دگر دیسی یک  اسطوره، وست ساید استوری بار دیگر

از زمانی که شنیدم، استیون اسپیلبرگ، کارگردان  وسناریست به نام آمریکائی، آفریننده ای که تا کنون فیلمهائی مطرح همچون، ای تی،ET   لیست شیندلر، ژوراسیک پارک، سرباز رایان،   لینکلن،ایندیانا جونز   و دهها فیلم دیگر را به صحنه ی هنرهفتم عرضه کرده،  برداشت دیگری از فیلم وست استوری را ساخته و به زودی اکران خواهد شد   مرااضطرابی  فراگیر ودرعین حال هیجان انگیز فراگرفت.

فیلم ظاهرا درسال 2019 ساخته وحاضربر پرده  رفتن بود. اما اهریمن کرونا وشاید علل دیگری مانع ازآن شدند که فیلم برپرده های سینما جلوه گر شود.  تا اینکه امروز 8 دسامبر 2021 خبرنمایش این فیلم درسالنهای سینما در  فرانسه  وشاید دیگرکشورها پخش شد و من همه ی ممنوعیتهای عصر کرونائی و   حضوردر اجتماعات و سالنهای دربسته را به کناری گذارده و برای دیدن برداشت  جناب اسپیلبرگ از وست ساید کهن   راهی سینما شدم. مگر نه اینکه شیفتگی و عاشقی رنج ومرارت  می طلبد وگرنه «عشقهائی کز پی رنگی بود عشق نبود» و سایر  قضایا.

گفتم اضطراب آری اضطراب و موجی ازاحساسات ضدو نقیض ذهنم را فراگرفت. وست ساید استوری ساخته ی رابرت وایز، با موسیقی بی مانند لئونارد برنشتاین، موسیقیی که جان فیلم بودواگر نمی بود شاید فیلم چنان بالا نمی گرفت ، باطراحی رقص های  ژروم رابینز ،  بازی ناتالی وود و ریچاربیمر، جرج چاکریس، ریتاموره نو، راس تامبلین …… برای من وشاید بسیاری دیگرازهمنسلان من یک استوره شد وهست. به خاطر، سناریوی فوق العاده اش، برای موسیقی وطراحی رقصهای هیجان انگیزش، به دلیل باروپیام اجتماعی و سیاسی اش، اینکه بحران وسرگشتگی جوانان را تا آن زمان کمترفیلمی چنان روشن و زیبا ، آنهم به زبان شعروموسیقی به میان آورده بود.  بازی دل انگیز ناتالی وود و ریچاردبیمر و آن جوانانی که هریک درنقش خود بازیی بی بدیل ارائه دادند.

 فیلم   صفت زیبائئ کامل وبی نقص را، ازهمان آغاز باخود حمل کرد. چنان شد که هیچ کس را سودای این درسر نیفتاد که ورژن دیگری از این فیلم بسازد. چنان درجای خود جای گرفت چنان پایگاهی یافت که شاید لقب استوره شدن را راحت بتوان برایش بکار برد.

گرچه ساخت داستانی آن پیش از آنکه رابرت وایز دست به تبدیل آن به فیلم بزند ، به صورت   نمایش موزیکال وجود داشت، اما رهیافت آن به عالم سینما تنها درسال 1961 وکارگردانی رابرت وایز به حقیقت پیوست. کارگردانی که از او فیلم اشکها ولبخندها را نیز می شناسیم.

داستان آن را که پاره ای ملهم ازرومئو و ژولیت می دانند، که این نیز درخور بحث است،کما بیش به یاد داریم. داستان   دریکی ازمحلات نیویورک سال های آخرین پنجاه میلادی می گذرد. محله ای نه چندان مرفه. بخشی نشستنگاه مهاجرین پورتوریکوئی ست و بخش دیگر سفیدان ِ با ریشه های نامعلوم.شاید ایرلندی انگلیسی دانمارکی…..هویت سفید!!!!

چه کسی گفت که رنگ پوست می تواند فرهنگ ساز نیز باشد؟

باری  جوانان این دوفرقه با هم درجدال اند. گروه جت ها(سپیدان) با شارک ها(پورتوریکوئیها) درکوچه پس کوچه ها کارشان جنگ است وگلاویزی. وپلیس ومأموران حفظ امنیت از دستشان به عذاب. سفیدها، خودرا مالک محله می دانند و آن مهاجرین آمده ازدوردست را به اطاعت وفرمانبرداری و فراتر ترک امریکا می خوانند. احساسات نژادپرستانه همراه با نارضایتی از زندگی اجتماعی  عقده ها و گره های ناگشوده ی خانوادگی ودیگر دشواریهای زیستی درجامعه ای مصرفی وسرمایه داری،  به نوعی فرقه ی سپید را صاحب رفتاری خشن نموده است.به  بیانی  دق دلی را برسر ناتوانان درمیاورند. از سوئی دیگر پورتوریکوئی ها وشاید هرمهاجر رنگین پوست دیگری از آمریکا درخواست آزادی و برابری و برخورداری ازنعمات تمدن را دارد. آمده اند به امید زندگی بهتر .آیا این یک رؤیای گمراه کننده بیش نیست؟

قضارا دختری از آن طایفه ی رنگین پوست، به نام ماریا، عاشق پسری ازآن سفیدان درجنگ وجدال به نام تونی می شود. در شبی ازشبهای رقص وپایکوبی ، که دوگروه در یک سالن گردهم آمده اند، ماریا تونی را می بیند و چنان نگاه ودلهایشان بهم گره میخورد که همه ی تعلقات نژادی و قومی فراموششان می شود. عشق پروازشان میدهد.دستان ماریا در دستان تونی هستی دیگری می یابد وازآن پس افق دیگری را می بینند ورای آن محله، آن دیار و آن مردمان درجنگ وجدال.

با پیش آمدن چنین عشقی روابط این دوگروه وارد مرحله ی دیگری می شود. حال غیر ازآن تعصبات همیشگی مسئله ی بازداری ازپیش روی این عشق ممنوع نیز درمیان است. برادرماریا برناردو(جرج چاکریس) با ریف(راس تامبلین) سرگروه سپیدان برنامه  ی نبردی را طراحی کرده اند تا تکلیف نهائی تسلط برمحله روشن شود. ماریای عاشق که آینده خود وتونی را در صلح میان دوگروه می بیند، از دلداده ی خود که جوانی روشن بین و فارغ ازاین تعصبات است، وبرخلاف آن دیگرجوانان ولگرد پیشه ای دست وپاکرده ودر  دراگ استور محل به کارمشغول است، می خواهد که جلودارومانع این جنگ وجدال بشود. تونی برای انجام این مأموریت خطرناک به محل جدال می شتابد. دریغا که جریان آنگونه که او می بیند پیش نمی رود. ریف که  نزد تونی همچون برادری کوچکترعزیز است و در دامان هدایت او زندگی می کند به وسیله چاقوی برناردو کشته می شود وهنگام مرگ ، همان چاقورا به دست تونی می سپارد.گوئی انتظارانتقام را ازاو دارد.  درحالتی ازجنون و شگفتی ، تونی اختیارازدست میدهد و با همان چاقو، برناردو، برادرماریا را ازپای درمیاورد.

ماریای عاشق ازدریافت این خبردچارجنون می شود، ولی وقتی ازحقیقت ماجرا باخبرمیشود، تصمیم می گیرد با تونی ، آن محله ی نفرین شده را ترک کرده به جای دیگری بروند. قرارشان ساعتی ازشب درایستگاه اتوبوس است. قراری که هرگزمیسرنمی شود. تونی به محل کارخود کافه دراگ استوری که پیرمردی خردمند آنرا اداره میکند میرود تا آماده ی فرار شود. آنیتا همسر برناردو، با اینکه سخت از رابطه ی تونی قاتل برناردو با ماریا در رنج است، اما حامل پیام ماریا برای تونی می شود و قرار ایستگاه اتوبوس .

جماعت سفیدان «جتها «که ازکشته شدن تونی درخشم هستند، ودراین ساعت درمحل کار تونی گردهم آمده اند، آغاز به آزارآنیتا می کنند. مسخره اش می کنند، درحالی که او هنوز عزادار معشوقش برناردو می باشد، دامان اورا بالا می زنند و اورا وادار به رقص می کنند، چنان بی رحمانه، خشن  وچنان بی گذشت که آنیتا ازسر خشم، به دروغ می گوید که ماریا به وسیله ی چینو، یک پورتوریکوئی دیگر که عاشق ماریاست، کشته شده . به تونی بگوئید که ماریائی درکار نیست.

تونی ازپس شنیدن این خبر، دیوانه وارخودش را به کوچه وخیابان می اندازد وفریاد می زند واز چینو میخواهد که حال که ماریا را کشته است، اورا هم بکشد که دیگرزندگی بدون ماریا  برایش طعم و ارزشی ندارد. چینو اورا می یابد ودرست درلحظه ای که ماریا به سوی تونی می شتابد، تا مطابق قرارشان به جایی دیگر وسرزمینی دیگر بروند،  با شلیک گلوله تونی را ازپای درمیاورد. تونی درحالتی میان رؤیا و واقعیت درحالی که بازگشت ماریا را باورندارد این جهان مسکین را ترک میکند. آخرین لحظات زندگی اودرآغوش ماریا  به پایان می رسد.درحالی که دوجماعت سپیدان و پورتوریکوئی ها آن دوجوان عاشق وناکام را دوره کرده اند.

آخرین صحنه ی وست ساید استوری با گفتمان ماریا درباره ی پوچی همه ی آن درگیری هاست و یک پرسش که تا کی وتاکجا وبا چند هزارگلوله وکشتار می توان این درگیری هارا ادامه داد و به کجا رسید؟ پرسشی که شاید هنوز هم مطرح باشد وکسی پاسخی برآن ندارد.

فیلم وست ساید استوری، درهمان دهه ی شصت هستیی ورای یک فیلم یافت. به دنبال خود ذهنیتی ساخت، کردارو پندار نوینی به ارمغان آورد. شاید اگر سهراب سپهری می خواست در باره اش چیزی بگوید، می گفت :فتح یک دوران به دست یک فیلم.آری سخن از این فیلم جهانگیرشد.  مرا شاهین خیال پرواز میدهد به آن سالهائی که  وست ساید استوری در ایران اکران شد. خاطرم میاید که ناگهان بسیاری ازدختران ماریا شدند، عاشق شدند. بسیاری ازپسران در پی ماریای خود سرگشته ی کوچه هاشدند.ماریا ماریا خواندند. مدل لباس و آرایش ناتالی وود ، زلفکان جرج چاکریس و ریتا موره نو وآن بشکن زدنهای خیابانی و آن شیوه رقصیدن و آن چرخش های باندهایی که خودرا درقالب جت ها یا  شارکها می دیدند تا مدتها سرو ذهن جوانان را دربرگرفت. فیلم هیجانی با خود داشت که حس کردنی بود و نه بیان کردنی. وست ساید اگرچه در غرب و در کشوری بافرهنگی متفاوت ساخته شده بود، ولی درخود حسٌی داشت که روان وزیبا منتقل می شد. حسٌ جوان بودن، عاشق بودن، دراسارت قیدوبندهای خانوادگی و اجتماعی و نژادی بودن. حسٌ مورد غفلت قرارگرفتن ودرحاشیه بودن، حسٌ محکومیت به اینکه جوان هستی و حق جوان بودن را نداری، حسٌ عاشق بودن وازواهمه ی «داداش بزرگه» دم بر نزدن…

شاید بسیاری ازجوانان ازهمان روزگاربا پرسوناژهای فیلم به قول امروزی ها همذات پنداری می کردند.

وعشق، چرا از عشق ماریا و آنتون سخن نگوئیم. عشق با همه شکوهش، با بارالهاماتش با آن تب وتابش حضوری پرتوان دراین فیلم دارد. عشق است که میاید و رنگ دیگری به چرخش داستانی می زند.

وآن دوبازیگرچیره دست ناتالی وود وریچارد بیمر آن عاشق ترینها چنان جلوه گر این حسٌ زیبای بشری  شدند که امکان نداشت شما سالن سینما را ترک  می کردید بدون آنکه خاطره رازونیاز ماریا وآنتون را در دل نیمه شب  به دل بسپارید و آرزو نکنید که اگرشده یک بارهم درزندگی، شبی چنان عاشقانه با معشوق خود داشته باشید.

اسپیلبرگ و دگردیسی وست ساید.

اسپیلبرگ درخاطرات خود ودرباره ی این فیلم میگوید که ازده سالگی ودرآغاز با موسیقی این فیلم مأنوس بوده وچه بسا شعرهای آنرا ازبر داشته و دائم با خود تکرار می کرده. این می رساند که موسیقی لئونارد برنشتاین تا چه میزان اصلی ترین عنصر وست ساید استوری سال 61 را برمی سازد. سودای دوباره سازی این فیلم را اما بعدها اسپیلبرگ درخاطرپرورانده . بسیار در باره اش خوانده، پژوهش کرده تا بتواند برداشت نوینی ازآن ارائه دهد.

 بسیاری توصیه می کنند پیش ازدیدن این برداشت نوین نخست وست ساید کلاسیک سال 61 را ببینید و بسیاری دیگر میگویند، آن برداشت را اگر ندیده اید نبینید و مستقیم به سوی این دیگری بروید. چون اسیر آن نخستین خواهید شد.

داوری دشوار است. پرسش بزرگ و اضطرابی که من در سرداشتم براین محورمیچرخید که اسپیلبرگ با این استوره ی سینما چه کرده است؟

پاسخم را گرفتم وخرسندم از اینکه به دیدار این برداشت نوین رفتم.

 به دیده ی من ، این کارگردان بزرگ، زندگی نوینی به این فیلم  بخشیده است خوب یا بد آن  مسئله ای سلیقه ایست.  ازمیان عناصر برسازنده ی فیلم،   اسپیلبرگ، داستان،   موسیقی، شعرهایی که بر روی موسیقی خوانده شده ، سروده ی  استیفن سان هایم را کمابیش حفظ کرده است اما تغییرات و دستآوردهای نوینی نیزآورده است. این تغییرات   را درچند مورد میتوان برشمرد.

پلان نخستین فیلم برروی خرابه های محله ی وست ساید قرار می گیرد و بولدوزرهائی که درحال تخریب دیوارهای فرسوده ی محله ی  هستند. شاید بدین بیان اسپیلبرگ میخواهد بگوید که آن دوران گذشت و حال عصردیگری دراین محله آغاز می شود. بیننده انتظاردارد که کارگردان دوران جدیدی را به میان آورد. وای کاش داستان فیلم را ازنظرزمانی به دوران ما برمیگردانید. آن زمان شاید حرف برای گفتن بسی بیشتر بود.حال برخوردهای دیگری مطرح است و جدالهای دیگری. حال موسیقی رپ  و بریک دانس break dance یا پارکور parkoursبیان کننده ی هیجانات جوانان است. برخلاف آنچه پلان نخستین فیلم وعده می دهد،   وقتی به عمق فیلم وارد می شویم، همان درگیری های سالهای پنجاه را می یابیم. جنگ دو فرقه ، که دوربین وکارگردانی اسپیلبرگ با خشونت بیشتری آنرا مطرح کرده است.

نکته ی دیگری که کار اورا درخورتوجه میکند اینکه ، زندگی آن جوانان شورشی را بیش ازوست ساید اصلی به درون شهرومحله و میان زندگی روزمره برده است.اما دکورها و لباسها همان سالهای پنجاه است اززمانه  ی ما رنگی نیست. مردم محله حضور بیشتری دارند و حرکات این جوانان شورشی حقیقتا آزارشان میدهد. ازجمله تغییراتی که اسپیلبرگ به خرج داده آوردن رقص زیبای I love to live in America ازپشت بام خانه های وست ساید ، به کوچه بازار ودرمیان مردم است. دراین رقص هیجان انگیز که به وسیله پورتوریکوئی ها در وست ساید اصلی اجرا می شود، این بار بسیاری دیگراز ساکنین هفتادو دوملتی شهرنیویورک نیز  شرکت دارند. از نژادهای گوناگون و از نسلی ازکودکان که گوئی کارگردان خواسته است   رؤیای زندگی درکشوری آزاد با برابری نژادی را به نوعی تعمیم دهد وهمگانیش سازد.  

به جای آن پیرمرد خردمند صاحب آن دراگ استور، اسپیلبرگ ازریتا موره نو بهره گرفته، زن زیبا و هنرمندی که در وست ساید اصلی نقش آنیتا معشوق برناردو را بازی کرد ورقص هیجان انگیزش با برناردو  بر روی ترانه   I love to live in Americaهنوز هم هیجانی در دل وجان میافریند که مپرس. اوکه اکنون به بانوی سالمندی تبدیل شده، درحقیقت نمادی ازفیلم وست ساید قدیم است که شاید اسپیلبرگ به احترام آن گذشته اورا دراین فیلم برنشانده است.

 دادگاههای خیابانی جوانان

یکی از مطرح ترین صحنه های فیلم وست ساید استوری(61) صحنه ایست که جوانان با زبان شعروموسیقی از دشواریهای زندگی خود ازرابطه ی پیچیده خود با والدین با مسئولین جامعه ، پلیس و قاضی و کسانی که هریک به نحوی رفتارآنهارا محکوم و نام بزهکاربرآنها میگذارند، سخن به میان میآورند. بازی راس تامبلین دراین صحنه وطراحی رقص وموسیقی بی مانند است. اسپیلبرگ این صحنه را ازدل خیابان به اداره پلیس کشانیده است. ازخودمان میپرسیم چرا؟ وایا نتیجه ای از این انتقال حاصل می شود. آیا کسی بیش از پیش به گله های این جوانان گوش فرا میدهد؟

واما عشق:

درآغاز  سخنم  گفتم وقتی ازساخت دوباره ی این فیلم باخبر شدم اضطرابی مرا فراگرفت. ازخودم می پرسیدم آیا هنرپیشه ای یافت خواهد شد که بتواند نقش ماریای عاشق را با کفایت و هنرمندی ناتالی وود بازی کند. آیا بازیگری هویدا شده است که بتواند همچون تونی عاشق در شبی مهتابی و پس ازدیدارماریا درکوچه های آن محله ی ممنوع بگردد ونام ماریا برلب اورا، ونام اورا همچون واژه ای جادوئی بخواند که چون به آرامی برزبان آوری همچون نیایشی خواهد بود و چون بلند بخوانی همچون نوای موسیقی»

  Say it loud and there’s music playing
Say it soft and it’s almost like praying

اگر یک ایراد اساسی بتوان به جناب اسپیلبرگ گرفت همین است. اودرگزینش هنرپیشه هایی که میبایست نقش ماریا و تونی را ایفا کنند ، یک غفلت بزرگ کرده است. هیچیک قادر به رسانیدن آن حس بزرگ کشانند ه، آنکه این دوجوان را ازدامان وابستگی هایشان برکشید و به سوی سرنوشتی دیگر سوق داد، نیستند. نقش تونی را جوانی به نام Ansel Elgort ایفا میکند. چهره ای سرد و ونگاهی منفعل دارد . نقش ماریا را دختری به نام Rachel Zegler بازی میکند که به دیده من او نیزقادر به رسانیدن آن هیجان عشق نیست.

قدرت کارگردانی اسپیلبرگ درفیلمهای تخیلی مانند Et ویا برخورد با شخص سوم، یا فیلم بزرگ ژوراسیک پارک و ژانرهای دیگر غیرقابل انکاراست. ولی درپرورش عشق، درکاراو می توان تردیدکرد. شاهدش اینکه   درفیلمهای او کمتر شاهد پرورش مقوله ی عشق بوده ایم.

متاسفم جناب اسپیلبرگ یا نباید دست به استوره ها زد ویا باید حرفی فراترو سخنی قوی تر به میان آورد.

بیش از این نمی گویم از این واهمه دارم که مرا کهنه پرست بدانند. چنین نیست. من برای اسپیلبرگ احترامی به عنوان یکی ازکارگردانان بزرگ روزگارمان قائلم. کارهای پرقدرت او خود استوره اند. اما چه توان کرد که من و همنسلان من عاشقان آن وست ساید استوری قدیم نمی توانیم یا کمتر قادریم پیراهنی نو براندام آن خاطره انگیزترین فیلم بپوشانیم تا نظر شما چه باشد.

بیان دیدگاه