Splendor in the grass
تفسیر فیلم
دلم هوای یک فیلم عاشقانه را کرده است. فیلمی از تبار عاشقانه های قدیم. از آن هالیوودی های زیر خاکی. ازآن فیلمها که وقتی به پایانش می رسیدی، دلت نمی خواست سالن سینما را ترک کنی. از آن داستانها که چون به نوشته ی The End روی اکران می رسیدی، طالب آن می شدی که به آغازش بازگردی. از آن عاشقانه ها که نه به پرسوناژزن و نه به پرسوناژ مرد، بلکه تنها به عشق فکر می کردی. به عشق، به این پدیده شگفت انگیز انسانی، به شٌر و شورش، به تب و تابش، به آن انگیزه و خیزشی که در دل آدمی میآفریند، به پرواز دهی هایش به اوج گیری هایش. آنکه بالها می بخشدت وچنان پروازت می دهد، که سنگینی قدمهایت را دیگر حس نمی کنی.
نمی دانم چند نمونه می توانم از تاریخ سینما بیاورم، از آن سینمائی که می توانست عشق را چنان به زبان تصویر بکشاند که خودرا در بطن آن حس زیبا ببینی و نه سینمای روزگارما که جز خشونت و سکس مصرفی حرفی دیگر در رابطه با ان احساس بزرگ بشری نمی یابد که بزند.
درحال، برجسته ترین نامی که به خاطرم می رسد، فیلم شکوه علفزار است. نمی دانم چرا؟ شاید بدین خاطرکه بیشترین تأثیر را برذهنم گزارد . شاید از آن رو که چون به پایانش رسیدم برصندلی سینما میخکوب شدم. دلم خواست به آغازش باز گردم، از آن روایتها که پس از دیدنش نه به پرسوناژ زن و نه به پرسوناژ مرد، بلکه تنها به عشق فکر کردم. به عشق به این پدیده شگفت انگیز انسانی. به شر و شورش، به تب و تابش، به آن انگیزه و خیزشی که در دل آدمی میآفریند و شاید از آن رو که وقتی از سینما بیرون آمدم ، حس کردم بی وجود معشوقی عاشق شده ام.
یقین دارم هم نسلان من، دوستان وجوانان زیسته در سالهای پنجاه و شصت، کمابیش این فیلم را به خاطر دارند. فیلمی که به کارگردانی الیا کازان نویسنده و کارگردان پرآوازه ی یونانی تبار آمریکائی( 1909ـ 2003) وبا سناریو نویسی ویلیام اینگ سناریست و رمان نویس آمریکائی (1913ـ1973) که بسیاری از آثارش مانند پیک نیک و ایستگاه اتوبوس…. بر پرده ی سینما رفت و بازی هنرمندانه و فوق العاده ی ناتالی وود و وارن بیتی در سال 1961 ساخته شد. فیلمی که حتی قلموی منقٌدانه وتا حدی سیاست زده ی الیا کازان نتوانست جامعیت و مرکزیت رنگ عشق را از این فیلم منها کند. کازان، آن که فیلمهائی همچون در بار انداز، اتوبوسی به نام هوس، شرق عدن، زنده باد زاپاتا را….. ساخت با آن نگاه کنجکاو و جستجو گر که ناهنجاریهای جامعه ی آمریکائی را بر پرده ی سینما نقش کرد، گوئی در این فیلم تسلیم عشق شد. آنچنانکه آن دیگر نقشها در سایه قرار گرفت. آیا این را مدیون سناریوی فوق العاده ی ویلیام اینگ هستیم که جایزه ی بهترین سناریست را به خاطر این فیلم ازآن خود ساخت یا بازی حساس و پر از هیجان ناتالی وود که بحق باید گفت کمتربازیگری در هنرهفتم توانسته است نقشهای عاشقانه را با تردستی ناتالی وود بازی کند. شکوه علفزار که جای خود دارد، بازیگری پرتوان او در فیلمهای وست ساید استوری، شورش بی دلیل، و این ملک متروک شده پایگاه بلند اورا به عنوان بازیگری توانا در ژانر عاشقانه برای همیشه جاودان ساخت. درخشش نگاهش، تأثروهیجان و دردی که در لحظه های تراژیک داستان بیان می کرد، چرخش های زیبای پیکرانه اش، نشاط وشوقی که از دیدار معشوق بر چهره اش می نشست، پیوندی میان اواز سوئی وپدیده ی عشق و بیننده از سوی دیگرایجاد می کرد که رساننده ی احساسات پرتوان زنی عاشق بود.
تفسیر های فراوانی بر ترکیب و ساختار این فیلم شده و شاید هنوز نیز می شود. به دیده ی ما فیلم برمدار شعری از ویلیام ورد وردز William Wordworth شاعر انگلیسی(1770ـ1850) با عنوان شکوه علفزار splendor in the grass که فیلم نامش را نیزاز این شعر برگرفته است به گردش درمیاید. شعری که با لحنی سرشار ازتأثر، شکوه دورانی عاشقانه ولی ازدست رفته را با طراوت از میان رفته ی گلها و سبزه زارها می سنجد. و به یاد میآورد که همانگونه که آن طراوت بر سبزه زاران و گلها باز نمی گردد، شکوه آن دوران عاشقانه نیز بازگشتنی نیست.
داستان، آری روایت شکوه از دست رفته ی عشق دو دلداده ی جوان، دی نی (ناتالی وود)Deanie و بادBud ( وارن بیتی) می باشد که در شهر کوچکی در کانزاس در سالهای بیست زندگی می کنند.عشقی پرتوان برجسم وجان دودلداده حکومت می کند. پا برزمین ندارند و با هردیدار و هر بوسه به عوالمی پرواز می کنند بسی دورتراز آن بافت طبقاتی و اخلاقیاتی که بدان تعلق دارند. شکوه عشقشان شکوه همین فراموشی ست.
دریغا که بازدارنده ها برای آنکه این دودلداده چنانکه باید و چنانکه دلخواهشان است به وصال یکدیگر برسند، از همه نوعیست. هنوز روابط دختران و پسران جوان به آزادیی مورد تأیید جامعه نرسیده است. پاره ای از خانواده ها، باور مند به اخلاقیات، هر نوع رابطه ای ازجمله روابط جنسی پیش از ازدواج را با قاطعیت و سرسختی محکوم می کنند. از سوی دیگردر جامعه ی آمریکائی آن دوران مسئله ی طبقه ی اجتماعی، ثروتمند بودن یا فقیر بودن حرف نخستین را در گزینش همسرمی زند. سرپیچی و گذر از طبقه ای ثروتمند به طبقه ی بی چیز و بی مایه دشوار و در بیشتر موارد ناممکن است.
پدرباد، مرد صاحب نفوذ و سرمایه دار برای پسرش نقشه های جاه طلبانه ای در سر دارد . الگوئی پیش ساخته که آن فرزند می بایست بر آن اساس وقالب گیری پدررشد کند و پیش رود. عشق و عاشقی را کنار بگذارد، دوست دخترش، دی نی زیبا و پرسیتیدنی را فراموش کند و به دانشگا ییل Yaleبرود ادامه ی تحصیل بدهد و آن چیزی بشود که پدرش می خواهد. ولی باد روحیه ای ساده دارد و ایده الش زندگی در کنار دی نی و خریدن یک مزرعه و کار کشاورزیست.
خانواده ی دی نی خانواده ای از نظر اقتصادی متوسط و باورمند به معیارهای اخلاقی و با هرگونه روابطی پیش از ازدواج مخالفند. مادر دی نی به ویژه، اعتقاد دارد که باکرگی شرط شخصیت و اصالت دختر است. هر روز، با وسواسی آزاردهنده این ورد را درگوشهای دخترک عاشق می خواند و به طریقی اورا شکنجه می دهد. هربار در باره ی محافظت از بکارت اورا به پرسش می گیرد و سدی برهرنوع لذت بر روحیات دختر جوان و عاشق می بندد.
دی نی و باد، در این شرایط عذاب آور، دوره ای کوتاه اما با شکوه از پیوندی عاشقانه ولی بدون وصال آنچنانی و همبستری را طی می کنند .ولی سرانجام استبداد دو خانواده و قوانین دست و پا گیر جامعه، خودخواهی وکج نگری ونادانی والدین مُهر دردناک جدائی را بردفتر عشق آن دودلداده می زند. کار به انحراف و به جدائی می انجامد. انحراف، باد را که نمی خواهد دی نی را به بستر بکشاند و سبب بدنامی او بشود، به سوی رابطه ای جنسی با دختری آسان گیرمی کشاند که دست بر قضا همکلاسی دی نی ست. شاید راه بسیاری ازجوانان آن دوره چنین بود . ارضای هوا های نفسانی و جوانی با زنان ودختران آسان گیر.
دریافت این واقعه بر روح ظریف و عاشق دی نی شوکی خطرناک وارد می سازد. از او حرکاتی سر می زند مانند بریدن گیسوانش، پوشیدن لباسهای تن نما و پاسخ مثبت به پسرانی که بدو عاشق بودند. حال الگوی او دخترانی آسان گیر شده اند. آسان گیر، وقیح و آزاد و بی پروا در روابط جنسی…….او می خواهد همانی بشود که باد می خواهد. یا فکر می کند که اگر چنین بشود باد به سوی او بازخواهد گشت..
ولی ادامه ی چنین حالاتی برای دی نی با وقار و زیبا که عشق را با لحنی دیگر و زبانی دیگر، لطافتی دیگر بیان می کرد ناممکن است.
جدائی از باد او را به جنون وخودکشی می کشاند و در آسایشگاه روانی در ویرجینیا بستری می شود.چرا؟ چون عشق دیگر نیست. آرمانی دیگر نیست. آن آرمان، آن انگیزه ای که دختر جوان را به زندگی و به جوانی پیوند می داد ازمیان رفته بود. آن عشق با شکوهی که تارو پود اورا سرشار ازهیجان زندگی می کرد سقوط کرده، آتش برخاکستر نشسته ،هیچ اشتیاقی برای زیستن ندارد.
باد، نیز که ازدواج با دی نی را ناممکن می یابد، کارش به افسردگی می کشد. او نیز به نوع دیگری دست به خودکشی می زند. او که به اصرار پدرمستبد و جاه طلبش رهسپاردانشگاه ییل yaleشده، هیچ هیجانی برای زندگی و ادامه ی تحصیل نشان نمی دهد. افسردگی او دراثر جدائی از دی نی به حدیست که برای فراموشی آن شکوه گذشته، یک زندگی بی عشق را ادامه میدهد. ترک تحصیل می کند به ازدواجی بی عشق تن در می دهد بایک دختر مهاجر ایتالیائی که سمت پیشخدمت را در رستورانی دارد پیوند زناشوئی می بندد و درمزرعه ای به کشاورزی می پردازد. درست خلاف آنچه پدرش برای او می خواست. جالب اینکه پدر باد در اثر بحران اقتصادی سال 29 همه ی ثروتش را از دست می دهد و به خودکشی دست می زند.
عجیب نیست بازیهای سرنوشت ؟
سرانجام دی نی پس از چندسال اقامت در آسایشگاه وپی گیری معالجات روانی به شهر خویش باز می گردد. نخستین تقاضای او دیدار با باد است.
دی نی عاشق به دنبال چه می گردد؟ آیا او هنوز درجستجوی شکوه آن سبزه زاران وطراوت گلهای پرصفای عشق است؟
گرچه بر او زمانهای سخت گذشته، گرچه بحران دردناک روانی، دوری از معشوق، وآن گسستگی وحشتناک را به خاطردارد، ولی یک نفس، یک نگاه ، یک دیدار کافیست تا دوباره درخشش نگاه عاشقانه به چشمان زیبای او باز گردد.
برای باد نیز چنین است. جوان افسرده و بی عشق که روزمرگی ساده و بی هیجان دارد، دیداردی نی پس از آن مراحل عذاب آور چنان است که تو گوئی هنوز آنها همان شاگردمدرسه های عاشق هستند که حتی جدائی یکی دوساعته ی کلاس درس را بر نمی تابیدند. بازهم فراموشی باز هم پرگیری بر بالهای عشق. ولی این بار بازگشت به زمین و به واقعیات زندگی از نوعی دیگر است. باد ازدواج کرده و صاحب فرزند است و دیگر بازگشت ممکن نیست.
دی نی باد را ترک می کند. و باد به سوی آن زندگی سرد بی هیجان باز می گردد.
فیلم با سکانس آخرین دیدار دی نی و باد به پایان می رسد وحسرتی عمیق در دل آنها که به عشق آین دو دلداده باور داشتند باقی می گذارد.
فیلم سکانسهای تکان دهند بسیار دارد. از آنجمله اند:
صحنه های عاشقانه ی میان آن دو دلداده، صحنه های گیرو دار دی نی با مادرش که هرگز طعم عشق را حس نکرده ، زنی از تبار قدیم که ازدواج را تنها تکلیفی برای فرزند داشتن می داند، تضاد میان دی نی عاشق و آن زن یا احساسات سنتی ، خشم دخترجوانراسخت برمی انگیزد وپایه ی بحرانهای روحی او شاید از همین جا پا می گیرد.. سکانسهای دیالوگ باد با پدرجاه طلبش که آن نیزبه نوعی بیان کننده ی بافت جامعه ی آنروز امریکاست و رنج جوانانی که با والدینی خودخواه ومستبد طرف بودند. سکانس خودکشی دی نی به زیر آبشار، که با بازی درخشان ناتالی وود تمام حالتهای افسارگسیختگی دخترجوانی را که دراثر جدائی و انحراف دلدارش دجارجنون شده با قدرتی بی مانند برپرده ی سینما می نشاند، و سکانس تأثر برانگیز، دیدار دی نی و باد از پس گذر سالها جدائی و درکنارمزرعه ی باد که زخمی به دل و اشکی به چشم میآورد……… ولی به دیده ی من تعیین کننده ترین سکانس این فیلم ، صحنه ایست که دی نی، پس از دریافت خبر گریز باد از رابطه ی عاشقانه، در کلاس ادبیات به دستور آموزگار شعر ورد وردز را با آوایی هیجان انگیزمی خواند وتفسیر می کند :
«هیچ چیز نمی تواند بار دیگر شکوه علفزاران و طراوت گلها را باز گرداند.
…..»
by William Wordsworth
What though the radiance
which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,
Though nothing can bring back the hour
Of splendour in the grass,
of glory in the flower,
We will grieve not, rather find
Strength in what remains behind;
In the primal sympathy
Which having been must ever be;
In the soothing thoughts that spring
Out of human suffering;
In the faith that looks through death,
In years that bring the philosophic mind.
پس از این شعر تفسیر دلسردانه ی دخترک عاشق است، واشک و آه و رهسپاری به سوی مرحله ای دردناک از جنون و افسارگسیختگی. مرحله ای که درآن آرمان او ناپدید شده و واقعیت با ضربه های سخت به او هستیی را تحمیل می کند که دیگر شکوه عشق درآن جائی ندارد.
«هنگامی که ما جوان هستیم و به زندگی با نگاهی آرمانی می نگریم و لی وقتی بزرگ می شویم پی می بریم که برداشت ما تا چه حد ایده آلیستی بوده است……….»
آری عشق این داستان مکررِ نا مکرر از هر زبانی وبه هرزبانی گفته شود، هیجان و ضربآهنگی دلنشین دارد. چه شاعری شیرین سخن ازخطه ی فارس باشد و چه شاعری از آن سوی دریاهای سرد و چه کارگردانی از آن ینگ دنیا.
ممکن است هیجانات اینچنین در دنیای امروزین ما و به ویژه در دنیای غرب که آزادی میان جوانان امری پذیرفته شده است دیگر مطرح نباشند. اما باید پذیرفت که فیلم نماینده ی بخشی از تاریخ اجتماعی جامعه ی امریکا و به ویژه تحول آزادی جوانان است. مشکل جوانان، تضادهای آنان با باورهای والدین ونظام سرمایه داری پس ازجنگ، نقوذ افکار چپی و غیره در فیلم شورش بی دلیل و وست ساید استوری، میعادگاه تابستانی و فیلمهائی نظیر این هم مطرح شده بر پرده ی سینما نشست که خود این موضوع، یعنی بحران جوانان سالهای پنجاه و شصت و بازتاب آن در سینما می تواند هدف بررسی جداگانه ای باشد. آنچه یاد آوری شکوه علفزار را برای من جالب می سازد آنهم از پس گذر شصت سال ، سوای گیرائی داستان عاشقانه اش، تأثیریست که د برجامعه ی جوانان آن روز ایران گزارد. به یاد دارم که هنگامی که فیلم شکوه علفزار در ایران به نمایش درآمد، بسیاری از جوانان ایرانی با پرسوناژهای این فیلم به قول امروزی ها همذات پنداری می کردند. پاره ای خودرا همچون ناتالی وود و پاره ای دیگر وارن بیتی ، با همان درگیری های عشقی و اخلاقی می دیدند ودر پی چاره جوئی. تا مدتها میان جوانان بر سر حقانیت یا محکومیت باد و ترحم و دلسوزی بر دی نی عاشق که تحمل کجروی بادرا نداشت بحث بود. هالیوود می توان گفت تا مدتها مسئله آموز عشق شد از آنرو که در فرهنگ سینمائی و داستانی ما کمترتم های عاشقانه ی سالم وجود داشت. سینمای فارسی نتوانسته بود به زندگی جوانان ایرانی بپردازد. پرداختها با زیاده رویها و ناهنجاریهای داستانی همراه بود. زندگی طبیعی جوانان ، جوانان عاشقی که حتی از دیدارهای معمولی و ساده، هم محروم بودند و هرگونه حس عاشقانه ای در نزدشان گناه تلقی می شد، نتوانسته بود به سینما راه یابد. به نسل جوان آن دوران نیز تلقین شده بود که عشق یعنی گناه و ضدیت با اخلاقیات » نجیبانه» .
من فیلم شکوه علفزار را در عصری دل انگیز پائیزی در سینما رادیو سیتی دیدم و آنچنان تحت تأثیر قرارگرفتم که ساعتها به زیر درختان خیابان پهلوی راه رفتم و درذهنم از آغاز فیلم را باز سازی کردم.
ولی هرسناریویی که ساختم باز به همین جنون و همین هیجانات رسیدم. گوئی درد و هجران ذات جدائی ناپذیر عشق است به قول مولانا:
عشق از اول چرا خونی بود
تا گریزد آنک بیرونی بود