آیا برامس را دوست دارید؟

یک شب ، یک سمفونی

چون که پاییز است ،

برگ ریزان است،

ماه پنهان است،

مهی وهم انگیز کوچه وگذرگاهها را فرا گرفته ،

و بدان سبب که آرام آرام خلوت گزینی بیش از پیش فریضه می شود،

موسیقی این زیباترین همدم، این مونس تنهائی، این نوای پنهان زبانهای درونی به  سرای دل  درمی کوبد   که این منم آنکه ضرباهنگ غریبانه هایت   را دراین  برگریزان، به گام  اشنائی خواهد برد.

آری موسیقی این  همدلترین همد ل، خوش نشین ترین ودرعین حال پر طلب ترین مهمان ، دراین پائیزانه ایام،  خویشتن را به سرای تنهائی ها می خواند.

می گویم پر طلب، چون ازآن خلایق نیستم که موسیقی ، به ویژه موسیقی سنگین وپرمایه  را، موسیقی متن  روزمرگیهایم  سازم. هرگاه به سوی موسیقی میروم ، بایدم حالی باشد، دراندرونم طلبی باشد، نیازی معنویم باشد، کششی به سوی زبانی دیگر، بیانی دیگر، نه این  حرف وصوت  وکلامِ درمانده و ناتوان بشری، آنکه مولانا می گوید که: این هرسه را برهم زنم تا که بی این هرسه با تو دم زنم.» آری آن زبان دیگر بایدم تا انچه نمی توان به بیان آورد، ازآن  راوی سحرآمیزِآهنگین دریافت کنم.

 خوش آمد موسیقی، این مهمان دلپذیر ولی پرطلب را نخست با  یک خانه تکانی اساسی از ذهنم آغاز می کنم. زباله های زندگی را به بیرون می رانم. من آن نیستم که ازموسیقی برای شفاعت دلخوریم ازبقال سرکوچه یاری بخواهم یا مرهمی برای دلخوریهائی از این دست.    اگر آن طلب خاص، آن حسٌ متعالی، آن میل به  سلوک، آن رفتن وجستن  جهانهائی ماوراء آنچه احاطه گرماست، آنها که فهمشان نیازمند گوش جان است ونه گوش سر، در ذهنم نباشد، در به روی آن میهمان می بندم. موسیقی به کناری می رود وسکوت جانشینش می شود.

همزیستی موسیقی وروزمرگی درمرام من نیست. تقسیم موسیقی  با روزمرگیها مانند آن است که دوستی را به خانه بخوانی، اورا درمهمانخانه بنشانی وخود به اطاق دیگری بروی. باورم کنید که موسیقی مهمانی زودرنج است. اگردل وجان بدو نسپارید، اگر زیروبم هایش را عمیقا به دل راه ندهید،آزرده خاطرمی شود، رٌم می کند، از دست وزبان وذهنتان می گریزد، ترکتان می کند وبازگردانیدنش هیهات! چه نازها باید ازاو کشید وچه  همنفسی ها نثارش  می بایست کرد تا باری دیگر همدمتان،  مهمان نازها ونیازهایتان گردد.

 آیا چنین مرامی رواست؟

چنین پیش میایدم که  گاه،  مدتهای مدید سراغ آن همدم دیرین، آن مهمان پرطلب ولی دلپذیر  نروم.

مدتی ذهن آشوب زده ای داشتم ، و اینچنین پیش آمده بود   که به آثار بزرگان موسیقی و ازآنجمله یوهانس برامس (1833ـ1897)، آن بزرگ آهنگساز بزرگ ، آنکه روبرت شومان اورا مسیح موسیقی لقب داده بود، گوش فرا نداده بودم. برامس آنکه  جان من بود. آنکه با نخستین سمفونی خود با ضربتی کارسازخاطره  ساز    من شد. خاطره نه ازآن دست که شنیدنش یادآورمثلا برخوردی رمانتیک وعاشقانه باشد ویا یادآوریهائی از این دست که خود جای خاصی را دارند.   بلکه خاطره ازآن دست که گوستاو یونگ می گوید. خاطراتِ الهامات و تکاملات روحی ، که یونگ معتقد است که این دست خاطرات، یعنی الهامات ودگرگونی هایی که هرشخصی درروند زندگی می گیرد، باید پایه  وجان مایه ی اتوبیوگرافی  باشد ونه تنها رویدادهای ملموسی همچون من رفتم و توآمدی و این را دیدم و او گفت و چنین کردو چنان شد. شما شعری را میخوانید ورد می شوید .یا فیلمی را می بینید و یا باشخصی به لحاظی فوق العاده برخورد می کنید. مهم، تنها خودِ آن رویداد نیست. بلکه انقلاب ودگرگونی است که آن شنیدن وآن دیدن در شما  برمی انگیزد. معمولا ما ازثبت اینگونه دگرگونی ها غفلت می ورزیم. ممکن است برگها درباره خاطرات ملموسمان چیزبنویسیم یا برزبان آوریم ، اما از یادنویسی تأثیرروانی وروحی که یک رویداد، هرچه باشد درما ایجادکرده،  شانه خالی می کنیم. برخورد درذهن میماند اما جای پای برخورد به فراموشی سپرده می شود. خاطره ی برخورد من با موسیقی برامس ازآن   خاطراتی ست که به اعتبار گفته ی یونگ می بایست آنرا  دردفترتاریخچه ی الهامات جای داد.

من وبرامس وآن شب پائیزی

خیلی جوان بودم وقتی برای نخستین بار سمفونی شماره ی یک  برامس را درتالار رودکی شنیدم.    

شبی بود وشبی پائیزی .

  برگریزان   بود.

 ماه درمحاق بود.

 ازسرشب مهی وهم انگیز برآسمان  چنبره زده بود.

 مهتاب نبود وهیچ شاعری نمی توانست بگوید «مهتاب پائیزی چه زیباست!»

» بلیط برنامه ی تالار رودکی روی میزم چشمک میزد. «

برنامه:

 سمفونی  شماره یک برامس

ارکستر سمفونیک تهران رهبر رودلف بارشای ، (اگردرست خاطرم باشد رهبری از چکسلواکی)

آغاز برنامه ساعت بیست.

از سر شب باخودم می گفتم بروم یا نروم.هوا هرلحظه وهم انگیزتر می شد.   سایه هائی  بر درو دیوارافتاده بود  وهمه چیز دعوت به خانه نشینی و جستجوی امنیت می نمود. دوستی که معمولا با او به کنسرت میرفتم آن شب خلف وعده کرده و من تنها شده بودم. همچون تنهائی فروغ، «زنی تنها  درآستانه ی فصلی سرد.»

می بایستم شبانه راهی  می شدم و شبانه باز می گشتم.

  من برامس را نمی شناختم. سالها پیش فیلمی نشان میدادند،  با عنوان «آیا برامس را دوست دارید؟» با شرکت اینگریدبرگمن، آنتونی پرکینز وایومونتانت که من نه آنرا دیده بودم ونه ازمحتوایش خبرداشتم. برامس وجهانش وموسیقی اش برایم ناشناخته بود.   معمولا وقتی به کنسرتی میرفتم پیش ازبرنامه به آثار درنظرگرفته شده  در برنامه  گوش میدادم تا چندان احساس غربت شنیداری نشوم. اما برامس برایم معما بود. صفحه ای از آن آهنگسازبزرگ آلمانی دراختیار نداشتم. وروزگارنه مانند امروزین بود که با یک اشاره به دگمه ی لب تاب صد اجرا از یک اثردراختیارت  قراربگیرد  وده ها صفحه بیوگرافی وشرح حال درپیش چشمت شکل بگیرند. بی کوششی نه چندان دشوار، دانشور شوی.  یک صفحه فروشی بزرگ درتهران بود به نام بتهوون سرچهار راه پهلوی که صفحه های سی وسه دور ازبزرگان داشت و آنهم معلوم نبود همیشه بتوانی بهترین اجراهارا پیدا کنی. خاطرم هست که برای یافتن اجرای سمفونی چهار گوستاومالر، به رهبری توماس  بالدنر، آن ویژه کاربزرگ مالر، چندین ماه صبرکردم تا سفارشم رسید. تو خود ازاین حدیث بخوان فرق زمانهارا. با این وجود ازقدیم گفته اند جوینده یابنده است. با همه ی دشواریها و کمبودها، درهمان تهران مألوف برنامه کنسرت رفتن و شاهد اجراهای زنده بودن دردسترس بود و تآترشهر و تالاررودکی با برنامه های اپرا، کنسرتهای سمفونیک و مجلسی، شبهای پائیزو زمستانی دل انگیزی برای اهل ذوق وهنر میساختند. تهران فضای روشنفکرانه ی زیبائی داشت واگرآن چپی های  سفیه مسلک مخالفِ  هرنوع هنر غیر از»هنرخلقی»، که ما دست آخر پی نبردیم که خلق کیست وهنرخلقی چیست،   می گذ اشتند، می توانستیم همه نوع آفرینشی ازفیلم وتآترو کنسرت ونمایشگاه نقاشی ببینیم وبه تکامل روحی خود با یاری هنریاری ببخشیم.

مه وهم آلودی که آسمان تهران را گرفته بود و نداشتن هیچ شناختی ازبرامس  بازدارنده بود.آن شب میان من وفضای طبیعی پیوندی سحرآمیزبرقرار بود.پشت آن مه اوهامی بود ودر سروذهن من نیز. در دلم اضطرابی نشسته بود بی دلیل. حس می کردم چیزی ویا حادثه ای  انتظارم  را می کشد. اما چی؟ چگونه؟  

 به یاد دارم که آنشب طلبی درمن بود. حسٌی شگفت انگیز، حسٌ جویائی یک فلسفه، یک معنا یک تفسیر از زندگی دردل ودیده نشسته وگریبانم را گرفته ومی پرسید که کجای تاریخ وجغرافیای زندگی نشسته ای وچه میجوئی؟

 احساس خلاء وپوچی وجودم رادربرگرفته رهایم نمی کرد. به چه علت؟ نمی دانم . زندگیست دیگرگاه آدم را  ازدنیا و مافیها، ازپیرامو ن،ازآشنایان وحتی ازخود بیگانه می سازد.

 و

آیا یک آهنگساز بیگانه، برآمده ازمرزهای ناشناخته، می توانست ازآن شب وهم انگیز، آن شب بی مهتاب ، ازآن حس پائیزانه ، برایم ، شبی دل انگیز والهام بخش  بسازد؟   آیا می توانست  پیامی آهنگین از زندگی برایم به ارمغان بیاورد، هستی بخشم شود و نجات بخش ازآن گشتگی وسرگشتگی؟!!!!

عاقبت با همه ی بازدارنده ها، برخاستم . کت ودامن مشکی که همیشه دربرنامه ی کنسرت ها می پوشیدم به تن، وبارانی بردوش  وبی واهمه ی بازگشت دیروقت به خانه؛  یک تاکسی،  و راهی شدم. آری پاره ای رفتن هاست که به بازگشتش نباید فکر کرد تنها به رفتن می بایست اندیشیدن.

بروشور برنامه که ای کاش یادگاری نگهش می داشتم ، تصویری ازبرامس را داشت مردی با چشمانی خیره، چهره ای زیبا وریشی انبوه . درسرنوشت نامه اش تنها چند سطرمعرفی مختصر بود: تولد ومرگ (1897ـ1833)   موسیقی دانی که اصلش ازآلمان بود ولی دروین زندگی به پایان رسانیده بود……… چندبرگ  هم ضمیمه شده بود، دربرگیرنده ی  فهرستی  ازآثارش، چهار سمفونی ، آثارزهی، دوپیانو کنسرتو، رکوئیم آلمانی و»لیدها» یا آثار آوازی ……….. 

سالن  کنسرت، برخلاف همیشه نسبتا خلوت بود شاید آن  مه وهم انگیز بی سابقه وهوای نامناسب پاره ای راخانه نشین ساخته  ومانع  حضور دوستداران و وفاداران به کنسرتهای تالار رودکی شده بود. 

اضطراب من همچنان ادامه داشت. گاه چنان پرتوان که دلم می خواست برخیزم وبازگردم وبه خلوت اطاقم پناه ببرم. آن حسٌ آزاردهنده ی خلاء وبیهودگی نمی گذاشت روی صندلی های مخملین وزیبای تالاررودکی آرام بگیرم.

برنامه  با کمی تأخیرآغاز شد. درهای سالن را بستند و اعضای ارکستربرجای خود نشستند و رهبر بر بالای  سکوی رهبری رفت و!!!!!!!

موتیو نخستین سمفونی با ضرباتی کوبنده درفضا پراکنده شد و من برجای خود میخکوب شدم.

ضرباتی که گوئی فراخوانی به رستاخیز بود. آغازی که از پایان آغازیده بود.

با همان سرآغاز،  برامس مرا برد. سفرم داد.نمی دانم به کجا؟جائی بی نشان ولی سرشار ازنشان.

بنیان آن سمفونی بر تعلیقی مداوم گذاشته شده بود. مانند یک پرسش از اصلیت هستی بود. آغاز می شد و آغاز نمی شد. ترا دریک انتظار ودریک حالت هستی ونیستی رها میکرد. گهی تغزل وملودیی تقدیمت می کردو ترا درجهانی شاعرانه وسرشار ازنوازش قرار میداد، امٌا حتی پیش ازآنکه با آن جهان خوبگیری وباورش کنی،با ضربه های محکم چنان جهان شاعرانه و آرام ترا بهم میریخت که توگوئی  هرگزوجود نداشته است وچند لحظه   بعد از آن ویرانگری باز هنگام  سازونوایی دیگرمی شد وموتیوی دیگروشورحال وشروشوری دیگر، کششی به سوی معانی دیگر که وقتی دقت میکردی میدیدی که برپایه ی همان صورت نخستین شکل گرفته است.

 زندگی، با همه ی شکوهش، آن سازندگی هایش، آن  ویرانگری ها و ستمکاریهایش، آن لحظات عاشقانه، فراقی ها وصالی هایش،  ملایمت و خشنونتهایش،……. همه درسمفونی یک برامس بود.  

ایستائی  وجود نداشت. تداوم هیچ معنائی وجود نداشت. پویائی ودگرگونی، سفرازلحظه ای به لحظه ای دیگر با معنائی متفاوت،  حرکت از یک ملودی کش دار به سوی نابودی همان ملودی و آغازنغمه ای دیگر،بافت پیام آهنگین سمفونی یک برامس بود.  

سمفونی برامس خودزندگی بود. تا آن لحظه هیچ سمفونی حتی اثار بتهوون با آن ضربات کوبنده اش نتوانسته بود کوبندگی سمفونی یک برامس را داشته باشد و حقیقت زندگی را دربرابر چشمان من ودر گوش جان من بنشاند.

حس کردم آن شب  برامس ازجهانی دیگر با زبانی دیگر ، همان زبانی که به دنبالش بودم، با من سخن می گوید که دراین هستی وهم آلود  همچون این شب مه آلود پائیزی، نباید به دنبال معنائی خاص بود. نمی بایست به دنبال ایستائی وبودن بود بلکه باید به دنبال شدن بود.مشق شب زندگی همین است. «دگرگونی»

مشق شب زندگی آری همانند بافت  این سمفونی است؛ که درآغاز یک موتیو برگوش جانت برگوش هستی تو می نوازد وسپس می شنوی که همان یک موتیورا ازتو می گیرد، به بالا می بردش برزمینش می زند و  دائم درروند حرکت ودگرگونی دائمی، معنا وجوهرهستی را که سرمشقی جزدگرگونی ندارد، به تو القاء می کند.

وقتی به خود آمدم که دیدم سالن خالی شده   و من همچنان برصندلی میخکوب بودم.جدا شدن ازجهان برامس دشواربود.

پاسخم را یافته بود. برامس نجاتم داد. آن شب برایم درتاریخچه ی الهامات شبی فراموش ناشدنی شد.

وقتی ازتالار بیرون آمدم آن مه وهم انگیزبه کناری رفته بود ومهتاب زیبائی درآسمان بود .

دوستِ ویارِهمکنسرتی من در بیرون در منتظرم بود.

ـ»تو اینجا ؟! «

ـ «من ازآغازبرنامه کنارت نشسته بودم.ولی چنان رفته بودی که بازگردانیدنت دست من نبود.»

چه گونه می توان برامس را دوست نداشت؟

شهین سراج در شبی وهم آلود وپائیزی

همنوا با موسیقی برامس

28 اکتبر2021 پاریس

بیان دیدگاه