمیزی می برندازبه حلقه انداختن آن سکوت،آن رازداری، آن آرامش!
سنگ اندازان می گذرند، دورمی شوند.دریغ از یک نگاه به پشت سر:
آیا برکه بازگشته بدان خاکستری بی نقشٍ آرام؟
آیا چنین نیست درعالم انسانی نیز؟ آیا نیستندرشک برندگانی بر سکوت وآرامش ورازداری دیگران. حتماً باید سنگی از سنگستان خودبجویند وبرکه ی آرام وجودمارا درحلقه اندازند وسپس کناره گیری و بی خیالی ازاینکه ازپس شکستن آرامش و سکوت، آیا بازیافته ایم آنچه بودیم را؟
آیا برهمانیم که بودیم؟
نگاه پشت سر، نگاه ارزشمندیست به ویژه اگر سنگی بر برکه ی هستی دیگران انداخته باشیم.