فرشته ی مقرب درگاه الهی، با آن بالهای افراشته، چهره ی نورانی، با تن پوشی تنیده از تارهای نقره ای، عصایی سحرآمیز ومعجزه گر در دست در آستانه ی در ایستاده و این پا و آن پا می کرد وخطاب و عتابم می کرد:
» مگرآرزوی رؤیت نداشتی؟
مگر با آنهمه دعا های شبانه روزی، نمی خواستی، فرستاده ای از درگاه پروردگار ظاهر شود و ترا به آرزویت، به آرزوی بزرگت، بازگشت به مقطعی از زندگی گذشته برساند؟
پس اینهمه تردید، ازبرای چیست؟
آخر ای بنده ی سرگردان فکر می کنی تنها توئی، آرزومند معجزه، فقط چشم ودل توست خواستار سفری نا ممکن؟ هزاران چشم ودل در سراسر این جهان منتظر من هستند ، درآرزوی یک لحظه ظهور، یک نفس، یک دم از انفاس الهی ومعجزاتش …..آنوقت تو خودخواهانه ساعتی ست که مرا در بیان بازگشت به آن زمانه ای که می طلبی، معطل کرده ای. یا همین الساعه تصمیمت را می گیری یا من غیب شده و به سوی چشم انتظاران دیگر می روم.
من :
«آخ ! نه نه ! ای فرشته ی مقرب،شما را به خدا صبرکنید. یک لحظه ی دیگر، یک دم دیگر. آری من بودم وهستم درآرزوی بازگشت وسفر به آن دوران خوش گذشته، پیش از آن حادثه، پیش ازآن مصیبت، حتی شده یک روز ، یک ساعت ، چه می گویم یک نفس ازآن گذشته. آری من بودم دست دعا برداشته و آرزومند این آرزوی نا ممکن. حال که لطف الهی شامل من شده، حال که در برابر شما فرستاده ی عظیم الشأن قرارگرفته ام، زبانم بند آمده . خویشتن باخته ام . پروردگارا سوگند می خورم سپاس و شکر گزارباشم این موهبت باورناکردنی را. ولی آخر باورم کنید، گزینش نیز دشواراست. گذشته آری اما کدامین دوران؟راستش میان زمانها گیر کرده ام:
زمان کودکی، پیش از دبستان، بازی های مستانه با بچه های کوچه، آن عروسکهای پارچه ای، آن نمایش بازیها وتقلید معصومانه ی زندگی بزرگترها، آن سایه های خنک گوشه ی حیاط، زیر درخت گیلاس، قابلمه ی کوچک پلو، قا قالی لی هائی که مادرم می داد تا با همبازیها مهمان بازی کنیم؟؟؟؟؟
ویا دوران دبستان وآن آموزگارمهربان که هنوز بوی خوش عطرمهربانیش را از پس گذر دهه ها درمشام دارم. آن سادگی ها آن آموختنها ، آن شیطنتها، لواشک و آلوچه پنهانی خوردنها ی ته کلاس،……. آیا بهترین دوران آن بود؟ ….
نه نه! شما را به خدا صبرکنید شاید، شاید دوران دانشگاه بود ، اری آن اندیشه ها و حال و هوای دانشکده …روشنفکرگری ها، کافه نشستنهای خیابان پهلوی، چاتانوگا، سورنتو، کازبا،…..زیر باران، شعرخوانی ها و کنسرت وسینما و شب شعر رفتنها، فیلمهای مجارستانی و ژاپنی به زبان اصلی در فستیوال فیلم دیدن ها و بحث ها و نقد های آنچنانی سوپرانتلو و آوانگاردی به میان آوردنها ……بادهای غروردر سینه و سودای دگرگون ساختن جهان و مافیها در سر ، آیا آن بود؟……
نه صبر کنید، صبر کنید، فرشته ی رحمت هنوز نمی دانم. صبر کنید صبر کنید اندکی بیشتر به من فرصت فکر کردن بدهید. شاید دوران دبیرستان بود ولی کدام دوران؟ سیکل اول، دوم ، فضای پیش از دیپلم شب نخوابیدن ها و هول و ولای امتحان آخر سال وووووو
دبیرستان آری . ولی شاید، و شاید کلاس هشتم بود ؟ کلاس هشتم، چهارده سالگی،زمانی میان طفولیت و بلوغ، آن اتوبوس راه مدرسه، وآن پسرک کاپ شین پوش، با آن زلف وچشمان جیمزدینی وعده های سر صف، آن رد وبدلها وراز نگاه وآن نخستین دلدادگی….
شاید شاید آن دوران بود بهترین وشیرین ترین؟ کلاس هشتم، آن روزهای انتظار و آن شبهای شاعرانه که دراطاقم می نشستم و به یاد آن پسرک سر صف اتوبوس که حتی نامش را هم نمی دانستم، شعر مینوشتم، نقاشی میکردم، صبحگاهان به انگیزه دیدنش ازخواب بر میخواستم، زلف آراسته وچهره گل انداخته راه مدرسه را نه با قدم خرد که با پای عشق می پیمودم، عشق، آن حس مرموز که چیزی ازآن نمی دانستم. فقط طپش قلب و برافروختگی چهره و تب و تابی که به هربار دیدنش دست می داد!
دوستان گفته بودند این عشق است.
دوران دبیرستان وآن روزهای دل انگیز بازگشت ازمدرسه و آغوش خوش آمد گوی مادر و پندهای خردمندانه ی پدر ، ترس از برادر که نکند راز اتوبوس راه مدرسه را بداند و آن پسرک وبازهم آن پسرک کاپ شین پوش سر صف!!!!!!
آه که چه زیبا دورانی بود .
ولی صبر کنید انگار…..
هنوز این جمله از زبانم خارج نشده بود که فرشته ی معجزه گر که گوئی حساسیتی به کلمه ی عشق داشت و طاقتش از دست پرشهای من به این زمان و آن زمان طاق شده بود، با یک چرخش عصای سحرآمیز مرا از کشور فرانسه، مارس سال دوهزارو بیست ودو به آن دوره ای که سرزبانم بود برگردانید.
در یک لحظه، فقط یک لحظه، جهان چرخید و من خودم را درمقطعی از آن دوران گذشته یافتم.
درمنزل پدرو مادرم بودم و در اطاقم.
ساعت روی میزبالای سرم هفت و نیم صبح رانشان می داد. وتقویم رومیزی، تاریخِ ده اسفند سال 1341.
هوا ی صبحگاهی اسفندی، نوری نیمه زرینه ازخورشید باز آمده از سفری زمستانی را روی قالی اطاقم افکنده بود.نوید بهار میامد. ساعت هفت ونیم ساعتی بود که همیشه برای رفتن به مدرسه را هی می شدم.ولی من هنوز توی تختخوابم بودم با پیژامای کرکی گرمی که مادرم هرشب به إصرار تنم میکرد با سه فروند لحاف و پتو وبازهم نگران بود که نکند سرما بخورم. …..
آه اطاقم! اطاق دنج و خلوتم . طبقه ی سوم وزیر شیروانی یک خانه ی آجری با حیاط پرازباغچه هائی که پدرم درآنها با عشقی بی مانند گل میکاشت.
دیوار های اطاقم که هر سانتی مترش را به یاد داشتم. با عکسهای چهره های محبوبم. گروه بیتلزکه عاشقشون بودم. عشقهای تین ایجری، جان لنون، پل مک کارتنی، جرج هاریسون، رینگو استار، هنرپیشه ها وخواننده های محبوبم، ناتالی وود، جیمز دین وارن بیتی، ادری هیپورن، کلیف ریچارد،……هرکدام از آن عکسها را که اغلب ازمجله های خارجی جدا شده بودند، ازدکه ی آقا جمشید درسرچهار راه یوسف آباد ، با قیمت دولاٌ پهنا ، ازپول تو جیبی ام خریده بودم. وخیلی برایم عزیزبودند.
تختخوابم، با آن روکش مخملی صورتی و پرده های همرنگ …..کتابهایم در سی و غیر درسی و صفحه های چهل وپنج دور،….گرام تپازم، نقاشی هایم .پخش و پلا ، این گوشه و آن گوشه ی اطاقم.
…..کیف کت وکلفت مدرسه،که غیر از دفتر وکتاب باید ناهارظهرم را هم حمل میکرد. .. وروپوش سیاهرنگ دبیرستان هدف با کوکهای سفیدش و آن پالتوی قرمزی که روی روپوش سیاهرنگ می پوشیدم …….
همه آنجا بودند آماده به خدمت ومنتظر تا این دانش آموز کلاس هشتم را به سرصف اتوبوس و ازآنجا به سه راه شاه ومدرسه ی دخترانه ی هدف برسانند. …..
بهتم زده بود. نفسم گرفته بود و هرگونه حرکتی ازم گرفته شده بود. .خدایا مگر می شه. یعنی من الان برگشتم به چهارده سالگی، وبه میهن گل و بلبلم، بدون آن حادثه ی بنیان کن، بدون آخوند، بدون جنگ خانمانسوز ، بدون کرونا؟……
یعنی الان میتوانم بروم و پدرو ومادرم را زنده و سرحال ببینم، همین جا دراین خانه ی دوست داشتنی ونه در زیر سنگ سردی در بهشت زهرا،با چند کلمه ی بی معنای تولد و مرگ ؟
یعنی تا چند لحظه ی دیگرمی توانم خواهرو برادرانم را ببینم؟ سالم وسرحال، بدون آن بیماریهای هولناک، بدون آن تراژدیهای سخت زندگی که ازآن انسانهای شاد و سرزنده، افسردگانی با یک دنیا غم ساخته بود؟!!!!
و دوستانم، ، بیتا، مینو، شیرین،
شیرین که صندلی پهلوی من می نشست و عاشق پسر عموی بیتاشده بود و هر روز داستانی از دیدارهای پنهانی برایم نقل می کرد.و شیرین چه شیرین میگفت ازآن غنچه ی إحساس که می رفت تا گلی شکفته شود.
بیتا ، دخترهنرمند و نقاش ، که دفترچه ی عقاید درست کرده بود، با نقاشی ها و طراحی های زیبا، و ازهمه ی دوستان خواسته بود در باره ی همه چیز عقایدشان را بنویسند، کاری که آن زمانها خیلی رایج بود و دختران جوان هریک دفترچه ای برای جویایئ عقاید دوستان به سلیقه ی خود درست میکردند.
چه رشته ای را دوست دارید
درآینده می خواهید چه کاره شوید؟
زیباترین هنرپیشه…..بهترین فیلم ……
نظرتان در باره ی عشق ؟
آیا با داشتن دوست پسر موافقید؟
دفترچه اش پهلوی من بود و هنوز هیچ ننوشته بودم.
احسا سات رقیق شفاف و صمیمی و زیبا ……
ثریا ، که زنگ تفریحها ادای دبیرها را درمیآورد. اگه لازم می شد با جوهر سبیل میکشید تا شبیه بداخلاقترین دبیرمان ، اقای داوودزاده دبیر فقه و شرعیات بشود،یا پوستیژ(کلاه گیس) میگذاشت شبیه روحی بشود با توالت اجق وجقی وصدای جیغ جیغی …
آه ازآن روز تراژدی، کمدی که داوودزاده سر کلاس غافلگیرش کرد، ثریا متوجه حضورش نبود وتقلید را ادامه می داد. توبیخ، آری ولی همشاگردیها میگفتند خودش ازخنده روده بر شده بود.
و آموزگارانم ، میرفخرائی، صدر، دادگر، خانم شاهجوئی، مدیر مدرسه خانم مهشت و ناظم سخت گیرمان خانم روحی…..آیا همه را خواهم دید؟
آقای دادگر، آموزگار خوش تیپ و مجرد زبان انگلیسی که نصف دختران کلاس، دلباخته اش بودند. پیش از کلاسِ دادگر، همه ی اهل کلاس به قول شهرزادی ها، آرا ویرا می کردند و سرخاب سپید آب برچهره و دادگر خشن و بی اعتناء به احساسات دختران جوان ونگاههایی که ازآنها عشق می بارید، اگر اشتباهی می کردیم مشق شب را ده برابر و به یک توبیخ جدی مهمانمان می کرد و خیلی هارا با چشم اشکی میفرستاد خانه. همکلاسی های عاشق و به روی خویش نیار، احساساتی دوگانه در قبالش داشتند.چون نگاههای خیره و زل زدنها وسرخ شدنها در دل سنگ دادگر اثر نمی کرد، بعضی ها نسبت بهش إحساس انزجار میکردند.درزبان فارغ و در دل عاشق. ولی من برایش بسیار احترام قائل بودم وعاشق شیوه ی درس دادنش . چه قدر دلم برایش تنگ بود برای آن کلاس انگلیسی و آن تلفظ شیرین کمبریجی و آن مجبور کردنهای ما ازبرای ازبر کردن داستان Aladin and the lamp
یعنی امروز اوراهم خواهم دید؟
آقای میرقخرائی، دبیر علوم اجتماعی، وای چه دبیر دوست داشتنیی بود. اراکی بود و عاشق سرزمینش و روزی نبود که یک حماسه ازمردم با فرهنگ ومبارز اراک برایمان نگوید و ما تنبلها اگر درس بلد نبودیم، جناب را سرحال میاوردیم که خاطره ای از سرزمین مردخیز اراک برایمان بگوید تا ما هم برویم دنبال عشقمان.
آخ آقای صدر، دبیرفیزیک و شیمی با آن چشمان سبزو گیرا،که درآزمایشگاه گاهی کم میاورد وفرمولهارا اشتباه میکرد، خانم ملکومیان ، بازمانده ی زنان مبارز دوران کشف حجاب،با یک دنیا خاطرات جالب وحماسی، خانم مهرجوئی استاد نقاشی وکار دستی که بهترین مشوق من برای نقاشی های تخییلی بود…….
وای چه قدر دلم برای همه تنگ شده بود. خدای من یعنی میتوانم باردیگر همه را ببینم؟ همین امروز و الساعه؟
محله وکوچه ی دوست داشتنیمان با آن پنجره های مهربانی و همسایه هائی که خبرگیر وخبر بر، و ازحال همدیگر آگاه . تو گوئی دریک خانواده بزرگ زندگی می کردیم. آه دلم برای تک تکشان تنگ است. احترام خانم ، همسایه ی دیوار به دیوارمان که چهاردختر داشت و همبازی کوچه وحیاط من بودند. نذرکرده بود اگر این بار پسر زائید همه ی محل را آش جو بدهد . هر روز پیش مادرم نذر و نیاز میاورد ودعا وخیرات و وقتی خدا به او پسری عطا فرمود، به جای خودش، مادرم یک محله را آش مهمان کرد. آن خجسته جان که مانند خاله ای مهربان به ما محبت میکرد و خاله خوجی صدایش می کردیم وقتی من حصبه گرفته بودم و تب بالا، مانند پرستاری مهربان شبانه روز به خانه ی ما رفت و آمد میکرد و برنامه ی پاشوره و وخنکی هایی مانند آب گلابی به راه بود. مادرم را دلداری می داد و خلاصه غمخوار و غصه خوار مادرم بود…..
حتی فضولی هایشان را هم دوست داشتنم وقتی موقع عبور من ازکوچه پچ پچ میکردند که :»
دختر سرهنگ انگاری عاشق شده هر روز یه مدل موهاشو درستت می کنه .
آه کوچه ، کوچه ی پر ازماجراهای تلخ و شیرینش، با آن ژیگولو های سرکوچه ،که حتی سال تحویل هم پستشان را ترک نمی کردند.
حسن الویس که موهایش را مدل الویس پریسلی میساخت و همیشه یک شانه در جیب داشت و مرتب سرش را شانه میکرد. پایگاهش سر راه مدرسه ی دختران جوان بود و یک قطعه شعرعاشقانه بند….نی داشت که گویا با عوض کردن نام به همه دختران زیبا رد کرده بود. بارها ازبرادر بزرگش به خاطر همین توقفهایش سر گذر و متلک بار دختران جوان کردن کتک خورده بود.
مجسم کنید الویس از برادرش بخاطر دلبری کتک بخورد!
علی مارچلو ، که به شدت إحساس میکرد شبیه مارچلو ماسترویانی ، هنرپیشه ی ایتالیائیست، به دختری که شماره تلفن نداده بود ، دختر خواجه حافظ شیرازی بود. ولی دختری ازدرو همسایه میگفت که علی مارچلو أصلا تلفن نداشت و گویا تلفن ازآن رفیق راه مدرسه اش عبدی کچل بود و به جای علی مارچلو جواب می داد و دلبری میکرد وزبان می ریخت. اگر دخترک وا میداد به جای صاحب تلفن، علی مارچلو سر قرار می رفت. گویا یک بار جریان عوض شده بود و عبدی کچل بی نوا ، خودش عاشقتراز علی مارچلو سرقرار رفته وبعد از إقرار، یک سیلی محکم ازدخترک فریب خورده نوش جان کرده وبعدهم علی مارچلو خدمتش رسیده بود.
بابت همین کارهایش دعوا و مرافعه ای سخت درمحل راه افتاده بود.
کاسبهای محل، آه که چه دوست داشتنی بودند. حسین آقا قناد که من از عشق نان خامه ای هایش قلکم را می شکستم و پنهانی دور ازچشم مادرم که نان خامه ای زیادی را مضر میدانست، ازش نان خامه ای میخریدم و وقتی بدستم میداد، نگاهش به من میگفت که از رازم خبر دارد. حسین آقا قناد بچه هارا میفهمید.
خرازی لبنیاتی صداقت ازآن دریانی های شیرین زبان آذربایجانی که از شیرمرغ تا جان آدمیزاد در همان دکه ی فسقلی اش داشت. اندازه هر سوپر هایپر ی جنس داشت و وقتی می رفتیم درمغازه اش بوی پنیر لقوانی و ترشی تازه ریخته با جاروهای به درآویزان وبرج سطلهای پلاستیکی رنگین رویهمرفته، أسباب بازیهای کودکان، عکس گاوشیرپاستوریزه ورایحه ی ادویه جات هندوستانی، لباسهای زیر زنانه درویترین کنار کشمش و عسل و بادام و ترانه های ترکی دائم الپخش …..درهم میامیخت .یک دیسنی لند اساسی تماشائی می ساخت.وقتی می رفتیم دکه ی آقا صداقت دلمان نمیخواست به این زودیها بیائیم بیرون. همیشه دفترهای مشق کاهی و مداد سوسمارنشان وخودکارهایم را ازش می خریدم . بوی برگه های کاغذکاهی هایش میل نوشتن و مشق را در دلم زنده می ساخت. آن رایحه را دیگر درهیچ دفتری نیافتم.
قهوه خانه ی سر راه، مدرسه که همیشه بوی دیزی ازآن بلند می شد و جمعی عمله جات ساختمان در آن جمع بودند و من آرزو داشتم یک بار میتوانستم بروم آنجا دیزی بخورم.
نانوائی ها آن سنگکی که گاه اجازه داشتم بروم نان ظهر را من بخرم. شاطرآغاسی مرا می شناخت و زود دوتا سنگک داغ سفارشی برای دختر سرهنگ میداد بیرون مثل اینکه مادرم بهش سفارش کرده بود که اگه دخترم آمد زیاد معطلش نکن . خوبییت نداره دختر بچه بره نانوائی ولی من عاشق این بودم که بایستم وکار گروهی شاطر و همکارانش را ببینم و ازبوی نان تازه مست بشوم. عاشقشون بودم. عاشق کارهاشون و آوازخواندنهاشون و نان پرت کردنهاشون….
آه سینماهای سر راه، سینما آسیا، نیاگارا، چارلی، ……سینماهائی که سردرش پرازخاطره بود. سینما نبود محل عشق بود. رؤیا ساز بود.چه قدر با دوستان برای دیدن فیلمهای رومانتیک وعاشقانه به این سینماها می رفتیم وعاشق بیرون میامدیم وتا هفته ها در فکر و رؤیای آنچه دیده بودیم بینمان بحث و گفتگو بود.
خدای من یعنی همه ی اینها و خیلی عشقهای دیگر آن حال و هوای زیبای دوران دبیرستان، تا چند لحظه ی دیگر دربرابرم قرار خواهند گرفت.
و زیباترینش، اتوبوس دوطبقه ی قرمز راه مدرسه و آن پسرک؟ !!!!!
یعنی ایران ، آن ایران دوست داشتنی ، آن خیابانها ، آن کوچه ها ………را دوباره همانند همان روزگار خواهم دید. همین امروز با پیمودن چند پله ها با برداشتن چند قدم؟!!!
نکند از زور هیجان خل بازی در بیاورم. وقتی دیدمشان چه بگویم ؟ نکند از شدت شادی یک هو بند را آب بدهم و بگویم از جهان و زمانی دورتر آمده ام. نکند از سر دلسوزی بگویم که تا ده پانزده سال دیگر حادثه ای هولناک درانتظارشان است. باید همه را آگاه کنید. هوشیارباشید. دل به فریبکاران ودشمنان ایرانزمین ندهید. از خوشبختی ونعماتی که دارید دفاع کنید. زنان ودختران را آگاه کنید. آن فریبکاران درلباس روحانیت، جز نکبت وبدبختی چیزی برایتان به ارمغان نخواهند آورد.
مگر حرفم را باورخواهند کرد. أصلا چه طوراست راست بروم دربارشاهنشاهی نزد اعلیحضرت؟!
راستی فرشته نگفت چه قدرفرصت دارم یک روز ، دو روز، یک هفته؟
راستی آن سوی خط زمان .الان اگر همسرم بلند شود و ببیند من نیستم چه خواهد شد؟
لابد فرشته ی مقرب الهی فکر این را کرده است .
یک لحظه فکر کردم در دنیا تنها هستم و شاید این یک خواب بیشتر نیست. لحظه ایست و تمام می شود. شاید فقط یک تصویر، یک خیال است که آن فرشته با قدرت جادوئی درسر من جا داده. همیشه فکر می کردم این فقط درفیلمهای تخییلی ممکن است. أصلا این فکر را جناب اسپیلبرگ با فیلم بازگشت به آینده Back to the future در سر من انداخت. سفر درآن فیلم با ماشین زمان بود و درنزد من با معجزه ی یک فرشته. آن فیلم بود و این واقعییت. ولی شاید من دارم خواب می بینم. مگر ممکن است؟ آیا واقعا این انتقال حقیقت دارد؟
دراین خیالات و شک میان خواب و بیداری بودم و هنوز در رختخواب و پیچیده درپیژامای گلگلی و کرکی که صدای مادرم که ازطبقه ی همکف مرا صدا می زد، به خودم آورد. وپی بردم که حقیقتا انتقال از سن وسال هفتاد سالکی ،از سال دوهزارو بیست و دو و از کشور فرانسه به ایران به سالهای چهل وزمان مدرسه اتفاق افتاده معجزه روی داده بود.
شوخی نبود خواب نبود، تخییل نبود. مادرم عین همان وقتها ، نگران از برای دیرکردهای من ازپائین پله ها داشت مرا صدا میزد.
ـ «آهای عسل جون(مادرم مرا عسل صدا می زد) معلومه چی کار داری میکنی. مدرسه ات داره دیر می شه. صبحانه یخ کرد. «
آه فدای آن صدا، آن نهیب زدنها، که آنوقتها قدرش را نمی دانستم و عصبی ودلخور هم می شدم. چه غفلتی، چه ندانم کاریی؟
حالیم نبود .از شنیدن صدایش مست شده بودم.
آه مادر صدایم کن بازهم. بازهم . با همین جمله ی «عسل جون مدرسه ات دیر شد صبحانه یخ کرد…»
یک بار و دوبار و سه بار. صدبار بگذار صدایت در گوشم بپیچد. ضبط شود. تا هروقت بخواهم بگذارم و بشنوم.»
ماجرا همیشه اینطوری تمام می شد که چون مادرم حریف من نمی شد و خودش هم به علت روماتیسم کمتر ازپله ها میامد بالا، مستخدم خانه، گل بانو را به سراغ من می فرستاد تا ببیند چرا باز من لک و لک کرده و دارم لفتش میدهم.
«بابا من که حریفش نمی شم گل بانو بیا برو بالا ببین امروزدیگه چی شده باز لابد داره با موهای فر فریش ور میره.»
ولی من میخکوب شده بودم . نمی دانم چرا نمی توانستم ازخیالاتم وازآن تبی که شوق دیدارو بازیابی عزیزان موآن تصویرهای گذشته به من دست داده بود دست بکشم.
مادرم بار دیگر:
» عسل اگر با جت هم بخوای بری مدرسه نمی رسی ساعت ازهشت هم گذشته من که حریف ناظمت خانم روحی نمی شوم . أصلا معلومه امروزچته؟ گل بانو جست بزن برو بالا ببین این بچه چه شه ؟ نکنه مریض شده ؟»
گل بانو ، کمک کدبانوی ما بود .ازوقتی خاطرم میامد خانه ی ما بود و من وسه برادر وخواهرم را مانند بچه های خودش بزرگ کرده و دوست می داشت. کمی حواس پرتی داشت. ولی مادرم باهاش کنار میامد. کمکش میکرداموراتش بگذرد. وقتی از پائین رفتن من خبری نشد مادرم گل بانو را به سوی من فرستاد.
از هیجان زبانم بند آمده بود. خدای من تا چند لحظه ی دیگر. فقط چند لحظه ی دیگر چشمم به همه ی عزیزانم خواهد افتاد.وای ولی من که هنوز حاضر نیستم. هنوز تو لباس خواب گل گلی کرکیم بودم که مادرم از ترس سرما خوردگی شبها به زور تنم میکرد با سه تا لحاف و پتو نگران بود که نکند من سرما بخورم.
ساعت از هشت هم گذشته بود.
وای زنگ مدرسه ی هدف، ساعت هشت ونیم،
اتوبوس مدرسه، پسرک کاپ شین پوش!!!!
مگر قرقی باشم که بتونم امروز خودم را به مدرسه برسانم.
ولی أصلا دلم نمیاد از پدر ومادرم جدا بشوم. چه طوره امروز بنشینم خانه و فقط آنهارو در آغوش بگیرم سیر ببینمشون ……
بلند شدم وروپوش مدرسه را تنم کشیدم و رفتم جلوی آینه.خدائیش دلم برای خودم هم خیلی تنگ شده بود. برای آن پوست گل بهی،چشمان کنجکاو ودرخشان، موهای خرمائی فرفری که صبحها با یک بدبختی صافشون میکردم. چون اونوقتها مدل موهای ناتالی وودی مد بود و صاف کردن موهای فرفری بارها باعث دیرکردهای من می شد.
جلوی آینه،!!!!!!! و فریاد خشکی که توفضای سینه ام گم شد.
وای وای، ای داد بیداد! ان فرشته ی مقرب درگاه الهی، همه چیز را ردیف کرده بود ولی به جای من چهارده ساله، من هفتادساله را با موی سپید و مخلفات هفتادسالگی، چین وچروک و آرتروز و غیره فرستاده بود آن زمان. لابد فرشته اش چینی بوده ومعجزه اش هم یک بارمصرف. حالا چه خاکی به سرم بریزم. ازکجا دستم به آن جنت مکانی خواهد رسید؟چه طور میتواند صورت مسئله را تغییردهد؟
دیگر دیر شده بود. گل بانو در را بازکرد و به دیدن من یک جیغ بنفش کشید و فریاد زنان از پله ها سرازیر شد.
آی خانوم دزد ، آی دزد
یه پیرزن تو اطاق شهین خانومه! آی دزد ….
من ازترسم پریدم زیرتخت. أصلا برنامه این نبود.
مادرم سراسیمه از پائین پله ها:
«گل بانو باز خول شدی؟
دزد کدومه، پیرزن چیه ؟ عقلت رو ازدست دادی؟»
طفلکی زبانش بند آمده بود . تپه تپه میکرد .
دراین فرصت با همه ی وجودم ظهور دوباره ی فرشته ی مقرب را خواستار شدم :
«یا فرشته ی مقرب درگاه الهی، یا معجزه گر، آخر این چه بلائی بود که به سر من آوردی؟ قرار بود مرا به صورت همان دوشیزه ی دانش آموز کلاس هشتم برگردانی. آخه من چی بگم؟ بگم من کی هستم؟ فکر قلب ضعیف مادرم را کردی اگر منو این ریختی ببینه از ترس سکته میکنه ؟
فرشته فرشته کجائی. کمکم کن «
درطبقه ی پائین غوغائی بر پا بود. گل بانو گریه میکرد و جیغ می زد وپرت و پلا می گفت و داستان می بافت:
» به خدا خانوم خودم دیدم یک پیرزن جلوی آینه نشسته بود. نکنه روح خانوم بزرگ باشه. اون عاشق شهین خانوم بود. مگه نه همین پارسال می گفتین از اون دنیا مواظبشه؟ مگه نمی گفتین وقتی تب داشته ظهور کرده و گفته براش دعا کرده و فوت کرده تا خوب بشه. به خدا خودشه . خودم دیدم روح خانوم بزرگ بود با همون موهای سفید خوشگلش و دست و پای لرزون ولاغرش…..
استغفرالله . هزار تا آیت الکرسی نذر میکنم روح از این خانه بره بیرون.»
پدرم میخندید و میگفت گل بانو والله خل شدی خانوم حق داره.
مادرم ضجه زنان:
بابا برادرا، شما که هنوز نرفتید سر کارو مدرسه ، بلند شید برید بالا ببینید چه خبره ؟ آخه هیچوقت نشده بود این دختر این قدر دیر حاضر شه من که پا ندارم . وگرنه جس زده بودم بالا .»
گل بانو همچنان گریه میکرد و قسم میخورد که روح دیده . روح خانوم بزرگ را که گویا من شباهت بی نظیری بهش داشتم.
یک هیئت استکشاف شامل پدر و مادر وبرادران عازم طبقه ی زیرشیروانی شدند تا ببینند چه خبر شده. من از ترسم زیر تحت پنهان شده و مثل بید میلرزیدم. ازهمه بدتر تلفن همراهم که یادم رفته بود بگذارم آنزمان مرتب زنگ میزد. این را دیگرچکارکنم؟
ازفرشته هم خبری نبود. هیئت پشت در رسیده بودند که ندائی ازفرشته رسید که فرصت شما به پایان رسیده. چون شما نتوانستید به موقع ازفرصتی که بهتان عطا فرمودیم استفاده ببرید دستوربازگشت صادر شده. وبعد هم نه برداشت و نه گذاشت و به یک چرخش مرا به هفتاد سالگی و سال دوهزارو بیست و دو و درکشور فرانسه وخانه ی مألوف رسانید.
یک روز ابری ماه فوریه بود وبازهم ساعت هفت ونیم صبح بود مه غلیطی همه جارا گرفته بود و برای من وهم زده فضای دلچسبی ساخته بود. اینجا هم من هنوز در رختخواب و در پیژامای کرکی بودم . این عادت را از کودکی نگاه داشته بودم. رفتم جلوی آینه ببینم این رفت و بازگشت چه اثری برمن گذاشته. فریادی کشیدم باز درگلو خفه.
این بار فرشته ی رحمت به جای بانوئی هفتاد ساله که بودم، دوشیزه ی چهارده ساله ای را به این زمان آورده بود.
همسرم ازتوی آشپزخانه فراخوان صبحانه می داد.
بابا قهوه یخ کرد. معلومه تو کجائی؟
رفتم زیر پتو با التماس و خواهش ازفرشته که بابا نخواستیم عطایت را به لقایت بخشیدم.
ازبلندای عرش ندا آمد که بنده ی شاکر:
بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست
غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد
که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست………