پیش سخن
همواره در رابطه با ماندگاری هرترانه ای این پرسش مطرح می شود که ماندگاری رامدیون شعر هستیم یا آهنگ و یا خواننده ای که آنرا اجرا نموده ویا تنظیم کننده وفراتر، ازآنجا که هستی ترانه های ایرانی گاه با سرنوشت فیلمهای فارسی پیوند می خورد، نشست در فیلمی مطرح و پر بیننده؟
بی تردید ترانه هنریست ترکیبی که از مجموعه ی شعر و آهنگ واجرا، تنظیم وبسی سازنده های دیگرآفریده می شود. داوری دراین که کدامیک از عناصر سازنده درموفقیت وجای گیری آن در ذهنیت مخاطبان سهم بیشتری داشته اند، بسیار دشوار است. اما می توان گفت که اگر کشش شعر نباشد، اگر معنایی زیبا برنغمه ای ننشیند، چه بساترانه به فراموشی سپرده می شود یا کسالت و خستگی جای به ماندگاری می دهد. در تاریخچه ی ترانه های ایرانی کم نیستند نغمه هایی که فدای ابتذال و بی محتوایی شعر خود شده و از خاطرها رفته اند. و هستند بسی ترانه ها که شعر و تنها شعرآنها را از خطرفراموشی نجات بخشیده است. برای نمونه اگر متن زیبای مراببوس ، سروده ی رقابی را از دامان آهنگ مجید وفاداربرداریم، موسیقی ِ آن چندان حکمی برای ماندگار شدن ندارد.
در این نوشتار از ترانه سرایی یاد می کنیم که با شعرهای لطیف و زیبای خود این داعیه را قوت بخشید که ماندگاری ترانه بسی مدیون شعراست.
ترانه های پرویز وکیلی در خاطره ی جمعی ما چنان جای گرفته که از یاد نرود حتی به روزگاران. آن سروده ها چهره ساز جوانی ما، نقاش لحظه های عاشقانه ی ما و همدم تنهائی های ما می باشند. چه شبها که بیدار نشسته ایم وبا ستاره ها ازبی ستارگی خود نجواکرده و بی ستاره های او را زمزمه کرده ایم، چه هنگامها که معشوق گریزپا را تصور کرده ایم که در کالسکه ی زرینی در فروغ ماه پنهان می شود، یا پرسیده ایم که «آسمان چشم او آئینه ی کیست؟» ویا آهی بر آورده ایم وبه خاطرآورده ایم که «روزی من و تو ای جان همچون کبوترها سر می نهادیم با هم در بستر پرها…..»
پرویز وکیلی رفته است آری اما بر زبان خاطره های ما واژه ها و یا تصویرهائی بر جا گزارده که هر زمان باز می گردند با خود محملی از یادها و احساسهای زیبا به همراه میآورد.
ما همه به پرویز وکیلی مدیونیم. به خاطر آن عواطف لطیف و آن حس های زیبائی که با ترانه های خود در باغ ذهن ما کاشت وتبدیل به بیشه ای پر رمز و راز از زیبائی شد که باغ خاطره های ما را بهاری جاودانی بخشید.
میراث گرانقدر پرویز وکیلی
از این ترانه سرای پرتوان به گفته و گواهی خود او رد مصاحبه ای با یکی ازجراید روزگارحیاتش( گفتگو با مجله تماشا در مهر ماه ۱۳۵۲ )ششصد ترانه باقی مانده .
پرویز وکیلی برای خوانندگانی همچون ویگن، محمد نوری، منوچهر سخایی، عارف، مهرپویا، روانبخش، آرتوش، جمشید علیمراد، گروه اعجوبهها، الهه، ایرج، فرامرز پارسی، پروین، پوران، پونه، رامش، امیر رسایی، دلکش، ضیاء، عهدیه، گوگوش، مرضیه، مهستی، وهایده وبسیاری دیگر ازخوانندگان ترانه سروده است.
او با آهنگسازان به نامی همچون عطاءالله خرٌم، علی تجویدی، پرویز مقصدی، همایون خرٌم،جهانبخش پازوکی ، کامبیز مژدهی،فرامرز پارسی، انوشیروان روحانی ناصر چشم آذر، آلوارو سباستیان، سورن ….و بسیاری از نامآوران دیگرهمکاری داشته است.
تنظیمهای ترانه هایش را ویژه کارانی مانند واروژان و ناصر چشم آذر برعهده داشتند.
در تاریخچه ی ترانه های پاپ ایرانی از مثلث هنری ویگن، پرویزوکیلی و عطاءالله خرٌم، به عنوان یک همکاری موفقیت آمیز یاد می شود که سبب آفرینش زیباترین ترانه های ماندگارو افزودن برگی زرین در تاریخچه ی این سبک ترانه سرائی گشته است .
او همچنین در صحن سینمای فارسی درخشید و بسی ترانه های به یاد ماندنی برای فیلم هایی همچون سلطان قلبها، عروس دریا،جنجال عروسی،آتش وخاکستر، بی ستاره ها یا آخرین هوس،صفرعلی،طلوع، شیرین و فرهاد وشماری دیگر سرود که سالها مردم کلام اورا زمزمه می کردند و هم اکنون نیزاز ترانه های او برای همراهی داستانها و سریالهای ایرانی وحتی آثاری که در برون مرز آفریده می شوند، بهره می گیرند.
درکارنامه ی آهنگین پرویز وکیلی می توان همچنین به ترانه هایی برخورد که او بر پایه ملودی هایی برآمده از مرزهای فرهنگی دیگری سروده. ترانه هایی همچون داستان یک عشق(Histoire d’un amour)،که اخیرا فرامرز اصلانی اجرای نوینی ازاین ترانه که پیشترها با صدای ویگن اجرا شده بود ارائه داده است. مرگ معشوق ، آسمان آبی، بوی فریاد نیز ازاین تبارهستند.
همکاری درخشان او با رادیوایران، ارکسترگلها که سبب آفرینش ترانه هایی با خوانش بانو مهستی، (ساقی ببین آزرده ام) و هایده(گر نمی دانی بدان، نمیخواهم بدانم)، لیلی منال(الهه) شد برگ زرین دیگری ازکارپرغنای اورا درکارنامه اش جای داد..
طرفه این که پرویز وکیلی را جمعی از هنرمندان و آفرینندگان هنرترانه دوره کرده بودند و او در پیرامونی زیبا از شعر و موسیقی کار کرد وآفرید و چه بسا با اشعار زیبای خود الهام بخش آن هنرمندان شد و قصه ها از هستی و زندگی خود و دیگران بر لب آورد و خاموش شد. اما جان گویای پرویزوکیلی در روان جمعی ما همچنان به زندگانی خود ادامه می دهد. پس جای آن دارد که گوهرترانه های اورا به سنجشی نو صیقل بخشیم و جنبه های پرجلوه ی کار اورا در دفتر تاریخچه ی ترانه سرائی با نگاهی سنجشگرانه بازنویسی کنیم.
ارزش های ادبی و هنری ترانه ها ی پرویز وکیلی
بی تردید می توان کار این ترانه سرا را از زوایای گوناگون مورد بر رسی قرار داد. اینکه او از چه سروده و با چه زبانی سروده، تعلق او به سنت هنر تصنیف فارسی تا چه حد بوده؟ نوآوریها و ابداعاتش، پیرویها یا تک رویهایش از جریان ترانه سرائی معاصر تا چه مرزی می رفته ، هنر تقطیع و خوانش با ریتم، هماهنگی شعرو ضربآهنگ ازچه روالی برخوردار بوده…. وبسیاری ازنکات دیگر را می توان درشعرملحون پرویزوکیلی زیر پرسش برد.
گستردگی کار وکیلی امکان همه ی این واکاوی ها را در برابر ما می گذارد. حالیا در این گفتار ما بر آن نیستیم که ترانه های آن ترانه سرای به یاد ماندنی را از نقطه نظر نکات فنی موسیقی بر رسی کنیم. به ویژه که کارنامه ی تک تک ترانه های اورا نمی شناسیم. ایا او همواره بر پایه ی یک ملودی از پیش نوشته شده شعر می سروده ویا جریان برعکس بوده؟ آیا این آهنگسازان بوده اند که برشعرهای او آهنگ می گذاشتند ویا ترکیبی از هردو؟ داوری در باره ی هماهنگی یا ناهماهنگی شعر و آهنگ، بر این اساس می تواند متفاوت باشد؟ این مهم را می گذارم بر دوش اهل فن.
به دیده ی ما آنچه پرویز وکیلی را پرویز وکیلی ساخت، چند ویژگی چشم گیر در کار او بود:
نخست مضامین ودرون مایه ی زیبای ترانه های او بود که سخت به دل می نشست و می نشیند ودرخاطر می ماند و ماندگار می شود. ما در پی راز این ماندگاری هستیم.
و دو دیگر زبان ساده و برآمده از ذهنیتی شفاف بود که فهم ترانه را درنظر خاص و عام آسان می نمود. او به نیکی دریافته بود که زبان ترانه را می بایست از تعلیقهای ادبی رهانید تا انتقال آن روانترباشد. کاربرد زبان محاوره، زبان مردم کوچه و بازار، اصطلاحات و گویشها وکاربرد های گاه محلی را وکیلی در هنر ترانه جا انداخت.
خود او در مصاحبه ای گفته بود:
« هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که از کوره راهها بگذرم و حرفهایم را از دهان یک رهگذر بشنوم «
مجله تماشا 1352نقل ازصفحه ی پرویز وکیلی به کوشش نارنج وکیلی.
و دیگر، ویژگی، روایتگری و تصویری ترانه هاست که تو گوئی همچون گزارشگری از صحنه های گوناگون هستی انسانی برایمان روایتی به تصویرمی کشید که این ویژگی درآن دوران بسی تازگی داشت.
ترانه های وکیلی به لحاظ پرداخت هم جلوه های تصویری دارند و هم جنبه ی روائی. در یک قالب کوتاه یک داستان وماجرائی را روایت می کند. قصه هایی که از پس آن شنونده را در برابر این پرسش قرار می دهد که پایان داستان یا دنباله ی داستان چه می شود؟ وهمین کافیست تا لحظاتی دل انگیز را با متن پرکشش ترانه به سر برده و افقی زیبا به زندگیت ببخشی. آیا هدف هنر چیزی غیر از این است؟
پرویز وکیلی ازچه سرود ه و به چه زبانی سروده؟
پرویز وکیلی سخنهای پرشوربسیار دارد. او هم از عشق سروده، هم از حدیث نفس و سرگشتگی هایش با ما سخن گفته، هم ازمی و کرشمه ی ساقی پیمانه یی به میان آورده ، هموتوصیفاتی از طبیعت و بهارو خزان را به پیکرترانه پیوندزده، هم ازشوخ شنگی کودکانه (کوچولو) نشانه هایی آورده و گاهی به عالم خواب و رؤیا رفته و ازآن دیار مخفی و مرموز برایمان تعبیراتی آهنگین نوشته، در سوگ معشوق گریسته و هم از عواطف مادری ، از تنهایی و درد او سخن گفته هم مظاهرزندگی اجتماعی را به پرده ی ترانه کشیده.به زندگی شالیکاران، دروگران، قایقرانان، مراسم عروسی و سبزه گره زدن……وبه بسیاری از صحنه های دیگر جایی و بیانی در ترانه های خودبخشیده که می توان گفت کاری ابتکاری وسراپا نوآور بوده است.
کسی که به مجموعه ی ترانه های وکیلی گوش سپرده باشد، می تواند با ما هم را ی باشد که دنیای او، دنیایی گسترده و اقالیم شعراو بسی پهناور بوده است. او درهمان قالب ترانه که قالب چندان راحتی نیست، بدین خاطرکه شعرگاهی اسیر و عبده و بنده ی آهنگ می شود، وگاهی نیز این رابطه وارونه می شود، توانسته است نشانه های بسیاری ازهستی وزندگی را برزبان آورد. اما ازآنهمه شوریدگی چند مضمون یا درون مایه هست که مارا به جان جانان او به آن انگیزه ای که اورا به سرودن، سرودنی صمیمی و از نهانی های دل وا می داشت نزدیکتر می سازد. در این نوشتار، نظرما بیشترنزدیک شدن به آن انگیزه های برانگیزاننده است که به ترتیب بدانها اشاره می کنیم.
مضون شناسی ترانه های وکیلی
درکارومیراث گرانقدر پرویز وکیلی، همانگونه که یادآورشدیم، می توان طیفی رنگارنگ ازدرون مایه هایی یافت که هریک آفریننده ی ترانه یا گروهی از ترانه ها هستند که از نظرمضمون و درون مایه با هم همسانی هایی دارند. برای پژوهنده ای که بخواهد راه به ذهنیت و زبان پرویزوکیلی ببرد، راه دیگری وجود ندارد جز آنکه میراث هنری اورا به لحاظ مضمون و درون مایه واکاوی و طبقه بندی کند.
سه مضمون اصلی در کار او می توان تشخیص داد:
عشق
وصف طبیعت
جلوه های زندگی روزمره
بخش نخست:عشق
پرویز وکیلی را می توان یکی از عاشق ترین ترانه سرایان دوران خود دانست. می توان گفت او حتی بدون حضور معشوق نیز می توانست عاشق باشد. عشق و آنچه عشق با خود به همراه میآورد، سوزوگدازهایش، تب و تابهایش، هجران و زخمهایش، رنج حضور رقیب، بی وفائی وگریز پائی معشوق، شوق دیدار و رنج آخرین دیدار…..و همه ی آنچه که این پدیده ی زیبا و انسانی را در بر می گیرد، از درون مایه های پرتوان شعرهای وکیلی هستند. اگر بگوئیم که عشق عمده ترین انگیزه ی ترانه سرائی اوست به خطا نرفته ایم. او از عشق الهام می گیرد، و هم عشق است که بر زبان او واژه می گذارد و هم عشق است که چهره پرداز صحنه ها و روایتهای ترانه های او می شود. نمادها را عشق تعیین می کند و ضربآهنگ ترانه را نیزعشق به او رهنمود می شود. او عاشق عشق است. گو اینکه گاه از همان عشق روگردان می شود و» بیهوده عشق «را می سراید و دل خویشتن را پند می دهد که «پس از این زاری مکن و هوس یاری مکن.» اما نا ملایماتش سبب روگردانی او نیست. چون لب به ترانه گشود از عشق سرود و به هنگام خاموشی نیز عشق آخرین واژه اش بود. به هررو عشق و همراهانش الهام بخش این ترانه سرای پرتوان بوده است. دراین بخش برگه های وکیلی را ورق می زنیم و آنچه او از عشق آورده را درسرلوحه ی کار قرارمی دهیم.
عشق و هجران:
در ادب فارسی و اصولا در ذهنیت عاشقانه ی ما ایرانیان به دلایلی که برماروشن نیست، در بیشتر موارد در هجران است که عشق شکل می گیرد. کمتر شاعری داریم که از روزگاروصل سخن گفته باشد. در عالم ترانه، بهارملک الشعراء که از شب وصل سخن گفت و شور و حالی که نصیب عاشق می شود را بر زبان آورد، شاید یک استثناء باشد.
به شب وصلت جانا دیوانه شدم
به شمع رویت حبیبم پروانه شدم….
شاید این کار بهار در عالم ترانه یک نوآوری باشد. آنچه مسلم است در سنت ادب فارسی این همواره در مرحله ی هجران است که سوزو گدازعشق بیان می شود. بزرگترین هجران کشیده ی عالم ادب پارسی، مولانا زیباترین ترانه هایش را درغیبت شمس سرود. ومجنون اگر چنان از غم لیلی سرود، زیرا که وصل او محال بود و نظامی این مفهوم را آنچنان درادب پارسی وارد کرد که توگوئی هرگز نمی توان با حضورمعشوق از عشق سخن گفت. در عالم ترانه این مضمون نیز بسیاری از ترانه سرایان را تحت تأثیرقرار داده وسبب آفرینش هجران نامه های بسیاری شده. وکیلی را می توان گفت استاد وصف هجران وزخم جدائی در ترانه دانست. وصف حالتها، سوزوگدازها، یادها و خاطره ها ، لحظات زیبای از دست رفته….وکیلی چهره پرداز عالم عاشقان هجران کشیده است.
او دهها ترانه در رابطه با عشق و هجران سروده است .اما از میان ترانه های او که در برگیرنده ی این سبک ترانه سرائی او هستند می توان به ترانه ی دوکبوتر، یاد، نفرین ، دریاچه ی نور، اسمان آبی، انتظار، غمگین، ستاره های اشک آلودوشماری دیگر…. ……اشاره نمود که به لحاظ تصویری و روائی از ویژگیهای عمده ای برخوردار هستند. این ترانه ها در عین داشتن تمی مشترک هریک دارای حال و هواو فضا سازی هستند و شایستگی آن دارند که این ویژگیها برشمرده شوند.
دوکبوتر در پرواز
ترانه ی دوکبوتر آهنگسازعطاءالله خرم، خواننده ویگن، تنظیم آندرانیک.
«ـروزی من وتو ای جان ، همچون کبوترها
سرمی نهادیم با هم ، در بستر پرها
پرگشاده همره مرغان خوش آواز
گه به کوهستان و گه به صحرا در پرواز
ـ جلوه زندگی را ،در چشم هم میدیدیم
چون به شب میرسیدیم ، کنار هم میآرمیدیم
تا نسیمی میوزید ، آشیانه می لرزید/ ما زبیم جان خود ، بر سر هم پر میکشیدیم
اکنون از هم رو گردانیم ، نه من نه تو نمیدانیم
ـ چون شد که آشنا گشتیم ، روز دگر جدا گشتیم
ـ هر کس که دلدار مرا .
از من جدا کرد ای خدا
خواهم بسوزانی دلش .
سازی ز دلدارش جدا
اکنون ازهم روگردانیم .
نه من نه او نمیدانیم
چه شد که آشنا گشتیم . روز دگر جدا گشتیم»
ترانه ده بند دارد با دو بند تکرار در پایان ( اکنون از هم رو گردانیم…..چون شد که آشنا گشتیم روز دگر جدا گشتیم!)
در همان آغاز، کاربرد واژه ی «روزی » جنبه ی روائی و داستانی را به ذهن القاء می کند. روزی و روزگاری آغازگر قصه یی عاشقانه است. دو عاشق که همچون کبوترها با هم پیوندی عاشقانه داشته اند. آزاد، در پرواز، گاه برفراز کوهستان و گه بر صحرا …و شبها آرمیدن بوده است و از پس وزیدن نسیم، لرزیدن آشیانه، وبر سر هم پر کشیدن.
چه مهربان و لطیف. دورانی همچون ابریشم، همچون حریری که بر بستری از پرها خاطره ی یک عشق را درخود نگاه می دارد. دورانی که دیگر نیست. از پس آن دوران عاشقانه «هجران»، «جدائی» واز هم روگردانیست، و راوی در برابر یک پرسش بی پاسخ قرار گرفته :
«چه شد که آشنا گشتیم ،
روز دگر جدا گشتیم؟ «
واژه «گشتن «، گزینش بسیار زیبا و گویائیست.دگرگونی را به ذهن القاء می کند . گشتن و گردش روزگار که با خود رویدادهایی، گاه نه چندان دلپذیری به همراه میآورد.
بندهای آخر سوز جگر شاعر را بیان می دارد. بدترین نفرین را نثارهرکسی که دلدارش را از او جدا ساخته می کند وآن نفرین اینست که او نیز از دلدارش جدا شود.
«هرکس که دلدار مرا
از من جدا کرد ای خدا
خواهم بسوزانی دلش
سازی زدلدارش جدا «
کشش واژه ها در بندهای نخستین بر پایه ی سوزی نهانیست. ترانه یک ملو درام است که درقالبی کوتاه روایتی غم انگیز از یک عشق از دست رفته را بیان می کند.
شعر در پاره ای از بندها صورت مثنوی را دارد که با افزودن یک بند با قافیه ای متفاوت به صورت ترانه درآمده است. کلام ساده ، زیبا، با تصویرهای دل انگیز بدون پیچیدگی، وتعلیق معنائی و تصویری که درگوش خانه می کند، در ذهن می ماند، و بر زبان تکرارمی شود. هر عاشق هجران کشیده ای می تواند با این ترانه همذات پنداری داشته باشد و این پرسش رادر درون خود تکرار کند:
چه شد که آشنا گشتیم؟
روز دگر جدا گشتیم.
خصوصیتی که پرویز وکیلی درک کرده بود،سادگی بافت ترانه که نشست آنرا ممکن می سازد. می توان گفت که داستان دوکبوترهمزیست و عاشق، بعدها مورد تقلید پاره ای از ترانه سرایان جوانتر قرارگرفت. می توان بارقه و الهامی از این ترانه را درکار شهیارقنبری و دوماهی دید که آن نیز روایت دوعاشق است که باهم روزگاری خوش داشتند و ناگهان مرغ ماهیخوار سبب جدائی آن دو می گردد. درست است که عاقبت روایت تفاوتهایی با کار وکیلی دارد، اما بهره گیری از دوماهی برجای دو کبوتر، به عنوان نماد دوعاشق مارا به پیوند این دو الهام نزدیک می سازد.
ترانه ی» یاد «آهنگ از سورن، اجرا ویگن:
» ـ فتاده در میان ما جدایی های بسیاری
ـ نه یک نامه ، نه پیغامی ، نه امیدی به دیداری
ـ فتاده در میان ما هزاران صحرا
ـ هزاران کوه سنگین دل ، هزاران دریا
ـ خوشا بر آن پرستویی که پر می گیرد
ـ به آسانی شبی راه سفر می گیرد
ـ به چشم من ، تو چون خورشیدی
ـ همه نوری ، همه امیدی
به چشم من ، تو چون خورشیدی
همه نوری ، همه امیدی
ـ به هر جا رفتی ، مبر از یادم
ـ که من هم هر دم ، به یادت شادم
به هر جا رفتی ، مبر از یادم
که من هم هر دم ، به یادت شادم
به چشم من ، تو چون خورشیدی
همه نوری ، همه امیدی
به چشم من ، تو چون خورشیدی
همه نوری ، همه امیدی
به هر جا رفتی ، مبر از یادم
که من هم هر دم ، به یادت شادم
به هر جا رفتی ، مبر از یادم
که من هم هر دم ، به یادت شادم
به یادت شادم»
ترانه ده بند دارد . درحقیقت شکوائیه ایست از جدائی و آن جدائی که شاعر با نمادهای طبیعی به توصیفش می پردازد. هزاران دریا، هزاران کوه سنگین دل، هزاران صحرا،. امیدی به وصل نیست نه یک نامه، نه پیغامی و نه امیدی به دیداری……
رنگ غم بر چند بیت نخستین این ترانه خبر از دلسردی می دهد که جان و روان راوی عاشق را گرفته. حزنی در عین حال دل انگیز و بس شاعرانه، بیانگر سوزی نهانی ست که شاعر را به گفتن میآورد. اما درمیان همین تیرگی و سیاهی ناگهان چهره ی معشوق که همچون خورشید میماند ، روشنائی برفضای ترانه می اندازد.
«به چشم من تو چون خورشیدی
همه نوری و همه امیدی.»
دراین هجران سنگی، تنها یاد معشوق است که دل را روشن می سازد و امید شاعر به همین است.
«به هرجا رفتی مبر از یادم که من هم هر دم به یادت شادم.»
این ترانه نیز در پاره ای از بنده ها همسانی قافیه ایی دارد و سپس بر پایه موسیقی بندهایی با قافیه های متفاوت ظاهر می شنوند. می توان گفت هنر بزرگ وکیلی بهره گیری از قالبهای متداول شعر فارسیست که با اضافاتی بدون آنکه وزن شعر بهم بریزد صورت ترانه به خود می گیرد.
دلزدگی از جدائی، دور زیستی از معشوق را پرویز وکیلی در ترانه های دیگری نیزبیان کرده است. در»آسمان آبی که بر پایه ی آهنگ Love in Porto fino،نوشته شده، برای نمونه هیچ چیز بعد از معشوق دل اورا شاد نمی کند، نه آسمان و نه آفتاب،.نه چلچراغ کهکشان، درچمنها لاله نمی جوید و خنده بر روی لبان نمیآورد، خسته ازجستجو وگریزان از آشنایان ، سر در جیب تنهائی آن عروس آرزو را ازآسمان طلب می کند: یاد من کن هرجا که دیدی آن عروس آرزو را…………
آسمان آبی، ویگن
«بعد از او دیگر نمی خواهم
آفتاب و آسمان را
بعد از او دیگر نمی خواهم
چلچراغ کهکشان را
من دیگر بی او نمی جویم
در چمن ها لاله ها را
دیده ام دیگر نمی جوید
چهره های آشنا را
بعد از او هرگز نمی آید
خنده بر روی لبانم
می گریزم از بر یاران
تا مگر تنها بمانم
دیگر ای آسمان آبی
خسته ام زین جستجوها
یاد من کن هر کجا دیدی
آن عروس آرزو را
بعد از او هرگز نمی آید
خنده بر روی لبانم
می گریزم از بر یاران
تا مگر تنها بمانم
دیگر ای آسمان آبی
خسته ام زین جستجوها
یاد من کن هر کجا دیدی
آن عروس آرزو را
دریاچه ی نور (آهنگ پرویزمقصدی خواننده: عارف)
در ترانه ی دریاچه نور، باز پای یاد و خاطره به میان میآید. راوی آن روز دل انگیزی را به یاد معشوق میآورد که» با هم ازجنگلها گذشتیم و بر تن سرد(سبز) درختان یادگاری نوشتیم و حال شرح می دهد که با او اندوه جدائی چه ها کرد ه است :
» بی تو بر لبانم بوسه پژمرده گشته …….
دلم دریای درد است…..
چون کبوترهای غمگین
نگاهم مات و سرد است….
دراین ترانه نیز مانند ترانه ی یاد، با همه ی بی وفائی ها که از دلدارخود دیده، دل وجان معشوق را نورانی می بیند. » ای دلت دریاچه ی نور»اورا دنیای شادی خطاب می کند، .جان و دلی، که باید حتی درهجران خاطراورا نورانی سازد.
بدین معنا که هستی عاشق از وجود معشوق نورانی می شود حتی اگر دیداری نباشد. حتی اگر دیگرامیدی به وصالی نباشد. تنها خاطرات اگر درخاطر او وخاطردلداده زندگانی کند برای او کافیست.
«خاطرت آید که آنشب
از جنگلها گذشتیم
بر تن سبز درختان
یادگاری می نوشتیم
با من اندوه جدایی
نمیدانی چه ها کرد
نفرین به دست سرنوشت
تورا از من جدا کرد
بی تو بر روی لبانم
بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی
قلبم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی
دلم دریای درد است
چون کبوترهای غمگین
نگاهم مات و سرد است
ای دلت دریاچه نور
گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر
هر جا بی من نشستی»
در ترانه ی انتظار(آموسیقی و آهنگ ویگن.)، توصیف وکیلی از دلداده ی هجران کشیده در فضای دیگری شکل می گیرد. حال اوحالت پریشان خودرا با ماه و غنچه ی سردرگریبان مقایسه می کند. به عناصر طبیعت رنگ احساس خود را می زند.
«در دل شبها همچون ماه پریشانم
و در سپیده دمان غنچه ی سرگریبانم..»
او از عمق شبهای انتظارو از پریشانی عاشق در شبها، وصفی دل انگیز و پر از تصویرهای زیبا دارد. همدم او نغمات موسیقی ست که یاد آورنده ی روی دلدار است.آرزو دارد تا برگرده ی نسیم سفر کند تا همچون نسیم عطرگلها را بر گیسوی دلدار افشان سازد.
انتظار
«در دل شبها همچو ماه پریشانم
در سپیدهدمان غنچه سر گریبانم
در دل شبها مینوازم خسته گیتار
تا که باز آورم در نظر روی دلدار
آرزو دارم چون نسیم آیم بسویت
عطر گلها را سازم افشان بگیسویت
آرزو دارم نیمه شب باشی کنارم
روشنایی بخشی بر شبهای تارم
در دل شبها بیقرارم بیقرارم
آه از این آرزو که من
در دل دارم»
نفرین بر آن دل عاشق که سنگ قبر آرزو می شود.
در ترانه ی تکان دهنده ی نفرین ( خواننده آرتوش ، آهنگ پرویز مقصدی) که می بایست در زمینه ی ترانه شناسی وکیلی این ترانه و ترانه ی » غمگین» و «ستاره های اشک آلود» را از یک خانواده دانست، وکیلی فضائی شگفت انگیز ورازآلود میآفریند. واژه هایی نه چندان خویشاوند همچون آسمان، آئینه، سنگ قبرآرزو، خورشید خندان، تاریکی ….را درکنارهم می گذارد و تشبیهاتی مانند «سنگ قبر آرزو» به میان میآورد که در متن ترانه سرائی تازگی داشته و شاید شوک آور بود. او ازجدائی با لحن دیگری سخن می گوید. بی مهری، سرنوشت را مخاطب قرار می دهد و می پرسد که حال:
«آسمان چشم او آئینه ی کیست، آنکه چون آئینه با من روبه رو بود؟»،
سپس بر سفر نفرین می فرستد که سرنوشت این جدائی از دست او بود. دل راوی عاشق، سینه ی تاریک و سنگ قبرآرزو شده ، حال آنکه دل معشوق خورشید خندان است، اوگلی صد رنگ و بو و عاشق او گلی پژمرده است. در پایان از یکی از کلیشه های رایج در ادب فارسی بهره می گیرد. دلی که همچون سبو ظریف و شکننده است و جفاکاری معشوق که همچون سنگ آن دل ظریف و شکننده را می کشند.
» آنچه کردی با دل من قصه ی سنگ و سبو بود».
غمگین (پرویز مقصدی، آرتوش)
جدائی و هجران در ترانه ی «غمگین » لحن و بیانی سخت تراژیک به خود می گیرد. می توان این ترانه را به خاطر فضای سنگی و کشیدن عاشق به سرنوشتی شوم و همجواری جدائی با مرگ و مزار،همزاد نفرین دانست.
ازهمان چهار بند نخست، وکیلی، حالت انسانی عاشق را که دلدارش ترک اورا گفته با چنان توانی سخن می گوید، که مخاطب را در غمی عمیق فرو می برد.
«چراغ خانه ی من سوت و کور است
ببین راه جدایی ها چه دور است
بیا امشب در آغوشم خدا را
که فردا عاشقت مهمان گور است….»
دربندهای بعدی، روایتگر پرتوان درد جدائی، این پرسش را به زبان میآورد که «دور ازمعشوق من کیستم؟ هویت من چیست؟ «و خود پاسخ می دهد:
من کیستم ساز شکسته\ از نغمه ها لب، خاموش و بسته\ در سینه اتش، بر لبم آه\
دور از تو ای رویای رنگین\ دارم من سرنوشتی غمگین…..
فضای تاریک، فضای نابودی ، هیچی وپوچی، دیگر حتی ازآن امید زیستن با خیال معشوق در این ترانه خبری نیست. پژواک ازآنِ نیستی و مرگ است.
«چه سود که از پس مرگم نویسی بر مزارم یادگاری؟»
متن ترانه غمگین:
«چراغ خانه ی من سوت و کور است
ببین راه جدایی ها چه دور است
بیا امشب در آغوشم خدا را
که فردا عاشقت مهمان گور است
من کیستم ساز شکسته
از نغمه ها لب خاموش و بسته
دور از تو ای رویای رنگین
دارم من سرنوشتی غمگین
در سینه اتش بر لبم اه
دستم ز دامان تو کوتاه
تا زنده هستم در نگاهت
هیچم ندانم چیستم من
روزی به یاد من افتی ای ماه
کان روز دیگر نیستم من
آن روز گرید مادر من
غمگین تر از ابر بهاری
تو می نویسی با سر انگشت
بر خاک گورم یادگاری
تا زنده هستم در نگاهت
هیچم ندانم چیستم من
روزی به یادم افتی ای ماه
کان روز دیگر نیستم من
آن روز گرید مادر من
غمگین تر از ابر بهاری
تو می نویسی با سر انگشت
بر خاک گورم یادگاری»
تلخ زبانی و شکوائیه ازدرد جدائی را در ترانه ی ستاره های اشک آلود( خواننده آرتوش، آهنگ پرویز مقصدی)باز می یابیم.
شاعر، دو مرحله ی آشنائی و جدائی را با زبانی نمادین بیان می کند.
روز اشنائی، روزی بود که بالای سرما خورشید عشق و شوری می دید
آنشب که بالای سر ما چشم ستاره نور می دید،
خندید لبان ما بروی هم
ما مست شده در آرزوی هم
اما شب جدائی هنگامی بود که ستاره ها برجای نوراشک می ریزند و لب او ودلدارش ترانه ی جدائی سر می دهند.
آنشب که بالای سر ما ریزد اشک ستاره ها
لب من و تو می سراید ترانه جدائی را
تکرار ترانه بر روی بند
آنروز روزِ آشنائی بود، امروز هم روزِ جدائی
آنروز روزِ آشنائی بود، امروز هم روزِ جدائی
تأکید تفاوت دو مرحله ی آشنائی و جدائی با تکرار بند آنروز روز آشنائی و ….وامروز روز جدائی …..را شاعر به میان میاورد و گوئی می خواهد این دومرحله را همچون آموزگاری به ذهن شاگردان مکتب خود دیکته کند.
متن ترانه ی ستاره های اشک آلود.
«روزی که ما بهم رسیدیم
روزی که نام هم شنیدیم
روزی برای اولین بار یکدیگر را تازه دیدیم
آنروز که بالای سرما خورشید عشق و شوری می دید
آنشب که بالای سر ما چشم ستاره نور می دید
آنروز روزِ آشنائی ، امروز هم روزِ جدائی
آنروز روزِ آشنائی ، امروز هم روزِ جدائی
خندید لبان ما بروی هم
ما مست شده در آرزوی هم
همچون شراره ها افتاده نگاه ما بسوی هم
آنشب که بالای سر ما ریزد اشک ستاره ها
لب من و تو می سراید ترانه جدائی را
آنروز روزِ آشنائی بود، امروز هم روزِ جدائی
آنروز روزِ آشنائی بود، امروز هم روزِ جدائی»
من ازقبیله لیلی و تو ……
گاه جدائی و فاصله نه محصول سفراست و نه سرنوشت و حادثات روزگار، بلکه تفاوت دربافت های روانی و شخصیتی انسانهاست. این مضمون را وکیلی به زیبائی درترانه توازقبیله ی لیلی، من ازقبیله ی مجنون (آوا و آهنگ مهرپویا) بیان کرده است. درهربندی فاتالیسم جدائی وتفاوت میان عاشق و دلدارش راآورده. تضادهازیبا و گویا هستند :
تضاد میان قبیله لیلی، قبیله مجنون،بند یک \ ناهمسازی میان سپیدی نور و شقایق پرخون، بند دو\ کویر و دریا بند سه\ قبیله لبخند و قبیله اندوه بند چهار…….
این ترانه را می توان گفت به لحاظ پرداخت موسیقی (کارابتکاری مهرپویا)وشعرنو ساخت وکیلی ازکارهای نوپرداززمانه ی خود دانست. ضربآهنگ کلمات به ویژه درآن بخش که موسیقی صورت مارش به خود می گیرد، رساننده معنا و پیام شعر است.
«تو از قبیله لیلی من ازقبیله ی مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پرخون
تو از قبیله دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه
حدیث عشق من و تو
حدیث ابر بهاری
بمن چه میرسد ای دوست
از این همه غم و زاری»
عروسی معشوق:
در گیرو دارعاشقی آیا مرحله ای غم انگیز ترازعروسی معشوق هست؟ و ازآن دردناکتر اینکه تو شاهد جشن عروسی او باشی؟ با چشمانی برحسرت نشسته، معشوق را درجامه ی نوعروسان ببینی. از مضمون، عروسی معشوق چند ترانه از پرویزوکیلی در دست داریم ازآنجمله نامزدی، عروس، وجهیزیه. ترانه ی نامزدی و عروس به لحاظ جلوه های تصویری و روائی وزبانی دراین بخش مطرح می شوند. ازترانه ی جهیزیه(روانبخش سورن) دربخش ترانه هائ بومی سخن خواهیم گفت.
نامزدی
نامزدی رابه گواهی نارنج وکیلی دختر فرهیخته این ترانه سرا، درسنین بسیار جوانی سروده و سپس کامبیزمژدهی برآن آهنگ گزارده است.
جنبه های تصویری و روائی این ترانه آنچنان گویا می باشند که هنوز پس از گذرنیم قرن و اندی( 62 سال) شنونده را تحت تأثیرقرار می دهد.
راوی حالت عاشقی را توصیف می کند که درجشن نامزدی دلدارش درگوشه ای نشسته وتماشاگرپیوند اوبا دیگریست. آنکه همچون «پرستوئی، چندی بر بام عشق او نشسته وسپس پرگرفته.»
نمادهایی که وکیلی در این ترانه بکارگرفته، زیبا وگویاست و سرشار است ازجنبه های مردمشناسانه. نشستن ازبهرآرایش، شکستن کمان ابرو، و بستن گلی در حریر نقره، عروسان به تختی بر نشسته،و ازآن زیباتر حلقه ی زردی بر انگشت بلورین ….درهمین چند بند توصیفی چهره نوعروسی را نقاشی می کند که شنونده خودرا درآن جشن و در برابر چهره ی آن نوعروس می بیند.
«شنیدم رفتی و همسر گرفتی
خیال عاشقی از سر گرفتی
پرستو بودی و بر بام عشقم
نشستی یک زمان و پر گرفتی
شبی از بهر آرایش نشستند
کمون ابروانت را شکستند
بدآن پیراهن تور عروسی
گلی را در حریر نقره بستند
گلی را در حریر نقره بستند
میان شاخهُ ی گل های دسته
عروسان به تختی در نشسته
به جشن نامزدی یک حلقهُ زرد
بر انگشت بلورش حلقه بسته «
بندهای دیگر توصیف حالت دلداده است. درحالی که همه دلگرم رقص و آوازاند دل او سوی دل آرام خود پرواز می کند او که به صد لبخند شرم آلوده می گوید که «من رفتم ونمیآیم دگر باز.»
همه دلگرم عشق و رقص و آواز
دل من میکند سوی تو پرواز
به صد لبخند شرم آلوده گویی
که من رفتم نمی آیم دگر باز
که من رفتم نمی آیم دگر باز……..
میان شاخهُ گل های دسته
عروسان به تختی در نشسته
به جشن نامزدی یک حلقهُ زرد
بر انگشت بلورش حلقه بسته
همه دلگرم عشق و رقص و آواز
دل من میکند سوی تو پرواز
به صد لبخند شرم آلوده گویی
که من رفتم نمی آیم دگر باز
که من رفتم نمی آیم دگر باز»
عروس، عطاءالله خرم. ویگن 1337
در ترانه ی عروس نیز کمابیش مضامین ترانه ی نامزدی و عروسی معشوق را باز می یابیم.
در اینجا هم شاهد پرکشیدن معشوق هستیم. چه خرامان می رود و آسان و دامن کشان در جامه ی نوعروسان، آن معشوق گریزپا. در این ترانه نیز جشنی بر پاست نوای خوش مبارک باد بر می خیزد … و این تنها آن عاشق شیفته است که رفته از یاد و آرزوهایش رفته بر باد. درحالی که :
«نقل و سکه و گل می ریزد از هر سو به سر و رویت
اشک شادی و غم می ریزد از آن دیده ی جادویت…»
به راستی چرا اشک شادی و غم می ریزد ازآن دیده جادوی معشوق؟ وچرا درنامزدی نیز آن نو عروس به صد لبخند شرم آلوده می گوید که من رفتم ، نمی آیم دگر باز؟ چرا شرم آلود و چرا اشک شادی و غم؟ آیا بدین خاطر نیست که هنوز گوشه ی چشمی بدان عاشق دیرینه دارد؟ همان به ظاهر رفته از یاد و آرزو داده بر باد، همان که شاهد دامان کشیدن معشوق درجامه ی نوعروسان است؟
این است هنروکیلی درآمیزی حزن و شادی و فضائی سخت دل انگیز و رومانتیک که دل هر عاشقی را که شاهد عروسی معشوق است به درد میآورد.
ترانه ی عروس
خوش از بر ما رفتی آسان می خرامی دامن کشان
در جامه ی نوعروسان
شور می افزاید نغمه ی ساز از هر سویی خیزد آواز
از چشمانت می ریزد ناز
برمی خیزد خوش نوای مبارک باد دلها شود سرمست و شاد
در این میان تنها منم رفته از یاد آرزویم رفته بر باد
نقل و سکه و گل می ریزد از هر سو به سر و رویت
اشک شادی و غم می ریزد از آن دیده ی جادویت
خوش از بر ما رفتی آسان میخرامی دامن کشان در جامه نو عروسان
آه……
از ما دیگر بریده ای، دلم به خون کشیده ای با دیگری بستی پیمان
خوش میروی آرام جان خوش میروی آرام آرام»
باید از موسیقی زیبای خرٌم نیز ، سخنی به میان آورد که درآغازحالتی ملودرام دارد و درآن بخش که صحبت از:
نقل و سکه و گل می ریزد از هر سو به سر و رویت….
میرود ریتم عوض می کند و حالتی شاد به خودگرفته و گزارشگر مجلس جشن و شادی می شود.
سفر معشوق:
سفر، آری. اما بدان شرط که امیدی به بازگشت و دیدار باشد. وکیلی در رابطه با سفر معشوق ورنجی که به دنبال دارد، از یکی ازمضامین زیبای ادب فارسی بهره برده و آن دورشدن معشوق درکاروان است.
لابه و التماس عاشقان به ساربان که «آهسته روکارام جانم می رود » از مضامین زیبای شعر فارسی ست. رهروی کاروان، نشستن معشوق در عماره ونظاره گری عاشقان بر دورشدن معشوق، بارها درشعر پارسی آمده است.
گاه گریه و زاری عاشق به دنبال محملی که معشوق را ازاو دورمی کند، همچون سیلی می شود که ناقه را در گل نشاند.
غمت درنهانخانه ی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال ناقه چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه بر گل نشیند ( طبیب اصفهانی)
در عصر ترانه سرائی جدید کاروانیات و دور شدن معشوق در کاروان و با عماره و کجاوه در پاره ای از ترانه ها تکرار شده. کاروان بنان با شعری از رهی معیری، سوزدل عاشقی راوصف می کند که شاهد دورشدن معشوق است و فغانش از زمین بر آسمان می رود:
«تنها ماندم تنها رفتی چون کاروان رود
فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنان که دانی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسما ن رود …….»
از این مضمون دو ترانه بسیار زیبا از وکیلی در دست داریم.
ترانه ی کالسکه ی زرین وکجاوه که هریک گویای روایتی از سفرمعشوق اند.
ترانه ی کجاوه ، (آهنگ عطاءالله خرٌم،خواننده ویگن)
این ترانه طرحی ابتکاری دارد. روایتی ست که از پایان آغاز می گردد.
«با نغمه های کاروان
از ره رسیده ساربان
آزرده دل از دیدن
دروازه و دروازه بان ….»
کاروانی از راه رسیده و ساربان آن از دیدن دروازه و دروازه بان ( نمادی از به پایان رسیدن سفر) دل آزرده است. به راستی چرا؟
چون او سفردهنده دختریست زیبا که همچون نیلوفری در کجاوه بنشسته. او از همان آغاز سفرازساربان دل برده اما دلش با دیگریست.
ترانه در چند بند روایت دل عاشق ساربان را نقل می کند :
«دلداده در شبِ سفر
پیاده رفته تا سحر
با دخترک او گفته است
غوغای دل در هر نظر»
ساربان عاشق ،دلداده در شب سفر پیاده ره رفته تا سحر، با دخترک او گفته است غوغای دل به هر نظر . به هرجا نگریسته اورا دیده. از روزن کجاوه، ناظردخترک بوده.
«در این سفر
به هر کجا که رو نمود
دو چشم او
به روزن کجاوه بود»
تصویر بسیار زیباست. سفری را پیش چشم میآورد که در آن عشقی شکل می گیرد. ساربانی در همان نخستین منزل سفر دل باخته ی دختری شده که همچون نیلوفری درکجاوه بنشسته. ساربان در هر نظرآن دخترک نیلوفری را از روزن کجاوه نگریسته و در هر نظر عاشقتر می شده. اما چه سود دل دختر با دیگریست. شاید او به شهر دیگری می رود که به دلدار دیگری برسد. حال در دل ساربان غوغایی بر پاست. سفر به پایان رسیده و به زودی جدائی سر می رسد. ساربان از دل آشوب زده اش با معشوقی که دمی دیگر برای همیشه از آن دیگری خواهد شد چنین سخن می گوید:
«کند به دل خدا خدا
که چون شوم از او جدا
فردا جدایی می رسد
آخر به پایان سفر
آن مه ندارد بعد از این
با ساربان کاری دگر
که ماه من جفا مکن
مرا ز خود جدا مکن
چو می روی ز کاروان
مرو ز پیش ساربان»
برش های زیبا، کوتاه و بیانگر که همچون نیلوفری بر موسیقی متن می نشیند . باید از موسیقی زیبای عطاءالله خرم نیز گفت که درآغازترانه با تمی شرقی و با نوای نی که سازی همدم ساربانان است، بیابانهای بی کران و جاده یی طولانی را در نظرمجسم می کند و نوای زنگ شترها حرکت منزل به منزل کاروان را به ذهن القاء می کند. موسیقی دکور بیانگری برای شعر است.
بندهای پایانی ترانه، شنونده را در حالتی افسون زده رها می کند. حال همه فکرها متوجه ساربان است. بعد ازاین چه خواهد کرد؟ با آن ماهی که ندارد بعد از این با ساربان کاری دگر.
متن ترانه کجاوه
«با نغمه های کاروان
از ره رسیده ساربان
آزرده دل از دیدنِ
دروازه و دروازه بان
بنشسته چون نیلوفری
در یک کجاوه دختری
دل برده او از ساربان
امّا دلش با دیگری
دلداده در شبِ سفر
پیاده رفته تا سحر
با دخترک او گفته است
غوغای دل در هر نظر
که ماه من جفا مکن
مرا ز خود جدا مکن
چو می روی ز کاروان
مرو ز پیش ساربان
در این سفر
به هر کجا که رو نمود
دو چشم او
به روزن کجاوه بود
کند به دل خدا خدا
که چون شوم از او جدا
فردا جدایی می رسد
آخر به پایان سفر
آن مه ندارد بعد از این
با ساربان کاری دگر»
وآن کالسکه ی زرین (کامبیز مژدهی، منوچهر سخایی)
این ترانه ی خاطره انگیزسفری دیگر، جدائی دور و درازی دیگر و تابلوی زیبایی دیگردرپیش چشم می گذارد. دو رنگ دل انگیز، پیرنگ این تابلوهستتد. زرینی کالسکه و نقره یی فروغ ماه، ترکیب زیبائی از زرینه و سیمینه که نشانگر ذوق وتوان نگارگر این تابلوی عاشقانه و زیباست.
در شبی وهم انگیز کالسکه ی زرینی در فروغ ماه پنهان می شود و دلداری را با خود می برد. یاری که درآن کالسکه بنشسته و دل زشهرعشق و شهر خود بگسسته معشوق راویست. عبور اواز کنار عاشق نظاره گر همچون رؤیا میماند.موهوم، در غبار راه پنهان می شود. کالسکه دور می شود و همان پرسش همیشگی دردل آنکس که چشم بر غبار راه دوخته شکل می گیرد:
«آه! چه حاصل از آشنایی
چون به بار آرد جدایی؟»
موجز، اما پرمعنا، با برشهای رساننده ، وکیلی درچند جمله تابلویی زیبا رسم می کند و شنونده را شاید قرنها به دنبال آن کالسکه ی زرین می کشاند.
متن ترانه کالسکه زرین
«کالسکه ی زرینی در فروغ ماه
آهسته شود پنهان در غبار راه
بی خبر بگذشت و آرام از کنار من
برده با خود از کنار من قرار من
یار من در کالسکه بنشسته
دل ز عشق و شهر خود بگسسته
آه! چه حاصل از آشنایی
چون به بار آرد جدایی
از چشمم بگذشت
همچون رویایی
با این راه دور و دراز
کی من به او می رسم باز
عاشقان جفاکار،
«آنکه برده رنج بسیار از پی آزردن من»
آن چه رازیست که عاشقان هزاران جفا از معشوق می بینند و بازعشق در دل باقی می ماند؟
حافظ می گوید:
«به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم»
وکیلی این حالت روحی عاشقان را در ترانه های خودبیان می کند. آزاردوستی عاشقان، و آن گیرودارها که طوفانها دردلها میآفریند، رابه نیکی می شناسد. دریغاکه پشیمانی سودی ندارد.
درترانه ی عیادت که به لحاظ تصویری، یکی از زیباترین ساخته های پرویز وکیلی ست ،حالت معشوقی بیان می شود کز پی آزردن عاشق خود رنج بسیار برده ولی حال بر بستربیماری او و درآخرین دقایق زندگی اودل لرزان و چاک پیراهن دریده، از راه می رسد. تشبیهات و توصیفات وکیلی برای توصیف حالات وگفتگوی عاشق بیمار با آن معشوق گریزان شنونده را به صحنه ی نمایشی زنده می برد.
معشوق جفاکار فرا می رسد آری همآنکه چون بختم رمیده\چاک پیراهن دریده\
نشستن او بر بالین بیمار را چنین وصف می کند:
گوئی بنشیند سپیده\ چون شاخه ی گل خمیده.
دل ان معشوق جفاکار، ازخیال مردن آن عاشق زار لرزان است.
بر تن سوزان و تب دار او اشکهایش، ژاله باران است.
عاشق بیمار درحال جان سپردن تنها یک درخواست دارد.
«گویم ای مه تا سپیده دمان بمان
از وفا بنشین کنارم
گو چه حاصل گر نشینی دمی
بعد مرگم بر مزارم»
تابلوئی گویا بانقشهایی که بسیارهوشمندانه میان بازیگران، (عاشق بیمار و معشوق جفاکار) تقسیم شده. کمتر قصه گویی می تواند با این مهارت و در قالبی چنین کوتاه ملودرامی بدین تأثیرگزاری بیافریند.
متن ترانه عیادت خواننده ویگن، آهنگسازخرٌم
«در شب بیماری من
آنکه چون بختم رمیده
میرسد از ره پریشان
چاک پیراهن دریده
می نشیند در کنارم
گویی بنشیند سپیده
سر به بالینم گذارد
چون شاخه گل خمیده
آنکه برده رنج بسیار
از پی آزردن من
آه
این زمان لرزد دل او
از خیال مردن من
از خیال مردن من
گویم ای مه تا سپیده دمان
از وفا بنشین کنارم
گو چه حاصل گر نشینی دمی
بعد مرگم بر مزارم
گویمش ای نازنینم
خوش نشستی در کنارم
کرده ای از من عیادت
ای طبیب غمگسارم
سر به بالین تو امشب
سوزد از آتش تن من
اشک چشمانت ببارد
ژاله ها بر دامن من
آنکه برده رنج بسیار
از پی آزردن من
آه
این زمان لرزد دل او
از خیال مردن من
از خیال مردن من
گویم ای مه تا سپیده دمان
از وفا بنشین کنارم
گو چه حاصل گر نشینی دمی
بعد مرگم بر مزارم»
تم عاشق بیمار ومعشوقی که در آخرین لحظات زندگی بر بالای سراو می رسد را وکیلی در ترانه ی پرستار (آهنگ از کامبیزمژدهی، خواننده مهرپویا) تکرار نموده است.
در این ترانه هم عاشق بیمار و تب دار را باز می یابیم. فضاسازی او گویا و دراماتیک است. شب است و او تنها در بستر بیماری خفته ، خانه از یاران تهی، و غم بر سر او بال و پرمی گشاید.
توصیف وکیلی درد به دل میآورد. معشوق اما بی خبر، گیسو افشان ومست و بی پروافرامی رسد.از دیدن حالت دلدارتب دارش «خنده درگلویش می شکند، توصیف حالت معشوق جفاکاردر این سناریو هنگامی زیباتر می شود که زلف پریشان او بر بسترش خم می شود و:
آن شب تا سحر در کنارم
شب بود خدا بود او بود
عشق دیدار او بود
بیماری ام ربود
با این تفاوت که حضور معشوق سبب رهائی عاشق بیمار می شود.
پرستاری
آن شب که غم
بر سر من بال و پر می گشود
با همه بیماری ام می دوید
خانه از یاران تهی بود، او بیخبر
آمد از ره گیسو افشان و مست
خنده گوئی از گلویش شکست
تا به بالین من نشست
خم شد و بر شانه ام ریخت
آن سر و زلف پریشان
بستر آشفته ام شد
زیر چشمش غرق باران
دیده اش از غم فرو خفت؟؟؟
در میان این گریه ها گفت
عاشق من این تویی بیمار
بی طبیب و بی پرستار
شعله آسا از چه میسوزی
با تن سوزان و تب دار
آن شب تا سحر در کنارم
شب بود خدا بود او بود
عشق دیدار او بود
بیماری ام ربود
دختر غم … خواننده و آهنگساز فرامرز پارسی پور
در زبان و ادب پارسی معشوقان جفاکاران در بیشتر موارد ازخویشتن سخنی نمی گویند. هویت آنان از زبان عاشقان رنج دیده بیان می شود. این عاشق جفادیده است که از بی وفائی و بی مهری معشوق گله ها بر زبان میآورد. اما در ترانه ی زیبای دختر غم، پرویز وکیلی از جانب معشوق جفاکار سخن می گوید. اوست که اکنون از بی مهری خود قصه پردازی می کند. اوست که خودرا چهره ای بیهوده می نامد که در قصررویای دختری نشسته و بیخبر ترک دخترک عاشق را گفته ، بی گنه قلب اورا شکسته و دردل دختر باری ازغم ودرچشمانش باری ازگریه در روز جدایی باقی گزارده. اوست که به او در س تلخ بی وفائی را آموخته. حال، از جفای خویش بااو سخن می گوید.
متن ترانه ی دختر غم
من چهره ای بیهوده بودم
در قصر رویایت نشستم
رفتم، بی خبر رفتم
بی گنه قلبت شکستم
دختر غم، دختر غم
رفتم و از من گرفتی
درس تلخ بی وفایی
من به چشمان تو دادم
گریه در روز جدایی
ترجیع ترانه، «دختر غم «که هشت باردر طول ترانه تکرار می شود، عنوانی گویاست.چرا؟ بدین خاطرکه گویای غم ودرد دخترک عاشق ورها شده است. در دل دختر خاطرات آشنایی مرده، اودیگرعشقی دوباره نخواهد یافت، از قلبش دیگر صدایی برنخواهد خاست.
«مرده دیگر در دل تو
خاطرات آشنایی
نشنود کس دختر غم
دیگر از قلبت صدایی
بعد از من هرگز نخواهی
تو دگر عشقی دوباره
ای دریغ از یک اشاره
آسمان پرستاره
قلب من شد پاره پاره
از غم او، از غم او
دختر غم، دختر غم
رفتم و از من گرفتی
درس تلخ بی وفایی
من به چشمان تو دادم
گریه در روز جدایی
مرده دیگر در دل تو
خاطرات آشنایی
نشنود کس دختر غم
دیگر از قلبت صدایی
بعد از من هرگز نخواهی
تو دگر عشقی دوباره
ای دریغ از یک اشاره»
آنچه بافت این ترانه و خودبیانی این ترانه را جالب می سازد آن است که آن عاشق جفاکار از بی وفایی خویش بسی دلخون است. گله از خویشتن را با آسمان وستارگان درمیان می گذارد. شاید چون او نیز در عالم دردهای خود تنهاست .ازجفاکاری خود درعذاب است . دل او ازغم دختر غم پاره پاره است.
«آسمان پرستاره
قلب من شد پاره پاره
از غم او، از غم او
دختر غم، دختر غم
دختر غم، دختر غم
دختر غم، دختر غم»
کلام ساده، وچنانکه شیوه ی وکیلی ست برشهای قاطع به موقع و بدون اطناب بندها، لیریسم و خودبیانی در این ترانه کاری ابتکاری وپایه گزارسبکی ست که می توان گفت بعدها مورد تقلید بسیاری از ترانه سرایان قرارگرفت.
تم آزار معشوق را در ترانه ی دیگری نیز با عنوان آخرین دیدار(خرٌم، ویگن) نیز آورده. تصویری می دهد به معشوقی که در آن آخرین دیدار هنوز در پی آزارعاشق خویش است.
دراین ترانه حالت عاشق آزار دیده بسیار زیبا توصیف شده:
دریای خروشان، گه خموش و گه خروشان، مست و حیران ، گریه ام بی اختیار چوباران بهار …..
در کنار او نشستم بر نگاهش دیده بستم
همچنان دریای جوشان گه خموش و گه خروشان
مانده بودم مست و حیران
گریه ام بی اختیار شد چو باران بهار
او ز من پا می کشید
بر سرشکم می خندید
ومعشوق جفاکار ، همچنان در پی آزار، بیزار از دیدار، دلش با دیگری، لب خموش و سرگران …….
او در پی آزار من بود
بیزار از این دیدار من بود
غم های دل بی گفت و گو ماند
او رفت و از او یاد او ماند
همچون عطر گل ها با نسیمی گذشت
رفت و دیگر بر نگشت
او دلش با دیگران بود
لب خموش و سرگران بود
گریه ها گفتار من بود
وان دم تلخ و جگرسوز
آخرین دیدار من بود
بیهوده عشق
عشق با همه ی شورو شرش با همه ی احساسات پر شکوهش، گاه دلسردی وپشیمانی به بار میآورد، آنچنانکه عاشق دلِ دیوانه ی خود را موردخطاب قرار می دهدکه:
«پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه.»
این حالات را وکیلی در ترانه ی دل دیوانه خواننده و آهنگسازویگن، بیان کرده است.
«با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه»
اما اوج این دلسردی و سرخوردگی را در ترانه ی بیهوده عشق(آرتوش، پرویزمقصدی) می یابیم. دلزدگی از عشق هنگامیست که شاعر، از پایه این احساس را بیهوده می نامد.
«بیهوده عشق ،
بیهوده این جستجو
بیهوده من عشق تورا
در سینه کردم آرزو»
چرا؟ شاید بی وفائی و دل سپردن معشوق به دیگری سببی باشد. او که معشوق را همچون نیلوفرها زیبا دیده …او که انتظارش بوده، از بی وفائی معشوق گله ها دارد.او از زبان عاشقی سخن میگوید که شاهد بی وفائی معشوق بوده است. تصویرها تکان دهنده است.
«لب تو هر شب
بر لبان دگری بود
مویت پریشان بر دامن بستری بود
توانتظارم بودی همیشه
درکنارم بودی
رفتی چرارفتی
تو آرزویم بودی
همیشه روبرویم بودی
رفتی.چرارفتی
ترا چو نیلوفرها
همیشه زیبادیدم
هرآن گلی رادیدم
بیاد تو بوسیدم
توانتظارم بودی
همیشه درکنارم بودی
رفتی.چرارفتی
تو آرزویم بودی
همیشه روبرویم بودی
رفتی چرارفتی
ترا چو نیلوفرها
همیشه زیبادیدم
هرآن گلی رادیدم
بیاد تو بوسیدم
توانتظارم بودی همیشه درکنارم بودی
رفتی چرارفتی
تو آرزویم بودی همیشه روبرویم بودی
رفتی.چرارفتی؟»
می توان دلزدگی وگریزاز عشق را درترانه ی جادوی رنگین، آهنگ پرویز مقصدی،خواننده ویگن، وشماری دیگراز ترانه های وکیلی دنبال کرد اما باید گفت درمجموع او ستایشگر عشق است. ورنجها و دردهایش را به جان خریدار است.
آرزوی دیدار:
اگر هجران و بی وفائی معشوق، آن انتظارها و آن سرخوردگی ها درذهن معنی آفرین می شوند و زبان شاعر را به شکوه و گلایه باز می کنند، آرزوی دیدار، باز یابی روی معشوق، جهانی از شورو شادی در دل میآفریند. پرویزوکیلی این آرزو واشتیاق دیدار را درچندین ترانه بازگویی کرده است. با شنیدن این ترانه ها غلیانی از احساسات شورانگیز در گوش وچشم شنونده جان می گیرند. ترانه های داغ بوسه، وعده شکن، نسیم، حلقه ی گل ترانه ی دوصدای جانم به قربانت بیا، بهار من، شد بهار نو از این دست هستند.
نکته ای که درخور یادآوریست، اینکه اغلب این ترانه ها از ریتیمی تند و شادی آوربرخوردارند و جوهرحرکت و پویایی به سوی رویدادی خوش که همانا دیدار معشوق است را به ذهن شنونده القاء می کنند. آیا وکیلی در گزینش این آهنگها دخالتی مستقیم داشته ؟خود در مصاحبه ای گفته بود»
«اغلب نخست به ملودی گوش فرا می دهد م و سپس شعری برآن می گذارم «
اگر چنین قاعده ای آفرینش این ترانه ها را دربربگیرد، باید گفت که گزینش ضربآهنگها بسیار هوشمندانه بوده است.
در ترانه ی وعده شکن( خرٌم، ویگن) شاعر آرزو می کند که کاش می توانست معشوق را همچون گلی از شاخه بچیند، کاش می توانست همچون آینه روبرویش باشد، یا همچون شانه برگیسویش باشد، چه خوش است از دست معشوق پیاله گرفتن وشاهد لب گشایی او به خنده بودن ….دعوت او از آن معشوق وعده شکن این است که:
» بازا زین پس وفا کنیم وشوری به پا کنیم تا بانگ بانگ نشاط ما رسد به آسمانها..»
وعده شکن
«کاشکی تو را چون گل
از شاخه میچیدم
میبویدم وانگه میبوسیدم
کاشکی چون آیینه روبرویت بودم
کاشکی همچون شانه بر گیسویت بودم
چه خوشا پیاله دادن تو،
بهر خنده لب گشادن تو
دل من در این میانه شکست
بخدا زه وعده دادن تو
باز آ زین پس وفا کنیم
شوری بپا کنیم
بانگ نشاط ما خیزد به آسمانها»
در ترانه ی نسیم( سورن ویگن) از شوق و شور دیدار یار، اورا با زیبا ترین واژه ها وصف می کند: بهار جان پرورمن ، می نشاط آور من، نسیم جان بخش چمن …..عناوینی است که درخطاب به معشوق به کار می برد.
اورا در گذر از برابر خود در مکانی فرح انگیز می بیند که لاله ها ی صحرایی دامان اورا می بوسند وبادی که براو می گذرد بوی گل از پیراهن او میآورد……. این تصویرها خبراز عاشقی می دهند که شوق دیدار یار را دارد. وخودرا دربهشتی جان پرور می بیند.
«ای بهار جان پرور من
ای می نشاط آور من
چون نسیم جان بخش چمن بگذر از بر من
می بوسد می بوید لاله صحرا دامن تو
باد صحرا آرد بوی گل از پیرآهن تو
چون نسیم خوش بوی چمن بگذر از بر من
رنگ تو گل بوی تو گل چهره دل ارای تو گل
روی تو گل بوی تو گل قامت فریبای تو گل
چون نسیم جان بخش چمن بگذر از بر من»
درحلقه ی گل ( خرم، ویگن) معشوق را گل نورس و خودرا باغبان مینامد، اکنون که دوران هجران به پایان رسیده و هنگام دیدار است:
«کنون کبوتران یک آشیانیم
دو مرغ آشیانیم , دو مهربانیم
کنون کبوتران یک آشیانیم
دو مرغ آشیانیم , دو مهربانیم»
با یک پارچه شور وبا یک دنیا نشاط، راوی از دیدارخود با معشوق سخن میگوید.با دلدار خود بر بنفشه ها گذر می کند، صفا بر سبزه ها، «ازاین سحر تا اون سحر بچشم هم نظر کنیم،میون کوه و دشت و در , نظر به همدگر کنیم.
متن حلقه ی گل
«تو چون گل نورسی من باغبانت
تو سبزه ی خرمی , من سایبانت
تویی چون شاخه گل , منم گیاهی
کنون کشیده دامن به آستانه
کنون کبوتران یک آشیانیم
دو مرغ آشیانیم , دو مهربانیم
کنون کبوتران یک آشیانیم
دو مرغ آشیانیم , دو مهربانیم
لالالا , لالالا , لالالا , لالالا
ازاین سحر تا اون سحر بچشم هم نظر کنیم
میون کوه و دشت و در , نظر بهمدگر کنیم
روی سبزه صفا کنیم , بر بنفشه گذر کنیم
روی سبزه صفا کنیم , بر بنفشه گذر کنیم
ازاین سحر تا اون سحر بچشم هم نظر کنیم
میون کوه و دشت و در , نظر بهمدگر کنیم
لالالا , لالالا , لالالا , لالالا
خوش آنکه دامنی زگل , ریزم بروی دامنت
خوش آنکه حلقه ای ز گل بیفکنم بدامنت
چه خوش که ما دو غنچه یک شاخه بودیم
به خنده همچو گل بهم لب می گشودیم
چه خوش که ما دو غنچه یک شاخه بودیم
به خنده همچو گل بهم لب می گشودیم»
در ترانه ی داغ بوسه که برای فیلم آتش وخاکسترساخته شده با تصویری زیبا وسراسر هیجان از دیداری که در انتظار اوست سخن می گوید:
بازا ز لالهها خرمن بپا کنیم
گلهای پونه را ز سبزهها جدا کنیم
با داغ بوسهها لب هم آشنا کنیم
دیدار در رؤیا
درخواب ناز، (خرٌم ، ویگن)، درفضائی رؤیایی، دیدار معشوق را مجسم می سازد. گرچه بندهای آخر همه شکوه و گله از گریزپائی اوست، اما آغاز ترانه تجسم صحنه ایی بس زیبا و عاشقانه است.
نیمه شب است، معشوق همچون پری سبکبال، پا بر روی چشمان پرآب راوی می گذارد، گیسوان را برچهره ی او میافشاند سر بر چهره ی او می گذارد و بوسه ای را که درعالم بیداری شاید همواره آرزویش را داشته از لبان او می رباید……..
خواب ناز
نیمه شب آئی بخوابم
پرسی از حال خرابم
نرم و شیرین می نهی پای
روی چشمان پرآبم
می فشانی گیسوان بر چهره من
میگذاری خود سر من را بدامن
می ربائی بوسه ای شیرین زرویم
خود برآری دردل خواب آرزویم
آه در میان گریه می پرسی زمن از آن لبان نوش
باز این تو هستی نازنینم کردی ما را فراموش……..»
می توان فضائی حافظانه دراین ترانه حس کرد.
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
چه تفاوت است درخواب و یا بیداری، عشق حضوری پرطنین دارد و چشم راوی عاشق را آکنده از تصاویر زیبا می سازد.
پیش باز آهنگ بابک بیات ، خواننده رامش
هرچند امید باز یافتن معشوق گاه دریایی از شوق و شور در دل عاشق میآفریند، اما وقتی امید این بازگشت به یأس تبدیل می شود، آنگاه نوبت دلسردیها و سرخوردگیهاست و در این روند ترانه ی پیشباز، یکی از زیباترین نمونه هاست. که از زبان یک زن عاشق نوشته شده.
دریک نگاه کلی ، راوی ترانه های عاشقانه ی وکیلی را می توان هم مرد و هم زن پنداشت. شاید دختر غم یکی از معدود ترانه هایی باشد که راوی آن بی برو برگرد مرد است. چون در باره ی جفاکاری او نسبت به دختری عاشق سروده شده. اما در ترانه ی پیشباز، می توان پی برد که شعر از زبان یک زن بیان می شود. این ترانه نیز از نقطه نظر تصویری ویژگی های زیبایی دارد. ترانه داستان زنی عاشق را بیان می کند که با یک انتظاردائمی برای بازگشت معشوق به سر می برد. انتظاری را که درچشمان او نشسته و امروز و فردای اوست. ا هر روز غروب هنگامی که آفتاب کاج هارا به آتش می کشد، (کنایه از سرخی غروب که برافقها می نشیند) کسی از وجود او جدا می شود. به امید بازگشت معشوقش سفره ای رنگین می چیند، آن قدر به آمدن او باور دارد که حتی تا سرکوچه به پیشبازش می رود. ولی مأیوس به خانه بر می گردد. سر سفره به تنهائی می نشیند و هق هق گریه امانش نمی دهد و سفره را از روی زمین برمی چیند.
«نمیتونی نمیتونی بخونی
انتظاری که تو چشمای منه
انتظاری که همیشه با منه
دیروز و امروز و فردای منه
غروبا وقتی که دست آفتاب
شاخه های کاجو آتیش میزنه
یک کسی از تو وجودم پا می شه
یک کسی از تن من جدا می شه
واسه تو سفره رنگین می چینه
تو رو اونجوری که میخواد می بینه
تا سر کوچه میاد به پیشواز
ولی تنها بر می گرده بی تو باز
تک و تنها سر سفره می شینه
وقتی جای تو رو خالی می بینه
هق هق گریه امونش نمی ده
سفره رو از رو زمین بر می چینه
سفره رو از رو زمین بر می چینه»
جمله ها آن قدر ساده و با برشی منطقی پشت سرهم قرار گرفته اندکه مخاطب به راحتی تصویر این زن چشم انتظار، خانه ی خالی او که غروبها انتظاری آن را پر می کند ولی وجود کسی آن را پرنمی کند را پیش چشم میآورد. باید به اجرای بانو رامش نیز آفرین گفت که بغض زیبائی را که در این ترانه هست، با کمال توانائی بیان کرده و وموسیقی و تنظیم بابک بیات که فراز و فرود واوج گیری آن کس را که از وجود این زن برمیخیزد و در اشک فرو می رود را به زیبائی به زبان موسیقی درآورده است.
هنوز می توان برگهااز عشقسرائی های وکیلی پرداخت و به عنوان شاهدازاین درون مایه ی پرتوان درترانه های او دربرابر چشم وگوش مشتاقان نهاد. اما کوتاهی این مقال مارابرآن میدارد که گردش درباغ عاشقانه هارا درهمین جا فروگذاریم و به سوی درون مایه ی پرتوان دیگری یعنی طبیعت نگاری برویم.
بخش دوم
وصف طبیعت و بازتاب عواطف شاعر
یکی از مضامینی که درترانه های وکیلی، ضریبی درخورتوجه دارد، توصیف طبیعت است. همه ی عناصر طبیعت از کوه ودریا، ورودخانه، آسمان و زمین، خورشید، ماه وستاره، جنگل و گل، تا فصلهای چهارگانه …. در آفریده های آهنگین وکیلی جائی دارند وزبانی و بیانی. در پرداخت او به طبیعت هم می توان رقص شکوفه ها را دید که از باد بهاری به رقص آمده اند( شکوفه ها ، خرم ، ویگن) و هم به تماشای برف شمیرانات نشست( برف ، منوچهر سخایی، کامبیزمژدهی)، همینگونه خزان را دید وبرگریزانش را و هم به افقهای جزیره ای دوردست سفرکرد ودرآن ساحلهای گاه حقیقی وگاه پرورده ی خیال شاعر،شاهد رقص شور انگیز پریان دریائی بود.
آنچه مسلم است آن است که تنها وصف طبیعت در ترانه های این ترانه سرا می تواند خود دفتری جداگانه را تشکیل دهد.
دراین روند، آنچه این ویژگی را، برای ما جالب می سازد، ورای توصیفات دل انگیز، درآمیزی رنگها و نگارگری های شاعربا احساسات و عواطف انسانی ست . ما در این نوشتار، بیشتر با آن ترانه هایی سروکارخواهیم داشت که بیانگر رنگی از درونیات شاعروبه بیان دیگربازتاب شخصیت انسانیست که راوی درپی توصیف اوست.
آسمانِ ستاره گم کرده، نمادی ازهستی شاعر
در ترانه ی بی ستاره ها (خرٌم، ویگن) شاعربا وصف شبی تاریک ترانه را آغاز می کند. شبی که درآن هیچ ستاره ای در آسمان نمی درخشد. درهمان آغازمی پرسد:
ستاره امشب کسی ندیده
مگه ستاره کجا دمیده؟
در اجرائی قدیمی تر
کی آز آسمون ستاره چیده؟
سپس به ماه، حالت شخصی غمگین را می دهد که «رنگش پریده ، آرمیده و ابرسیاه رو به سرکشیده.» درست به مانند انسانی غمزده که در لاک تنهائی خود فرورفته وخودرا از دیده ها پنهان کرده باشد.
مه آرمیده رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر كشیده
حتی ابر هم حالت کسی را دارد که دلش پر است وخیال گریه دارد.
چشمای ابر سیه پرآبه
میخواد بباره دلش خرابه
شاعر ازماه و ابر مثل یک انسان سخن می گوید.این صنعت شعری بسیار رایج را که در آن شاعریا نویسنده، شخصیت، رفتار و صفات انسان رابه پدیده های طبیعت وحتی اشیاء بی جان نسبت می دهد «آرایۀ تشخیص»، «انسان انگاری» یا «آرایۀ جان بخشی به اشیاء» (Personification ) می نامند. و وکیلی را می توان یکی از استادان این شیوه دانست. در بندهای بعدی می بینیم که پس از این تغزل آغازین زیبا، شب تاریک، بی ستاره و ماه آرمیده، و ابر سیه به سرکشیده، و ابری که چشمانش پرآب است و حالت گریه دارد، گریزی به حال خود(اول شخص مفرد، که درپی توصیف اوست) می زند. درواقع این صحنه سازی و آرایه های طبیعی برای آن است که ازخود بگوید .
آن آسمان بی ستاره هم خود اوست . که یک ستاره ندارد و بخت او چون همان ابر سیاه است وتنها دلگرمی او آن نی سحرآمیز است که باید بنالد و ازجدائی ها شکایت کند.
بنال ای نی بنال امشب
به آوای جدایی بگو با یار بی مهرم
كه دور از ما چرایی
دعوت او ازآن یارگریزپا برای رفتن به دیاری که رنگ غم و ماتم وحسرت ندیده…..افقی روشن به ترانه می بخشد.
متن ترانه:
ستاره امشب كسی ندیده
مگر ستاره كجا دمیده
مه آرمیده رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر كشیده
چشمای ابر سیه پرآبه
میخواد بباره دلش خرابه
تو یك ستاره در آسمونم
بختم سیاهه خودم می دونم
بنال ای نی بنال امشب
به آوای جدایی بگو با یار بی مهرم
كه دور از ما چرایی
رویم ای دل به دنیایی
كه رنگ غم ندیده
به دنیای كه رنگ حسرت و ماتم ندیده
رویم ای دل به دنیایی
كه رنگ غم ندیده
به دنیایی كه رنگ حسرت و ماتم ندیده
هرچند این ترانه ی برای فیلم بیستارهها فیلمی به کارگردانی و نویسندگی خسرو پرویزی محصول سال ۱۳۳۸ساخته شده است، امٌاسوای وصف شخصیت یا شخصیتهای بی ستاره ی این فیلم ، شاعرانگی و زیبائی توصیفی آن درهمه ی زمانها می تواند برای گفتن ازبی ستارگی کاربرد داشته باشد.
در ترانه ی خزان (خرٌم، ویگن)، شاهد چنین نظیر سازی هستیم. شاعر برایمان می گوید که نسیم خزان وزیده، گل و لاله و سبزه از سر گلشن و دشت گذشته ( دیگر نیست )، پرنده ی بهاری که می تواند نمادی ازخود شاعر باشد خموش و دلشکسته ، در آشیان نشسته. از باد سرد پائیزی شاخه های گل می لرزند، برگ های لرزان همچون اشک تیره بختان از شاخه ی درختان بر «زمین » می ریزند و به گلشن ( نمادی از زندگی راوی)حالتی غم انگیز می بخشند. همه ی این گفته ها درحقیقت وصف حالت خود شاعر است ویا آن پرسوناژیست که شاعر می خواهد اورا به وصف درآورد. چون به بندهای بعدی می رسد، معشوق را بهاری فرض می کند که هنگامی که فرا می رسد، آن پائیز غم انگیز را از هستی او منها میکند.
خزان رسیده بر دشت
بهار و سبزه بگذشت
بهار من کجایی؟
هنر وکیلی در نقاشی پائیز در این ترانه دراوج است. نمی توان به این ترانه ی زیبا گوش فرا داد و تعبیرات زیبایی همچون تشبیه «برگهای لرزان درختان به اشک تیره بختان» را به خاطر نسپرد.
چو اشک تیره بختان
ز شاخه درختان
فتاده برگ لرزان
بخش دوم ترانه یادآور پائیزی از لونی دیگر است. خزانی دیگر بوده است و برگریزانی دیگری ، اما درآن خزان او یار را درکنار داشته و آن برگریزان غم انگیزکه نبوده به کنار بلکه چه بسا مهرگانی زیبا و شاعرانه نیز بوده است. آری این وکیلی عاشق است که همه جادرجستجوی عشق است. چه دربهار و چه دربرگریزان خزان.
در آن خزان زیبا
من و تو مست و شیدا
کنار هم نشستیم
نسیم مهرگانی گل میریخت
بر گیسویت
شکسته رونق گل
دگر ز رنگ و بویت
متن ترانه ی خزان (خرم ویگن )
چو نسیم خزان بوزید
گل و سبزه و لاله گذشت
دگر از سر گلشن و دشت
پرنده بهاری
خموش و دلشکسته
در آشیان نشسته
چو شاخه های پرگل می لرزد
گل می ریزد
ز باد سر پائیز
به گلشن غم انگیز
چو اشک تیره بختان
ز شاخه درختان
فتاده برگ لرزان
تو امید و قرار منی
تو مه شب تار منی
تو همیشه بهار منی
در آن خزان زیبا
من و تو مست و شیدا
کنار هم نشستیم
نسیم مهرگانی گل میریخت
بر گیسویت
شکسته رونق گل
دگر ز رنگ و بویت
خزان رسیده بر دشت
بهار و سبزه بگذشت
بهار من کجایی؟
ای خورشید ، ای گل خوشرنگ دشت آسمان
ترانه ی ای خورشید(گوگوش، خرٌم)که برای فیلم طلوع به نویسندگی و کارگردانی سلیمان میناسیان و هراند میناسیان ودرسال سال ۱۳۴۹.با شرکت گوگوش ساخته شده است، روایت دیگری از نظیرسازی میان نفس شاعر و طبیعت را دارد.
شاعر قصه ای ازتنهایی دریا که شاید کنایه ازخوداوست را به میان میآورد، تا زمانی که گل خورشید(کنایه ازمعشوق) درصحنه ی زندگی او پیدا می شود. لب خورشید به خنده وا می شود و عشق دریا در دلش می جوشد. دیگر آرزوئی برای دریا نمی ماند جزآنکه :
«آه ای خورشید ای گل خوشرنگ دشت آسمان
یک روز، یک روز، من تو را از شاخه خواهم چید»
بی تردید، تشبیه خورشید به گل خوشرنگ آسمان و آرزوی چیدن او از شاخه، یکی از زیباترین تعبیرات و تشبیهات وکیلی ست. وشاید به زمان خود کاملا تازگی داشته است.
متن ترانه ی ای خورشید.
بشنو اکنون قصه ای شیرین
قصه ی دریاچه ی رنگین
قصه ی دریاچه و خورشید
آن زمان دریا بود تنها
تا گل خورشید گشت پیدا
لب خورشید گل شد و خندید
عشق دریا در دلش جوشید
آه ای خورشید ای گل خوشرنگ دشت آسمان
یک روز، یک روز من تو را از شاخه خواهم چید
سینه ی من بستر نرم تو ای خورشید
این دل من خانه ی گرم تو ای خورشید
آه ای خورشید ای گل خوشرنگ دشت آسمان
یک روز، یک روز من تو را از شاخه خواهم چید
دریائی های وکیلی
چه گونه می شود از وصف طبیعت در ترانه های وکیلی سخنی به میان آورد و دریایئ های اورا به میان نکشید. دریا و آنچه دریا را دربرمی گیرد، موج، ساحل، جزیره ها، افقها، پری های دریایی و همآنان که ازدریا گذران زندگی می کنند( قایقرانان وماهیگیران)، همه ی آن موجوداتی که از دریا برآمده و به دریا می روند، در شعروکیلی جایی ویژه دارند. از منظرهستی شناسی، شاید بیش از هر عنصرطبیعی دیگری ، وکیلی با دریا انس دارد و همذات پنداری او با دریا، سبب آفرینش ترانه هایی شده که می توان درنوع خود،آنهارا از کارهای برجسته ی این سبک دانست.
برای نمونه او درترانه ی دریای بی آرام (پرویزمقصدی، ویگن) در پاسخ این پرسش که من کیم ؟ خودرا» دریای بی آرام» می نامد و تکرار این بند ، در آغاز و پایان ترانه می رساند تا چه حد اوخودرا به دریای بی آرام نزدیک می بیند و تا چه حدی بی آرامی دریا، آن دریایی که در شبی طوفانی خاک ساحل را به سرمی ریزد و چشمه ها از دیده می بارد، را با خود یکسان می بیند.
خطاب اوبا دریا و آن دختر دریائیست که شاعر آرزو دارد اورا چون غنچه ای زیبا ببوید، و قصه ی تاریک رنج انتظارش را به اشک دیدگان غم بشوید، مو به مو غمهای سرگردانیش را خسته در گوش او بگوید.
ترانه ی دریای بی آرام
من کیم دریای بی آرام
خسته و دیوانه ای ناکام
تو مرا آرام کن آرام
خاک ساحل را بسر ریزم
در شب طوفانی
چشمه ها از دیده می ریزم
با غمی پنهانی
آرزو دارم تو را
دختر دریای من
چون غنچه زیبا ببویم
قصه تاریک رنج
انتظارم را به اشک دیدگان غم بشویم
مو به مو غمهای سرگردانیم را
خسته در گوش تو گویم
همچو گل صد بار دگر بوسم تو را
صد باره دیگر ببویم
آه من کیم دریای بی آرام
دیوانه ای ناکام
کیست آن دختر دریا که شاعر آرزو دارد اورا چون غنچه ای ببوید و راز دل را با او بگوید؟
می توان آنرا کنایه از پری دریائی دانست. وکیلی دلبستگی خاصی به پری های دریایی دارد. پریان درتصورات عامه، موجوداتی گریزپا هستند که دل از مردان می ربایند و بی پروا با آنان عشق بازی می کنند و از دیده ها محو می شوند. این پدیده ها جای خاصی در افسانه های کهن و ادب پارسی دارند. از اوستا تا قصّههای عامیانهی مادربزرگها، نام پری بارها تکرار شده است. نام پری در اوستا بهصورت «Pairika» ذکر شده است. پری موجودی افسانهای و بسیار زیبا و فریباست که به مردان عشق میورزد و آتش عشق را در نهاد انسانها بر میافروزد و در این کار مانند زنی جوان، بسیار زیبا و فریبنده تصور میشود. جایگاه پریان را در چشمه سارها، چاهها، دریاها می دانستند چنانکهگویی پری به گونهای با آب و رطوبت پیوند دارد.
وکیلی دلبستگی به این موجودات افسانه ای دارد. اشنائی او با فرهنگ و افسانه های کهن ایرانی سبب آوردن مضامینی از این دست در ترانه های او شده است.ترانه ی پریا و دختر دریا ازکارهای زیبای اوست. که مضمون پری و ارتباط آن با دریا را در این دو ترانه جان بخشیده است.
شاعر پری دوست، تخیل پری دریایی و عشقبازی دریا با آن پری را با زیباترین توصیفات در ترانه ی دختر دریا ( خرم، ویگن ) آورده است.
در این ترانه راوی آرزو می کند ای کاش او دریا بود و معشوقش دختر دریا ( نمادی از پری)و «دست زمین و آسمون به دامنش نمی رسید»، «غبارخاک بر روی بلورگردنش نمی نشست». کنایه از اینکه او معشوقش را در مرز و بومی پاک همچون آغوش خود، همچون آغوش دریا جستجو می کند. درآن جشن و سروری که دریا با پری دریایی خود دارد، همه چیز رنگی از دریا به خود می گیرد. آرزو می کند که کا ش ازخزه های دریایی براو پیراهن می دوخت و مرواریدها بر دامان او می ریخت و در آن هنگام آن پری چه پرشور می رقصید ودر آن هنگام بر روی موج بیقرار میرقصید و گیسوی زرفشان تا به دامان می تابید.
تصویرهارا که کنار هم می گذاریم متوجه می شویم، تا چه حد زنده وشاداب وبرخوردار از پویایی هستند. از زوایای ترانه ی دختر دریا ، نسیم وحرکت موجها و رقص پری دریایی را بر روی موج بیقرار حس می کنیم. چه بسا خود آرزو می کنیم آن پری دریائی بودیم و دریا عاشقانه به ما مهر می ورزید.
ترانه ی دختر دریا
دلم می خواست دریا بودم
همه شور و غوغا بودم
تو دختر دریا بودی
رها از این دنیا بودی
دست زمین و آسمون
نمی رسید بدامنت
غبار خاک نمی نشست
روی بلور گردنت
مرواریدهای دریا را
می ریختم روی دامنت
از خزه های ساحلی
پیراهن میکردم تنت
بروی موج بیقرار میرقصیدی میخوابیدی زشانه تا بکمر
گیسوی زر میتابیدی……..
درترانه ی زیبای پریا ( خرم، ویگن) راز گوئی شاعر با پریا در برگیرنده ی همان جنبه های افسانه ای پری افسانه ایست. راوی آرزو می کند که پریان اورا درشهر خود به زنجیر کشند و مهربانی ها کنند و به غمهای او گوش فرادهند و اشک ازمژگان بشویند.
پریا مرا در شهر خود به زنجیرم کنید
مهربانیها کنید از عشق او سیرم کنید
پریا
ای پریهای فسانه
بگذرید از هر بهانه
در کنار من نشینید
اشکم از مژگان بچینید
جزیره نمادی از تنهائی
نظیرسازی با دریا و آنچه که با دریا ارتباط پیدا می کند را در چندین ترانه ی دیگر پرویز وکیلی باز می یابیم. برای نمونه در ترانه ی پرطنین جزیره،(هوشنگ شهابی، منوچهر) که شالوده ی معنایی آن بر تنهایی نهاده شده، شاعر خودرا همچون جزیره ای می بیند، اسیر شکنج دریا که دیده ی او جزبر کبودی افقها بر چیز دیگری نمی افتد، کسی را گذر بر این جزیره نیست. جزیره چنان سنگی شده که نه گلبنی بر آن می روید و نه درختی، رهگذری نیست و تاریکی اورا چراغی روشن نمی کند. بادبان هیچ کشتی فروغی بر دل او نمیآورد. طوفان دل اورا می شکند و موج برساحل او می تازد و اسیر در اشک شور، کنایه ازآب دریا ، از شهر آرزوها به دوراست و بیزار از ساحل و دریا.
در این ترانه هماهنگی میان گروهی ازنامها و واژه ها و آنچه با دریا پیوند می خورد، تابلوئی بدیع از جزیره ایی دورافتاده را درپیش چشم مجسم می کنند. هم خوانی میان صورخیال و کاربرد قلمکاریهای ظریف مارا برآن می دارد که ترانه ی جزیره را یکی از شاهکارهای پرویزوکیلی بدانیم. آنچه به کاربرده از عنوان ترانه «جزیره» گرفته تا رنگ کبودی افقها، بادبان کشتی، طوفان،اسارت در اشک شور که خود جنبه ی استعاری زیبائی دارد؛ بدین خاطرکه تصویر انسانی را پیش چشم میآورد که همچون جزیره ای غریق اشک خویش است، نشان ازاستواری معنایی وساختار تصویری این ترانه میدهند. أجزاء آن ازهم گسیخته نیست و شعر درخط افقی و عمودی در رابطه با پیامی که منظور نظر شاعر بوده، کارکردی هنرمندانه دارد.
آیا زیباتر از این می توان از نمادی طبیعی برای گفتن از تنهایی و دورافتادگی و انزوا سخن گفت؟
ترانه ی جزیره (شهابی ، منوچهر)
» جزیره ای غریبم که تنها
نشسته ام به دریا
بدین شکنجِ دریا اسیرم
در این میانه تنها
ندیده دیدۀ من به جز این کبودیِ افقها
نه آنکه رهگذاری نهد پا
گهی به ساحل من
دگر ز قهر طوفان خدایا
شکسته این دلِ من
نه بادبانِ کشتی زمانی
بچشمم آید از دور
نه در شب سیاهم چراغی
به چهره ام دهد نور
جزیره ای غریبم که تنها
نشسته ام به دریا
بدین شکنجِ دریا اسیرم
در این میانه تنها
ندیده دیدۀ من بجز این کبودیِ افقها
نه گلبنی درآید نه روید
ز خاک من درختی
بگو به موج ساحل چه تازد
بجانِ تیره بختی
کنون دگر خدایا غمینم
ز آسمان و دریا
میان اشکِ شورم بدورم
ز شهر آرزوها»
دریا، در اشعار وکیلی چنان است که گوئی دقایق تلخ زندگانی شاعر را با موجهای خودبیان می کند.
در ترانه ی مروارید شوم ، ( آلوارو سباستیان ، مهرپویا)مرواریدی از دریا صید شده را به عنوان نمادی از یک عشق بدفرجام می گیرد. قصه ی این مروارید کوتاه و شوم است.
مرواریدی از دریا صید می شود که نورجادوئی و سوزنده ای دارد. می تواند نمادی از زیبائی و فریبندگی معشوقی فریبکارباشدو یا سودایی که سروجان راوی را در هوس داشتن خود می گیرد. امٌا این مروارید قدم شومی دارد وبسی بدفرجام است. دانه ی غمهارا قدم به قدم در دل صیاد خویش میکارد و اورا آواره و خوشبختی اش را می رباید.اعتراف بند آخر که » تومروارید شوم من بودی، تو» تردید باقی نمی گذارد که ترانه خطاب به عشقی شوم نوشته شده.
مروارید شوم آخر آواره ام ساخت
خوشبختی ام را
به دست خودشبی باخت
تو مروارید شوم من بودی
تو
باید از پرداخت موسیقی وتنظیم نوآور این ترانه نیز سخن گفت. موسیقی ریتمی بریده بریده دارد.در کنشی کشنده ولی آهسته، رخصت می دهد که باتقطیع و گزاردن هماهنگ مصرع ها بربریده بریدگی آهنگ، با فاصله، فضائی جادوئی آفریده شود که رساننده ی شعریست که هدف آن بیان یک نوع افسونزدگی ست. توصیف مروارید شوم با گزاره هائی همچون نورمرموز و جادوگر و سوزنده که «دانه ی غمها رادرقلب آهسته می کارد»، با فضا آفرینی موسیقی هماهنگی زیبا یی پیدا می کندو شنونده را بدین نتیجه می رساند که کاری نو در زمینه ی ترانه سرائی پیش رو دارد. صدای بغض آلود خواننده ی ترانه، مهرپویا بی تردید دررسانیدن و ساخت فضای جادوانه ی ترانه بی نقش نبوده است.
ترانه ی مرواریدی شوم
«مروارید ی شوم بدست آمد ز دریا
اورا ربودم ز چنگ سودا گرها
نور مرموز و جادوگر و سوزنده ای داشت
دانه ی غمها رادرقلبم آهسته می کاشت
مروارید شوم آخر آواره ام ساخت
خوشبختی ام را
به دست خود شبی باخت
می ترسم
که او را باید از خود جدا کنم
میاید روزی
یا او یا زندگی را رها کنم
مرواریدی شوم
بدست آمد ز دریا
اورا ربودم ز چنگ سودا گرها
نور مرموز و جادوگر و سوزنده ای داشت
دانه ی غمها رادرقلبم آهسته می کاشت
مروارید شوم آخر آواره ام ساخت
خوشبختی ام را
به دست خودشبی باخت
تو مروارید شوم من بودی
تو»
دستهای شاعر و تور ماهی گیران
داستان پیوند وکیلی با دریا قصه ای دور ودراز است. بهره گیری ازدریا وآنچه ازدریا برمیآید برای توصیف حالات شخصی نمونه ی زیبای دیگری هم درترانه ی عروس دریا پیدا میکند. وقتی میخواهد ازتارهای ازهم گسیخته ی دلش صحبت کند مثال از تور ماهیگیران میآورد. همو دلش را مانند قایقهای پیر درهم شکسته توصیف می کند:
«مثال تور ماهیا تار دلم زهم گسسته میخوام بگیرم دومنت با این دو دست پینه بسته
دلم میون سینه ام بخون نشسته
مثال قایقهای پیر در هم شکسته»
قصه ی دختر دریا دروغه
همنوائی او با دریا و آنچه در رابطه با دریاست چنانکه در آغاز این بخش آوردیم در ترانه قصه ی دریا (آرتوش، پرویزمقصدی)ادامه می یابد وگاه صورتی سخت غمگینانه به خود می گیرد که همانا بیانگرحالات نفسانی اوست. شاعر دل شکسته و عاشق پریان دریایی، در ترانه ی قصه ی دریا ، افسانه ی دختر دریا را دروغ می پندارد، نه تنها قصه ی عشق پریان دریایی که آنچه قصه ی عاشقانه است را دروغ می پندارد. قصه ی لیلی و مجنون و عشق زنها ودخترها……!!!
غمزدگی دریا را از خالی بودن قصه ی عشق دختر دریا چنین توصیف می کند. ابتدا وصفی ازحالت دریا می دهد با کاربرد همان صنعت شعری انسان پنداری perssonification که پیش از این ازآن سخن گفتیم. داشتن شونه و گیسو و قلب تنگ وبی قرار برای دریا، گوئی از شخصی غمگین سخن می گوید:
گرد ِ بارون می خوره بر روی ِ دریا
مه گرفته شونه ءو گیسوی دریا
باز قلب ِ تنگ ِ دریا؛ بی قراره
باز هر ابری ؛ خیال ِ گریه داره
خودرا آن غمزده ای می داند که برلب ساحل نشسته و کسی ازمردمان ساحل صدای فریاد اورا نمی شنوند.
«غم زده بر لب ِ ساحل نشستی
با یه دریا مگه دیوونه هستی
عشق ِ زن ها و دختر ها دروغه
قصه ی دختر ِ دریا دروغه
قصه ی لیلی ُو مجنون دروغه
عشق و این عمر ِ ده روزه دروغه
قصه ی دریا قصه تنهای دریا و قصه ی تنهائی انسانیست که مانند دریا هرچه فریاد و ناله کرده است، کسی ازمردم ساحل پاسخ اورا نداده است.
آه ! هرچه فریادُ و فغانُ و ناله کردی
کس نداد از مردم ساحل جوابت «
این مضمون ، شعر نیمارا به خاطر میآورد وآن غریقی که پاسخی ازمردم شادوخندان ساحل نمی شنود.
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید……..
حال که عشق دروغ است، قصه ی دختر دریا دروغ، و این عمر دوروزه دروغ، تنها رؤیا می ماند و شاعر دعوت می کند که :
سر آروم بذار تو رختخوابت
تا بیاد دختر دریا تو خوابت
قصه ی قایقرانان
نمی توانیم دفتردریایی های وکیلی را ببندیم بدون آنکه ازترانه ی زیبای قایقرانان ( آهنگ و اجرا مهرپویا) یاد کنیم.ترانه ایی که چه به لحاظ موسیقی و تنظیم و چه به لحاظ تصویر سازی از جلوه های ابتکاری و نوآوری برخورداراست.
دراین ترانه، وکیلی ابتدا فضایی وهم انگیز از دریایی طوفانی به دست می دهد.
«ساحل بی قرار شب بی انتظار
خفته در زیر باران
دریا پریشان موجش خروشان
می بیند خواب طوفان
بدامن موج می رقصد پارو
از جنبشهای آرام بارون»
سپس از پیچش صدای قایقرانان درگوش دریا برایمان می گوید و نگرانی قایقرانانِ ماهیگیر که «گر صیدی نشود امشب پیدا قایقران چه کند با این دریا؟»
«صدای گرم قایقران شبها
می پیچد آرام در گوش دریا
دریا دریا بگشا دامن
در تورما ماهی افکن
گر صیدی نشود امشب پیدا
قایقران چه کند با این دریا؟
فردا خسته نهد پا بر ساحل
دستش خالی و طوفانش در دل»
با دعایی از زبان قایقرانان رو به دریا ترانه را می بندد. او از دل نگران آنها با دریا سخن میگوید:
«دریا مشو طوفانی
در این شب ظلمانی
گر صیدی نشود امشب پیدا
قایقران چه کند با این دریا»
باید اعتراف کنیم که جان این شاعر با جلوه های طبیعت درپیوند بود و از پروازیک پرستو تا جوانه زدن یک گل و جاری شدن یک شبنم و بارش باران برای ترانه های خود الهام میگرفت.
وکیلی نغمه پرداز طبیعت بود و صدای طبیعت را میتوان ازترانه های او شنید وحس کرد.
توصیف طبیعت را به هنگام سخن گفتن ازجلوه های زندگی مردمی درترانه های وکیلی ادامه خواهیم داد.
.
بخش سوم، ترانه های پرویز وکیلی و جلوه های زندگی مردمی
یکی ازجنبه های زیبای ترانه های پرویزوکیلی که شاید کمتر بدان توجه شده باشد، بازتاب جلوه های زندگی مردمی در سروده های این ترانه سراست.
او از زندگی مردم، الهام می گرفت و درترانه های خود بازگو می کرد.صحنه های کوچه بازار، کسب و کار، زندگی شهری و روستائی……درونمایه ی پاره ای ازترانه های اورا بر می سازند.
ترانه های چوپان، دختر شالیکار،دروگران، قالیباف، آی عروس و آی دوماد، دخترکولی گلفروش، کلاغ پر، لیموپستون، بیا سبزه گره ببندیم ………..هریک جلوه هائی از زندگی وفرهنگ مردمی را درخود دارند. و آنچه درخور توجه است آنست که وکیلی برای گفتن از زندگی مردمی به ویژه روستائی، زبان رسمی ، زبان ترانه های پیشین را به کنار می گذارد و از زبان محاوره ای و گاه زبانی روستائی بهره می گیرد. همین خصوصیت است که پاره ای را به شبه انداخته که شعر پاره ای ازاین ترانه هارا محلی» و ازپیش ساخته درعرصه ی فولکلور بدانند. حال آنکه بیشترین آنها پرداخته ی ذهن این ترانه سراست. اگر بهره ای از افسانه های محلی و متل ها و قصه هاوضرب المثلها درآنها هست، به صورت تضمین است و نشان از الهام شاعر ازفرهنگ کهن ایرانزمین میدهد.
نکته ی دیگر اینکه از آهنگسازانی بهره گرفته که ریتمهای موسیقی محلی را به خوبی می شناختند وبدین ترتیب پیوند شعر و موسیقی سبب آفرینشهای بدیعی رافراهم آورده است.
گزینش خواننده نیز، اگر به اختیار وکیلی بوده است در جاانداختن این ترانه ها درگوش وزبان مردم سهم مؤثری داشته. ترانه های عاشقانه و رمانتیک وکیلی را آری با صدای ویگن ومنوچهروعارف…. می شناسیم، در این سبک ترانه ها غیر ازآن هنرمندان پیشین، وکیلی ازآوای خوانندگان دیگری نیز بهره برده که شاید به سبک مردمی نزدیکتر بودند. باید گفت این صدای روانبخش بود که ترانه های محلی ومردمی را درفرهنگ نوین ترانه های مردمی جا انداخت. شاید پر بی پایه نباشد اگربگوئیم که شهرت و موفقیت روانبخش حاصل شعرهای زیبای وکیلی بود.
دراین دسته از ترانه ها همه چیز هست.وصف طبیعتِ دشتها و کشتزارها زیبای ایران، کارکارگران، دروگران وشالیکاران، قصه ها ومتلهای کودکان ( کلاغ پر)، داستانهای عاشقانه ی ساده ومردمی( لیمو پستون)، زندگی دوره گردان ( دخترکولی گلفروش)، مراسم زیبای عروسی(آی عروس و آی دوماد) ، سبزه گره ببندیم ،و بسیاری تمهای دیگر که دراین نوشتار تنها به پاره ای ازآنها اشاره می کنیم.
آوای دروگران ورقص بی قرار خوشه ها
در ترانه ی دروگران ( خرٌم، ویگن) وکیلی، درآغاز تابلوی زیبائی ازتابش آفتاب دردشت وصحراو و رقص بی قرار خوشه های بیقرارگندم دربرابر ما می گذاردکه بی اختیارمارا به روستاها وگندم زارهای زرین می کشاند.
آفتاب میتابه گرم گرم
به دشت وصحرا نرم نرم
میرقصه توی کشتزار
خوشه گندم بیقرار
آنگاه از زندگی کشت ورزان ودروگران تصویرهایی بدست میدهد. که عرقریزان، گلابریزان دسته دسته برسرکاراند. دهقانانی که برایشان سرما وگرما فرقی ندارد، آنها عاشق کار خویش اند وفصل درو برایشان بهاراست.
تصویر ازیک حالت شاد وپویائی برخورداراست. تکرار واژه های گرم گرم، نرم نرم…..در پایان بندهای نخستین، باشندگی وپویائی کشتورزان را به ذهن القاء می کند. چراکه نه؟! فصل درو، فصل برکت وشادیست و درسراسر دنیا، دهقانان سرودهای زیبا برای کشت می خوانند. آیا ما پیش ازاین سرودهائی برای کشت ودرو داشته ایم؟
دروگران سرکار دسته به دسته
بر چهره هاشون انگار گلاب نشسته
چشم صحرا ندیده اونا رو خسته
از خوشه های گندم امسال طلا میباره
کار وعشق و زندگی گرما سرما نداره
بچشم مرد دهقان فصل درو بهاره
در بند آخر وکیلی اشاره ای جالب وامروزی دارد. ای کاش آن دهقان کهنسال» باباپیره» صاحب یک تراکتورمی شد که می تواندکارائی صد گاوآهنرا داشته باشد. ورود چنین مضامینی درترانه، شاید ملهم ازترانه ها وادبیات خلقی وکارگری باشد که لااقل درکاروکیلی بی پیشینه بود ه است.
بیچاره بابا پیره
حیف که تو خاک اسیره
ببینه یک تراکتور به از صد تا گاو آهن
یک کمپاین و دو بازو
می پیچه صد تا خرمن
دروگران سرکار دسته بدسته
بر چهره هاشون انگار گلاب نشسته
چشم صحرا ندیده اونا رو خسته
دختر شالیکار دختری با پای گل آلود و گونه های سرد وکبود
توصیف وکیلی از زندگی روستائیان، ضمن بیان دشواری روزگارشان، گاه جنبه های رمانتیک و شاعرانه ای می گیرد. ترانه ی دختر شالیکار (کامبیز مژدهی، منوچهر) وهمچنین ترانه چوپان ازاین تباراند.
درترانه ی دخترشالیکار، مانند ترانه ی دروگران، درآغازبا تابلوی بدیعی ازطبیعت روبه رومی شویم. وکیلی با قلموئی ظریف وچنداشاره به صفحه بکر ترانه، چشم اندازی رنگارنگ اززرینه ها وسبزینه ها وسپیدیها خلق می کند.
سحراست وخورشید زرنگار ازافق طلایی سرمی زندوجوی سفید که می تواندسپیدرود درگیلان باشد، که جوی در ادب پارسی معنی رودخانه نیز می هد، به سوی شالیزارها جاریست.
سحرگاهان از افق طلائی سر میزند خورشیدِ زرنگار
جوی سفید از دامنِ کوه و دشت
رو می نهد به سوی شالیزار
این تابلو را حضوردخترشالیکار کامل می کند. دختری که پای برهنه وگل آلود دارد و گونه هائی که ازسرماسرخ وکبودشده است، امٌاسرمست وبی قرار درشالیزارمیرقصد ومی نشیند برلب رود.
دختر شالیکار سرمست وبی قرار
با پای برهنه رقصد در شالیزار
بنشیند لبِ رود
با پای گل آلود
گونه اش ز سردی شده سرخ وکبود
تصویری که وکیلی از دخترشالیکار میدهد، تصویری رقت انگیزودرعین حال دل انگیز است. چرا؟ بدین دلیل که شالیکاران اغلب همه با پای برهنه درشالیزاران کارمی کنند. وشاید درمعرض گرفتن بیماریهای گوناگون اند. درعین حال، دخترک شالیکار، رنجوربا گونه های ازسرما سرخ وکبود وپاهای گل آلود، سرمست وبیقراردرشالیزار می رقصد. چگونه این دوحالت متضادرا می توان بهم نزدیک ساخت؟ شاید پاسخش این باشد که زندگی اوو دیگر شالیکاران براینقرار است که به رنج وفقروسرما، ودردهایش با رقص سرمستانه ی خویش پوزخند میزنند. درواقعیت نیز چنین است. رقصها وآوازهای شالیکاران از زیباترین وشادترین نغمات بومی ما می باشند.
در ترانه چوپان،( ویگن و خرم) وکیلی یک سمفونی پاستورال دربرابر دیدگان می گذارد.زندگی وهستی چوپانی را به تصویرمی کشد که برروی تپه ها آشفته وحیران ومیان گله هاسرگردان است و دلش از غصه خون است وسرش شوریده چون مجنون بی یار و تنهابه دشت و صحرا، از سوز غمها درنی خویش می دمد وازجورآسمان فغان بر میدارد.
بروی تپه ها چوپان
شده آشفته وحیران
میان گله سرگردان در دشت وصحرا
بلب دارد نی محزون
دلش باشد از غصة خون
سرش شوریده چون مجنون بی یار وتنها
بدشت وصحرا ز سوز غمها نی چوپان کند فغانها
فغان ز جور آسمانها
آیا فغان چوپان ازرنج کارو گله داریست؟ خیر! چوپان عاشق است. عاشق دخترکدخدا. داستان وتمی که درداستانهای روستایی ما تکرار می شود. عشق ناممکن چوپان بی نوا ودختر ظاهرامتمکن کدخدا و شکوه ها و نغمه های بیانگرش. تابلوی وکیلی ساده وسرشاراست.
چوپان بی نوا خواهد دلت چرا
دختر کدخدا تو کجا او کجا
کند هر زمان شکوه ها با خدایش
رسد تا بگوش فلک شکوه هایش
چوپان بینوا خواهد دلت چرا
دختر کدخدا تو کجا او کجا
در ترانه ی قالیباف (روانبخش، عطائالله خرٌم) پرویزوکیلی مارا به دارقالیبافی عاشق نزدیک می سازد که ذره ذره قالی کرمون می بافد حتی اگر از انگشتانش خون ببارد چکه چکه.
در اینجا نیز تکرارداستان شالیکاران است که با پای گل آلود وگونه های سرد وکبود، دلشاداند وبر شالیزاران می رقصند. همه می دانیم که قالیبافان نیز زندگی چندان راحتی ندارند. سرانگشتانی که فرسوده می شود وسینه هایی که ازکرک قالی بیمار می شود. امٌا سرودهای قالیبافان در سنت شفاهی ایران از زیباترینهاست. درحقیقت هنگام بافت قالی کسانی هستند که از شمارش خانه ها اشعاری با صدای بلند می خوانند وقالیبافان تکرار می کنند تا کارجمعی صورتی دلپذیر پیدا کند. دراین ترانه، نیز قالیباف با دلی تنگ قالی می بافد به امید آنکه قالی درخانه ی یاری بماند یادگاری وروزی او برآن قالی پا گذارد همچون کبک کوهساری.
شب وروز قالی کرمون ببافم ذره ذره
تکه تکه
اگه خون از سر انگشتم بریزه چکه چکه، چکه چکه
سر راهت
نشینم روزگاری روزگاری
دو تا قالی ببافم یادگاری یادگاری
که در خونه یار من بمونه یادگارمن
دو تا قالی صد رنگ
ببافم با دلِ تنگ
عزیزم جای تو خالی
که بر روی گلِ قالی
چو کبک کوهساری
خرامان پا گذاری
تصویرها زیبا وزنده اند وگوش وچشم را به مهمانی هوای روستاهای زیبا وقالی بافان هنرمند می برند.
بهره برداری از پاره ای از متلها ورسوم در ترانه
آشنائی ودلبستگی پرویز وکیلی به فرهنگ مردمی، انگیزه ی اوشد برای آفریدن ترانه هائی که زبانی متفاوت برای گفتن از دلدادگی داشت. در ترانه ی زیبای کلاغ پر (ویگن سلیمان اکبری) او ازیکی ز بازیهای مرسوم کودکان به نام کلاغ پر بهره گرفته وداستانی راپرداخته که متن این ترانه رابرمیسازد. شیوه ی بازی کلاغ پر بدین ترتیب است که یک بزرگتر که نقش اوستا را به عهده میگیرد، کودکان داوطلب بازی را دور خود جمع میکند. بعد انگشت نشانه خود را روی زمین میگذارد. بچهها هم مثل او انگشت نشانه خود را روی زمین میگذارند. آن وقت اوستا همزمان با بلند کردن انگشت خود میگوید «کلاغ پر». بچهها هم انگشتان خود را بلند میکنند و با هم میگویند «کلاغ پر». بازی همینطور ادامه پیدا میکند وهر بار اوستا نام پرندهای را میبرد. اما بعضی وقتها هم برای اینکه حواس ودقت بچهها را امتحان کند، شیء یا حیوانی را که پرنده نیست، نام میبرد، مثلاً میگوید «میز پر». اگر بچهها حواسشان جمع باشد با هم میگویند «میز که پر ندارد»، ولی آن عده از بچهها که متوجه نشدند ودست خود را بلند کردند، بازنده میشوند و از بازی بیرون میروند. اوستا بازی را با بقیه ادامه میدهد تا یک نفر برندة شود.
وکیلی از این بازی کهن بهره گرفته وحکایتی را نقل می کند که ضرب آهنگ آن بر پایه ی تقطیع بازی کلاغ پر نهاده شده.
اومرغ نازی داشته وخوب نگهش نداشته وشغال باغ بالا اورا ربوده………
کلاغ پر
یه مرغ نازی داشتم
خوب نگهش نداشتم
شغال آمد و بردش
رو پا نشست وخوردش
شغال باغ بالا
پات بشکنه ایشاالله
مرغ منو گرفتی
ایکاش یه روز بچنگم بیقتی
بند دوم همان بازی کلاغ پر استت. شاعر نامهایی را میآورد(بوم، ایون، لاله ی شبستون، آتیش ، خاکستر، …….) که درحقیقت هیچکدام پرٌان نیستند. تا می رسد به شغال باغ بالا که مرغ ناز او (کنایه از دلدار) که آرزو دارد او پر بگیرد که پرگرفتن دراینجا معنای ناپدید شدن را میدهد.
نه بوم
نه در
نه ایون
نه لاله ی شبستون
نه آتیش
نه خاکستر
اگه گفتی چی چی پر؟
-کلاغ پر
گنجشگ پر
کلاغ پر
شغال پیر باغ پر
کبوتر دلم پر
گلدون پر گلم پر
چراغ ایوانم پر
مرغ شبستونم پر
دعوت به سبزه گره بستن (آهنگساز: سلیمان اکبری، ویگن)
در این ترانه از یکی از رسوم ملی ما یعنی سبزه گره بستن که درهنگام نوروز برگزار می شود، بهره گرفته شده برای آنکهسروده ای سراسر شادی وسرور آفریده شود. از پردهای نمایشی آن می توان صدای دودلداده را شنید که میان کوه وصحرا یکدیگر را صدا می زنند،بر لب سرچشمه ها می نشینند و بوسه ها از لبان هم می چینند، بر روی فرش چمن از گل و نسترن آشیونه ساخته و حجله می بندند…….
تصویر ها زیبا شفاف وحکایت از بینشی شاد وهستی بخش نسبت به زندگی درآغازبهارو فروردین دارند. تکرار قافیه ی پایانی ابیات که به اول شخص جمع منتهی می شود، (ببندیم، بخندیم، نشینیم، بچینیم، بخندیم….) نشانگر پیوند وهمزبانیست ودیگر خبری از فراق وتلخی درآن نمی توان یافت.
بریم سبزه گره ببندیم ببندیم
به روی آسمون بخندیم بخندیم
میون کوه وصحرا رو به هم صدا کنیم
سحرگه آفتاب وروی هم نگاه کنیم
لب سرچشمه در صحرا نشینیم
بوسة ها از لبون هم بچینیم
روی فرش چمن ز گل نسترن آشیونه زنیم حجله ببندیم
تو همون آشیون ای گل مهربون یک دل و یک زبون بگیم بخندیم…….
دزد دلهای غافل
این ترانه، دزد دل (منوچهر، پازوکی) نیز روندی بازیگوشانه دارد. با تکرار واژه های چشم چشم، تن تن، ترانه با طنینی ضربی و نشاط آور پیش می رود. دزدیدن چشم از آهو، سینه ازقو، تن ازمرمره وازمرمر کرمون سره …. مشخصات آشوبگریست که دزد دلهاست وبا اینکه «شب پرپر زده و صبح شده و آفتاب سرزده»، امٌا آن شهر آشوب برخلاف دیگر دزدان درتاریکی به دزدی نمی رود و از روشنائی وحشتی ندارد. خواننده همه را ازحضور آن دزد با خبر می سازد با این هشدار:
» که دزد دله دزد دله دزد دلهای غافله»
دزد دل
چشم چشم چشمو از آهو دزدیده
سینه رو از قو دزدیده
تن تن، تنش مثال مرمره از مرمرِ کرمون سره
در خوشگلی یه آیتِه
حکایتِه حکایتِه
دزد دلِه دزد دلهِ دزدِ دلای غافله
با اونکه شب پرپر زده صبح شده آفتاب سرزده
آی آدمای غم زده دست رو دلتان بذارین دزد اومده دزد اومده
دزد دلِ دزد دلِ دزدِ دلای غافله
وکیلی وروانبخش
حق آن است که برای همکاری این دوهنرمند (پرویز وکیلی وروانبخش) وشاید آن آهنگسازانی که با این دوآفریننده همکاری داشتند مانند ناصرزرآبادی وسورن، دفتری جداگانه بازشود. ترانه های پرشور، اکنده ازشوق عشق وزندگی در چشم اندازهایی طبیعی وگاه روستایی، را همکاری این چند هنرمند در فرهنگ ترانه سرایی ما جا انداختند. بی تردید سینمای فارسی نیزدراین زمینه نقشی مؤثربازی نمود. روانبخش(1357ـ1314) بازیگر وهنرمند و خواننده ای که دربیشتراین فیلمهانقش داشت، از قوچان برخاست، وبه تهران آمد، شاید برای مشاغلی سوای خوانندگی، اما قدمگزاری او به رادیو و آشنائیش با پرویزوکیلی سرنوشت اورا به نوع دیگری رقم زد. ترانه های آی عروس وآی دوماد و نازی جان و قالیباف، لیموپستون که شعرش از پرویزوکیلی بود، اورا به شهرتی فراگیررسانید. دریغا که درسرنوشتنامه های او براین نکته تأکید نمی شود که اگر شعرهای زیبای وکیلی نبود، شاید خوانندگی او نمی توانست تا این حد مطرح باشد. شاهد واضح این داعیه این که ازترانه های روانبخش پیش ازهمکاری با وکیلی کمتر یاد می شود.
از همکاری وکیلی وروانبخش، چندین ترانه دردست داریم از آنجمله اند:
اشاره
آرزو
جهیز(سورن)
چراغ لاله(ضیاءمختاری)
حلقه گل
زرگر (زرگر زمانه، اسفندیارمنفردزاده، ارکسترجوانان)
قالی باف (عطاءالله خرم)
عروس ودوماد(ناصرزرآبادی)
کنیز (سورن)
گل یخ
گناه
لیمو پستون، لیمو شیراز
نازی جان(ناصرزرابادی)
نیشکر. (سورن) از فیلم خروس بی محل 1340 از جمله ی این ترانه ها می باشند.
پاره ای از این ترانه ها برای فیلمهای فارسی ساخته شده مانند:
آرزووحلقه ی گل از فیلم آتشپاره تهران،
عروس ودوماد از فیلم صفرعلی 1339
لیموپستون سورن از فیلم آتشپاره تهران 1340
نازی جان (ناصرزرآبادی) از فیلم صفرعلی 1339
متن وبافت پاره ای ازاین ترانه ها اغلب ملهم از فرهنگ، آداب ورسوم مردمیست. بانگرشی علمی وزبانشناسانه می توان پی برد که این ترانه هادرخود گنجینه ای ازواژه ها واصطلاحات روزمره را دربردارند.
برای نمونه در ترانه جهیزیه (سورن روانبخش) ازمراسم کاروان عروسی وخنچه بردن درکوچه یاد می شود. مراسمی که شاید این روزها کمتر بدان بر می خوریم ولی در روزگار قدیم خنچه ها را با آداب ورسوم وجشن وسرور ازکوچه ها عبور می دادند تا درو همسایه و دور و نزدیک از جشن عروسی با خبر شوند. وچه دلها که شاد نمی شد وچه دلها که خون نمی شد. مانند راوی ترانه ی جهیزیه که شاهد عبور خنچه ی عروسی دلدار خود است. درحالی که خونه ی یار او گلبارونه وعروسیه وروبوسیه، خونه ی او ویرونه و غمبارونه.
جهیز
آفتاب پرید از لبِ دیوار
گشته غروب وغمم بسیار
کاروونِ جهیز وغنچه
ولوله کرده در این کوچه
خونه دلبرم عروسیِه گلبارونِ و رو بوسیِه
گل سرخ نازم گلچین ندیده
چه کس او را خدایا از شاخه چیده
برم بر مادر پیرم بگویم که دیگر بی نصیبم بی آرزویم
خونه یارم گلبارونِه خونه دل من ویرونِه
آشیونم زهم پاشیده
بی پناهم منِ غم دیده
خونه دلبرم عروسیِه گلبارونِ و رو بوسیِه
خونه دلبرم عروسیِ گلبارونِ و رو بوسیِه
اگر شیوه ی بیانی پرویز وکیلی در این ترانه که مضمون آن عروسی دلدار است رابا دو ترانه ی نامزدی و یا عروس که پیش از این ازآنها یاد کردیم مقایسه کنیم، تفاوت گویش و بیان را درک می کنیم. زبان شهری، زبان شسته ورفته درآن دوترانه وبکارگیری زبان عامیانه واصطلاحاتی مانند «بروم بر مادر پیرم بگویوم که دیگر بی نصیبوم بی آرزویوم» در ترانه ی جهیز.
در ترانه ی آی عروس و آی دوماد (از فیلم صفرعلی ، ساماندهی و همنوازی : ناصر زر آبادی) که برخلاف ترانه ی جهیز، با ترانه ای شاد رو به روهستیم، که آنرا وارد سنت ها ومراسم زیبای خوش آمد عروس و داماد می سازد که در فرهنگ ایرانی پیشینه ای دیرینه دارد. اصطلاحات زیبا و رایج درترانه مانند «گل ناز مخمل پوشم»، «طلای حلقه ی گوشم» توی آسمون هفتم ستارتون با هم جفته….. نشان از آشنائی وکیلی با شیوه های ابراز دلدادگی در سنتهای ایرانی کهن می دهد.
آی عروس وآی دوماد
شما گلای نشکفته
توی آسمون هفتم
ستارتون با هم جفته
گل ناز مخمل پوشم
طلای حلقه گوشم
بخواب خوش ترا دیدم
سعادت شد هم آغوشم
بچینم ز آسمون امشو ستاره
که بخت رفته برگشته دوباره
بلا گردون اون چشمام
شود جانم فدایش
یار لیمو پستون
سر مستی وعشق با حالتی بی آلایش وطبیعی، مثالی زیباتراز ترانه ی لیمو پستون درمیان ترانه های وکیلی ـ روانبخش ندارد. این ترانه که برای فیلم اتشپاره تهران درسال 1340 با آهنگسازی سورن ساخته شده، سرشار است ازلحظه های دلپذیر وصحنه های زیبای عاشقانه که با طبیعت همجواری بسیاردارد. تعبیراتی مانند:
ﺑﮕــــﺮدم ﺳﺮﺗﺎﺳﺮِ دﻧﻴـــــﺎ
ﻣﻴــــﻮن ﮔلها ﭘﺮ ﮐﺸﻢ ﺗﻨﻬﺎ
ﻣﺜﻞ ﭘﺮووﻧﻪ ﻣﺴﺖ ودﻳﻮوﻧﻪ
ﺑﻨﻮﺷﻢ از ﺷﻴﺮۀ ﮔﻞﻫﺎ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﺗﺎ داﻣﻦِ ﺷﺒﻬﺎ
ویا سخن گفتن از دلدار با واژه هایی همچون:
ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺎ اى ﮐﻤﺎن اﺑﺮو
ﺳﻠﺴﻠﻪ ﮔﻴﺴﻮ
ﺗﻮ ﺑﻴﺎ ببرم
آی ﻟﻴﻤﻮ ﭘﺴﺘﻮن
ﻳﻪ ﺑﻮﺳﻢ ﺑﺪه ﺟﻮﻧﻤﻮ ﺑﺴﺘﻮن
ﮔﻞ اﻧﺎر آى ﮔﻞ ﭘﺴﺘﻪ
ﺟﻮنِ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺟﻮنِ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻪ
ﮔﻞ اﻧﺎر آى ﮔﻞ ﭘﺴﺘﻪ……..
سوای ستایشهای ساده و بی آلایش و سخن گفتن سهل و روان، ترانه از جنبه های قصه های مردمی نیز خالی نیست. در بند آخر داستان دیو وپری وربوده شدن دلدار که شاید برگرفته شده از داستانهای هزارو یک شب است بعد دیگری به این ترانه ی زیبا می بخشد.
اﮔﻪ ﻳﻪ روزى ﺑﺨﺖ ﺑرﮔﺮده
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻞ وﺣﻮری و ﭘﺮى
دﻳﻮ بیاد ﺑﻴﺮون از ﻻى ﭘﺮده
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻠﺪﺳﺘﻪ ورﻳﺤﻮن
ﺗﻮى باﻏﭽﻪ ﺧﺎر ﻣﯿاد ﺑﻴﺮون
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻠﺪﺳﺘﻪ ورﻳﺤﻮن
ﺗﻮى ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺧﺎر ﻣﯿاد ﺑﻴﺮون
این سبک گویش سبب شد که این ترانه از موفقیتی ومحبوبیتی فراگیر بهره بردار شود وسالها مردم آنرا زمزمه کنند.
ﭘﺮﻳﺸﻮﻧﻢ از ﮔﻞِ ﺑﻬﺎر
ﻣﻰﺧﻮام ﺑﭽﻴﻨﻢ ﮔﻞِ ﺟﻮﻧﺪار
ﭼﺸﻢ و دﻟﻢ درﭘﻰ ﻳﺎره
دل دﻳﻮوﻧﻪ ﻫﻮس داره
ﺑﮕــــﺮدم ﺳﺮﺗﺎﺳﺮِ دﻧﻴـــــﺎ
ﻣﻴــــﻮن ﮔلها ﭘﺮ ﮐﺸﻢ ﺗﻨﻬﺎ
ﻣﺜﻞ ﭘﺮووﻧﻪ ﻣﺴﺖ و دﻳﻮوﻧﻪ
ﺑﻨﻮﺷﻢ از ﺷﻴﺮۀ ﮔﻞﻫﺎ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﺗﺎ داﻣﻦِ ﺷﺒﻬﺎ
سرِ شب بوسم ز پا تا سر
سحر گیرم بوسه را از سر
ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺎ اى ﮐﻤﺎن اﺑﺮو
ﺳﻠﺴﻠﻪ ﮔﻴﺴﻮ
ﺗﻮ ﺑﻴﺎ ببرم
آی ﻟﻴﻤﻮ ﭘﺴﺘﻮن
ﻳﻪ ﺑﻮﺳﻢ ﺑﺪه ﺟﻮﻧﻤﻮ ﺑﺴﺘﻮن
ﮔﻞ اﻧﺎر آى ﮔﻞ ﭘﺴﺘﻪ
ﺟﻮنِ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺟﻮنِ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻪ
ﮔﻞ اﻧﺎر آى ﮔﻞ ﭘﺴﺘﻪ
ﺟﻮنِ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺟﻮنِ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻪ
اﮔﻪ ﻳﻪ روزى ﺑﺨﺖ ﺑرﮔﺮده
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻞ و ﺣﻮری و ﭘﺮى
دﻳﻮ ﻣﯿاد ﺑﻴﺮون از ﻻى ﭘﺮده
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻠﺪﺳﺘﻪ و رﻳﺤﻮن
ﺗﻮى باﻏﭽﻪ ﺧﺎر ﻣﯿاد ﺑﻴﺮون
ﺑﻪ ﺟﺎى ﮔﻠﺪﺳﺘﻪ و رﻳﺤﻮن
ﺗﻮى ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺧﺎر ﻣﯿاد ﺑﻴﺮون
در دیگر ترانه ها نیز تعبیرات وواژه هایی برگرفته از زبان وباورهای مردمی می توانیم بیابیم که نشانگر ریشه های عمیق از فرهنگ مردمی ماست.. درترانه ی نیشکر (سورن روانبخش از فیلم خروس بی محل) تشبیه دلدار به شاخه نیشکروکاربردتعبیراتی همچون «به خدا اگر بشی ستاره ی هفت آسمون من بشم ابر و بگیرم از رو دست کهکشون» یا ستایش دلدار با واژه هایی همچون «گلاب قمصرونم ای عزیز دلستونم، آی گلاب زعفرونم»(ترانه ی آرزو)، ویا تصویرهائی مانند «ای زرگر زمانه بیا فسونگری کن یارم نگین الماس مرا انگشتری کن» (ترانه ی زرگرزمانه اسفندیار منفردزاده، ارکسترجوانان) و بسیاری تعبیرات مردمی دیگر که یادآوری ازهمه ی آنها دفترهای پربرگی را می طلبد، مارا در برابر این ویژگی مهم می گذارد که وکیلی سودای این در سرداشته که هرچه بیشتر ترانه هایش را به گویش های ملی وبومی نزدیک سازد.
فرجام سخن:
داعیه ی این نداریم که همه چیزرا درباره ی ترانه سرای چیره دست، پرویزوکیلی دراین نوشتارآورده ایم. هنوز می توان سخنها درباره ی او گفت. می توان از مضمون حدیث نفس وروایتهائی که او درترانه های خود ازسیروسلوکهایش آورده بخشهایی را پرداخت. می توان ازسفرها وگریزهای او مانند ترانه ی رفتم خداحافظ و سرنوشت و مردسرگردان این شهربرگهائی نوشت. می توان ازشیوه ی سخن گفتن او با سازش دردل تنهائی ها واژه ها پرداخت و نشان داد چگونه یک شب تارگیسوی دلدارش به تارگیتار او میپیچد و نغمه پرداز می شود(فریاد انتظار) .می توان با او به زیارت رفت و می توان برسرگورعروس حجله ی خاکی (مرگ معشوق)به دعا نشست. می توان به جشن وسرور در جشن تولد پرداخت وهنوز می توان برگهایی دیگر در عشق وفریب و بی وفائی نوشت.
میتوان نقش بارز اورا در سینمای فارسی به چالش کشید وازحق فراموش شده ی اودراین زمینه به دفاع پرداخت که چگونه کلام زیبای او سبب رونق نغمه های کاربرده درفیلمهای فارسی شد و کمترکسی ازآن سخن گفت.
آری وکیلی دریائیست که انتها ندارد. این نوشتار تنها اشاره ای به کارهای او بود. امید است که با همت والای دختر فرهیخته ی پرویزوکیلی، نارنج وکیلی که کوششی پرتوان در راه گردآوری ترانه های این ترانه سرا که پایگاهی بلند درتاریخ هنرایران دارد، درپیش گرفته، بتوان پژوهشهای گسترده تری، واین بارنوشتاری و شنیداری پایه گزارد تا مردم ایران بتوانند طنین ترانه های پرویز وکیلی را هم بخوانند و هم بشنوند.
با سپاسگزاری از نارنج وکیلی که بدون همکاری او این پژوهش هرگز انجام نمی گرفت.
شهین سراج
چهارم اوت سال 2020