یاد آوری دوبیت زیبا از مثنوی آهو نامه ی حافظ

یاد آوری دوبیت زیبا از مثنوی آهو نامه ی حافظ:

چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو میکن سایه بانی
لب سر چشمه ای و طرف جويی
نم اشکی و با خود گفت و گويی….

تفسیر  مثنوی  آهو نامه ی حافظ، که درآن شاعر راز تنهائی و گله مندی خویش رااز روزگار با آن آهوی وحشی  که شاعر را با » او چندین است آشنائی در میان می گذارد و خودرا همچون آن آهو تنها و سرگردان می بیند که  در این دشت مشوش دد و دامش درکمین اند…….» بی تردید دفترها می برد. هر بندی، بند دیگر را درنهایت ظرافت و زیبائی دنبال می کند و راز دیگری از رازهای نهفته در دل آن راوی دردمند را همچون تارهای ظریف «تنیده ز دل بافته زجان » در برابر دیده می گذارند. ولی از میان همه ی آن بندها  مرا با این دوبیت پیوندی شگفت آور است.آنچنان آن حس زیبا شناختی، آن دریافت پیام با بارقه ای ازذوق هنری را درمن به غلیان میاورند  که نمی توانم از کنارش بدون نوشتن،  بدون بیان این تأثیرشگفت آور بگذرم.

شاید تمام فلسفه ی زندگی، رنجها،غمها، ناکامی هایش را از یک سو و چاره ودرمانش  را از سوی دیگر در این دوبیت بتوان یافت.

شاعر می گوید : چو آن سرو روان شد کاروانی ……

سرو روان می تواند کنایه از معشوق باشد که معمولا قد و قامت زیبایان را به سرو تشبیه می کنند و شایدهم کنایه از تمام آرمانها و آرزوهای انسانی باشد  که کاروانی شده اند. به بیانی به سفر رفته و یا دست یابی بدانها به نوعی نا ممکن شده است.

چه باید کرد؟

شاعر در دو مصرع بعد  پیشنها می کند :

زشاخ سرو میکن سایه بانی

لب سر چشمه ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گويی………

آن سرو روان دیگر نیست آری. آن آرزوها، آن آرمانها بر باد رفته اند، دیگر نیستند .اما شاخه  سرو هست. و دیگر لب سرچشمه ای و طرف جویی. باید درد هجران آن سرو کاروانی را با رفتن به سوی زیبائی هایی ازنوع دیگرآرامش بخشید. رفتن به دامن طبیعت، زیر سایه ی سروی نشستن و نظاره گر چشمه ای بودن. که آن نیز می تواند نمادی ازچشم شاعر باشد که اشکش همواره همچون چشمه جاریست.

و تنها این کافی نیست. داستان ادامه دارد:

نم اشکی و با خود گفت و گوئی….

تنهایی، تنهایی دردناک ،نا کامی وهجران ….. چاره اش گریختن و پناه بردن  به دامان طبیعت،  نم اشکی ریختن و با خود گفت و گوئی  داشتن  است.

آیا از این زیبا تر می شود حالت انسانی دردمند ، تنها، بی یار و یاور که راز دلش را تنها با خویشتن بیان می کند و شاید آن آهوی گریز پا که او نیز دیگر درکنار شاعر نیست به تصویر کشید؟ آن نم اشک و آن گفتگو با خویشتن اوج دردمندی شاعر و شاید بیشتر انسانهائی را که غمی در دل دارند ولی قادر به بیانش نیستند  با زبانی آهنگین به میان میاورد و اینکه درآخر، درنهایت، انسان پناهگاهی جز ذهن خویشتن ندارد. زیرا هرگز نمی توان خویشتن را آنگونه که شاید و باید نزدکسی بیان کرد. آن نم اشک برای همین درد است و آن گفتگو با خویشتن از بهر تسکین همین درد است.

عظمت و ماندگاری این دو بیت، همچون دیگر ابیات حافظ در این حقیقت است که آن راز شناس بزرگ، جنبه هایی از هستی شناسی انسانی را به میان می کشد که تا دنیا باقی ست اعتبار خودرا از دست نخواهند داد. 

دست یابی به همدل و همراز آنچنان محال است که شاعر در آخرین  بندها بار دیگر معضل تنهائی را به میان می کشد و می گوید مگر خضر مبارک پی بتواند این تنها( کنایه از شاعر) را به آن تن ها (کنایه از یاران و دوستدارانی که دیگر نیستند( رساند

مگر خضر مبارک پی تواند
که اين تنها به آن تن ها رساند


الا ای آهوی وحشی، کجايی
مرا با توست چندين آشنايی
دو تنها رو دو سرگردان دو بی کس
دد و دامت کمين از پيش و از پس
بيا تا حال يکديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
که میبينم که اين دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خَش

که خواهد شد بگوييد ای رفيقان
رفيق بی کسان يار غريبان
مگر خضر مبارک پی درآيد
ز يمن همتش کاری گشايد
 

چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو میکن سایه بانی
لب سر چشمه ای و طرف جويی
نم اشکی و با خود گفت و گويی
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آیدت آب روان پيش
مدد بخشَش ز آب ديده ی خويش
نکرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان، مسلمانان، خدا را
مگر خضر مبارک پی تواند
که اين تنها به آن تن ها رساند

بیان دیدگاه