۲۰۲۱ از حال و هوای وانکوور تابستان سال

در وانکوور، خرس های جنگل نشین ، با انکه می دانند سرزمینشان را گرفته ای

بازهم  سلامت می کنند،

خرگوشها، گوزنها، آهوان، سمورها… سلامت می کنند،

گیاهان ودرختان، گلها و حتی خزه ها وخاشاکها سلامت می کنند،

 رهگذرانی آرام ،از هفتاد دو ملت و رنگ ونژاد،  گشاده رو، درکوچه و بازار سلامت می کنند،

گوئی ازحال دیروزت خبرداشته باشند،

زتو می پرسند: که  امروز، حال شما چه طور است؟

How are you today

و

گرتو رهگذری را ببینی سردرگریبان،

 آنوقت تو هم سلامش می کنی

من باز گشتم ، از سفر کانادا، شهروانکوور، زیبای بریتش کلمبیا، هدف دیدار فرزندم بود،او که زاده ی فرانسه است و پرورش یافته در این آب وخاک، صاحب کار وبار وخانه ، دوست وآشنا ، ولی مهاجرت کرده به وانکوور!!!!!

 چرا ؟

بجوئید منطق جوانان را که همیشه هم ساده نیست. شاید به خاطرهمان سلامهای خشنودکننده ی کانادائی از خرس های خانگی شده تا رهگذران متبسم و وشاید بسیار دلایل دیگر. شاید می بینند که راست افراطی ونژاد پرست دارد درجامعه ی فرانسه بیش از پیش جان می گیرد. هوای سرزمین آزادی و برابری و حقوق بشری و آزادی، مرزوبوم اندیشمندانی چون سارتر و کامو ومنتسکیو ووووووو را کم کمک مسموم وغیرقابل تنفس می سازد. …….شاید جوانان درخشت خام آن می بینند که ماکهنسالان که بانگاهی آرمانی بدین سوی دنیا می نگریم ، نمی بینیم.

حال برای من وهمسرم  نیز مهاجرتی دیگر درنظرگرفته اند با پافشاری و إصرار.   ازفرانسه به کانادا .مهاجرتی دائمی ومورد سؤال.

ومن که تازه از سفری  جستجوگرانه به وانکوور بازگشته ام شب و روزم با این پرسش میگذرد:

ماندن درفرانسه  یا مهاجرت به سوی کانادا ؟

بازگشت واژه ی زیبائی ست . گشتن البته درزبان فارسی معنایی گسترده دارد. به دنبال چیزی بودن، جستجوکردن، گردش وگشت وگذار…..  ازآنجمله است . و با افزودن پیش وند»باز»  معنای دوباره جوئی را می رساند. وهمین گشت وقتی با پسوند «ی» درمیآمیزد می شود «گشتگی» یعنی وارونگی ،تعبیر نادرست و ناروا وسرگشتگی را هم ازهمین واژه می سازند. پاره ای بازگشتها با «گشتگی» و «سرگشتگی «همراه است. آدم میان یافته ها و بازیافته ها ، بازگشت ها و سرگشتگی ها گیج می گردد.

 واز این مهاجرت سوم

انسان،  به ویژه  انسان مهاجر، موجود مقایسه گریست. محکوم به مقایسه وانتخاب است. میان یارو دیاروکهن بوم خویش با آن سرزمین آرمانی که سرنوشت نوین را درآن می جوید. ودراین مقایسه وانتخاب حسٌی ست که یک عمرذهن را رها نمی کند. من که چهل واندیست درفرانسه اقامت گزیده ام، با اجبار یا به انتخاب،  حال تقدیر برایم انتخاب دیگری نهاده است. میان فرانسه یا کانادا.به خاطر بودن با فرزند، به خاطر غیرقابل تحمل بودن دوری از فرزند و آن تنها فرزند که زجان بیشتر دوستش دارم. که خود درد دوری ازپدرومادر را کشیدم و دلم راضی نمی شود اونیز بدین درد مبتلا شود!!!!!!

ولی ایا مهاجرت دیگری ممکن است؟

 چهل سال پیش از ایران به فرانسه مهاجرت کردم.

چهل سال طول کشیدتا اندکی توانستم کوهها ی آلپ را به جای رشته کوهای البرز بپذیرم. دشتهای سرسبز نورماندی را همانقدر زیبا ببینم که دشتهای  مازندران را.زمردین مدیترانه راهمانقدر درخشان ببینم که سبزینه ی خزر را. تکرار کردم وبرچشایئ وبینائی و بویائی پذیراندم که میوه ها وگلهای اینجا همانقدر خوشگوار و خوشبویند که گلها ومیوه های آذربایجان، خراسان، همدان …….اینجا هم می توان شقایقی یافت که شاعری برایش شعری سروده باشد. یا کوهی یافت، همچون دماوند که درخوداسطوره ها پنهان داشته باشد. اما چیزی را که هرگز نتوانستم جانشین و یاهمانندی برایش بیابم زبان و فرهنگ ایرانزمین بود.  گرچه درعالم شعرو زبان و فرهنگ فرانسه غوطه خوردم، آثاربزرگانی مانند زولا، فلوبر، بالزاک، بودلرو ورلن……. را خواندم خردورزی دکارت را آموختم و نیش زبان ونقد اجتماعی مولیر و ولتر را فراگرفتم. روشنگری روسو ومنتسکیو و دالامبر و دیدرو وأصحاب دائره المعارف را به دوران روشنگری درک کردم.افکار  سارتر و کامو وآندره مالرو را با سرنوشت انسان مدرن و درگیری هایش برذهنیت پرسشگرم نشاندم. اما بدون آنکه قصد برتری جوئی داشته باشم، هرگز نتوانستم بزرگی شعرفردوسی، حکمت شعرسعدی و یا رمز وراز شعرحافظ ، روایتگری های عاشقانه ی نظامی وانسان مداری مولانا ودیگربزرگان اندیشه و شعر فارسی را جانشین و همانند دیگری بیابم.

درهر فرهنگی  رشته هائی هست پیوسته و تنیده با جان آدمی که هیچ مهاجرتی قادربه گسستن آن نیست. واگردرمهاجرت هرنوع ویرانگری وجود داشته باشد که وجود دارد، چون به هرحال مهاجر بسیار برجای می گذارد تا بتواندحرکت کند، ازاسباب و وسائلی که یادها برایش تداعی میکنند، تا خانه و یارو دیار ولی آنچه را که نمی تواند ازخودجداسازد و نیک بختانه قابل انتقال است زبان و فرهنگ بومی ست. شاید سنگین ترین محموله همین باشد. وسائل وجامه دان و کاسه ووکوزه وجام وبادیه را می توان به هرباربری سپرد تا به سرزمین جدید بیاورد ولی محموله ی سنگین زبان و فرهنگ برگرده ی مهاجراست. این ارزنده ترین واین گرانترین که پشتوانه ی ماست. این پناهگاه و هویت ماست. بدون آن هیچیم. ولی نگاهداشتش چه دشوار وچه پرهزینه. بسیاری به زودی مجذوب زبان وفرهنگ سرزمین جدید می شوند. زبان مادری ازیاد می برند، آن آداب سنن زیبا را  به کناری میگذارند. سلام وتعارف شرقی ومهرورزانه را مسخره میکنند……… ولی انسان بدون فرهنگ بومی خویش چیست؟ یک طوطی نادان که نافهمیده کلماتی را بر زبان می راند.  

چهل سال است که برجای سلام گفته ام بون ژور Bonjour، حالا باید بروم به سرزمین دیگری که برجای سلام باید بگویم هلو حال شما  helo howare you today ?

امروز چه طور است؟

کانادا و به ویژه وانکوور کشور مطبوعی ست. به قول دخترم، همه ی نهادهای این جامعه هدفشان این است که مشکلات تراحل کنند وزندگی را آسانترسازند

پاره ای میگویند به هرجا روی آسمان همین رنگ است. من اعتقادی بدین گفته ندارم. آسمان  جغرافیایی شاید ، اما آسمان فکر و اندیشه سخت متفاوت است. من آسمان فکری کانادا را آسمانی ساده دیدم بدون آرایه های فلسفی. آسمانی که به تو میگوید پول بساز و زندگی راحت (ماشین های بزرک، خانه ها چند اطاقه با چندین حمام و اطاق و باغ…) برای خودت بخر و برو costco خرید کن و حالش را ببر. کاری به معقولات جامعه نداشته باش. زیاد درفکر نباش.اصلا درفکر نباش.

آسمان فرانسه اینچنین نیست. لااقل تا کنون چنین نبوده. مردمان این دیار فضول هستند. فضولهای اجتماعی و فلسفی. نه تنها فکر خودشان بلکه فکرهمنوعانشان هستند. این را به زبان میاورند. برای احقاق حقوق طبقات محروم جامعه تظاهرات مفصلی راه می اندازند و  دائم ازخودشان سوال می کنند درباره ی همه چیز. زندگی،هنر، موسیقی، فلسفه……پرسش  زائیده ی شیوه زندگی آنهاست. ورزش ملی فرانسویها بحث وجدل و چون وچراکردن است.

درآسمان فرانسه همیشه نقش یک پرسش برزندگی سایه افکن است.

کدامیک برای تکامل انسانی بهره ور تر ؟

نمی دانم.

کدامیک به انسان آرامش بیشتری می بخشد؟ اینکه تو دائم درپی کارخویشتن وزندگی وخوشگذرانی شخصی خودت باشی و یا درعین خویش اندیشی به معنای زندگی و زندگی دیگران نیز بیاندیشی؟

تفاوتها آری وجود دارند. اما توهستی که باید ببینی کدامیک ازبرای تو مفیدتراند و به ذائقه ی تو نزدیکتر.

این پرسشی است که درمرحله ی بازگشت دارم ازخودم می پرسم.

بدون تعارف باید بگویم من حوصله ام درکانادا سر می رفت. دلم برای یک بگو ومگوی وجدل ناب فرانسوی ازآنها که مسائل درگیرانسانی را زیرپرسش می برند وباهمان شیوه و منطق ناب دکارتی در پی پاسخش هستند تنگ می شد. عادت کرده ایم به این فضولی های فلسفی. شاید ما ایرانیان هم به نوعی همینگونه باشیم. آدمهای اهل بحث و جدل. وحال آنکه مردم کانادا به نظرم میامدکه همه چندتا والیوم ده خورده باشند آرام بودند. زیادی آرام وسردرکارخویش. یا بر روی دریا یا بر روی آسمان و یا پیاده درجنگلها و خوشگذرانی با طبیعت و کوه وجنگل ودریا ودریاچه و حضورخرسها……..

به هر رو ما همه پریشانیم و حکایت ما همان چند بند دفتر نخست مثنویست. کزنیستان تا مرا ببریده اند، درنفیرم مرد وزن نالیده اند.

آن نیستان، آن سرزمینی که همه ی ما بدان تعلق داریم دیگر دردسترس ما ایرانیان مهاجر نیست و به هرجا رویم پریشانیم و إحساس گشتگی و سرگشتگی می کنیم.

بیان دیدگاه