بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
برداشت متعارف از معنای دو» گور» در رباعی خیام بر این جای گرفته که گور نخستین به معنای گورخر گرفته شود و آن دومین به معنای گور(قبر، آرامگاه). این برداشت در ذهنیت اغلب خوانندگان این رباعی زیبا جاافتاده. ولی در پایان هفت پیکر نظامی گنجه ای ، در آن بخش که از داستان فرجام بهرام گور سخن به میان میاید، روایتی دیده می شود که می تواند معنای این دومین گور را تغییر دهد یا دست کم معنای دومی برآن بیافزاید. در این گفتار بدین معنی می پردازیم.
بهرام گور، یا بهرام پنحم یازدهمین پادشاه از دودمان ساسانی است که از سال ۴۲۱ میلادی بهجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت شاهنشاهی ایران نشست و تا سال ۴۳۸ میلادی سلطنت کرد. زندگانی او در منابع تاریخی و ادبی گاه با وقایع تاریخی ـ واقعی و گاه با افسانه درآمیخته. داستانسرایانی همچون فردوسی،(شاهنامه ) نظامی (هفت پیکر)، امیرخسرو دهلوی ( هشت بهشت) به داستان اوپرداخته اند. بهرام همچنین در شعرحافظ، سعدی، خیام و بسیاری دیگراز پارسی سرایان پایگاهی دارد ونام او از عنوان گور تقریبا جدائی نا پذیر است.
زندگانی شگفت انگیز این پادشاه ساسانی، از پرورش او نزد نعمان وامیران حیره، بازگشتش به ایران ، رویاروئی با رقیب پادشاهی(خسرو) ، روبودن تاج شاهنشاهی ازمیان دوشیر درنده و جنگهای متوالی با هیتالیان و رومیان، زیستن درکاخ خورنق، دیدار تصویر هفت شاهزاده بر دیوارکاخ، شیفته شدن او بدان هفت تصویر، داستان ساختن هفت گنبد به دست معماری چیره دست به نام شیده، وزیستن وعشق ورزی با هفت شاهزاده از هفت اقلیم……. طیفی از واقعیت و افسانه را با زندگی نامه ی او توأمان ساخته که همواره الهام بخش داستانسرایان و نگارگران و اهل تذهیب منظومه ها بوده است. شاید از میان ویژگیهای زندگی و شخصیت بهرام، کشش و دلبستگی او به شکارگورخر باشد که سبب شد او لقب گور بگیرد و در دوره های بعد پاره ای ازسرایندگان با این لقب افاضات و اشارات و تلمیحات ادبی سازند که یکی از مشهورترین آن همین رباعی مورد بحث ماست.
فرجام بهرام و گور وگور
برای گره گشایی از رمز گور دومین می بایست به داستان بهرام در هفت پیکر نظامی برگردیم. هفت پیکر که گاه مهرابنامه نیز خوانده می شود، بخش چهارم از خمسه ی نظامی گنجه ای یکی ازبزرگترین منظومه سرایان عشقی و یکی از پنج سخنسرای بزرگ ایران ( در کنار فردوسی، مولوی، سعدی و حافظ) و یکی از سرایندگان بزرگ ادبیات جهان است.
محوراصلی هفت پیکر روایت درآمیزی وعشق ورزی بهرام با هفت شاهزاده از هفت اقلیم است. زندگی و شخصیت این شاهزاده خانم های روایتگر که هریک پیش از زناشوئی با بهرام داستانی را روایت می کنند و هریک به رنگ گنبدی که زیرآن نشسته اند جامه بر تن می کنند، از آثار دل انگیز ادب پارسی ست که تا کنون نظر بسیاری از پژوهشگران را بخود جلب نموده و درجهان نگارگری نیز الهام بخش بسیاری از نگارگران بوده است که دوستداران می توانند بدانها مراجعه کنند. آنچه در این گفتار به کار ما میآید بخش پایانی یا فرجام بهرام و رفتن او به غاروناپدیدی اوست.
شاعر شیرین سخن نظامی گنجه ای آنکه هزار گنج در ذهن وهزاران گوهر برزبان دارد، اینگونه روایت می کند که بهرام پس از جهان آرائی، وآبادانی ایران و دادگری، ساختن هفت گنبد برای هفت شاهزاده از هفت اقلیم، خوش گذرانی ها و پیوند زناشوئی با آن زیبا رویان داستان گوی، در آستانه شصت سالگی روزی گوئی در اندرون او تحولی ایجاد شده باشد، راهی دیگر درپیش می گیرد. هاتفی اورا به کناره گیری از زندگی به زیر هفت گنبد که تا کنون در زندگانی در پیش گرفته بود دعوت می کند. بازی نظامی با واژه ی گنبد، دراین بخش ازبدایع شعر فارسی ست.
از پس شنیدن آن ندا عقل در «گنبد دماغ» سر بهرام به هوش میآید، در بیتی فراتر از»گنبد مغز» سخن به میان میاورد که در اثر ندای هاتف بجوش میآید وشاه شادخوار شاد زی را دگرگون می سازد.
نظامی ادامه می دهد که آن هاتف بهرام را از این گنبد روان ( کنایه از این جهان) با خبرمی سازد، چشم اورا به حقیقت این جهان می گشاید. و اینکه می بایست از»صنم خانه های گنبد خاک» درگذرد. اورا ندا در می دهد کز این «گنبد بساط نورد کز همه گنبدی برآرد گرد»، کنایه از سپهرگردان که هیچ چیز برکسی باقی نمی گذارد و هرگنبدی را تبدیل به گرد می سازد درگذرد وطالب «گنبدی کز فنا نگردد پست» باشد .
گفت چون هفت گنبد از می و جام
آن صدا باز داد با بهرام
عقل در گنبد دماغ سرش
داد از ین گنبد روان خبرش
کز صنم خانههای گنبد خاک
دور شو کز تو دور باد هلاک
گنبد مغز شاه جوش گرفت
کز فسون و فسانه گوش گرفت
دید کین گنبد بساط نورد
از همه گنبدی برآرد گرد
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
اوره گنبد دیگر برداشت
گنبدی کز فنا نگردد پست
تا قیامت برو بخفتد مست…….
پس او در جستجوی جاودانگی، هفت گنبد وآن هفت شاهزاده ی داستان سرا را به کناری نهاد، هفت موبد بخواند و هفت گنبد را به آتش کشید بدین معنا که آن مکان و آن حجله های خوشگذرانی را تبدیل به آتشکده و زیارتگاه نمود وجویای گنبد یا خانه ای ابدی شد، جائی که خلل ناپذیر باشد.
هفت موبد بخواند موبد زاد
هفت گنبد به هفت موبد داد
در زد آتش به هر یکی ناگاه
معنی آن شد که کردش آتشگاه
بر این تفسیر نظامی از زندگانی بهرام می توان این نکته راافزود:
هرچند نظامی این مرحله از زندگانی بهرام، یعنی زیستن و عشق ورزی با هفت شاهزاده به زیر هفت گنبد را به عنوان مرحله ای ذکر می کند که رفتار وکردار او پیرو آن نفس لذت جوو به اصطلاح عارفان نفس اماره است،اما باید گفت این مرحله درعین دربرداشتن صحنه های شادکامی و لذت جوئی، از آموزش و پرورش وخردآموزی نیز بی بهره نیست. بدین معنی که آن بانوان روایتگر هریک داستانی نقل می کنند که سراسر حکمت و یادگیری زندگانیست. پالودن نفس از شهوات و نکوهش زیاده خواهی و ستایش خوش رفتاری با مردمان ، باور به راستی و درستی و نیکوکاری، در گفته های آن شهزادگان قصه گو تنیده شده. به دیده ی ما آن بانوان حکمت افزا هستند که حتی پیش از هاتف ندا آورورهنمود بهرام برای برگزیدن روش دیگری در زندگانی می شوند. (1)
باری بر پایه ی روال داستانی نظامی در پی این ندا ست که بهرام ازخویشتن پرستی دست می کشد، ازتاج وتخت کناره گیری می کند و عازم شکار می شود . ولی این نه ازآن شکارهای همیشگی ست. این گور گیری نه ازآن تبار پیشین است.
سرو بن چون به شصت رسید
یاسمن بر سر بنفشه دمید
از سر صدق شد خدای پرست
داشت از خویشتن پرستی دست
روزی از تخت و تاج کرد کنار
رفت با ویژگان خود به شکار
نظامی سپس در ادامه ی بیان آن حالت روحی بهرام شرح می دهد که درجریان شکار، لشکریان وهمرهان او هریک در پی شکاری یا گوری بودند ولی بهرام در پی» گور تنهائی» بود. آهو می افکند آری اما این بار ازتن خویش. بدین معنا که درطلب این بود که برجای آهو افکندن، آهوی تن یعنی عیب را ازتن و هستی خویش بیفکند.
لشگر از هر سوئی پراکندند
هر یکی گور و آهو افکندند
میل هر یک به گور صحرائی
او طلبکار گور تنهائی
گور جست از برای مسکین خویش
آهو افکند لیک از تن خویش
آن گور راهبر به سوی جاودانگی:
گره گشای معنای گور دوم، در این بخش داستان است. بهرام همانگونه که تیزتک اسب میراند با داشتن ندای هاتف درگوش، گوری بر سر راه او سبز می شود. بهرام حس می کند که او گوری نه از آن گورهای همیشگی ست. حسی غریب بدو می گوید که آن گور اورا به سویه ای بی سویه می راند، به سوی دنیایی اسرارآمیز و کسی چه می داند شاید که سوی مینوش (بهشت) می نماید راه.
عاقبت گوری از کناره دشت
آمد و سوی گورخان بگذشت
شاه دانست کان فرشته پناه
سوی مینوش مینماید راه
کرد بر گور مرکب انگیزی
داد یکران تند را تیزی
بهرام در پی آن گور مرکب انگیزی می کند وبه تک وتاز به دنبال آن گور روانه می شود.از بیابانها وخرابه ها عبور می کند. تا به غاری می رسد. گور بدان غار وارد می شود و بهرام بدنبال گور درون غار می رود.» نظامی در وصف غار میآورد که غاری بود خوشتر از چاه یخ به تابستان » دهانه ی غار چنان باریک و تنگ بود که هیچکس را بدان راه نبود.
بود غاری در آن خرابستان
خوشتر از چاه یخ به تابستان
رخنه ی ژرف داشت چون ماهی
هیچکس را نه بر درش راهی
گور درغار شد روان و دلیر
شاه دنبال او گرفته چو شیر
اسب در غار ژرف راند سوار
گنج کیخسروی رساند به غار …….
گور روان و دلیر به درون غار می رود و شاه بهرام به دنبال گور به آن غار باریک می رود . از غیبت شاه زمانی درازمی گذرد. لشکریان در پی او به هر سوئی سر می کشند. وشاقان یا سربازهای جوان همره شاه را به پرس وچو می گیرند وآنان به رفتن شاه در آن» کریچه ی تنگ» شهادت می دهند. لشکریان بی باور، درشگفت می شوند، سخن آنان را بی خردانه تلقی می کنند. چگونه ممکن است که آن سوار پیلتن بدان غار تنگ و تاریک فرورفته باشد؟!
چون زمانی بران کشید دراز
لشگر از هر سوئی رسید فراز
شاه جستند و غار میدیدند
مهره در مغز مار میدیدند
آن وشاقان ز حال شاه جهان
باز گفتند آنچه بود نهان
که چو شه بر شکار کرد آهنگ
راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ
کس بدین داوری نشد یاور
وین سخن را نداشت کس باور
همه گفتند کاین خیال بدست
قول نابالغان بیخرد است
خسرو پیلتن به نام خدای
کی در این تنگنای گیرد جای
لشکریان از آنچه بر بهرام رفته بود بی خبر بودند نمی دانستند که او خوابی دید و شد به هندوستان. بی تردید منظور نظامی از هندوستان در این بیت سرزمین ازلی و نخستین است که انسان درآن آفریده شده. در تعبیرات کهن هندوستان را عالم ازلی می پنداشتند.
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان
بند بر پیلتن زمانه نهاد
پیل بند زمانه را که گشاد
لشکریان دست بردار نبودند. سربازان را به زیر آزار و زدن می گرفتند تا حقیقت را بازگویند. در همین بین بود که ندائی از غار برآمد و گردی که شاه در غار است.
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت
میزدند آن وشاقگان را سخت
ز آه آن طفلگان دردآلود
گردی از غار بردمید چو دود
بانگی آمد که شاه در غارست
باز گردید شاه را کارست
خاصگان به هر زحمتی بود درون غار شدند. اما غار را بسته دیدند عنکبوتان بسی و مگس ناپدید. ازچه رو عنکبوت؟ چون درهای ناگشوده را تارعنکبوت می گیرد. چون از بهرام نشانی نیافتند همچون مارا بر درغار چنبره زدند.
خاصگانی که اهل کار شدند
شاه جویان درون غار شدند
غار بن بسته بود و کس نه پدید
عنکبوتیان بسی، مگس نه پدید
صدره از آب دیده شستندش
بلکه صد باره باز جستندش
چون ندیدند شاه را در غار
بر در غار صف زدند چو مار………
بهرام نبود نه درغار و نه دربن غار.چون کار بدینجا رسید،خاصگان مادر اورا از آنچه رفته بود با خبر کردند.مادر درجستجوی فرزند به شکارگاه می رسد و برای یافتنش کوششی فراگیر بخرج می دهد. اما چه سود؟! از بهرام نشانی نیست. نظامی از عواطف مادرانه زیبا سخن می گوید که آن مادر فرزند خویش می جست نه بدان روش که دیگران جستند او به جان فرزند می جست و دیگران به نظر. مادر خاک سرزمین را درپی یافتن فرزند رخنه رخنه کرد و از او نشانی ندید. او گل می جست و خار می یافت.
مادر آمد چو سوخته جگری
وز میان گم شده چنان پسری
جست شه را نه چون کسان دگر
کو به جان جست و دیگران به نظر
گل طلب کرد و خار در بریافت
تا پسر بیش جست کمتر یافت
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه
چاه کند و به کنج راه نیافت
یوسف خویش را به چاه نیافت
زان زمینها که رخنه کرد عجوز
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز…….
جست وجوی مادر بیهوده بود که بهرام برآسمان شده بود. مادر خون اورا به ناز پرورده بود و مادرخاک از او باز ستاند.
آنکه او را بر آسمان رختست
در زمین باز جستنش سخت ست
در زمین جرم و استخوان باشد
و آسمانی بر آسمان باشد
هر جسد را که زیر گردونست
مادری خاک و مادری خونست
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز
فرجام کار بهرام و سخن نظامی:
برای همگان ازآنجمله مادر شاه ناپدیدی بهرام محرزشد. به قول شاعر آنکه آنکه او را بر آسمان رختست
در زمین باز جستنش سخت ست
در این بخش، نظامی سخنانی بس حکیمانه در رابطه با ناپایداری این جهان و اینکه حشمت و جاه بر کسی پایدار نیست و غیره میآورد. آنچه برای ما جالب است بازی او با واژه ی گور و پیوند آن با فرجام بهرام است.در اینجاست که بوضوح می توان تشابهاتی میان آنچه خیام نیز در رابطه با فرجام بهرام آورده و آنچه نظامی آورده دید. وشاید برجسته ترین بیت در این بخش بیت زیرین باشد . یاد آور این معنی که گرچه بهرام همه ی عمر گور گرفت اما ازپایمال گور نرست. اینک بند دوم رباعی خیام و شعر نظامی را درپی هم میاوریم تا داوری مخاطبان این گفتار چه باشد.
گر چه پای هزار گور شکست
آخر از پایمال گور نرست(نظامی)
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت(خیام)
بیتهای دیگرنیز تأکید برگورگیری بهرام و صید گورشدن است.درحقیقت میتوان گفت که نخست خود نظامی است که از صنعت جناس بهره برده و گور و گور را درمنظومه ی خویش با این ابداع ادبی بکارگرفته.
ای ز بهرام گور داده خبر
گور بهرام جوی ازین بگذر
نه که بهرام گور باما نیست
گور بهرام نیز پیدا نیست
آن چه بینی که وقتی از سر زور
نام داغی نهاد بر تن گور
داغ گورش مبین به اول بار
گور داغش نگر به آخر کار…….
گور و آهو مجوی ازین گل شور
کاهوش آهوست و گورش گور
فرجام سخن ما
از آنچه آوردیم می توانیم چنین نتیجه گیری کنیم که معنای دوم گور در رباعی خیام می تواند تلمیحی باشد به روایت چگونگی ناپدیدی بهرام گور و اینکه او در پی گور است که بدان غار می رود و ناپدید می شود. درحقیقت این بار بهرام است که شکارگور می شود. بنابراین می توانیم این فرضیه را پیش بکشیم که گوردوم تنها نمی تواند معنای گور داشته باشد بلکه می تواند اشارتی بدان گورخری باشد که بهرام را به ژرفای غارو سپس به ناپدیدی کشانید. و به دیده ی ما اگر رباعی خیام را به روایت نظامی اندر ناپدیدی بهرام پیوند دهیم معنای این شعر بسی شاعرانه تر و زیباتر می شود.
*ـ اشعار این گفتار از کلیات دیوان حکیم نظامی گنجه ای ، به کوشش شادروان محمدعلی فروغی برگرفته شده. تهران ، مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر، آبان 1335
1ـ سرنوشت بهرام و دست کشیدن او از پادشاهی و ناپدیدی او بی شباهت به سرنوشت کیخسرو در شاهنامه نیست که آن پادشاه دلاور نیز پس از کینخواهی ازکشندگان پدرش افراسیاب و گرسیوز، برقراری دادگری و آبادانی، در اوج قدرت ، به ندای سروش گوش فرا می دهد و از پادشاهی دست می کشد و در طوفان برف ناپدید می شود. شاید ناپدیدی بهرام را از روی این الگو ساخته باشند.
…….