در این شعر، غیر از آن طفل مدرسه ای شخصیتهای حقیقی ومجازی دیگری نیز هستند:
آن رهگذر گیجی که كه كلاه از سر برمي دارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد «صبح بخير «
آن خيابان دراز ی كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
آن سیگاری که میان فاصله ی رخوت انگیز دو هماغوشی ست…….
آن ريسماني كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد…….
ولی نمی دانم چرا نقش این یک بازیگر: » طفلی که ازمدرسه بر می گردد» طنین دیگری دارد.
این بند شعر، از تولدی دیگر، نه آرایه های ادبی دارد، نه استعاره ، نه تشبیه و نه دیگر دلبریهای شاعرانه…….، ولی در عین حال عنصری مرموز در خود دارد که مخاطب را به خود جذب میکند.
حتی بیش از آن بند اروتیکی » آن سیگاری که میان فاصله ی رخوت انگیز دو هماغوشی ست ……» که به خاطر جرأت و شهامت بیان می تواند نقطه ی عطفی در تاریخ بیانگری های زنانه باشد.
بند بازگشت طفل از مدرسه،به طرز خیال انگیزی درگوش جان می پیچد، ازسویی وادارمان می کند مکث کنیم . سکوت کنیم و از سوی دیگر یک دنیا، پویایی و تصویر در ذهن میآفریند و هر تصویری ، تصویر دیگری را به دنبال می کشد.
در این یک بند سه پدیده در کنارهم ردیف می شوند:
«زندگی»، «طفل»، «بازگشت از مدرسه » ویا شاید بهتر است ترتیب واژه هارا اینگونه بنویسیم:
«طفل»، «بازگشت ازمدرسه» و زندگی.
آنچه در بدو امر به نظر می رسد، با شناختی که همه ازفروغ داریم، می توانیم تصور کنیم که «بازگشت طفل» نقطه ی ثقل این بند است.بازگشت طفل ازمدرسه به زندگی چرخش دیگری می بخشد.او حرکت ساز بخشی از نمایش هستی ست که شاعرهرچند با تردید، معنا ی زندگی را درآن می جوید.
کاربرد(شاید) فرضیه ی تعلیق را قوت می بخشد. و باز با آشنائی که با شیوه ی فکری فروغ داریم می توانیم یقین داشته باشیم که این بازگشت زندگی مادر و زن خانه را بیش از دیگر ساکنان تحت تأثیر قرار می دهد.
ما نمی دانیم مادر آن طفل کیست؟ ترکیب روانی او چیست؟
شاید زنی باشد، دلخوش به «بهانه های ساده ی خوشبختی که از بخار برخاسته از رختهای شسته و یا ترنم چرخ خیاطی «به وجد میآید و بازگشت کودک ، بر پویایی زندگی او می افزاید. شاید بازگشت کودک با همه ی مسائلی که با خود به خانه میآورد، تکلیف شب، نزاع با همشاگردی ، تنبیه معلم،کیف ، کتاب، مدرسه، صرف عصرانه، رخت و لباس گرد وخاکی که نیازمند تعویض است….. تداوم همان روزمرگیها ی زن باشد.
اما، و اما اگر زنی باشد، نشسته در کنج خانه، در
» اطاقی که به اندازه ی یک تنهائیست» ،
با یک دنیا پرسش از
«همه هستی او که یک آیه ی تاریکی ست «
، چشم دوخته به » زوال زيباي گل ها در گلدان»
و از پنجره ای نگریسته به
«آسماني كه آويختن پرده اي آن را از او مي گيرد»
و اندیشیده به گردش حزن آلودی در باغ خاطره ها»
و درانتظار بازگشت کودک، کسی چه می داند شاید
از يك پله ي متروك رفته باشد پائین
واصل گشته به چيزي در پوسيدگي و غربت » ،
…….
باری اگر او زنی باشد با احساساتی تا آن سوی قلمرو بودن و نبودن،
تا مرزهایی فراتر ازحجم زن بودن،
و
با شعری برزبان، اگر جهان او جهانی باشد با فاصله ای حیرت انگیز، ماورا ء روزمرگیها،
او چگونه با بازگشت طفل کنار خواهد آمد؟
بی تردید طیف وسیعی از بازگشتها را می توان بر این دو شیوه ی بودن افزود. کششی که در این یک بند شعر وجود دارد، سبب می شود که گاه خواننده به بازگشتهای کودکی خود از مدرسه فکر کند.
به راستی آن مادری که انتظار بازگشت مارا ازمدرسه می کشید، روز را چگونه گذرانیده بود؟
آیا او دلخوش به بهانه های ساده خوشبختی بود و ترنم چرخ خیاطی و یا او درسکوت خانه به
» زوال زیبای گلها در گلدان «اندیشیده بود؟
آیا او در انتظار رویش سبز دستانی بود که درباغچه کاشته بود؟
ایا او می توانست همان
«پري كوچك غمگيني باشد كه در اعماق اقيانوسي مسكن داردو دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا میاید؟»
ایا او درجهانی ماورای آن روزمرگیها می زیست؟جهانی که ما وشاید دیگر اهالی خانه سخت با آن بیگانه بودیم؟!
اصلا این پرسش برای بسیاری از ما مطرح نبود. از راه می رسیدیم به خانه ومادری را در برابر می یافتیم که سحرگاه چشمانش سرشار از بدرقه بود و هنگام غروب آکنده از حس خوش آمد. ما ازراه می رسیدیم. عصرانه وشام می خواستیم، و پوشاک پاکیزه و سپس تکلیف شب بود و آمادگی صبحی دگر، یک روز مدرسه ای دگر و » آن طفل که از مدرسه بر می گردد. «
ما را چه اگر او آن زنی بود زیسته با استبداد مردشرقی، با غمی درونی، با آروزی شاید پرواز به سوی مرزهایی با سیلابهای آهنگین که درآن آیه های تاریک هستی خودرا فریاد زند.
چرا هرگر نپرسیدیم ؟
که
بازگشت ما تداوم زندگی بود و یا دگرگونی زندگیِ آن که با ما چنان آشنا بود و ما با او چنان نا آشنا ؟