روز نوشت دوم

اندر حالات و روحیات این روزها و آزادی یک و یک

سه شنبه. 15 نوامبر 2020 ساعت هشت صبح

شب گذشته فرمان خانه نشینی بار دیگرتوسط مقامات مسؤل دولت فرانسه رسما اعلام گردید. دورتر از یک کیلومتراز محل سکونت  نمی شود رفت و آنهم به مدت یک ساعت. آزادی  یک و یک. همان قواعد و قوانین چندماه پیش و این بار بسی دشوارتر و سخت گیرانه ترازآنرو که ظاهرا در بازداری پیشرفت این ویروس خطرناک درمانده اند وآن امید درهوا برای کشف واکسن هم از حدت و شدت وخامت اوضاع نمی کاهد.

دربستگی و خانه نشینی چندان هم مراآزار نمی دهد که از اول هم پری ددری نبودم و اهل درون بوده ام ودلخوشیهای خانگی و نه اهل برون. به قول حافظ :

دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

اگر چه در پی ام افتند هردم انجمنی

ولی آنچه آزار دهنده است ترسی ست که همراه این خانه نشینی ست.آنچه دل  دلخراش است اجبار این خانه نشینی ست، و آن قواعد سنگین روح ستیز……

 باید بار دیگر  درهمین درون خانه به جستجو پبردازم  و توانائی هایم را برای تاب آوردن  این دربستگی اجباری   تحمل آمار وحشتناک تلفات کرونا که این روزها،  کشتار بی محابای تروریستهای اسلامی هم بدان افزوده شده ،  جمع آوری کنم.   معلمی  فرانسوی را به جرم آنکه گفته کلامی چند در باره ی آن کاریکاتوریست که شکل محمد پیامبر را کشیده بود،  سر می برند و جلوی کلیسا ی شهر نیس، چند رهگذر را بی جرم و بی جنایت با کارد به قتل می رسانند و  دروین پایتخت شعر و موسیقی     پژواک  دلخراش  برخاک افتادن رهگذرانی بی خبر از دارو دنیا با صدای اسلحه ی دیوانه ای دیگر به جای سرنادی برای شب موتسارت  در فضا می پیچد………

درفکرم که روزم را چگونه بگذرانم.

کتاب؟ موسیقی؟ فیلم؟ شعر؟ نوشتن؟……

مرهمان خوبی اند. همیشه به  نوعی به فریادم رسیده اند. اما این زمانه با این حالات عجیب و غریب، درماندگی انسانی، ناتوانی ازپاسخ آوردن بدین مصیبتها،  که آدم نمی داند کجای تاریخ و جغرافیای زندگی ایستاده است، گاه از این پناهگاهها هم کاری بر نمیآید.

حالت کلافگی  دارم و پریشان فکری . نمی توانم افکارم را جمع کنم. 

درکتابخانه ام به دنبال متن یا کتابی می گردم که بتواند مرا سفر دهد. بر بالهای واژه های یک شاعر یا نویسنده ای بتوانم پرواز کنم و چنان از این زمانه ی منحوس دور شوم که توگوئی هرگز نبوده ام. یک متن سورئالیستی، چیزی ورای خط افقی زمان.

چیزی نمی یابم. دست آخر هر متنی تا حدی پاسخگو و محصول زمانه ی خویش است.

کاش فیلسوفی  خطی فکری به ما می داد. کاش نویسنده ای رمانی می نوشت، شاعری شعری می سرود، گویای زمانه ی ما .به قول سپهری «فتح یک زمانه به دست یک شعر» آیا ممکن است؟

درآرشیو موسیقی  ام میان صدها صفحه از موسیقی کلاسیک غربی تا مجموعه ی موسیقی ایرانی و شرقی،  نغمه ای نمی یابم که رهایی ام دهد ازواهمه ی این  بیماری واگیر جانکاه که بشر از پسش بر نمیآید و بیماری جانکاه تر این   درهم تنیدگی هیاهوی چندش آور قتل وجنایت  بی انگیزه……..موتسارت آری گله ها داشت از رفتار خاندان اشرافی هابسبورگ و شاید خاندانهای دیگری که قدر هنر اورا نشاناختند ولی اگر امروزه بود و شاهد کشتار بیگناهان وین  می شد، آیا باز می توانست کنسرتو پیانوی شماره 24 را بنویسد که همچون نسیمی  میماند که از روی دریاچه ای  بر میخیزد و سروجان انسان را نوازش میدهد. نسیم حتما به صخره ای صعب و نفوذ ناپذیر بر می خورد. بتهوون آیا میتوانست باز سمفونی پاستورال را بنویسد و صدای طبیعت را چنان لطیفانه به گوش ما برساند ویا دهها سونات طوفانی دیگر را می نوشت که گویای حقیقت این زمانه ی پرتلاطم باشد. کدامین سمفونی را می توانست نوشت در چه گامی؟ نامش را چه میگذاشت؟

نه ذهن من چیزی می طلبد ورای همه ی این آثار . اثری که گویای  هستی انسانی امروزین باشد و درعین حال راهبر و راهنشان. فکر می کنم بیشتر ما در این تشنگی به سر می بریم. بیشتر ما زیرکی را می خواهیم که حافظ وارازاو بپرسیم  :

زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

و چاره خواهی حافظ روشن که :

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

آسودن و آرامیدن …..گاه با هیچ شرابی میسر نمی شود. اندیشه . تنها اندیشه و تعمق  میتواند چاره ساز باشد. اما کدامین فلسفه؟  شعر، داستان، ادبیات میتواند گویای این دوران باشند. ازگفته های کلیشه ای جانمان به تنگ آمده. ازکاربرد تعبیرات متافیزیکی شل و آبکی که بله خداوند دارد بندگانش را امتحان میکند، یا دارد مارا تنبیه میکند، شلاقمان میزند که بیدار شویم …..اله و بله …..حالمان بهم میخورد.  کدام بیداری؟ کدام هوشیاری؟ آیا شما معرفت و هوشیاری افزون بر آنچه بودیم می بینید؟

جز آنکه آنها که نمی توانند بیشتر خانه ی خاله جانشان بروند یا دم به ساعت با هواپیماهای ایزی جت و پروازهای ارزان قیمت راهی این شهر و آن شهر بشوند و با دوربینهای دیجیتالی مسخره اشان دائم خودرا درکنار این بنای تاریخی یا آن منظره ی حیرت انگیزطبیعت  عکاسی کنند ، حالا که بالاجبار خانه نشین شده اند ، قدر آن روزگار آزادی را بهتر می دانند و یقین دارم به محض آنکه آن آزادی ها برقرار شوند ، همان رفتارهارا درپیش خواهند گرفت. گور پدر طبیعت و محیط زیست، و آلودگی دریاها. باردیگر شهرـ کشتی هاو کروز های چند هزارنفری   به راه خواهند افتاد و زباله ریزی ها به درون دریاها و شهر های تاریخی ازسر گرفته خواهد شد. خدا هم اگر دست اندر کار باشد که نیست مدتی به ما خواهد خندید وعاقبت در برابر این بشر پند ناپذیر خواهد گفت «تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است. «

خیر هیچگونه از این تعبیر و تفسیرات برای من قانع کننده نیست. لااقل برای مشکل کرونا هیچ سازگاری با افکار من ندارد. وسائل ذهنی توانمندی ندارم که بتوانم بن بستهای ذهنیم را دراین رابطه باز کنم. ازچه شد که چنین شد و تحول هستی، با حضور مداوم این ویروس چگونه خواهد شد؟

اما درموارد دیگر ، چرا شاید بشود . شاید باید خود، اندیشه را بکارگرفت و ازهیاهوی زمانه و قیل و داد خبرنگاران و هوچیان کناره گرفت. خود نغمه ساز و اندیشه ساز  معضلهای پرسش برانگیز شد که کار سردمداران این زمانه این شده که دائم ازتو  عروسک خیمه شب بازی  میسازند ونخ اش را به هرسو می خواهند می کشند و تو کم کم از استقلال اندیشه خالی می شوی. تنبلی ذهنی افکارت را می گیرد و دیگر نمی توانی فکر کنی و جستجو گر باشی که حقیقت کدام است.

از میان آنچه سرو جان و افکارم را گرفته، توجه به دفاع ازآزادی بیان و قتل نامردانه ی آن آموزگار فرانسوی بیش ازهمه فکرم را  به خود مشغول ساخته. که این  حادثه ی دردناک  با برپائی مراسم بزرگداشتی با شکوه در صحن دانشگاه سوربن با شرکت رئیس جمهور ماکرون وجمعی ازشخصیتهای سیاسی و اجتماعی ودانشگاهی فرانسه صورتی  سخت بشر دوستانه وفلسفی  بخود گرفت وازفردا  باردیگر  برنامه ی مانوور دفاع ازآزادی بیان  در رأس برنامه ی «روشنفکران وآزادیخواهان » قرار گرفت!!!!!

  روزنامه ها هیاهوئی به راه انداختند و مجامع هنری و ادبی و بنیادهای اجتماعی  گردهمآئی های هزارانی  برای دفاع از آزادی بیان بر پا کردند.»آزادی بیان» ، دفاع از ارزشهای جمهوری، آزادی برابری، برادری با یادآوری پیشینه ی این بنیاد  در تاریخ فرانسه مطلب ساز برنامه های گوناگون شد.

«آزادی بیان»!!!!!!!»

اما من ازخودم می پرسم : کدام آزادی بیان؟ بیان کدام حقیقت با کدام رسالت و بر مبنای کدامین مسؤلیت؟

آن کاریکاتوریستی که گرم و نرم در دفتر کارش درناف پاریس نشسته،   و به خیال جذب مشترکین مجله اش وبه خیال پرچمداری از آن » آزادی بیان»  موهوم کاریکاتور پیامبر را به طرز مسخره ای نقش می کند، به دنبال چه میگردد؟ درکشورمهاجرپذیری همچون فرانسه که تعداد مسلمانان و معتقدانش جمعیت قابل توجهی را بر می سازد،  مردمانی   که اغلب دچار مشکلات عدیده ی تعصب، فاناتیسم، ازهمه مهمتر بحران هویتی هستند، با دیدن یک کاریکاتور چه تحول روحی در ایشان ایجاد می شود؟ یک کاریکاتور تا چه حد قادر است فرهنگ ساز باشد ؟ جز آنکه معتقدان متعصب را در کژروی های خود جری ترو در کینه ورزی های سنتی خود نسبت به فرانسه، به خاطر خاطرات تلخ دوران استعمارگری فرانسه در شمال آفریقا   مصمم تر و درحس انتقام گیری با آن قشر ناجور داعشی که شوربختانه  درمیان آنان  نفوذ کرده  و به زهر ریزی دائمی مشغولند  همراه تر. 

می دانم که بسیاری بر این شیوه ی بینش من خرده خواهند گرفت. ولی نخستین قربانیان را اتفاقا همان کاریکاتورکشان مجله شارلی ابدو در سال  2015پرداختند و سپس تر حملات دیگر  به دفتر همان مجله ی کذائی، ثابت کرد که کار آنها تا چه حد نا بخردانه و بی بهره از پیامی فرهنگ ساز بوده است.  و همین روزهای گذشته  آن معلم بی نوا که تنها خواسته بود کار آن قلم کمیک بازی را توضیحی دهد قربانی آن بی مسؤلیتی و بی خیالی شد.

شاید وقت آن رسیده که مسؤلین ومتفکران کشور فرانسه از » آزادی بیان» تعریف  دیگری به میان آورند. » آزادی بیان با تحریک و  برانگیختن افکار تفاوت دارد. ما نه درقرن هژدهم و دوره ی اصحاب دائره المعارف ودوران روشنائی و حضور فیلسوفانی همچون  دیدرو و دالامبر و روسو و منتسکیو هستیم،  نه در شور و التهاب ماه  مه سال  شصت و هشت  که جامعه ی روشنفکران فرانسه به پاخاست و بسیاری از ارزشها را که نیاز به دگرگونی داشت متحول ساخت. آقای سارتر و خانم سیمون دو بووار و بسیاری از اعضاء روشنفکر فرانسه را نیز به عنوان پشتوانه همراه   خود ساخت . زمانه ای بود بسیار متفاوت و   برای دفاع ازتحول ارزشها  هر اقدامی، توجیه پذیر می نمود. اقداماتی کمابیش در راهی  وهدفی تندرست. حال   در دورانی هستیم که    در سراسر دنیا و عمدتا  در خود فرانسه تحولات درخور توجهی بوجود آمده. جامعه ی مهاجر مسلمان دیگر آن جامعه ی بسته نیستند که برای کار در کارخانه های رونو وپژو وماشین سازی فرانسه  کار می کردند و کمتر در امور سیاسی دخالت می کردند. آنان صاحب فرزندانی شده اند و نسل دوم و سومی ازآنها بوجود آمده که با والدین خود بسیار تفاوت دارند. متاسفانه  ساکنان خود شیفته ی کشور زیبا ی فرانسه،  مغرور به فرهنگ و زبان خود نتوانسته اند آنها را چنانکه باید و شاید جذب جامعه سازند. آنها اغلب در حومه ی شهرها و در شهرکهائی زندگی می کنند که مانند قلعه هایی نفوذ ناپذیر شده اند و روحیات این جوانان سخت تحت تأثیر  تعصبات اسلامی قرار گرفته(برویم و بپرسیم به چه علت؟) آیا فرانسه قادر نبود مانند کانادا یک جامعه ی سالم مهاجر را سازماندهی کند یا خود مهاجران بودند که یا نمی توانستند و یا نمی خواستند جذب فرهنگ کشور پذیرا بشوند؟

بحث تفاوت بینش و فرهنگ ازآن بحثهای پیچیده در کشورهای مهاجر پذیر است. پاره ای از ارزشها را آری می توان نرم نمود و درجامعه ی مهاجر پذیر استحاله کرد. اما همواره یکسری باورها و روشهای زیستی هست که نرم نشوند حتی به روزگاران. برای نمونه ودر روند بحث طنز و کاریکاتور،  فرانسویان شیوه برخورد طنزآلود را شیوه ای می دانند که نشانگر آزادی بیان است. ولی آیا برای جامعه ی مسلمان آمده از کشورهای شمال آفریقا نیز چنین است؟

آیا برای آنها هم  راه دفاع و نگاهبانی از آزادی بیان تمسخر  شخصیتها ست. تمسخرنمادها ی مقدس است؟ فرانسویان خود به پایه ای رسیده اند که خوب یا بد پسند یا ناپسند، می توانند همه چیز را به تمسخر و یا بهتر است بگویم به طنز بگیرند.آب هم ازآب تکان نمی خورد. چندین سال پیش برنامه ای از تلویزیون فرانسه(کانال 4) هر یکشنبه پخش می شد به صورت نمایش عروسکی که درآن مقامات فرانسوی به شکل  حیوانات ظاهر می شدند و از زبان آنها نکات طنز آلودی در باره ی مسائل سیاسی و اجتماعی  جامعه شنیده می شد. مثلا( فرانسوا میتران)  قورباغه می شد (ژاک شیراک) کلاغ ، ریموند بار( خوک) جرج مارشه  به صورت (گاو میش )  در میامد  با همان اصوات مخصوص آن جانوران………. و این برنامه به صورت یکی از محبوبترینها بود و خود این شخصیتها هم آنرا دنبال میکردند…..ولی باید پرسید مخاطبان آن چه کسانی بودند. آدمهای درس خوانده که در نظام آموزشی خود سبکهای ادبی و دراماتیک را درمدرسه فراگرفته بودند و میدانستند که طنز از شیوه های بیانی انسانیست و به قول ارسطو انسان حیوانی ست ضاحک و این ضحک معانی و جایگاه بلندی در ادبیات فرانسه داشته و دارد. ازقلم ولتر و مولیر و دیگر برزگان فرانسوی همواره آثاری آفریده شده که کل جامعه و طبقات وسردمداران قدرت را بازبان طنز به تمسخر گرفته اند و آنچه تواسته اند بیان کرده اند. این را مقایسه کنید با آن کارگر مهاجر که چنین آموزشی را درقاموس خود نداشته و جزسخنان امام مسجد درباره شرعیات و آن باورهای  مذهبی چیز دیگری نشنیده وغیر از این احترام به بزرگتر هرچه و هرکه باشد چنان درذهنش جا افتاده که خلاف این را نه برای خودش و نه برای فرزندانش نمی تواند تصور کند. و همو ناگهان خودرا در برابر تصویر مستهجنی ازپیامبر می یابد و ازاین سو و آن سو هم تحریکات آنچنانی می شنود، خبرنگاران و صاحبان جراید و وسائل ارتباط جمعی  هوچی گرهم دائم بدین  شعله ی افروخته دامن می زنند . آیا با کدامین پشتوانه ی فرهنگی می بایست این داستان را هضم کند که این یک طنز است و نه بیشتر!!!!!!

خیر این نه نامش آزادی بیان است نه عاملی فرهنگ ساز و نه آموزش دهنده. من نامش را میگذارم لوس بازی یک مشت آدم  نا آگاه که زمانه و جامعه ی خودرا نه به درستی می شناسند و نه درک می کنند و هنوز در رؤیای جنگ قرمز و سیاه رمان استاندالی  وبرقراری اجباری ارزشهای لائیسته یا سکولاریسم  به سر می برند آنهم برای جماعتی که آموزش لازم برای  این نوع باورها را ندارند.  هنوز نمی دانند درچه جهنمی از برخورد رضالت ها ، حقارتها، ناتوانی های بشری، فضای مسموم  تفاوتهای وحشتناک اقتصادی و سیاسی ، اجحافها، خاک ربائی ها ازمردم بی دفاع ………قرار گرفته اند و دلشان خوش است با یک کاریکاتور می توانند ذهنیت را عوض کنند. جامعه ای متعصب را بکشانند به سوی مثلا  جدائی مذهب  از  سیاست. عجب ! به همین سادگی با یک کاریکاتور!!!!!! .هیهات ازبی خبری و غفلت!!!!!!!!

به قول گل محمد» اعصاب نداریم چی. «

می روم کامپیوترم را روشن می کنم  شاید درمیان کارهای نیمه تمامم بتوانم چیزی را بیابم که ادامه اش مرا از این جهنم درهم تنیدگی افکار نجات بخشد.

  آن پژوهش ناتمام درباره ی مولانا،

آن داستان نیمه کاره،

 خاطرات آن  همکلاسی که شباهتش به   دخترک داروخانه چی  محله مان ،الهام بخش آغاز داستانی شد که نیمه کاره رهایش کرده ام،  

دستم به کار نمی رود. می بینم خودم هم در کارهایم به بن بست رسیده ام. ازتکرار خاطرات شیرین گذشته زنده سازی، دورانی که دیگر نیست.، واکاوی چهره این خاله یا آن عمو، آن آشنا ، آن عشق قدیمی، پسرک سر صف اتوبوس، آن روز بارانی، و آن کوچه که «بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم،» سفره های رنگی خان عمو و دوستان دوره های پدرم …….

ساز صادق خان و حضور آرام آن رهگذر خیابان آله زیا ، و آرامش روزهای جمعه بعدازظهر و برنامه ی بیست سؤالی  رادیو و آهنگهای مانتوانی که خیلی وقت است می خواهم درباره اش بنویسم …..

آن فیلمهای سینمائی خاطره برانگیر…….

نه تو گوئی این شیرنکاری های ادبی هم دیگر به درد نمی خورد.  انسانهائی شده ایم منقلب، آشفته، سرخورده، با ترس و واهمه ی دائمی از کاروان مرگ که دم در خانه ی همگی ما منتظراست و هرلحظه  فریاد بر میآورد «بربندید محملها» واین  وضعیت روانی را آیا درکدامین خلاقیت هنری می توانیم بیابیم؟

 وضعیت حاضر مرا کمی یاد   توماس مان و رمان مرگ در ونیز می اندازد. درآن رمان  و آن زمانه ای که توماس مان به توصیفش پرداخته،، شخصیت اصلی، آشن باخ، نویسنده ای جویا، ولی تعریف زیبائی   گم کرده، که برای استراحت به ونیز آمده ،درآن شهر زیبا ناگهان  با کشف زیبائی مطلق در چهره ی یک پسرک روبرو می شود.زیبائی که قابل درک است ولی قابل توصیف نیست. درک زیبائی درفضای ترس، در فضائی که اهریمن مرگ هر روز دندان نشان میدهد،  درحال و هوایی آکنده از وهم که خطربیماری واگیر وبا همه ی شهر را فرا گرفته اورا به عالمی دیگر می کشاند.   او همچنان بی واهمه  از شیوع وبا به دنبال درک راز زیبائی، پسرک را دنبال می کند.وعاقبت درحالتی موهوم ،  گوئی به نهایت درک رسیده باشد، درکنار ساحل درحالی که چشم به ابدیت دوخته است جان به جان آفرین تسلیم می دارد.    تو گوئی  جستجوی زیبائی عاملی می شود برای گریز از ترس و تکامل و البته فنا.   

شاید می بایست سالها بگذرد تا هنرمندانی پیدا شوند که وصف این زمانه را درآثارشان بیاورند.

کامپیوترم را می بندم . همه چیزرا به حال خودشان درهمان بن بست رها می کنم. و فکر می کنم گاهی نیز بدنیست اگر آدم کارهایی را نیمه کاره منتشر کند. مگر شوبرت نبود که سمفونی هشت را نا تمام گذاشت. آری ذهن انسان گاه به بن بست می خورد. نمی داند کدامین واژه، کدامین نغمه، را بیابد که گویای هستی اودر زمانه ای پرآشوب باشد.

حرکت به سوی زندگی ملموس

از پشت میز کارم بلند می شوم و میروم درخانه چرخی می زنم. این سو وآن سو، به قول فروغ دنبال بهانه های ساده ی خوشبختی می گردم. چشمم به کمد لباسم میافتد که مدتهاست آنرا بازنکرده ام. دلم برای لباسهایم تنگ شده. احساس می کنم لباسهایم دارند کپک می زنند. چند ماه می شود که مانند آدمیزاد لباس نپوشیده ام . همین چند ماه پیش بود که برای شرکت درمراسم عروسی فرزند یکی از دوستان یک   پیراهن قرمز تافته ی پرزرق وبرقی خریداری کردم. بیچاره چشم انتظار آن مراسم  درکمد تاریک من غمباد گرفته. عروسی مفصلی که اول قرار بود در شاتویی قدیمی  درحومه ی پاریس برگزار شود. مهمانان تعیین شده بودند، پذیرائی فرانسوی سازماندهی شده بود.  همه ی ما دوستان وآشنایان دعوت شده بودیم و  دلمان را برای یک خوشگذرانی و برای مناسبتی زیبا صابون زده بودیم. کرونا آمد و مثل  اجل معلق بساطمان را بهم ریخت.قوانین سخت مانع ازگردهمآئی  شد . عذر مهمانان   خواسته شد. طفلک عروس و داماد، طفلک همه ی شادیها، طفلک لباس من .

کمدم را باز می کنم و چشمم به آن لباس قرمز می افتند.  رنگ قرمزش و برق پارچه اش سخت وسوسه ام می کند. به سرم می زند که  لباس را برتن کنم . همین امروز و همین لحظه درهمین اجبار خانه نشینی. وآزادی مسخره ی یک کیلومتری.  ولی اینطوری که نمی شود.   دوش اساسی می گیرم، موهایم را درست می کنم وبه  آرایشی مفصل  می نشینم و لباس سرخ رنگ را به تن می کنم با همه ی زینت آلات و گوشواره وگردن بند و کیف وکفش و مخلفات. خودم را درآینه نگاه می کنم. به نظرم غریبه میآیم. یعنی این منم؟ از کسالت و بدلباسی خانه نشینی درآمده ام . احساس مطبوع زن بودن، میل جذب تحسین و برگرداندن نگاهها، احساس زیبائی و نشاط و زندگی کردن در من  دگر دیسی یافته!!!!!!!

باردیگر چشمانم  برق شادی  میزند .

میروم به اطاق کار همسرم که به خاطر خانه نشینی او نیز مجبور است ازخانه کار کند. تا چشمش به من می افتد  حسابی  جا میخورد.

پیش دستی میکنم قبل از اینکه چیزی بگوید، می گویم امرانه:

«خب بریم.»

«کجا ؟اونم با این سرو لباس؟ «

«این تنها چیزی ست که میتوانی بگوئی؟  مثلا به جای اینکه  چه خوشگل شدی یا چه لباس زیبائی …..؟»

 ترس برش می دارد. درچشمانش واهمه ای می نشیند. چون یک دندگی مرا می شناسد.

«با این لباس و آرایش دراین وضعیت آزادی یک کیلومتری!!!!!زن مگر عقلت را ازدست داده ای؟»

 «نه ولی  آخرگناه دارد.»

«کی گناه دارد؟»

«این لباس . چندین ماه است که دارد انتظار میکشد گفتم خدارا چه دیدی شاید من هم تلف شدم و دیگر نتوانستم آنرا بپوشم. به خدا  لباسها هم روح دارند و افسرده می شوند.»

اخمهایش را درهم می کشد و آماده است از آن گفتمان های منطقی بیاورد که بابا مردم کرور کرور دارند می میرند آنوقت تو ……

قبل از اینکه کار به این حرفها بکشد، خودم سرخر را کج میکنم و میروم در سالن روی یک مبل می نشینم درست مثل اینکه آمده ام مهمانی.

چند دقیقه بعد انگاری دلش برای من سوخته باشد ، لباس پوشیده درآستانه ی در سبزمی شود.

«خب برویم .»

«کجا ؟»

«هرجا تو بخواهی.»

«جز آن سوپرت محل که جائی نمی توانیم برویم.»

«باشه برویم . مگر از صبح نمی گفتی دلم یک پنیر فرانسوی می خواهد با شراب بردو. درضمن مایع رختشویی و ابر واسکاچ هم نداریم .خب آنجا می توانیم  همه اش  را پیدا ش کنیم. «

درخودم  حس خوبی پیدا می کنم. یک حس خیلی سورئال . درهمین روز ممنوعیت و آزادی یک کیلومتری با این لباس شب ، آرایش و کیف و کفشی که برای شرکت دریک مهمانی شاتو تعیین شده بود، عازم سوپرت هستیم، برای یافتن چیزهایی که ربطی بهم ندارند. شراب وپنیر و ابر و مایع ظرفشویی ………..آنهم  با همراه  کردن همسر منطقی و قانون مند من ،   این آخری بیشتر به دلم میچسبد.

عالیست همین را دلم میخواست. کاری ماورای منطق روز.

داریم ازخانه خارج می شویم که همسرم که وسواس مرا درانتخاب رنگها و هارمونیهای سر و لباس می شناسد، جلویم را می گیرد و  می پرسد با حالت خنده:

» ماسک ؟!!!! وای خاک عالم !حالا ماسک همرنگ لباست نداری چکار باید بکنیم.؟ یعنی برگردیم؟»

بیان دیدگاه