برکنار دریای مانش، دهم می 2021
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی جائیم و بی جا می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا می رویم
نشسته ام اینجا برلب دریا ی مانش ونظاره گرهستی رازآلود این بحرپهناورشده ام.
غروب است و دریا عقب رانده. بسی دوردست.هنگام جزر است.
دریای مانش جزر و مدٌ ی خاص وچشم گیر دارد.
هنگام مدٌ (بالا آمدن دریا) چنان به ساحل نزدیک است، چنان قابل لمس است که موجهایش، خیزآبهای تند و تیزش، آن آورده های خزه وصدف وگوش ماهیهایش را ازنزدیک حسٌ می کنی. گوئی با تو سخن میگوید و از پیچ وتاب و خیز و تابش روایتها نقل می کند.
واما هنگام جزر ، چنان دور می شود، چنان ازساحل فاصله می گیرد ، آنهم با سرعتی باورناکردنی که تو گوئی هرگز راهی به ساحل نداشته، هرگز نبوده است. بسترخالی می کند و برهوتی شن خیز برجای می گذارد که هیچ نشانی از آن بحرخروشنده در آن نمی یابی.
این که طبیعت این دریاست .او به راه خود می رود. آنچه درخور توجه است، رفتار زائران دریاست با این حضوروغیبت، با این نزدیکی و دوری. پاره ای چون به دوررفتگی دریا می رسند، دربرابرشان برهوتی می بینند که زمانی نه چندان دور دریا بود. نگاهی ازسرحسرت می اندازند و پی کارخویش می روند. این منظر دیگربرایشان دیگرجالب نیست. آنها آن بحرمواج صبحگاهی را می جویند. در پی» مدٌ» اند. دریای زنده در دسترس، نزدیک، پرجوش وخروش، ملموس…….
ولی دیگرانی هم هستند که از عقب راندگی دریا دلسرد نمی شوند. درهمان برهوت، همان بستر دیرین دریا به راه می افتند. آن قدرپیش می روند و می روند تا باز به دریا برسند. دریا شکافند و جویای دل دریا. حتی بدون آن خیزابها، حتی بدون صدف و خزه برلب آوردنها، بدون آن جوش وخروشها.
درهمین جا که من نشسته ام متوجه این دو رفتار متفاوت می شوم. دو زائر ظاهرا مشتاق، با خودروئی آخرین مدل، ازآن شاسی بلندهای مکش مرگ ما، کنار ساحل پارک می کنند، صدای موسیقی عذاب آورشان آرامش ساحل را بهم می ریزد.پیاده می شوند و چون از دریا نشانی نمی بینند، زیرلب غرولندی کرده و دود ودمی نفس آزار تحویل هوای نازنین غروبگاهی می دهند و دور می شوند . اما همین جا زائری تنها را می بینم که درهمین برهوت، همین بستر هنوز نم آلود دریا به راه افتاده و تا دور دستها پیش می رود. می رود و می رود تا او نیزدر افق ازنظرناپدید می شود. او گویی جویای دل دریاست. جستجوگرحقیقت دریاست. باردیگر بدنبال آن می گردد. ازفاصله هراسی ندارد، ازدرنوردیدن بسترِشن خیزش روی گردان نیست.
به فکر فرو می روم. درست یا نادرست این شیوه ی رفتاری برای من تداعی گر رفتار پاره ای انسانهاست با یکدیگر. تا وقتی هستی، جوش وخروشی داری، دلی پرگوهر و سخنی برلب ، نوازشگرو پذیرا هستی کنارت هستند، ستایشگرت هستند، باتو جشن می گیرند باتو به خیزوتاب اند، هلهله و هیاهوراه می اندازند. واما چون تو، همچون دریا مجذورمی شوی ، چون به هرعلتی دور می شوی، درخود فرو می روی نه می جویندت و نه می پویندت، نه پرسند که چرا بودی و نه گویند که چرا رفتی؟ آنها فقط طالب حضوراند. آنهم حضوری پرفایده. حضوری پربهره همچون دریا. آیا صحنه ای غمگین تر ازدریا ی خشکِ به گل نشسته هست؟ انسانها نیز چنین اند گاه خشک می شوند، گاه عقب می رانند، گاه دور می شوند، و شاید تنها دل پوئی و دل جوئی ، دوستی و مهرآوری بتواند آنان را به روی آوری به زندگی، به جوش وخروش، به «مد» باز گرداند.
ساعت از هشت شب گذشته، غروب زیبایی برافق نشسته. خورشید آتشین در آن دوردستها شاید دارد در آبهای سرد مانش آب تنی می کند….. من هنوزازبالکن هتلی که در آن اقامت گزیده ام به دریا چشم دوخته ام و چشم به راه آن زائری هستم که درافقها ناپدید شد. دریا دارد کم کم بالا میاید. اوچگونه باز خواهد گشت؟ مسافت دوری را که او پیموده اکنون دارد باردیگر دریا می شود. بسی سرد وبسی عمیق.
ساعت از ده شب هم می گذرد. مقررات این دوران کرونائی هیچ رفت و آمدی را پس از ساعت هفت اجازه نمی دهد. خبری ازآن زائردشت دریا نیست.
اما چه باک آنکه دریا دل است و دریاجو، چه هراس دارد ازجبرطبیعت، از قوانین دست وپاگیرانسانی، ازبالا آمدن دریا، از ژرفا از سرما، از طوفان؟!
چه کسی گفت که جویائی و پویائی رازهای این جهان آسان است؟ چه انسان وچه دریا و چه هرپدیده ی دیگری. بیهوده نیست که درزبان فارسی هرکارخطیری را با اصطلاح دل به دریازدن میاورند.
هوا تاریک شده ودیگرچیزی پیدا نیست. زمزمه های آرام موجهای دریا خبرمی دهند که باردیگر دریا بازگشته است.
دلم می خواهد تا صبح دراین بالکن نشسته و به قصه دریا گوش فرادهم.حتما روایتها ازآن سالک عاشق دارد که درجستجوی دریا درافقها ناپدید شد. ولی سرما ووزش باد مرابه درون می کشاند و بسترو سپس با هزاران پرسش درباره ی آن زائردریا جو، به خواب می روم.
رؤیای عجیبی می بینم. آن زائر دریا بازگشته ولی نیمه تن او تبدیل به ماهی شده. پریان دریائی با او به رقصند.سرودی اسرارآمیز می خوانند. موجها پیکرش را نوازش می کنند. اورا خوش آمدی دلپذیر می گویند. گوئی بخشی از هستی دریا شده.
هنوز خورشید نتابیده که ازبسترم نیم خیز شده میان خواب و بیداری به سوی تماشای دریا میروم. مه غلیظی ساحل ودریارا گرفته. زمین وزمان، خشکی ودریا، دروهمی خاکستری فرورفته اند. وهم است یا واقعیت. درمیان آن مه غلیظ پیکری را می بینم. برلب دریا نشسته، نیمی از تنه اش در آب فرورفته. باکی از سرمای سحرگاهی واین مه فراگیر ندارد. آوای موسیقی دلپذیری به گوشم می رسد. سرود دریا، سرود، پریان، سرود هستی……
همسرم قهوه ی گرمی به دستم می دهد با یک غرو لند اساسی:
«از تنگ غروب تا حالا توی این سرما وباد تو بالکن نشستی وزل زدی به دریا. حالا اگر یخ زدی و مریض شدی وهزاردردسر..
اصلامعلومه به چی زل زدی؟ منتظرظهورپریان دریائی هستی ویا ؟…….»