نه اینکه اعتقادی به مسیحیت و یا هر دیانت دیگری داشته باشم، ولی دعا کردن را دوست دارم . و فضای پاره ای ازکلیساها این انگیزه را درمن بیشتر بر می انگیزد. گریزانم، ازآن کلیساهای پرشکوه و جلال با آن مجسمه های قدیسن و تابلوها ی عظیم، روایتگر داستان فجیع مسیح، آن صحنه های مصلوب ساختنش وزاری مریم بر پای صلیب ، قصه ی حواریون و آن شیشه های رنگین با روایتهائی ازانجیل که نظیرشان در فرانسه کم نیست مانند نتردام دوپاری یا کلیسای شارتر و رنس و غیره که خدا می داند چه هزینه ی سنگینی برای تزئین درو دیوارش صرف شده. هرچند با ارزش به خاطردر برداشتن میراث گرانقدری ازهنر نقاشی، مجسمه سازی و معماری، ولی هرگز فضای سنگین وپرصلابت آنها درمن حسی از روحانیت بر نیانگیخته….. مرا به خالق نزدیک نمی کند، اگر هدف این می بوده و حضورم دراین گونه مکانها تنها به خاطرآشنائی با سبک معماری و نقاشی بخصوصی ست که آنرا درفرانسه هنرمقدس L’ art sacré می نامند.
اما در محله ی سکونت ما در شهر کی درحومه ی پاریس کلیسای کوچک وقدیمی هست ، با درو دیواری بسیار ساده و خالی ازهرگونه تزئینات و تجملات که ازهمان نخستین باری که پا بدان گذاشتم مرامجذوب خود ساخت. هیچ چیز آن شبیه کلیساهای پرجبروت نیست. سقف بلند آنچنانی ندارد. دیوارهایش از سنگ گرانیت(خارا) ست و در زمستانها بسیار سرد. وارد که می شوی در برابر فقط یک تابلوی نقاشی نه چندان استادکارانه ازمسیح می بینی، نیمه عریان بر بالای صلیب، دستها بر دوطرف میخکوب شده وپاها آویخته و بی جان، و چند شمعدان نه چندان گرانقیمت که بر بالای سکوی دعا، آنهم نه چندان بلند، نصب شده است. جدائی میان عالم بالا و عالم پائین که درکلیساهای کلاسیک با زرنگاریها و فرشهای گرانقیمت شمعدانها، چلچراغها، و تابلوهای کار استادان بزرگ …….. مشخص می شود، در این کلیسا داستان به نوع دیگریست. شاید اصلا جدائی متصور نشده. حسٌی ازیگانگی میان عالم آنکه فرزند خدایش می نامند ومردمی که به نیایش میآیند دراین کلیسا برقراراست. همه چیز زمینی ست و گوئی دسترسی به آسمان برهمگان یکسان است ، چه بالانشینها و چه پائین نشینها. سادگی نخستین چیزیست که نظر هرزائری را در این عبادتگاه بخود جلب می کند. دوست همسایه ای که سالهاست در این دیار زندگی می کند و با تاریخچه ی این شهرک آشناست، می گفت این دیار، درکهن ایام منطقه ایی کشاورزی بوده با مزارع و دشتها و دریاچه های پرآب و بعدها چون نیاز به اسکان جمعیت پاریس درحومه ها پیش آمد، تبدیل به شهرک گشته است و این کلیسا ازبقایای دوره ایست که اینجا زراعتی و ساکنانش همه کشت ورز بوده اند و ظاهرا این کلیسای کوچک از برای کشاورزان و خانواده هایشان بنا شده است.
نمی دانم . حتی دانستن تاریخچه اش هم برایم مهم نیست. فقط فضای ساده و خلوتِ آن است که مرا بخود جلب می کند.
عادتم شد رفتن به این عبادتگاه خلوت ، به ویژه در روزهای میان هفته که خبری از کشیش و مؤمنان نیست. می رفتم و ساعتی درآن خلوت می نشستم. سکوت، فضای نیمه روشن واندکی وهم آلود، خلوتی ودوراز اجتماع خشمگینش، مرا می گرفت. حالت سبکی وخنکی به من دست می داد که حتی دربحرانی ترین حالات آرامشی می یافتم. حالتی که حس کردنیست ولی وصف ناکردنیست. خرافات است شاید، ولی حس می کردم، دراین فضای آرام و بی آلایش،کسی، نیروئی، از آن سوی جهان مرا می بیند و رازهای دلم را ناگفته می خواند. خلوتگاهی که مرا باخودم آشتی می دهد. بیشتر از این رو که وادارم می کند ساعتی بنشینم. ازغوغای زندگی جدائی بگیرم. نه چشم بر چشم کسی بدوزم ونه گوش به صدای کسی بسپرم. فقط خود باشم و خلوتی ورازها و دعاهائی که دوست دارم به آنکه میدانمش بسپارم.
مدتی رفتن بدان خلوتگاه را به کناری گذارده بودم. بیماری وعارضه های جسمی، گرفتاری های خاندانی و خانوادگی، واین زمانه ی ملعون که هرنوع گذری را ناگذر ساخته است، ملاقاتهایم با آن بنای زیبا و اسرارآمیز را ازمن گرفته بود.
تا اینکه دیروز……ودیروز ، یک روز خاکستری، ابری و مه گرفته! از سحرگاه دلم را اضطراب و آشوبی آزاردهنده فراگرفته بود. باز آزآن روزهائی بود که نمی توانستم هیچگونه دست آویزی برای آرامش بیابم. طوفانی در درون داشتم . لشکرغم آمده وبروجودم خیمه زده بود. کلافه بودم. ازآن روزهایی بود که حوصله ی خودم را هم نداشتم. به قول آن ترانه سرا» آدم از دست خودش خسته می شه » ازآن روزهایی که هیچ چیز آدم را آرام نمی کند. منابع شخصی و پس اندازهای معنویت ته می کشد. چیزی نمی یابی که آرامت کند. کارهایت گره می خورد. قاطی می کنی،دشواریهایت، مشکلات جسمانی که پایانی ندارد، مسائل خانوادگی، کشوری، لشکری وبالاتر ازهمه غم جانسپاران کرونا……
باز به قول شاعر» من دچارخفقانم» باید فضای دیگری می جستم. سوای آن همیشگی ها. می بایست راهی می یافتم تا ازهجوم افکار جور و واجور رها شوم. دلم ناکجائی می طلبید بی آمارکرونا، بی جنگ نا بسامان واکسن، بی دیدار چهره های نگران و به ویژه خالی از گفتمان های ترس آوروروش های دلخوش کنک که برای چند صباح بیشترزیستن چه باید کرد؟
نگاهی ازپنجره به بیرون انداختم. باران مختصری می بارید و بادی هم می وزید که می توانست بازدارنده باشد. ولی چون «غم لشکر انگیزد…..»
بارانی به تن، شال گردن با دوچرخش چنبری به دورگردن، کفش وکلاه کرده، حجاب کرونائی، این ماسک منفور که دیدار لبخندها را ازما گرفته، برچهره، ازخانه زدم بیرون.
مسافتی درهوای سردو بارانی راه رفتم. مگرنگفته اند «زیر باران باید رفت».خودم را نا خودآگاه دربرابرآن عبادتگاه مألوف دیدم. حس کردم چه قدر دلم برای فضای خلوت و ساکت و بی گفتارو پندارش تنگ شده. درخودم احساس رضایت می کردم. مشتاقانه به سویش رفتم» تا بیاسایم دمی». ولی دریغا که بردر ورودیش آگهی نامه ای زده و زائران مشتاق را آگاهی داده بودند که عبادتگاه به خاطررعایت قوانین بهداشتی واگیری کرونا تا اطلاع ثانوی بسته است.!!!!!!
احساس یخ زدگی می کردم. لابد هوا بسیار سرد شده بود. ولی احساس می کردم سرمای دربستگی این مکانی که می توانست ساعتی به وجود خسته و مضطرب من آرامشی ببخشد،بیش از سرمای بیرون دارد در جان من سفرمی کند.
میان برگشتن به خانه و ادامه ی گردش زمستانی مردد بودم. کجا روم و آرامش ازکه جویم؟ احساس رها شدگی می کردم. نیاز به دست برآوردن و دعایی کردن، همچون نیازی فراگیرآمده بود و چنان دردست و زبانم نشسته بود که حس می کردم بدون دعا و بدون رازونیاز با آن که میدانم؛ بدون گفتن آن ناگفته ها هم امشب خفقان خواهم گرفت و کسی چه می داند شاید…….
آمدم ودر پارک کوچکی که پشت کلیسا قراردارد زیر درختهای عریان نشستم. زمستان کارخودش را کرده بود. درختها ازآنچه سازوبرگ بود خالی شده بودند. بغضم گرفته بود. احساس رهاشدگی می کردم حتی از سوی آنکه میدانم. دراین افکاربودم که تک برگی سبز،باقی مانده شاید ازروزگاربهاری و خرمی تنها درخت چنارآن باغ کوچک، از شاخه رها شد و پرزد و برچهره ام نشست.
دردستهایم گرفتمش.
پرسیدمش:
«تو نیز رها شده ای؟
تو نیز برای دعا آمده ای وپشت درهای بسته……
تو چراهنوز سبزمانده ای ؟
تو چه گونه از جلاد زمستانی جان به دربرده ای ؟
به من نیز راز ماندگاریت را بگو»
لحظه ای چند به شکل و شمایل برگ خیره شدم. شگفت انگیز بود. به نظرم آمد که برگ چنار کسی را ماند که دست به دعا برداشته است. دستها ی افراشته بر دوطرف و سر به سوی آسمان، با این تفاوت که اورا نیازی به رفتن هیچ مکان مقدسی نیست. همین جا بر فراز شاخته ای و حتی رهاشده در پای رهگذری، برگ چنار دعاگوست. پس چرا من نباشم؟
آنچه می خواستم از آن گردش زمستانی گرفتم. پیامی که نمی دانم ازکجای این عالم برای من رسیده بود؟ مهم نبود. ندایی بود که برای من فرستاده شده بود. راز سبزی آن برگ چنار، آری چیزی نبود جزدعاگوئی .
برگ را همچون دسته گلی زیبا و تزئینی دردست گرفتم و به محض رسیدن به حانه در یک لیوان آب جایش دادم. نمی دانم تا کی خواهد ماند؟ مگرخودم میدانم که تا کی خواهم ماند، ولی تا هستم و هست، با او دعا خواهم کرد