فردوسی و آن شب دیر پای

کاندرآن داستان بیژن و منیژه را آفرید

نوشته شهین سراج

هر هنگام پیش درآمد داستان بیژن و منیژه را در شاهنامه بازخوانی میکنم، و به توصیف شب می رسم که داستان با وصف آن آغاز می شود، در دلم اندیشه ای شکل می گیرد که شاید این داستان در شب یلدا و یا شبی تیره همچون یلدا نوشته شده باشد. یا اگر همه ی توصیفات را زائیده ی ذهن شاعر بدانیم، او شبی ظلمانی و تاریک و دیرپای همچون یلدا را درنظر داشته و حتی برای رهائی ازآن، به راههائی دست یازیده که نماینده ی شیوه ی اندیشه و کارکرد فرهنگ ایرانی ست برای رهائی از سیاهی و تاریکی.

برای آنکه درفضای شبی که فردوسی به نگاریدن آن پرداخته پا گذاریم،  نخست از رنگ آمیزی شب، از زبان شاعر سخن به میان میاوریم.

شبی چون شبه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را به زنگار و گرد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پٌرزاغ

نموده ز هر سو بچشم اهرمن

چو مار سیه باز کرده دهن

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی به قیر اندر اندود چهر

نموده ز هر سو به چهر اهرمن

چو مار سیه بازکرده دهن

هرآنگه که برزد یکی باد سرد

چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

چنان کرد باغ و لب جویبار

کجا موج خیزد ز دریای قار

فردوسی از شبی نشان می دهد که از سیاهی و تیرگی همچون سنگ شبه بود، گویی شب چهره خود به قیر شسته بود و در آن شب ازستاره بهرام و کیوان و تیر نشانی نبود.ماه همچون شبهای دگر نبود بسیج دیگری ساخته بود.

از آن تاج ماه، هاله ای که به گرد ماه دیده می شود، سه بخش آن تیره شده و از ماه جز باریکه ای بر جای نبود و نبودن پرتو ماه، آسمان را چنان تیره ساخته بود که گویی زنگی از غبار آسمان را پوشانده است.

لشکر شب تیره که بر جهان چیره شده بود، گویی فرشی بود از پر زاغ که بر دشت و راغ کشیده باشند.

 

 از هر سو که می نگریستی رخسار اهریمن چنان می نمود که مار سیاهی دهان باز کرده باشد و هرگاه نفسی بر می کشید، گوئی مردی زنگی گردی از زغال بر انگیخته باشد.

باغ وجویبار چنان تاریک بود که گوئئ موجی از دریای قیر برخاسته است.(1)

کاربرد تشبیهاتی همچون تشبیه شب به سنگ شبه، اینکه شب گوئی چهره با قیر شسته است، آسمانی که زنگی ازغبار آنرا پوشانیده است، و مانند کردن آن به فرشی که گوئی از سیاهی از پر زاغ بافته شده باشد، سپهری ( آسمانی) که قیر اندود شده، گویا تر از همه ی بندها حضور اهرمن که همچون مارسیاهی دهان بازکرده و هر هنگام نفسی می کشد، گردی از (انگشت) زغال در فضا پراکنده می گردد،همه خبر از تیرگی سیاهی، می دهد. جهانی هراس انگیز، غبار آلود که درآن نور ره به جایی ندارد.چون حتی ماه نیز، بسیج دیگری در پیش گرفته.

سکون و ایستائی جهان

سوای تیرگی و غیبت نور، فردوسی خبر از ایستائی و سکون می دهد. که آن نیز به نوبه ی خود هراس انگیزاست. ایستائی را چنین توصیف میکند:

فرو ماند گردون گردان به جای

شده سست خورشید را دست و پای

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

جهان را دل ازخویشتن پر هراس

جرس برکشیده نگهبان پاس

نه آوای مرغ و نه هرای دد

زمانه زبان بسته از نیک و بد……

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان درنگ دراز

ان شب تاریک، از بس به درازا کشیده بود گوئی گردون بر جای ایستاده است و خورشید توانبخش جنبش ندارد و بامداد آمدنی نیست و آسمان در آن چادر به خواب رفته است.

از بس تاریکی، جهان از خود به ترس افتاده بود. پاسبان شب که پاس شب را اعلام می کرد ناقوس از رسن کشیده بود چون زمان ایستاده بود و دیگر نیازی به اعلام پاس نبود.

نه از پرنده ای آوازی و نه از جانوری بانگی، زمانه لب از هرسخنی بسته بود . خاموشی بر همه چیره بود که کسی پستی و بلندی را از هم باز نمی شناخت.

آیا زیبا تر از این می توان ایستائی و سکون را وصف کرد؟ شب با انکه هنگام آرامیدن است، اما چنین نیست که همه ی تنابندگان از حرکت و آوا بیفتند. پرندگان و دیگر جانورانی هستند شب زی، که فضای شب آکنده ازآوای آنها ست. اما در این شب، در این «درنگ دراز» هیچ آوائی از هیچ تنابنده ای بر نمی خیزد.» نه آوای مرغ و نه هرای دد». دست و پای خورشید توان جنبش ندارند، آنچنانکه جهان خود از سکوت و ایستائی خویش به هراس آمده» جهان را دل ازخویشتن پر هراس»؟

تنگی و از خود به جان آمدگی :

سراینده ی نامه ی باستان را دل از این شب تاریک دیرپای، زان «درنگ دراز» به تنگ آمده.شاید هراس و اضطرابی در دل دارد. شاید زمانه خبر ازحادثه ای ناگوار می دهد. نه اینکه سکون و تاریکی، غیبت جنبش و زندگی علامات حضوری اهریمنی ست؟

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان درنگ دراز

پس چه باید کرد؟ آن بزرگ سراینده داستانهای کهن، چگونه خودرا از سیطره ی آن تیرگی که برجان او نشسته نجات می بخشد؟ رهائی از چنبره ی تصورات اهریمنی که در شبهای تاریک ذهن انسان را فرا می گیرد و خواب را ازچشم می رباید، برای فردوسی چگونه میسرمی شود؟

در بیتهای بعدی این چاره جوئی خودرا چنین شرح می دهد:

بدان تنگی اندر بجستم ز جای

یکی مهربان بودم اندر سرای

خروشیدم و خواستم زو چراغ

 بیاورد شمع و بیامد به باغ

می آورد و نار و ترنج و بهی

زدوده یکی جام شاهنشهی

مرا گفت شمعت چه باید همی؟

شب تیره خوابت نیاید همی؟

 در سرای شاعر، مهربان یاری زندگی می کند، به گمانی همسر او که فردوسی چون از آن شب تیره به تنگ آمده است، زجای می جهد و می خروشد و ازاو یاری میخواهد. هم آن یار مهربان است که چراغ میاورد و شمعی و هم نار( انار)، وترنج و بهی و شرابی در یکی زدوده جام شاهنشهی،. شاعر را می پرسد: از چه رو جویای شمع شده ای و در این شب تیره زچه رو بی خواب شده ای؟

برای رهائی از آن خروشیدن و بی تابی شاعر، آن یار مهربان نخست همسر بی خواب خودرا دعوت به نوشیدن می می کند و سپس به چاره جوئی دیگری دست می یازد و آن نقل یک داستان است. داستانی پر از جادوئی و مهر و نیرنگ و جنگ، ودرخور آن که ازفرهنگ و وقار(سنگ) برخوردار است. تفسیری که سخت با داستان بیژن و منیژه می خواند.

بپیمای می تا یکی داستان

ز دفترت بر خوانم از باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

همه از در مرد فرهنگ و سنگ

پاسخ فردوسی به آن مهربان یار، نشان از رسیدن شاعر به آرامشی می دهد. چه ارمغانی می توانست دلربا تراز شنیدن یک داستان ازدفتر باستان باشد برای آن سخنسرائی که بزرگترین انگیزه ی هستی و زندگیش نظم داستانهای کهن است؟

 اما آن یار مهربان یک شرط دارد برای نقل داستان بیژن و منیژه و آن اینکه، شاعر آنرا به نظم درآورد.

بدان سرو بن گفتم : ای ماه روی

مرا امشب این داستان بازگوی

مرا گفت : گر چون زمن بشنوی

به شعر آری از دفتر پهلوی،

شب تیره ی دیر یاز با یک پذیرش و آرامشی ادامه می یابد . شاعر هم سپاس می گوید و هم می پذیرد که داستان را ازدفتر پهلوی به نظم در آورد.

همت گویم و هم پذیرم سپاس

کنون بشنو ای یار نیکی شناس ……..

برای ما این مهم نیست که آیا حقیقتا چنین شبی در زندگانی فردوسی و در تاریخ داستانسرائی او بوده یا این ازهنر خطبه سرائی شاعرو آماده سازی خواننده برای آنچه سپس تر خواهد آمد سرچشمه میگیرد؟ چنانکه پاره ای از پژوهشگران سخن از تیرگی شب رادر این پیش داستان کنایه ای از آنچه در باره ی تاریکی چاه بیژن خواهد آمد دانسته اند.(2)

 این را هرگز نخواهیم دانست. آنچه توجه را جلب می کند، شباهت این شب به شب یلدا و یا شبی دیرپای و ظلمانیست که فردوسی بدان زیبائی به وصف آن پرداخته و از سوی دیگر دست آویزهائیست که او و آن یار مهربان برای رهائی ازآن تیرگی بکار می برند:

آوردن شمع، آوردن می، ترنج و نار و بهی،……واز همه چشم گیرتر دیگر نقل داستان.

آیا ما در همین روزگار نیز در شب یلدا ودیگر شبهای دراز زمستانی چنین نمی کنیم؟

آیا برای گریز ازوحشت تاریکی بیدار و هوشیار نمی نشینم و به می و میوه های خوشگوار نمی پردازیم و آیا بیان یک قصه و روایت از هراس ما نمی کاهد؟

پس چنین بوده است از روزگاران کهن تا به امروز . ایرانیان همواره از تیرگی و مردگی به روشنائی و زندگی روی آورده اند. در دشوارترین شبهای تیره روزی، پناهشان، به فرهنگ، به هنر، به دانش و به نیایش، به جشن، به شادی وداستانهای کهن بوده است که نگهبان اندیشه و فرهنگی دیرنده اند.

این شبها که هزاران روایت رنگارنگ از حقیقت یلدا می شنویم و میخوانیم،پاره ای معتبر و پاره ای نا معتبر، شاید ساده ترین و گیرا ترین باوری که میتوانیم در باره ی یلدا داشته باشیم، روش زیبای گریز از تاریکی و سکون باشد که در دل این آئین کهن نهفته است و ایرانیان آنرا پاس می دارند.

فردوسی را حضور یک بانوی با فرهنگ و با سواد که خبر از داستانهای کهن داشت و نقل داستان بیژن و منیژه از آن شب دیر پای تاریک نجات بخشید.

در این شبهای تاریک و دیر پای، شما نیز شاهنامه بخوانید و از این بزرگترین گنجینه ی هنر و دانش و حکمت بهره مند گردید

یادداشتها:

(1)در این نوشته از شاهنامه ی ویراستاری دکتر خالقی مطلق و یادداشتهای ایشان بر شاهنامه برای شرح ابیات بهره برده ام.

بنگرید به : شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر سوم،ص 304،

(2)یادداشتهای شاهنامه، نگارش دکتر جلال خالقی مطلق، بخش دوم و سوم،ص 88

بیان دیدگاه