مهاجرت سالمندان از نگاه فرزندان
آن سوی پارک شکوفه های صورتی
دیالوگ میان افشین وهمسرش دل آرا
افشین به دل آرا :
Hony where is dady?
دل آرا:
«صد دفعه نگفتم ددی صداش نکن. نمی بینی بدش میاد. «
افشین:
» خب باشه، پدرکجا ست؟»
دل آرا:
«هرچی اصرارشون کردم بیان این سوی پارک و جشن ساکورا را ببینن، گفتن، پام درد میکنه و بعدهم رفتن اونطرف پارک، اون دور دورا نشستن روی یک نیمکت و گفتن من حوصله ی سروصدا و هیاهو را ندارم. هروقت خواستید برگردید خونه بیائید دنبال من. «
افشین کلافه:
» حالا مطمئنی جای درستی نشستن؟ سفارش کردی از اونجا جائی نرن، با حواس پرتی که دارن، ممکنه مسیر رو گم کنن، پارک بزرگه و بی درو پیکر، ما خودمون هم باید با GPS مسیرمون را پیدا کنیم، حالا جشن ساکورا هم که هست ،تو جمعیت و رژه یه وقت ممکنه شرق و غرب رو گم کنن.»
دل آرا:
آره بابا، اون نزدیکی، یه خانمی داشت بچه شو سوار سرسره میکرد بهش گفتم مواظبش باشه. یه خانم صورتی پوش هم درست روبه روی پدر نشسته بود ، همچی رفته بود تو بحر پدر، باید یکی مثل خودش باشه، عاشق خلوتی ، تازه پدر، بچه که نیست. «
افشین :
«به خدا از صد تا بچه، بچه تره.آدم نود ساله و اینهمه بهانه گیری. من دیگه نمی دونم چکارباید براش بکنیم که یه کمی احساس خوشحالی کنه. تا وقتی تو تهرون بود ازدست آلودگی و تنهائی و بیماری گله داشت. بعد ازرفتن مامان خوجی و وفات دوست صمیمیش آقا صادق هم که وضعش بدتر شد. هر روز پیام میداد که بیائین و منو ازاین جهنم نجات بدین. ماهم که یادته، خودمونو به درو دیوار زدیم و با هربدبختی بود براش اقامت گرفتیم که بیاد و تنها نباشه . سیستم بیمه ودوا و دکترش هم که درست شد و معالجاتش با سیستم کانادائی به راهه. بچه هاهم که دوستش دارن و صبح تا شب ددی ددی میکنن، تو هم که مثل پدر خودت باهاش رفتار می کنی و مواظب رژیم غذایی و همه چیزش هستی، دیگه چی میخواد نمی دونم. ……
دل آرا:
«وای نگاه کن گیشاها اومدن. چه خوشگل.افشین وایسا اونجا ازت عکس بگیرم. جک و جان کوشن؟
«Oh my god !!!! Hey John, let’s take some pictures. Stop there beside these beautiful gaisha. »
Jack: geisha !
Mom, what is the meaning of geisha? »
Delara:
«
I don’t know honey. Perhaps It means beautiful lady »
«افشین برو ددی ، ببخشین، پدررو به زور هم که شده بردار بیار به خدا این خوشگلارو ببینن کیف میکنن. «
افشین:
» هنوز نفهمیدی چه قدر یک دنده است وقتی میگه نه، یعنی نه. زور که نیست ازاین مراسم بازی ها و به قول خودش فرهنگ جهانی بازی ها خوشش نمیاد. ما خودمونو کشتیم بهش حالی کنیم بابا اینجا کاناداست، رویه ی زندگی اینه. باید همسایه هاتو ازهرملت وزبانی که باشن دوست داشته باشی. با هاشون ارتباط برقرارکنی، قبول نداره. به خدا هرروز که همسایه ی عرب زبان ما مستر هارون میاد توباغچه و با لبخند میگه السلام علیک یا اخی و اصرار داره با همون زبون شکسته و بسته اش با پدر حرف بزنه، چون نمی دونم یه جورهائی فکر میکنه ما هم مسلمانیم و برادر، دلم میریزه پائین که نکنه الان ریشه های ایران باستانیش بزنه بیرون ویک اخم وتخم حسابی راه بیندازه و بی محلی کنه همه اش می گه :»اجداد اینا بودن که به ایران حمله کردن و شهرهای پرشکوه شاهنشاهی ساسانی رو باخاک یکسان کردن، کتابخانه هارو آتش زدن و زنها و دختران زیبای ایرانی را به اسارت بردن و از خون آسیاب راه انداختن، دستشون برسه هنوز خونخوارن، دشمن ایرا ن اند با هاشون صاف نمی شم. ……»
دل آرا:
» زیاد این حرفارو جدی نگیر. خب پدرت استاد دانشگاه بوده ، مرد با فرهنگیه و احتیاج به کانتکت وارتباط داره آنهم ازاون نوعی که دلش می خواد. وای نگاه کن چه قدر لباسای این ساکورائی ها قشنگه…..»
افشین درحالی که جک چهارساله را روی شانه هایش میگذارد که رژه را بهتر ببیند:
«آخه من کانتکت مورد پسند بابارو ازکجا تو این شهر پیدا کنم. نمیتونم برم شیخ مصلح الدین سعدی رو بردارم بیارم که بیا و با پدرمن نقل شعرو ادب وبحثهای ادبی راه بینداز.
با هیچکدام از ایرانیان اینجا هم سازشگری نداره. هفته پیش خیر سرمون خونواده ی دوستم جهانگیری رو دعوت کردیم با پدر و مادر همسن و سال پدر که مثلا مأنوس بشن و همکلام ، یک کلمه که با هاشون حرف نزد هیچ؛ آخر شب هم یک ساعت سرمنو برد که :
» دیگه ازاین لقمه ها واسه ی من نگیرین. آخه به من چه که خانم جهانگیری ازکجا سبزی قرمه سبزیشو تو این شهر گیر میاره که درست طعم و عطر سبزیهای ایران رو بده؟ حماسه ی درست کردن ماست از شیر بزغاله رو با اون آب وتابش اونقدرگفت و گفت که ما خودمون مالاسیدیم. آون جهانگیر خان پدر هم یک ساعت تعریف کرد که چطوری وبا چه شگردی خرسهائی را که آمده بودن تو باغ میوه بخورن، با نعره زدن و دست بالا بردن ترسونده و فراریشون داده . خجالت نمی کشه مردک هشتاد ساله، خیال میکنه حالا نبرد رستم با دیو سپید رو راه انداخته . تصورش اینه که خر گیرآورده، خودش اگه دماغشو بگیری جونش درمیاد، مطمئنم ازیک گربه هم میترسه، چه برسه به خرسهای چاق وچله ی محلشون که با صدتا گرز و کمند هم نمی شه گرفتشون…..»
خنده ی و ریسه ی دل آرام…
افشین در ادامه:
» من هم یک ساعت باهاش بحث کردم که پدر زندگی ازهمین دلخوشی های کوچک درست شده. هرکسی به نوعی؛ خانم جهانگیری ازساختن قرمه سبزی لذت میبره، آقا جهانگیری هم حالا دوست داره پیش بچه ها ونوه هاش بگه من قهرمانم چه اشکالی داره….می دونی چی جوابمو داد. «
دل آرا:
» هانی جون حوصله داری ها ؛ وسط این جشن و رژه ی ساکورائی چه وقت این حرفهاست؟ برو تو بحر رژه ببین چه ساخت و پاختی دارن به خدا خوشا بحالشون چه قدر متحد و شادن این ژاپنی های مهاجر…
اصلا میدونی چیه افشین جونم، پدر تو یک دپرسیون شدید داره . باید از راههای دیگه کمکشون کرد. هانی جون من سعی کردم ببرمشون کلاس مدیتیشن و یوگا. وقت از روانشناس هم براشون گرفتم. پدر باید حرف بزنه ……»
افشین:
» روانشناس؟! یعنی میگی ددی قاطی کرده ؟»
دل آرا:
«من غلط کنم همچی چیزی بگم. ولی دپرسیون آدمهای سن سوم یک مسئله ی خیلی جدیٌه. آدمهائی که تو محیط خودشون نیستن. همزبون ندارن، محبت نمی بینن. دچار این حالات می شن باید کمکشون کرد. یادت از مهین جون مادر خدابیامرز من نمیاد چه قدراز همین دپرسیون لعنتی رنج کشید، کارش به آسایشگاه کشید تا …….»
افشین:
«پس ما چی؟ چوبیم؟! چرا والدین ما فکر مشکلات زندگی ما جوونا نیستن. مگه ما کم دچار تضاد و دشواریهای گوناگون هستیم؟ مگه کارکرد ن وسرکارموندن تو این مملکت، آسونه یه خرده حواست جای دیگه باشه هرٌی بیرون. اونوقت قسط وام بانگ وخرج بچه ها و خونه وزندگی رو کی میده؟ اصلا یه ذره فکر میکنن ما جوونها هم چه قدر نگرانی زندگی داریم.با یک قابلیت متوسط ازایران اومدیم اینجا مهد تکنولوژی و مدرنیته، باید ده برابر یه کانادائی کارکنیم وقابلیت داشته باشیم تا سرکار نگرمون دارن….»
دل آرا:
«هانی جون من اینارو می دونم ولی باید باهاش کنار بیائی دیگه . رابطه ی من هم با پدرت با اینکه خیلی دوستشون دارم همچی راحت نیست. دائم یا ازدست پختم ایراد می گیرن وبا دست پخت مادر خدابیامرزت مقایسه میکنن ،هی گوشه میاندازن که این برنج گوله گوله ی پلاستیکی چیه درست کردی؟ این خورش چرا آبش یه وره دونش یه ور…….یا تو تربیت بچه ها دخالت می کنن. چرا اسم بچه هارو گذاشتین جک وجان؟ می گم ددی جون ببخشید پدر واسه ی اینه که تو مدرسه و میون بچه ها و معلمان کانادائی راحتتر تلفظ بشه. برمیگردن با تشر میگن به درک که نتونن تلفظ کنن. چطور ما باید همیشه الفاظ اونارو درست ادا کنیم ولی اونا کوشش نکنن یه خرده به فرهنگ وزبان چندین هزار ساله ی ما نزدیک بشن. میگم پدر آخه ما اومدیم مملکت اینا …میگن اینا کی اند مگه ؟ همه اش مگه چه قدر تاریخ دارن؟ دختر به خدا اگه پدرت تیمسار فرحزادی زنده بود ازدست این حرکات شما دق میکرد. عوض اینکه سعی کنین ارزشهای ایران روبه این غربتی ها نشون بدین، راه افتادین دنبال ادا بازیهای اینا.
چند روز این حرفهارو ول می کنن بعد میچسبن به اینکه چرا اومدین تو محله ی چینی ها وهندیها خونه خریدین؟ چرا نرفتین محله ایرانیها، محله های حسابی مثل نورت وانکوور north vancouver چرا نرفتین دور استانلی پارک ؟!!!!!! مگه بهشون نگفتی قیمت خونه اینجا جریانش چیه و با چه درد سری ازبانک وام گرفتیم که همین آلونک رو هم دست و پا کنیم؟»
افشین ، سگرمه ها درهم:
«حالا کلاس مدیتیشن چی شد؟»
دل آرا:
«راستش هفته ی پیش بردمشون کلاس برای معرفی وکارهای مقدماتی و آشنائی با استاد شون و غیره. یک استاد هندی آمد به نام صاحب راج و ازقضا کمی هم فارسی بلد بود کلی هم زبون ریخت وسرور کرتاهه راه انداخت که دل پدر رو بدست بیاره . یک نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم. پدربا اخم وتشر جلسه رو ترک کردو بعدش هم گفت بابا ما خودمون تو جوونی سیاکار بودیم . این بابا با این وضع وهیکل مارمولکیش به درد همون فیلمهای درام هندی میخوره که نقش گرسنه های محله های گدا نشین کلکته رو بازی کنه. خجالت نمی کشه مرتیکه به من میگه لباساتو درآر، ازاین خشتک بندهایی که عین کفن مرده می مونه تنت کن و بالا تنه لخت و عور، چهاززانو بشین ومطلقا سکوت کن به یک نقطه ساعتها زل بزن ……..
آخه مگه من بیکارم یا مجنونم ویا مهجورم؟
افشین با خنده:
«وای وقتی مجسم میکنم خنده ام می گیره. پدر با اون قیافه ی جدی و عصا وکت وشلوار کاری گرانتیش که اگه سرش بره باید کت وشلوار وکراوات وپوشتش همیشه به راه باشه، گیر این جوکی های درویش هندی بیفته ……
نه! فکر دیگه ای باید بکنیم..
دل آرا:
«خب پدرت سخت دلتنگ ایرانه . دلش برای محله و خونتون تنگ شده.دلش برای دوستان و همزبانهایش تنگ شده. کاش خونه پدریتون رو نفروخته بودین.»
افشین:
» ای بابا چرا این پدرو مادرهای مهاجر فکر میکنن فقط اونا دلتنگ ایران اند و ما بکلی وطن روفراموش کردیم. اگه حرفشو نمی زنیم واسه ی اینه که یک دل و دودلبر نمی شه تو ی این دنیا زندگی کرد. ما مجبوریم برای ادامه ی زندگی تو این آب وخاک و تو این وطن جدید ، حواسمون روچهاردونگ متوجه ی این ورمرز کنیم. اگه بخواهیم مثل این بازنشسته هائی که مجبورنیستند کارکنن دستمون رو بزنیم زیرچونه و هی به بقال و چقال محله فکرکنیم و دلمون هوای بازار تجریش و گردو وبادوم وخربزه وهندونه ی وطن روکنه، جواب «بیگ باس» و مسؤلیتهای شغلی رو چطوری باید بدیم؟ مگه من وتو در ایران دبیرستان نرفتیم مگه دانشکده ی فنی با اونهمه خاطرات رو پشت سرنگذاشتم. مگه دوست ورفیق و یارغارنداشتیم. کو اونهمه رفیق فابریک و دوست شفیق هرکی افتاده یه طرف دنیا . الان دلم برای بیژن وزیرآبی رفتنهاش و دختربازیهاش دور از چشم بسیجی های دانشگاه و اون مهمونیهای باحالش و هلیم و دیزی سرپل خوردن صبح سحری…..وخیلی چیزهای دیگه ی دورانِ جوونی لک زده. هوای میثم که خودش بچه آخوند بود ولی یادمون میداد اگه گیرافتادیم، جلوی بسیجی ها چی بگیم که مارو بچه مؤمن فرض کنن، هنوز از پس بیست سال مهاجرت از سرم بیرون نرفته. یا ترانه یا سحر یا سعید بچه های دوره ی موسیقی چه قدر پنهونی جمع می شدیم و دورازچشم وگوش جماعت محتسبان شهر، ساز میزدیم و شعر می خوندیم. پدر خیال میکنه ما چون ازصبح تا شب مجبوریم انگلیسی به قول خودش زبون ملعون بریتانیائی حرف بزنیم زبون فارسی رو دوست نداریم. اگه ما میتونستیم به پدر بفهمونیم که حالا زمونه ای دیگه ای شده، مرزو بوم دیگه ای و جبردیگه ای روی سرهمه ی ما، از پیرو جوون سنگینی میکنه، شاید منطقی تر با مسئله روبه رو می شدن.»
دل آرا:
» من سرهمین موضوع باهاشون بحثم شد. سر این که چرا باجک وجان فارسی صحبت نمی کنیم. سعی کردم استدلال بیارم که بچه های دوزبانه درمدرسه مشکل خواهند داشت و همه ی روانشاناسان میگن که اول یک زبان راکامل به کودک یاد بدهید وبعدا زبان دوم . خب این دوتا بچه باید بروند مدرسه، نمی تونن با معلم و بچه شاگردها فارسی صحبت کنن «
افشین :
» کی وچگونه بود این ماجرا که من خبر نداشتم؟»
یه شبی بود که دوستان محل کارت رو دعوت کرده بودیم برای باربکیو و همبرگر کباب . خونواده ی یانگ و فردریک و لووی ها و چندتای دیگه، وبه قول پدر هفتادو دوملت و همه بودن. پدر مطابق معمول با همون کت وشلوار و پشت وکراوات کاری گرانتی تو باغ یه گوشه نشسته بودن و رفته بودن تو بحر مهمانها . بچه های مستر یانگ و فردریک و جوجه های دیگه گوشه ی حیاط داشتن بازی میکردن. هرازگاهی خانم یانگ میامدو با چانگ چهارساله چیزی میگفت و میرفت . خانم فردریک هم همینطور . بعدازرفتن مهمانها پدر رو کردن به من و گفتن از این غربتی ها یاد بگیرین. چطور چینی ها و هندی ها و کلیمی ها همه بچه هاشون به زبان بومی خودشون صحبت میکنن فقط شما ننگ دارید با بچه اتون زبون فارسی حرف بزنید؟ خیر اینها همه اش برای اینه که به تاریخ و فرهنگ و زبان ما پشت کردید…….
من دیگه چیزی نگفتم. فقط دلم خواست برم و عکسهای کاروان نوروز رو بیارم بهشون نشون بدم که هرسال ما غیر ازجشنهای کریسمس و شرکت درجشنهای ملل دیگر، برای نوروز هم سنگ تمام میگذاریم و اینطور نیست که آداب خودمون رو فراموش کرده باشیم. منتها پدر همیشه میخوان علم بلند کنن وبگن ایرانی برتر همه ی ملتها وزبانها. نمی شه تو کانادا نمی شه برتری بازی درآورد. نمی دونم به چه زبونی باید باهاشون استدلال کنیم. شاید از زبان همان سعدی محبوبشون باید یاری گرفت و گفت که بنی آدم اعضای یک پیکرند که درآفرینش زیک گوهراند. «
افشین :
نمی شه زیاد توقع داشت. ذهنیت کهنسال جا افتاده، سخت تغییرات رو قبول میکنه. شاید هم حق به نوعی با پدر باشه. راستش رو بخوای من خودم گاهی سخت احساس خلاء میکنم. فکر میکنم به خیلی چیزها وابسته ام اما درعین حال هیچ وابستگی اساسی ندارم. میدونی مثل آش شله قلمکارشدیم. ازهرچمن گلی. مادرم خجسته جون هیچ وقت پای گلهای رز، گل دیگه ای نمی کاشت. میگفت بهشون برمیخوره. رشد نمی کنن. حالا شاید فرهنگ ما هم همینطورباشه ، مثل گل رز مغرور و تک رو. لااقل از دید پدر. قاطی شدن رو دوست ندارن. تکیه به یک ستون محکم و یک دست به آدم یک سرافرازی می ده ، یک قدرتی میده که میشه باهاش دربرابر ناهنجاری ها مقاومت کرد. ولی ما همه دریک اجبار تاریخی جلای وطن کردیم و مجبوریم شیوه ی جدید زندگی چند فرهنگی رو بپذیریم. وگرنه نگاه کن صبح به این زیبائی فروردینی من و تو با این بچه ها تو این باغ چکار میکنیم. چرا دنبال ژاپنیهای ساکورائی آمدیم ستایش بهار ؟ مگه خودمون مراسم ستایش بهار نداریم؟ چرا ما ایرانی ها نباید گردهمآئی هایی داشته باشیم که درآن به سالمندان ساکن اینجا امکان بدهیم که برامون از ارزشهای فرهنگیمون صحبت کنن،از همین نوروز و ستایش بهار و روشنائی در فرهنگ ایرانی ، یا ازخاطرات زندگی گذشته، از همین تصویرهائی که پدر، گاه گوشه وکنار ازش برامون یه گوشه هائی می گن. منتهی ما انقدر درگیرهستیم که نمی نشینم تا درست به صحبتهاشون گوش بدهیم. سالمندان رو گذاشتیم نه در زندگی بلکه درحاشیه ی زندگی و فکر میکنیم همین قدر که نان وآب و بهداشتشون به راه باشه براشون کافیه. این اصلا انسانی نیست من به این اعتراف میکنم. اتفاقا سالمندا ن مهاجر فقط به همسنهای خودشون نیازمند نیستند باید اونارو در ارتباط با نسل جوان هم گذاشت تا احساس مفید بودن کنن. چه معضل بزرگیه حقیقتا مهاجرت سالمندان!!!!»
دل آرا:
» خب راستش رو بخواهی من هم همین احساس رو دارم و دلم سخت برای ایران وخاطرات دبیرستان ودانشگاه تنگ می شه. اصلاخدائیش مگه همین پدرو مادرهای ما، مارو تشویق نکردن که بلند شید و بروید زندگی جدیدی بسازید. خودتون رو ازدست این بی حرمتی هائی که به جوانان تحصیل کرده می شه نجات بدین. اون موقع فکرنکردن که جدائی ودوری ها چه مسائلی پیش میاره، چه برای اونها و چه برای ما ؟ مگه می شه رفت کشوردیگه ای و با همون آداب وسنن قدیم زندگی کرد؟حالا دیگه خیلی برای این فکرها دیر شده. باید حواسمون به زندگی در اینجا باشه، قسطهای بانگ وتربیت این دو تا به قول پدر جک وجانور.
افشین درحالی که جک را ازروی شانه هایش زمین میگذارد. :
« Jack , I am so tiered, let’s walk, go and finde dady »
دلی حون برو ببین پدر درچه حاله .برو بیارش و بهش بگو امروزدر یه رستوران ایرانی جا گرفتم ببرمش یه باقلا پلوی اساسی سبک خوجی جون بهش بدم..
دل آرا:
«آخه رژیم!!!!»
افشین :
«بابا توهم کوتاه بیا دیگه، کشتی مارو با اون ارگانیک بازیت.»
دل آرا با جک چهارساله پارک شکوفه های صورتی را طی میکند و ازدورپدر را نظاره میکند. بعد از ربع ساعتی نزد افشین باز میگردد:
افشین:
«پس پدر کو؟»
دل آرا خنده کنان:
«با همون بانوی صورتی پوش که روبه روشون نشسته بود دل داده و قلوه گرفته بودن و گرم صحبت بودن . دلم نیومد خلوتشون رو به هم بزنم. . «