به زیر شکوفه های صورتی ۲

مونولوگ مرد سالخورده

  ونکوور آوریل سال 2022

توضیح: دربخش نخست این نوشتار ازتصورات بانوئی که درپارک شکوفه  های صورتی  وهنگام برگزاری جشن ساکورای ژاپونی ها درشهروانکوور، روبه روی مرد سالمندی نشسته بود  نوشتم. این باراز تصورات آن مردسالمند   از آن بانو و گله وشکایتهایش از زندگی برون مرزسخنی به میان میاورم. دوستان متوجه هستند که همه ی این گفته ها تخییلی وجنبه ی نقد داشته و روایت از زندگی سالمندانی دارد که درسنین بالا دچارمصیبت مهاجرت شده اند.  

«……..آخیش بالاخره یک جای آرام و بی سرو صدا گیرآوردم برای دمی  اسایش دمی سکوت. درخانه که ازدست نوه های نازنین که خدا حفظشون کنه ، با اون ددی ددی dady dady گفتنشون و بلبل زبونی به زبان بریتانیای ملعون    و بازی های کامپیوتری وجنگ ستاره ها و صدای دائمی تلویزیون که  انگاری ازصبح تا آخرین نفس زندگی باید درخانه روشن باشه ……آسایش ندارم. ولی  اینجا در این پارک مصفا ، هرچند جان رسته های ازبمب هیروشیما، این ژاپونی های  ترانیزیستوری، یه چیزی به نام جشن ساکورا  درآن سوی پارک برپا کردند ولی  شکر خدا پارک انقدر بزرگ و وسیعه که اگه صد جور جانور دیگه ازنژادها و ملتهای دیگه هم اینجا جمع بشن بازهم می شه یه گوشه ی خلوتی برای من پیرمرد پیدا بشه که سرو گوشش از دست ددی ددی گفتن و صدای لاکردار تلویزیون مرخصی بگیره و نفسی به راحتی بکشه.

اصلا ما نفهمیدیم کی تو این مملکت کانادا اصله و کیا طفیلی اومدن. اگه اصل اصل باشه که سرخ پوستها وخرسها حق آب و گلشون از همه بیشتره. بعدش لابد انگلیسی ها و ایرلندی ها و حتما فرانسویها ی اون سوی شرقی کانادا و بعد هم کلکسیون اقوام مهاجر دیگه  مثل هندی وچینی وویتنامی پاکستانی و افریقائی وایرانی و خلاصه کشور هفتصدو هفتاد دوملیتی درست شده که همه زیر یک پرچم وقانون زندگی میکنن. خیلی هم مقبوله. اصلا کدوم مملکتی یک دست مونده که اینجا بمونه.  کسی چه میدونه شاید کشور ما ایران هم درآغاز ساکنان اصلی و یک دستی داشته   وبه تدریح اقوام دیگه ای آمده وسکنی گزیدن. اون اولی ها کارشون درست بود میامدن و مثل بچه ی آدم به پادشاه سلام می دادند وشهروند ایرانشهر می شدن ولی امان ازاون اقوام بعدی، از  تیرو طایفه ی اسکندر گرفته تا اعراب صحرانشین و قوم مغول و تیمور وازبک واقوام غز وافغان که آمدند و باخنجر وتیرو تبر به جان ملت  افتادند و چه بسا ساکنان اصلی را بیرون ریختند ومثل همین روزگار راهی سرزمینهای بیگانه کردن و برای خود واقوامشان جا بازکردن. ………

تعجب آور نیست خب ایران همواره سرزمین آباد و خرم وپرازنعمتی بوده و محسود همه ی عالم. بعضی وقتا فکر میکنم  گرچه تخییلیه، خب باشه،  اون اعراب گرسنه و صحرا گرد اون مغولهای خون ریز چی می شد اگه به جای خون ریختن و تهاجمات ویرانگرشان ،مثل آدم، مثل همین مهاجران کانادائی مثل من پیرمرد که برای گرفتن ویزا چندین روز و ساعت توصف کنسولگری کانادا این سر و اون سر دنیا، ایستادم تا نوبت بهم رسید تا اذن ورود بگیرم، خب اونها هم درخواست میفرستادن که ما هم میخواهیم در کشوری آباد و متمدن مثل ایران زندگی کنیم. همان دم مرز ورقه امضاء میکردن و مثل ما که امضاء کردیم ، قول می دادن که هم خط و زبانتان را یاد  می گیریم هم به قوانینتان احترام می گذاریم.متعهد می شیم که  زنانمان را آزار ندیم کودکانمان را مانند شما ایرانیان متمدن  برای فرهنگ آموزی ، به مدرسه بفرستیم به موسیقی و هنر ومعماری شما احترام بگذاریم ، نقاشی هارا نسوازنیم، ساختمانهارا آتش نزنیم. در برابر، شما به ما پناه بدهید ، تمدن بدهید و ازما اقوام وحشی هم ملتی بسازید مانند خودتان شاد، هنرمند، اهل کشتورزی و علم  وکارو ساز و آواز ……

هی هی چه خیالاتی  اگه یاروعربه و اون  مغوله اینهارو میفهمیدن که دیگه وحشی نبودن وکارشون به خنجر وخون ریزی وقتل عام مردم بی گناه نمی کشید.

حاصلش چی شد یک تاریخی برامون گذاشتن با یک سلسله  جنگ و خون ریزی وآمار کتاب سوزی و تخریب  بناهای زیبا ، قتل عامهای شنیع که آدم از تجسمش دلش بلرزه میفته  ….این مهاجم آخری هم که دیگه ازهمه بدتر دشمن خودی را چی بگیم که ما وفرزندانمان واقواممان  راازلانه و کاشانه آواره کرد.این ازماست که برماست را درکدام دفتر تاریخی جای بدیم.

بر باعث و بانی این دوری ها وجدائی ها لعنت هرکی میخواد باشه. یک عمر فرزند تربیت کردیم و به ثمر رسوندیم که عصای دستمون باشن، حالا  کشیدن وآمدن  ینگ دنیا درکشور جنگلهای سبز وخرس های خانگی و ما را هم ازلانه وکاشانه آواره کرده و به این سوی دنیا کشوندن. نه زبانشان را میفهمم و نه عادات زندگیشان، هیچ چیزش برایم مأنوس نیست. با نوه ها باید با زبان بیگانه حرف بزنم و تنها پسرم  و  عروس دلبندم هم که آنقدر کار میکنن که شبها که به منزل برمیگردن درحد یک سلام وعلیک و ددی چطوری، حرف دیگه ای ازشون بر نمیاد. آخ که چه قدر ازین واژه ی ددی dadyحرص میخورم. مگه گفتن ددی به لفظ دری » پدر» چه عیبی داره که بچه باید به پدر بزرگش بگه   ددی؟! اگه آدم بخواد دخالت کنه تو زندگی این جوونا  که چرا زبان فارسی با فرزندانتان صحبت نمی کنید، انگ  شووینیستی به آدم میزنن . حالا دیگه مد شده باید جهانی فکرکرد، هرکی از فرهنگ وزبان آبا اجدادی حرف بزنه مسخره اش میکن. من نمی دونم این جهان مرموزکجای این عالمه، مرزهاش کجاست، مردمانش کی اند که ما با داشتن فرهنگ وتمدن وزبان چندین هزارساله باید مثل اونها بشیم. مثل اونا فکر کنیم و فرزندانمان را هم «جهانی» بار بیاریم. یعنی کشک یعنی بی هویتی!!!!!

ای بابا آقا جناب زاده باز جوش آوردی اونم تو تنهائی اونم با خودت.  این حرفها به چه درد میخوره. برو تو بحر طبیعت .تو بحر این بهار زیبا واین شکوفه های صورتی که سروگردن همه را گرفته.    این شهر واقعا  زیباست آری صاحب دره ها و دریاچه و کوهساران پوشیده از جنگل است. ولی به قول آن همکار خدا بیامرزم دکتر فرشید ورد که چه زیبا گفته بود:

» این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست،

این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست»

.

 حالا این منم و یک عمر خاطره تو سینه و حنجره تلمبارشده و اگه به یکی بگم والله دلم برای همون هوای دودگرفته ی تهرون تنگ شده حتما فکر میکنه من دیوونه ام . اگه بگم دلم ه برای  پیاده   ، آقا پیاده   وپیاده دنبال حوائج زندگی  به در نانوائی و لبنیاتی رفتن وبا درو همسایه چاق سلامتی کردن  تنگ شده   همه میگن مگه عقلت کم شده. داری تو بهشت دنیا، وانکوور، زیباترین شهرزندگی میکنی پیش پسر و عروس و نوه هات ، خوشی زده زیر دلت.

آره شاید هم اینطور باشه. شاید اصلا  سرشت روحی ما ایرانی هارا با نارضایتی و ناخرسندی  بافتن. به قول عارف بخت برگشته:

نه درغربت دلم شادو و نه رویی در وطن دارم.

 

آقا جناب اینا همه اش حرفه. دلت ازجای دیگه پره. حالا که کسی نیست پیرمرد، با خودت صمیمی باش. بگو که درد تو ازتنهائیه، ازبی همزبونیه .چی می شد الان  آقا صادق  روشن اینجا بود یا حاجی  هارونی یا کریمی خدابیامرز یا آقا حشمت وزیری،  می نشستیم و میرفتیم تو بحر این مردم ، یا ازخاطرات قدیم میگفتیم. یا یک دست تخته ی اساسی بازی میکردیم وکرکری می خوندیم واسه ی هم،  آقا صادق تار می زد ، من شعر میخوندم. اصلا به رسم پیک نیکهای قدیم اون سیزده به درها گلیم پهن میکردیم روی زمین، بانوان محترمه هم برامون یک باقلا پلوی فرداعلا با روغن کرمانشاهی می ساختند و دورهم میخوردیم وحال میکردیم. حالا اون دوستان قدیم ویاران شفیق کجان؟ آقا صادق وکریمی که به رحمت خدا رفتند،  وزیری گویا  تو ماساچوسته پیش دخترو دامادش.  اگه تو اون دوران شادی و جوونی  یکی بهش میگفت آقا  وزیری یه روزی وروزگاری سرو کارت به ماساچوست میفته حتما برمیگشت و با همون زبون طنزش میگفت » خودتی «.

 هارونی بخت برگشته دمانسیا گرفته تو خونه ی سالمندانه. هی زهی روزگار خراب.

به قول شاعر از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند

رو بار سفر بند که یاران همه رفتند.

چه پارک خلوتی آخی، هرچند سینه مالامال درد است ولی  نفسی می آید ممد حیات ومفرح ذات     وگرچه بانگ جرسی نیز میآید که بر بندید محملها. خوشبختانه جشن و بریز وبپاش ساکورائیان آنسوی پارکه  ازصبح با اصرار پسرو عروسم ودوتا نوه ی شیطونم به این جشن آمدیم ولی  چه خوب شد که مقاومت کردم و   پادردم را    بهونه کردم و اومدم این سو. اینجا همون  خلوت  مطلوبی که دلم میخواست رو پیدا کردم. گو اینکه همچین تنها ی تنها هم نیستم کمی اونطرفتر مادرجوانی  یک رأس بچه ی ننر  رو با ریتم سرگیجه آوری سوار سرسره کرده و  فکر میکنم  بچه داره دخل مادر رو میاره . تاشب مادره بس که دولا وراس شده راهی بیمارستان بشه. آن سو تر یک عده بانوی چینی نشستن روی فرشی و هروکر میکنن و نقل ونبات میخورن. خوشا به حالشون. نمی دونم چند قرنه ازته دل نخندیدم. آخه به چی بخندم به قیافه ی خودم تو آینه که می بینم اصلا یک کس دیگه ای شدم. خودم خودمو نمی شناسم. کو اون آقا جنابی که کت وشلوارهای کاری گرانتی می پوشید و پوشت و کراوات همرنگ می زد، زلفان پرپشت به طرف عقب سر شانه کرده پاتوقش با دوستان کافه نادری و فردوسی و رستوران فرید  وسینماهی درجه یک تهرون بود. آه که چه قدر دلم برای اون دوره ها وحرف ونقل ها تنگ شده.  چه قدر سر به سرهم میگذاشتیم. چه قدر میخواندیم، می سرودیم، سینما وتاتر می رفتیم. ……

چه قدر می خندیدیم حالا به چی بخندم به سرنوشت تلخم بخندم که  بعد یه عمر آبروداری خدمات وزارت آموزش و پرورش و استادی دانشگاه،  قفل و سجاف درخانه ی پسرم شدم و همزبون یک مشت مردمان بیگانه…….

آخ جناب زاده چه قدر غرغر وچه قدر نک ونال می کنی . با خودت هم آشتی نداری. آخه حالا که ازخونه زدی بیرون با هربدبختی شده اقلا از هوای دلچسب وسکوت وزیبائی  این پارک صورتی با این شکوفه های طنازش لذت ببر.  چه دلپذیر، چه زیبا و چه مصفا. انگاری صورتگر ی چیره دست ، قلم برداشته و برزمین وزمان رنگ صورتی زده . 

ستایشگر و آرام باش عین این بانوئی که روی نیمکت روبه روی تو نشسته. ببین چه  سیروسلوکی  داره.    چه با وقار و متین نشسته وسرش تو عالم خودشه.  یاد بگیر. چی میگن این جوونای امروزی «ذن» کرده. لابد، «مدیتیشن «کرده. تو گوئی جسم برزمین و روح درجای دیگر دارد.  انگاری این بانو هم ازهیاهوی پارک وجشن و شاید هیاهوهای دیگه گریخته  و اینجا پناه گرفته. 

گاهی نگاهش با من تلاقی میکنه.  چیزی به من میگه که این بانو نیز ایرانیه. حالت نشستن به زیر درخت   که توگوئی ازهر برگ گلی عکسی می گیره و درنگارخانه ی ذهنش دفتری باز میکنه برای نوشتن حرفی و خاطره ای.

آخ جناب زاده باز شیطونی هات رو از سر گرفتی چیکارداری به ناموس مردم. اگه  خجسته زنده بود و میرفت توی یک پارک روی یک نیمکت تنهائی می نشست، اونوقت پسندت میفتاد یه مرد غریبه بهش زل بزنه ؟

ولی به قول سعدی:

 که گفت بر رخ زیبا نظرخطا باشد؟

خطا بود که نبینند روی زیبا را

آخ چی می گه شیخ اجل  اول این غزل که بسی زبان حاله:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

آخ خجسته جان همسرازدست رفته ام،  چه قدر دلم برای خودت وهمون غرغرهای اعصاب خردکنت  که به جان میخریدم واسه ی  اون  دست پختت  درجه ی یک ات تنگ شده . کاش بودی و منو ازدست این خوراکهای رژیمی این عروس واین پسرت نجات میدادی. مردم ازبس بیو  وارگانیک بخوردم دادن، یه زردآلواز ترس حشرات الارض با دل راحت نخوردم.یکی نیست به این عروس ارگانیک بگه بابا ما کاهوی شاه عبدالعظیمی با کود انسانی خوردیم، حالا دوتا شته  ی بی حال کانادائی روی زرد آلو به ما چه  لگدی می تونه بزنه ؟  دلم برای یه برنج قد کشیده ی  ایرانی لک زده. نمی دونم اینا تو قاموس کی خوندن که برنج باید قهوه ای   با پوست کامل باشه و جوش نیومده بریزن تو بشقاب عین گوله ی پلاستیک بادکرده بخورد آدم بدن. حرف گوشت وکباب را که اصلا نزن کفره . حرف هم بزنی میگن ددی واسه کلسترولتون خوب نیست گوشت وچربی بخورین. تا هم   سگرمه هات میره توهم  می گن ددی جون شما احتیاج به مدیتیشن meditation دارید. نیاز به یوگا دارید. بردن اسم من بخت برگشته رو نوشتن   پیش یکی از این جوکی های هندی که  روزی یه بادوم به خوردِ من باقالا پلو خور   روغن کرمانشاهی دیده می ده و مجبورم می کنه روزی سه ساعت عین آدمهای بیکار خل وضع به یک نقطه ی ثابت زل بزنم وسکوت کنم  که مثلا فکر باقلا پلو خوردن و کباب برگ و برنج زعفرانی  وغمباد وطن از ذهنم بره بیرون! زهی سعادت!  برپدر کسی که عقلشو دست این جوونا بده.

 خوجی جون آخه چرا به این زودی رفتی و منو تو این دیوونه خونه تنها گذاشتی؟ اصلا این عمر شکسته بسته  وبا هزار جور درد آرتروز و دیسک  کمرو فشار خون و دلسردی از زندگی رو میخوام چه کار؟ به قول حکیم فردوسی که چه خردمندانه ازدرد پیری وعمر درازگفته:

اگر خود بمانی به گیتی دراز

زرنج تن آید به رفتن نیاز

کاش برم با این خانم تنها ومتین سر صحبت رو بازکنم. اول ازش بپرسم خانم شما ایرانی هستید و مطمئنم همین که پاسخ مثبت بگیرم سرصحبت خودبخود  

باز می شه. ایرانی ها یک خوبی که دارن اینه که  دیرآشنا نیستن. زود باب آشنائی بازمی شه وکی هستی و چی هستی و کی اومدی شروع می شه. ولی جناب زاده تو که ازاین دوستیهای آبکی مرادت نیست. ازاینا که تو دکان بقالی و سوپر  پرشیاهم می شه پیدا کرد. تو کسی را میخوای که مثل خودت اهل فکر و کتاب وشعر و هنر باشه. از این هموطنایی که همه اش یا فکر تبدیل دلاراند یا سیاست پوچی بافی های صدتا یه غاز که به دردت نمی خورن. تو یه کسی را میخوای مثل این بانو ، با وقار متین، سردرکار خود و اهل کتاب. یک ساعته که من درفغان و درغوغام ولی این بانو کتابی دست گرفته وازاین جهان وشروشورش آسوده. دلم برای یک حرف ونقل اساسی دور از سیاست دور ازهیاهوی این روزگار تنگ شده.

من بَهرِ کِه خوانم غزلِ سعدی و حافظ،

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟

بگذار فکر کنم اسم این بانو چی میتونه باشه.  مثلا ثریا، چرا که نه خیلی شبیه  همسر سابق شاه خدابیامرزه. روحش شاد چرا قدر اون بزرگ مرد، اون پادشاه خیر خواه  رو ندونستیم. به گور پدر همه ی اون روشنفکرای تاریک فکری که مارو به این روز انداختن از اسلامیش گرفته تا توده ای و فدائی ومجاهدوهرکوفت زهرمار دیگه ای.  ولی غیراز ثریا، اسمش میتونه  هما باشه، یا  آذر …..فرخنده …..ژاله …منیره، به هرحال چون سنی شاید بالای شصت داشته باشه، بطور حتم  ازاین اسمهای من درآوردی روزگارمانداره. ازاون اسمها که باید یک فرهنگ لغات همراه بچه بفرستی تا هرجا می ره ازش می پرسن باباجون اسمت چه معنی داره یک تاریخ میترائیسم و هخامنشی و اوستائی را بازکنه تا معنی و تلفظ اسمش پیدا بشه.

من بهش همون اسم ثریا رو میدم. ثریا با مانتوی صورتیش و آرایش ملایمش انگار خودش هم مثل یکی ازاین درختهای شکوفه است.چه قدر از لباس پوشیدنش خوشم میاد برخلاف  اهالی این دیار که انگار با شلوار چین وکفش باسکت صیغه ی همزادی بستن این بانو با سلیقه عین بانوان شیک سینما عین زنان  فیلمهای آلفرد هیچکاک لباس پوشیده.  مانتوی بهاره صورتی، کیف وکفش و کلاه همرنگ. خدابیامرزه اگه صادق خان  اینو می دید،عاشقش می شد. خودشو کشت که همسرش عزت ملوک خانم نماز روزه ای با اون موهای وز وزی حنا گرفته، مثل کیم نواک تو فیلم سرگیجه  ی هیچکاک کت ودامن خاکستری چسبون تنش کنه و موهاشو بلوند کنه نشد که نشد. این بشر چه آرزوهای سورئالیستی داره؟! صادق خان هم یه رومانتیکی بود، گیرافتاده تو دنیای پرازخشونت. خدابیامرزه چه تاری می زد و چه خوش سخن و رؤیائی بود. یعنی بازهم ازین آدما پیدا می شن؟

 به نظر میاد این بانو ی صورتی پوش هم مانند من مهاجر باشه. آنهم مهاجراخیر اگه نبود که الان اونهم وسط جمعیت ساکورائی ها دنبال رژه شکوفه دوستان میدوید والکی خوشی بازی درمیاورد که یعنی ارواح باباتون ما هم جهانی شدیم و عاشق هنروفرهنگ همه ی ملتها. به خدا اگه از  خیلی ازاین ایرونیهائی که الان دور این ژاپونی های چش چپ جمع شدن وساکورابازی درآوردن بپرسی ، آقا این ساکورا یعنی چه واصلا ژاپونیش یعنی چی به خدا اگه بدونن. فقط اینجا کاناداست دیگه باید حل بشی و عاشق همه باشی. از همه ی فرهنگ ها سر دربیاری . . یا پروردگار هفته ی دیگه جشن گینه ی بیسائو و کشورشاخ آفریقاست . عروسم که خیلی قربونش برم جهانیه ازحالا تهییه تدارک دیده و برای اون دوتا فسقلی  ها جک و جان که من بهشون میگم جک وجونور   لباس آفریقائی دوخته برن تو رژه ی آفریفائی ها شرکت کنن.اگه پدر خدابیامرز عروسم، سرتیپ فرحزاد که عاشق ایران وشاهنامه و آئینهای ایرانی بود دخترش رو میدید که «جهانی » شده دق میکرد. یک خط کتاب فارسی تو خونه اشون نیست اونوقت همه اش برای اقوام عجیب وغریب سنگ به سینه می زنن……چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه. به بچه های خودشون فارسی یاد نمیدن اونوقت  لقلقه ی لسان زبان ملل آنسویه های دور را مثلا محض   بشردوستی » یاد میگیرند و درمحافل تکرار می کنن که ما رفتیم و شرکت کردیم و دیدیم.  ریشه داشتن و به ریشه ها بالیدن دیگه ازمد افتاده . زهی سعادت !!!!!

آقا جناب زاده ، اصلا به توچه این حرفا صلاح مملکت خویش خسروان دانند. برو تو خط ثریا خانم    ببین چه تنهاست این زن ولی چه خشنود! ازوجودش تنهائی میریزه. مثل خودم ، مثل خیلی بنده خداهای دیگه بالای هفتاد سال بی همزبون و بی همدل تو این شهر.

خب اینکه از اسمش محل سکونتش کجا میتونه باشه؟ بانو خیلی لیدی تشریف دارن ولی در عین متانت حالتی ازدختر شیطونهای قدیم تهرون رو داره. بالاخره آقا جناب ما جنس شناسیم.  من حدس میزنم مال حوالی خیابان شاه وشاید کاخ یا خلاصه یه جاهائی اونطرفها باشه. حتما جوونی شادی داشته. مثلا در یکی ازاون مدرسه های پرشروشور تهرون دانش آموز بوده. حتما روزهایی شادوخندان سوار اتوبوس دوطبقه می شده  و   شاید توراه مدرسه عاشق پسری بوده ازاون ژیگول خوشگلای  اون دوره ها با اون موهای جیمزدینی یا سبک الویسی که سر راهش سبز می شدن و دلبری می کردن. 

آیا با عشق ازدواج کرده؟

فکر نمی کنم چهره ی مغمومش نشون میده که مثل خیلی ها عشق گم کرده است. اصلا چراباید آدم با عشقش ازدواج کنه و سر یک ماه هرچه احساس رومانتیکه رو بذاره درکوزه آبشو بخوره. یعنی زندگی کارش اینه  دیگه. همچی که میری سر بحث نان وگوشت و مبل وسوپرمارکت ویعدش پوشک بچه و ادا واصولهای دیگه ی زندگی، عشق خودبخود تبدیل به یه چیز دیگه می شه. عشق فقط موقعی خوبه که شبهای تاریک آدم رو پراز ستاره کنه، سکوت دلت رو پراز سرود کنه. مثل عشق من به اون دخترک ارمک پوش راه مدرسه. چه عشقی بود. دیگه هیچوقت اونطوری عاشق نشدم. دیگه هیچکس اونطوری شبهای منو مهتابی نکرد. دیگه هیچ کوچه ای اندازه ی اون کوچه ای که با اومهتاب شبی ازش گذشتیم سرودخوانم نشد……

هی هی و این بانو پروردگارا چه قدر منو یاد اون دخترک میاندازه اسمش و اسمش؟ستاره؟ ثریا؟ نه سرور بود.  آره اسمش سرور بود سرور نمی دونم نوجوئی یا کوچوئی یه چیزی اینطوری. چون یادمه که با یکی ازهمشاگردها کلی تو دفتر تلفن دنبال شماره اش گشتیم. یعنی الان کجاست؟ چه کارمیکنه؟ هنوز زنده است   یامثل من با چندتا سکته ازدست عزرائیل هنوز فرار میکنه؟

چرا آدم نمی تونه با اون قدیمی ها اون آدمهائی که توزندگیش نقشی داشتن ارتباط برقرار کنه. حالا که همه کبریت توکلی شدیم. یعنی کبریت بی خطر. چه عیبی داره با اون قدیمی ها مزدوج یا نامزدوج دورهم جمع بشیم؟ پازل زندگی بدون تکه های قدیمی که ساخته نمی شه.

مثلا همین بانو که اینطور سردر کتابش داره ، اگه هیمن الان همین الساعه یک عشق قدیمش را ببینه چه حالی پیدا میکنه ؟ من مطمئنم که با همه ی خونسردی و آرامشش یکهو ازاین رو به اون رو می شه. یعنی خاصیت عشق اینه دیگه، مختصر  نکهتی  از خاک ره یار ومژده ی دیدار ، میبرد اندوه دل وووووو ……

ا

ای داد جنابزاده خیلی داری پیش می ری؟ چرا این پرسش رو ازخودت نمی پرسی؟ هیچ وقت تو اون قدیم ندیما  رفتی و ببینی سرور کجاست چی شده. ازوقتی ازمحله اتون اسباب کشی کردن ورفتن وتو هم رفتی پی دانشگاه و کارو ازدواج و زندگی…..سرور کجای ذهنت رفت؟ توکه اونهمه شعر براش نوشتی تو که به یادش ینفشه کاشتی، گل صدتومنی سفید تو باغچه ات پرورش دادی؟ خود سرور چی شد؟

الان حاضری باهاش روبرو بشی؟ اون سرور دلبر با اون پوست مهتابی  و چشمان شفاف و زلفان فرفری خوشگلش، الان اگه تبدیل به یه پیرزن خمیده  ی عصا بدست با دندانهای مصنوعی و چش و چال عینیکی وووووووشده باشه بازهم حاضری ببینیش؟

زندگی از آدم یک گوساله می سازه. عین چرخ گوشت هرچی احساسه میریزه تو هم. گوشت لخم وچربی ورگ وریشه ….همه رو چرخ میکنه یک خمیر یک دست میده بیرون که تو هیچوقت نمی تونی بفهمی اصلت چیه ونا اصلت چیه؟

چه قدر دلم میخواد با این بانوی صورتی پوش آشنا بشم. یقین دارم خیلی چیزها تو چنته اش داره که میتونه هم صحبت خوبی برای من پیرمرد دردمند باشه. اول اینکه کتابخونه عین خودم. دوم وشاید مهمتر از اولی اینه که حضورش به آدم یک حسٌ خوبی می ده. من این حس خوب را چندین بار تجربه کردم. آدمهائی هستند که به محض نخستین نفس، به آدم یکجورحس آشنائی، یک جورآشتی با خویشتن خویش میدن. آدم رو یاد خودش میاندازن و یاد حس های خوب خودش. اون چیزهائی که فراموش کردی و ازذهنت گذاشتی کنار. همه رو دوباره برمیگردونن. مثل همین حالتی که الان به من دست داده. با دیدن این بانوی صورتی پوش من یاد چیزهای خوب خودم افتادم. یاد دوستیها، عشقها، خاطرات خوب، شعر وادب و ……

برعکسش دیدم آدمهائی که به قول حافظ مصاحب ناجنس اند باید ازشون پرهیز کرد.

برام جالبه بدونم این بانو چرا سرو کارش به این سوی دنیا افتاده. خودش آمده یا او هم به دنبال مهاجرت فرزندان راهی شده ؟ حالا اینجا که هست روزگارش چطوری می گذره ؟ میخونه می نویسه؟ شرط می بندم نویسنده باشه یا اهل قلم.

شاید او هم از دست سروصدای خانه فراری شده یا شاید  …… جناب زاده بالاخره همه ی ما به نوعی دچار روان پریشی هستیم در این شکی نیست. شاید جوانها ی مهاجر کمتر. آخه قدرت تطابق انها کجا قدرت ما زواردر رفته ها کجا؟

اینطوری که سر تو کتابش کرده و گاهی چیزهائی هم می نویسه بنظر می رسه صاحب نظره. شاید نقدی بر کتابی می نویسه وشاید اصلا از خودش می نویسه. چه قدر می تونه خواندنی باشه خاطرات و خطرات بانوئی نیمه سالمند آمده از جهان ایرانی و نا حل شده درجامعه ی هفتصدو هفتاد دو ملتی….ولی از کجا معلوم همه که مثل من نا چسب نیستند. هزاران ایرانی اینجا دارن با دل خوش زندگی می کنن. نه جناب  عیب  از خودته . چرا نمی تونی رضا به داده بدی؟ چرا قبول نمی کنی زندگی عوض شده روزگار عوض شده؟ اون ممه رو لولو برد. به قول اون زن شاعر هوشمند آن روزها رفتن . کار ما این روزها باید همین باشد.  به قول اون دوست خدا بیامرزم، صادق خان که همیشه باتلفن سرشو با درد دلهام میبردم،

» اگه خیلی ناراضی هستی از اینجا برگرد تو مملکت خودت.»

 ولی آخه کجا برم؟ خونه ی پرازخاطره و پرازگلهای شمعدانی و یاس رازقی رو که خجسته با دستای خودش کاشته بود، خونه ای که فرزندم توش بزرگ شده ومدرسه رفته بود، خونه ای  که هزارتا جشن ومهمونی و بزن وبکوب توش داشتیم و ازدرو دیوارش عطرزندگی می ریخت، به توصیه ی فرزند و عروسم فروختم که مثلا پلی برای نگاه به گذشته نباشه و اینجا به قول خودشون اینتگریت بشیم. به خدا اگه صدسال دیگه بمونم بازهم چشمم دنبال اون وطن مألوف و اون محله و اون خونه اس.آخ که چه قدر دلم گرفته. 

چی می شد اگه خود این بانو میامدو ازمن می پرسید مثلا :

«آقا ببخشید شما ایرانی هستید، چهره تون خیلی منو یاد دبیرادبیاتم در دبیرستان …..میاندازه….»

ایرانی، دبیر، ادبیات ،  به قول امروزی ها سه تا کلید واژه است که میتونه هزاران رشته ی صحبت و درد دل رو باز کنه.

همه ی وجودم پراز شعر شده. پر از گفتن و پرازشنیدن. سالهاست اینطورغرق الهام نبودم. غرق طبیعت، غرق خودم ……..

بلند می شم میرم طرفش هرچی بادا باد .

 ای داد بیداد! یک دم نشد که بی  سرخربه سربریم. کاروان ورژه ی ژاپونی ها با یک اژدهای تنوره کش ویک مشت قوم هیاهوچی با شکوفه های بی زبان چیده شده در دست سر می رسند. هوا یک هو مه آلود می شه . گردوغباری که از زیر کفشهای بسکت  ساکورائیان  وهمراهان بلند می شه چشم وچالم رو میگیره. صبر می کنم  اینا که رد شدن میرم به سوی بانوی صورتی پوش……..

دریغا و دریغا که اژدها تنوره می کشه و بانوی صورتی پوش نیست می شه.

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

بیان دیدگاه