به زیر شکوفه های صورتی ۱

 ونکوور آوریل 2022

نشسته ام، اینجا، درپارک بزرگی درشهر ونکوور،  که دراین فصل سال یکباره صورتی می گردد.نه تنها این پارک بلکه مردمان این دیار از زردو سپید و سیاه ، چه آمده از ماوراء دریاها و چه ره پیموده از قطب شمال وجنوب یا مرزو بومهای دورِ خط استوا، آفریقا و آسیا، چین وماچین،……  که بی هیچ تمایزی، شهروندان کشورکانادا بحساب میآیند، دراین فصل سال همه به نوعی صورتی می شوند. چون درختان خاصی دارد این شهر، شاید گیلاس، که در این هنگام از سال غرق درشکوفه های صورتی می شوند و جماعت ژاپنی های ساکن وانکوور جشنی دارند به نام ساکورا که گویا برای خوش آمد به فرا رسیدن بهار و به ویژه مقدم شکوفه های صورتیست.

 تن پوشهای ویژه ای برتن می کنند، چهره ها میآرایند، رژه می روند و غذاهای سنتی این جشن رابه  پارکها میاورند و آواز میخوانند، رنگینه ها عرضه می کنند بسی دیدنی و بسی شنیدنی.

دراین کشور هفتصدوهفتادودو ملتی ، هرقومی این آزادی را دارد که رسوم و باورهایش را تا آنجا که زیان سازنباشد عرضه کند.

 یگانگی ست درعین چند گانگی.

پارک پر از جمعیت است و سروصدا. مراسم مطبوعیست اما من که اهل نظرهستم و بصرو طالب آرامش و دیدار تنهائی با شکوفه ها، بدون دخالت انسانی، پناه می برم به گوشه ای دور از ساکورائیان، می نشینم به  روی نیمکتی به زیر یک درخت  ستبر ، کهن همچون تاریخ بشریت،  ومی روم در بحر این نوعروسان صورتی «به تخت بر نشسته.»

گلبرگهایشان را به شادی به رقص درمیاورند و به قول آن ترانه سرای درگذشته، «شکوفه میرقصد از باد بهاری

شده سرتاسر دشت سبزو گلناری…»

گاه چند گلبرگی دراثرآن  چرخش های رقصانه و بیقرارانه برگام باد، پیرو اطاعت از آن حکمی که روشن نیست صادره ازکدامین مقام این عالم است که گلبرگی بماند و گلبرگی بریزد، ازپیکر شکوفه ای،  جدا می شوند و برزمین می ریزند.

 زمین نیز براثر این ریزشها صورتی گشته  .

غرق در این افکارم . خودم را جای آن گلبرگهایی می گذارم که ازشاخه جداگشته و برزمین ریخته اند  وهم آنها که بر  تخت پرشکوه شکوفه برشاخه باقی مانده اند.

 به راستی چه حسی دارند؟ آنها که بر زمین اند ودرحال احتضار، وانتظار دردناک لگدمال شدن  به زودی  زیرپای همان ساکورائیان،  این لحظه را چگونه سیرمی کنند و آنها که هنوزبرمسند زیبای زندگی نشسته اند نسبت بدان رفتگان چه نگاهی دارند؟ آیا با دیدی از تفاخربدانها می نگرند و یا در سوگ آن افتادگان در پی این هستند که تن پوش صورتی زتن به درآورده و ردای سوگ برتن کنند؟ و شاید این تنه ی درخت کهنسال، دراین سوی باغ، این سردو گرم روزگار بسیاردیده،  پندشان میدهد که برشما نیز این شادی و این گلچهرگی  بگذرد ونماند. چندان ماندگاری را باورتان نباشد. خموشی پیشه کنید و  پیکر به باد بسپارید. رقص بربادتان را دنبال کنید که شمارا  ازبهرچون چرا کردن بدین باغ  مصفا نخوانده اند.

نگاهم را کمی ازدرختان گلچهره برمی گیرم و متوجه جریانها های انسانی پارک می شوم.    جمعیتی که برای اجرای مراسم آمده اند درآنسوی دیگرپارک هستند وبه هیاهومشغول، دراین اطراف تک و توک رهگذرانی دیده می شوند. چند بانوی چینی خوش وسرحال آنسوتر روی فرشی برزمین ولابد زیرشان همان گلبرگهای افتاده نشسته و مشغول عیش ونوش هستند. صدای خنده اشان باغ را برداشته. کمی دورتر بانوی جوانی کودکش را سوار    سرسره کرده. کودک با ریتم جانکاهی دائم از این سوبالا میرود وازآن سو سر میخورد و آن بانوی جوان هربار کودک را به بالا و پائین همراهی می کند. چه پشتکاری؟!

نگاهم را ازآن چند بانوی خوش گذران و آن مادرو کودک بر می گیرم و می خواهم دوباره به  صورتی نگاری   درختان برگردم ولی حضور نگاهی مرا ازاین پی گیری باز می دارد. نگاه ازآن  سالخورده مردیست که درست روبه روی من بر نیمکتی قرارگرفته. تاچندلحظه ی پیش اینجا نبود. نمی دانم چگونه وبا چه آرامشی و ازکجای تاریخ وجغرافیای این عالم در برابرمن پیدا شد که اصلا متوجه حضورش نشدم.

  آنقدر آرام  جای گرفته که توگوئی بر ابرها   برنشسته است ونه بر نیمکتی زمخت وچوبین. نمی دانم.  او نبود وحالا هست. شاید  او هم مانند من  گریخته ازهیاهوی جشن شکوفه طالب نظرو بصراست وجویای خلوت گزیدن با طبیعت.

حسی به من می گوید که او ایرانیست. نمی دانم چرا؟ شاید نگاهش باشد، آن نگاه ایرانی که می رود به سویه های بی سویه ، نگاهی که به قول فروغ  صاحب آن نی نیی ست که زمان را مسدود می سازد، نگاهی همواره درپی چیزی  افقی، کرانه ای بی کرانه. نگاه دچار و ناچار «آفت غربت»درمانده میان دوجهان گذشته و حال.

شاید شیوه ی خلوت گزینی اش باشد واینچنین نشستش به زیر درخت که تو گوئی گوشه ای از  مرزو بومی  یا یادگاری یا آشنائی را باز یافته.

 شاید هم سرو وضع آراسته اش این ندارا میدهد.  کت و شلوار  سرمه ای بسیارپاکیزه وخوشدوختی برتن دارد و کراوات  کرم رنگی با پوشت همرنگ همراه کرده با طرحهائی که بی شباهت به  ترمه های ایرانی نیست. کفشهای بسیار تمیزو واکس زده زلفانی به سوی پشت سر رانده، استیل جیمزاستوارت یا کاری گرانت. ….

آیا مردم این دیار برای رفتن به پارک این قدر خودآرائی می کنند؟ اکثرشان ،زن ومرد و پیرو جوان راحتی را برگزیده اند.شلوارجین، وکفش باسکت وکلاههای لبه دار و تی شرتهای گل وگشاد ……گرچه گفته اند «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» اما پاره ای از انسانها جماعتی نیستند و هرجای این عالم که باشند خودشان اند و پیرو آن ضمیر باطنی شان.

پیرمرد آراسته که باید سنی حدود هشتاد وبسی بیشتر داشته باشد، مرا به نوعی یاد پدرم می اندازد،   به ویژه پوشت وکراوات همرنگش.   شبیه و شاید عین آن پوشت  کراوات را  زمانی به پدرم هدیه داده بودم. دوستش می داشت و درمهمانی ها زینت بخش کت وشلوارهای خوش دوختش می شد. 

نمی دانم چرا بغضم میگیرد.  

سعی میکنم برای او نامی بیابم مثلا آقای حسام حسام زاده،    پرویزپورتقیخانی، یا مالکِی، یا مصطفویِ راد،  روشن، جناب زاده…….

آری جناب زاده خیلی می خورد. واقعا بعضی ازآدمها را بدون پیش  وندی از این قبیل نمی توان نامید.

جناب یعنی چه و چه قدر ارزش و وزنش ازآقا بیشتر است؟

نمیدانم ولی به این جناب خیلی می خورد.

بعد سعی می کنم اورا درمحله ای از تهران جای دهم. نمی دانم شاید اصلا تهرانی نباشد شاید شیرازی باشد یا خراسانی …….

 ولی نخست باید برایش شغلی برگزینم.

می تواند دبیر دبیرستان یا آموزگار بازنشسته ی دبستان، یا ناظم و مدیر بوده  باشد. ولی نه اگرچنین بود شاید بیشتر نگاهش به سوی آن کودک بازیگوش که دارد مادرش که سهل است، سرسره را هم دچار استهلاک می کند جلب می شد ونه من منجمد مات . شاید کارمند بازنشسته ی یکی ازادارات دولتی باشد. مانند اداره ی دارائی، یا کشاورزی ، سازمان برنامه یا وزارت امور خارجه…..آنهم ادارات دوره  ی رژیم سابق که کارمندان همه می بایست با لباس مرتب و پاکیزه وکراوات سرخدمت حاضر می شدند وحتما این عادت ازآن زمان برای این جناب جناب زاده باقی مانده.

طرز سلوک و نگاه ماتش کارم را دشوار می سازد . گزینش سخت است. هرچه هست، وبی تردید سالهای سال است.به سنین بازنشستگی رسیده است. غیبت تمنا درنگاهش نشانگر این است که دوران تمناداشتن از این روز و روزگاررا  سالهاست که پشت سر گذاشته.

ومحل سکونتش؟ این را می توانم حدس بزنم. او نمی تواند ساکن محله های تازه اززمین سرزده ای باشد که دورتهران را فراگرفته اند، قارچهائی از بتون وسیمان و آهن  که من حتی نامشان را هم نمی توانم درخاطرنگاه دارم. محله هائی با معماری و شهرسازی بی هویت، زشت، برای رفع عطش بسازو بفروشی ها،باهمراهی اتوبانهای مارپیج که توگوئی برای  جا انداختن سرگشتگی شهروندان بی دفاع کشیده شده اند. خیر این پیرمرد خوش پوش ومتین را من درمحله های پرخاطره ی تهران سکنی می دهم. خیابان امیریه، یا پهلوی جنوبی،  خیابان ویلا، شاه، خیابان کاخ، تخت جمشید، ……. با آن  ساختمانهای آجری با پنجره های از مهربانی باز و دیوارهائی که ازبلندایشان گلهای یاس رازقی ونسترن به رهگذران کوچه خوش آمدی دلپذیر   می گفتند. حالا را نمی دانم شاید باید هنگام گذر»برحذر بود که سرمی شکند دیوارش.»

 مجسمش می کنم، عمری درآن کوچه های پرگل با پنجره های مهربانی زیسته باشد. حتما خودش هم صاحب حیاط و خانه ای زیبا بوده با گلهای رز و درختی شاید، خرمالو که هنگام  زمستان وعریانی درختان، با رنگ زنده ونارنجی خود جووانه ی  امیدی در سردی های فصل سرد میکاشته ونثار نگاه مشتاقش می نموده.  

شاید درجوانی و در راه مدرسه عاشق دخترکی ارمک پوش شده  باشد، با او درکوچه های خلوت  راه پیموده. چه مهتاب شبهائی ازهمان کوچه ها گذشته، و چه بوسه های پنهانی را که به یاد دارد. چه ردو بدلهای پیغام و پس پیغام و شعر ونامه ووووووووگیرودارهای عاشقی به سبک آن دوران ……….

  یادها وبسیار یادها.  اینها را از بافت کت وشلوارش گرفته تا امواج رومانتیکی که ازچینهای دفترپربرگ خاطره ی زیر چشمانش بر میخیزد حس می کنم.

آیا با عشق ازدواج نموده؟

حلقه ی زردی که هنوز بر انگشتان بلندش که عصائی را محکم می فشرد جلوه گر است، نشانگر این است که مزدوج است. حتما خانواده و همسر و فرزندانی داشته ویا دارد. صاحب خانه و خاندان،  زندگیی پرتاریخ را پشت سردارد. کودکانی که غروبان  ازمدرسه باز می گشتند. دبیرستانی و دانشگاهی می شدند .همسری که غمخوارو همدمش بوده  وشاید هنوز شریک  فرازو نشیب زندگیش.

چه روزهای شادی را که به یاد دارد. حتما جمعه ها با دیگر اعضاء خانواده مهمانی و دورهمی داشته اند. خورشهای خوشگوار و بازی تخته  چاشنی جشنهایشان بوده.   به نوروزان دیدو بازدید وبه تابستان سفرهای دستجمعی به ییلاقات و کناره های خزر.

او حتما در آن کوچه دوستان و آشنایانی داشته که هنگام عبور ازکوچه بدو سلام می دادند. جویای حال خودش وفرزندانش می شدند.

کاسبکاران و بقال وچغالی که اعتبارش را می پذیرفتند. آقا اسمال قصاب، حاج ممد بقال و دریانی لبنیاتی، کاشی میوه فروش احترامش را داشتند.

تقسیم زندگی و روزمرگیهایش با اهل محل، با خاندان، با دوستان چه لذب بخش حسی بود…….

ولی حضورش در اینجا،  در این شهر هفتصدو هفتاد دو ملتی ؟

به راستی او دراین شهر چه می کند؟ شاید به دنبال مهاجرت فرزندانش بدین دیار کشیده شده. شاید برای خودش مقامی بوده و ازدست ستم گران رژیم گریخته وحال در یکی از آن برجهای سر به فلک کشیده ی این شهر زندگی می کند. از آنها که برای سفر به طبقات فوقانیش باید سوار آپولو شد. چنان دور، چنان  گریزان از زمین وزندگی .

به هرعلت و انگیزه ای هست مردی تنهاست کهن سال و درشهری به هنگام فصلی صورتی و برنیمکتی چوبین با نگاهی مات.

 آیا درونش شاد است؟

آیا بهره مند است از زندگی یک بازنشسته ی ایرانی با یک دنیا خاطرات و حسهای خاصش؟

آیا هم صحبتانی دارد که با آنها بگوید که  بوده و زکجاآمده؟

آیا مونسی دارد که با او ازآن دخترک ارمک پوش راه مدرسه بگوید؟

وای به حالش اگر اهل شعروادب باشد. آیا می تواند درمیان جماعتی که فکروذکراکثرشان شان خرید آپارتمان یا تبدیل تومان به دلار است، و سرومغزشان انباشته ازموجهای  زهر ساز رادیو وتلویزیونهای برون مرز، گوشی پرنیوش را بیابد که گاه با صبرو متانت غزلی ازسعدی بخواند و یا بخشی از  داستانهای صادق هدایت را یادآوری کند؟

یا چه میدانم خاطره ای نقل کند ازجلوه های به یاد ماندنی زندگی زیبای گذشته، از  سینماهای قدیمی تهران،با آن فیلم های گاه عشقی وگاه بزن بهادری، ولی رؤیا آفرین،  آن کافه قنادی ها که شاعران و منورالفکران را گرد هم میآورد. حرف بود و نقل بود وخالی کردن دل از باربازیافته ها وحسیاتی که چون میگفتی بسی سبک بال می شدی.  آن ترانه سرایان که  ازعشق و بهارو زیبائی سخن می راندند و زمزمه هایشان برای نسلهای هم سن وسال این مرد سال دیده، ازگوش محو نمی شود حتی به روزگاران؟

آیا کسی را می یابد که بپرسد که تو  از کدامین تباری، اهل سیاست، اهل ادب،  اهل عشق، اهل نشستها و دل بده و بستانهای انسانی؟ آیا یافته ای آنچه میجوئی؟

تنهائی، تنهائی وبی همزبانی، حتی درآستانه ی فصلی صورتی، تنها چیزیست که ازهستی این مردسال دیده به ذهن من می رسد. آری این پارک مانند این شهر زیباست. اما ازآنِ ما نیست. به قول غلامحسین ساعدی تو گوئی درکارت پستالی زندگی می کنیم.

 حس می کنم هزاران سخن دردل دارد. هزاران ناگفته نه تنها ازآن روزگار قدیم بلکه ازهمین دوران، ازهمین زندگی، از همین جماعتی که نمی توان درآنها حل شد و احساس یگانگی کرد. اجبار است بلی برای زیستن دربرون مرز ولی اجبار باخود همیشه انعطاف را نمیاورد. آن کیمیا، آن چسبی که انسانی برخاسته ازفرهنگی کهن را به جامعه ای با بافتی متفاوت پیوند میزند همیشه همراه ما نیست.

دلم میخواهد برخیزم و به نزدش بروم. بپرسم جناب آیا شما ایرانی هستید من نیزهم ……

ناگهان جماعت ساکورائیان با یک اژدهای ساختگی زنگوله دار که دمش را به طرز وحشتناکی تکان میدهد هلهله کشان وزنگ و زنگوله زنان به این سوی باغ میایند. ورژه می روند.  اژدها تنوره می کشد و همان گلبرگهای صورتی باقی مانده بردرختان فرو میریزند. ومهی صورتی فضای باغ را فرا می گیرد.

رژه رد می شود میخواهم به سوی آن پیرمرد بروم ولی صندلی خالیست. بهمان صورتی که آمده بود درموج صورتی محو می شود.

ای کاش زودتر رفته بودم.

 برفضای ذهنم حسٌی می نشیند نه چندان صورتی.

آری بی همزبان  وبی همدل ازاین جهان محو است.

شهین سراج

آوریل 2022

بیان دیدگاه