قصه ی این روزگار چنین است که همگی ما کمابیش روزگاری عقاب هستیم، بر فراز کوهی بلند.
از بلندای آن کوه، نظاره گر جهان.
تیزپر و بلند پرواز. دنیا و کائنات زیرپرداریم، اقیانوسها، دریا ها، جنگلها و دشتها، دره ها و دشتها… از ای سو بدان سو سفر می کنیم و از هستی و بدایع این جهان بهره می گیریم. وچه بسا سودای سفر به سیارات داریم. وچرا که نه ستبریم، با تن توانمند و روان جویا و پویا.
ولی به ناگهان قصه عوض می شود. چرا؟ کسی چه می داند.
شاید از آن رو که این سپهر غدار بقای بزرگی و بلندی را به کس نمی بیند .
از آن اوج کوه، پرتاب می شویم به حضیض دره، به میان خاک و خل های پائین. آن پائین پائین.
نخست دچار دلهره می شویم. هبوط از آن بلند آشیانگی آسآن نیست. آن رفعت کجا و این حقارت کجا؟
مرحله ایست حیرت برانگیز . دست و پا می زنینم. چرا چرا می کنیم. معترض می شویم.
سکوت . سکوت مطلق.
هیچ صدا وندائی نیست. هیچ پاسخی نیست. و چون چنین است وچون دیگر خبری از زندگی عقابین نیست، به ناچار طبیعت عوض می کنیم. جیرجیرکی می شویم حقیر که تنها دل بدین خوش دارد که بنشیند و چشم بدان بلندای کوه بدوزد و به خاطرات آن زندگی عقابین و بلند آشیانی بیندیشد . وچه بسا هنوز با تنی جیرجیرکی سودای عقاب بودن در سر داشته باشد وچه جانگداز است با روان عقابی تنی بی توش وتوان داشتن.
تازه داریم به همین زندگی جیرجیرکی عادت می کنیم. از همسایگی باز و سیمرغ وشاهین دست کشیده، همجوار حشرات الارض این پائین میشویم و خو می گیریم بدین زندگی خاکی بی جلوه و بی رنگ.
زندگی ست دیگر چیزها یادمان می دهد. با شلاق سرنوشت. با درد و رنج، اما می پذیریمش.
اما دریغا و هیهات که همین را هم به ما نمی بخشند. ناگهان ازخدا بی خبری پا روی دست و پای نحیف جیرجیرک می گذارد. دچار هزار درد بی دردمان می کند که همان دوسه قدم و غلطیدن درخاک وخلها هم ازما منها می شود.
آن وقت یک شاعری، شاید خود از عقابی جیرجیرک شده، میاید روز خاک و خلها مینویسد.
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
شگفت آور نیست ؟