روزنوشت یک روز در بیمارستان

پاریس 3 سپتامبر 2020 ساعت پنج بامداد

پرستارسرحال و پرانرژی صبحگاهی بیمارستان مون سوری Montsourisپاریس ، بخش بیماریهای گوارشی، که برای سنجش آمار بیولوژیک من: فشارخون، درجه تب، ضربان قلب ومیزان درد و غیره، به اطاق من آمده،ازمن می پرسد:

» اگر بخواهید میزان دردی را که دارید رقم بزنید، مثلا از یک تا ده، کدام عدد را انتخاب میکنید؟»

می گویم :»ده  باضافه  صد و بازهم به توان هزار……»

سردر نمیآورد.ابروهایش را درهم می کشد. لبانش زیر ماسک ناپیداست ولی اطمینان دارم لب ولوچه اش از این پاسخ عجیب «کژ می شود و مژ می شود».  دلم می سوزد .پیش خودم  می گویم بس کن این شوخ طبعی شرقی مسخره را که فکر میکنی همیشه می تواند لعابی هم شده  تب و تاب قضایای سخت زندگی را کاهش دهد یا رنگ نه چندان جدی بدان بدهد. بگذارفرشته ی سپید پوش صبحگاهی کارش را انجام دهد.

» خب، بنویسید همان ده. بالا بر وید پائین بیائید از ده کمتر صرف نمی کند. یه رقمی بنویسید تا مشتری بشویم. «

اما پیش خودم آن ارقام  افزوده را اینطوری رقم میزنم. ده که برای دردهای جسمانیست و آن رقمهای اضافی:

یک:» کلان درد ,درد ایران است». مهمترین درد. «درد ایران «که هزار درد است. میلیون میلیون درداست. میشود کتابها در باره ی همین یک درد نوشت. می توان یک گزارش پاتولوژیک از کسانی که «درد ایران» دارند و ضایعات آن نوشت. ذکر مصیبت لازم نیست. هر هوشمندی تا می گوئیم » درد ایران» تا آخرش می خواند. کشور نیاکانی ثروتمند، با پیشینه ی تاریخی کهن، فرهنگ وزبان و ادبیات بی مانند، زیبایی های جغرافیای منابع عالی طبیعی و مردمانی باهوش ومهربان……آیا  باید این باشد سرنوشتش؟

کلان درد همین است . دردی که ضریب آن دردهای دیگر را نوسانی همواره روبه افزایش می دهد.

رقم درد دیگر اینکه  درجای خودم نیستم. سالهای سال است که درجای خود نیستم. من با عشق به ادبیات وزبان وفرهنگ فارسی در اینجا چه میکنم؟  

کار کم نکرده ام. دکترای ادبیات تطبیقی از سوربن، کتاب مقاله، داستان، نقد……پایه گزاری یک انجمن فرهنگی، چند  سایت پژوهشی، سخنرانی، ترتیب چند همایش در باره ی زبان و فرهنگ ایران،…….

ولی اینها هیچکدام دلخواه من نیست. گویای حقیقت من نیست.     آنهمه فکر، اندیشه، پژوهش، تئوری…برای کشف ناپژوهیده های ادب پارسی که در راهشان جا ن گذاشتم نیاز به تبلورداشتند. جای بحث ، جای صیقل، جای نقد جای بحثهای زنده با دانشجویان.، پژوهشگران. جای من جای کسی که شیفته فرهنگ و ادب کشور خویش است ایران است.    میان مردم خودم, میان دانشگاهها ومراکز پژوهشی با  دانش آموزان با هزاران ایده ی تحقیقی که  دریغا همه در چاه سینه مدفون شدند. سنگینی جسدهائ مدفون شده ای که حتی یک زیارتنامه وسوگنامه هم ندارند و دردها را به توان هزار بالا می برند.

وچرا؟

پاسخش واضح است. من نیزهمچون بسیاری   دیگربر اثر چیرگی شرایط سیاسی و اجتماعی نا همگون با ذهنیت ایران   مداران ، پاسخگوی  نظام ارزشی  عقیدتی لازم برای کارکردن در کشور خودم نبودم و نیستم.

و دردهای دیگر وبازهم دردهای دیگر

دردهستی شناسانه، درد تنهایی. دردِ اینکه گاه آدم حتی با نزدیکترین کسانش نمی تواند یک گفتگوی عمیق برقرار کند. اصلا کو گوش شنوا؟

 «یافت می نشود جسته ایم ما» تا میایی چهارکلمه ازخودت بگوئی یا طرف خمیازه می کشد یا دردهایت را در ردیف «بابا اینکه چیزی نیست و اینها که درد نیست» پائین میآورد و یا به جای گوش فرادادن به تو، می زند تو خاکی و آن ضمیرناجوری را که ازش متنفرم به میان می کشد» من خودم هم» و بعد هم  مسائل خودش را به میان می کشد و یک ردیف ازبیماری ها و مبتلایات خود گفته وگوشهای خسته و نیازمند ترا تنها می گذارد. وتو هم به احترام فرهنگِ «تو کز محنت دیگران بی غمی …..» به حرفهایش گوش میکنی، آخرش به اینکه خدارا شکر که سرطان نداری مکالمه را می بندد. اگر این سرطان و اخیرا کرونا را ازمردم ما بگیرند معلوم نیست با  دیگربیماری های مهلک چه می کنند. وگوئی حتما باید سرطان داشته باشی تا ترا جدی بگیرند. تازه آنهم اگر داشته باشی مهم نیست یک نفر هست که سرطانش از تو بدتر است.  فازآخراست…….

نتیجه:ازگلابی خوردن خودت و سر درد دل بازکردن پشیمان می شوی. وباردگر ملامتگر خویش که چرا زبان به ازخویش گفتن گشوده ای.

این درد است آری درد نتوانستن به صیغه ی اول شخص مفرد سخن گفتن. کسانی که داعیه دارند ترا می شناسند، دوستت دارند. ولی وقتی مکالمه ازحدی جلوتر پیش میرود ، درجایی نمی دانم کجا متوقف می شود.به قول  اصحاب کامپیوتر ها هنگ می کنند. گویی از یک حدی بیشتر ازخویشتن نتوان گفت و نتوان شنید. واهمه داریم از اینکه شاید درون  آن دیگری هیولایی زنجیربسته خوابیده باشد که ما از رهاشدنش می ترسیم. می ترسیم از درون کسی که فکر میکنیم زوایای وجودش و همه ی آن دهلیزهای پنهانیش را می شناسیم، دیو سه سری برون  بزند و تمام تصورات مارا درباره ی آن شخص بهم بزند. آن وقت چه خواهیم کرد؟ چه خواهیم گفت؟ همه ی ما با تصورات و خوش باوریهایمان خوشتریم تا با روبه رو شدن با حقیقت. هرچند گل سینه همه ی ما گل حقیقت است.

اصولا رویه ی انکار به جای پذیرش، چنان درذهنیت ما جای گرفته که دیگر هرگونه دیالوگ عمیقی را نا ممکن می سازد. انسانها بیش از پیش درخاموشی فرو میروند و این است که  گفته ی شاعر جاودانه خواهد شد که :

 «سرها در گریبان است».

فکرم در آمار برشماری دردهای بالای رقم ده است که پرستار یک دوجین قرص مسکن روی میز صبحگاهی من میریزد و توصیه می کند:

«هر چهارساعت دوقرص از این رقم و دوقرص ازآن رقم…….  خانم عزیز نباید با درد بمانید.»

 خب با اینهمه مسٌکن؛ برنامه ی روز من ساخته است. یک انسان   مشنگ و بی حسٌ در برنامه است که  باید  یک روز را با این معجونات به سر برد و دم نزند.

پرستار تا اطمینان نیافته است که قرصهارا خورده ام اطاق را ترک نمی کند.

بسیار خب  اطاعت میکنم. معجونات را بالا میاندازم  و سرم را روی بالش جا به جا می کنم بلکه معجزه ای به نام خواب چشمانم را بگیرد. هنوز چشمم گرم نشده که فرشته ی سفید پوش دیگری می رسد .

این یکی دیگر با یک لشکر دستگاه و لوله و راداروعلم وکتل  آمده است .

می خواهیم شما را پیکه کنیم .

 اصطلاح جالبی نیست. معمولا در فرانسه وقتی می گویند پیکه یعنی سوزنی بزنیم وخلاصتان کنیم.

باز در دلم می گویم خدا امواتتان را بیامرزد قسم به سر خودتان راضی هستم. هم خرج بیمه کم می شود و هم جا برای بنده خدای دیگری باز می شود که زندگی را دوست دارد حتی با درد. که من چنین زیستی را دوست ندارم به قول حکیم فردوسی:

وگر خود بمانی به گیتی دراز

زرنج تن آید به رفتن نیاز

 ولی می دانم که منظور پرستار چبز دیگریست و خواسته به قول خومانی «مه زه بیندازد.»

بیار آنچه داری زمردی و زور.

علم و کتلش را میآورد نزدیک تخت من و بازوهای مرا مثل گوگل سرچ Google searchزیر نظرمیآورد. میدانم که میخواهد دستگاه سرم را وصل کند. ولی اول باید یک فروند لوله بالابرنده به رگ مبارک بنده وصل کند برای همین دیدگان گوگلی جستجوگرش را درجغرافیای رگهای من به گردش درمیآورد. یک کش به دور بازو  و چند ضربه بر پوست بی رنگ من و زیر لب غرغر می کند. از نوع فرانسویش

او لالا.لالا….. چه قدر رگهای شما ظریف است.

باز خواسته و نا خواسته یک جمله معترضه می اندازم:

«خب هرکسی رگهایش به شخصیتش  می برد ….»

لبخند ملیحی می زند که حتی از زیر ماسک پیداست و سوزن مرحمتی را  به دنبال رگ  کاربر درچند ناحیه فرو می برد.  یاد شعر خاقانی میافتم:

چَه آنجا کن کز آن آبی برآید
رگ آنجا زن کز آن خونی گشاید.

واژه رگ مرا به فکر فرو می برد. در فارسی چند نوع اصطلاح با رگ داریم؟ بی رگ، رگِ خواب،رگ غیرت،  رگ به رگ،  تو رگ زدن …وجناب سعدی که میفرمایند:

دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن به حجت قوی.

رگهای گردن، حتما کنایه از حق به جانبی و برخویشتن خویش غره شدن است که جلوی هرگونه استدلال منطقی را می گیرد..

سال پیش که در همین بیمارستان بستری بودم ، با پروژه ی «اشک در دیوان حافظ» شبهای سخت بیمارستان را گذراندم وامسال شاید ازپژوهش درکاربرد های واقعی و استعاری از رگ در شعر فارسی،  بتوانم تحقیق جالبی  را در برنامه ی این اقامت اجباری بگنجانم.

پرستار همچنان با سوزن دارد حال می کند و به نبال رگ به این سو و آن سو می گردد. من دارم درد می کشم و چیزی نمی گویم و به اصطلاح بی رگی فکر می کنم. چه قدر این اصطلاح جالب است . هیچ انسانی بی رگ وجود ندارد یعنی مگر ربات باشد. یک انسان استاندارد صاحب سیاهرگ و سرخ رگ و مویرگ ورگهای دیگراست که درآنها خون و محتویاتش که «ممد حیات است و مفرح ذات» جریان دارد. اما کسی که این اصطلاح » بی رگ» را ساخته حتما منظوری استعاری داشته. یعنی آدم بی حال، بی غیرت، بی تعصب. شاید معادل های جالبتری هم بشود در این رابطه پیدا کرد. آدمهای بیغم شاد، الکی خوش، دل به شاد، احمد خوشحال، بی رگ مثل سیب زمینی …..

چه قدر این اصطلاحات را دوست دارم. کاش یکی از آنها، یا یک مولوکولی ازاین موارد را درجان و بدن داشتم. این قدر برای هرچیزی حساسیت نشان نمی دادم. این قدرغصه نمی خوردم. خودم را درمرکز هر حادثه ای قرار نمی دادم که تو گوئی می توانم چرخش  قضایا را تغییر دهم……. «بی رگ»بودم.

پرستار می گوید انگار اصلا شما رگ ندارید. گفتم که» گویی رگها رخت بربستند از این ولایت!»

دوباره دست به کار می شود و این بار ازپرستار کار ورزیده ای، شاید متخصص بی رگان، یاری می گیرد.دوتایی به دنبال  آن رگی کز آن خونی براید، دست بکار می شوند وهربار می پرسند مادام ساواCa va ? یعنی حالتان خوب است؟ من در اثر سوزن سوزنی شدن درد می کشم ولی شرقی وار جواب می دهم .

» بله بله عالی ادامه دهید.»

  ماهواره ی  دیگری بکار می برند تا دربرهوت تن من رگی را پیدا کنند و این علم وکتل را بدان آویزان کنند. خوشحال وسرفراز دوفرشته ی سپید پوش  بالاخره رگی دراعماق می یابند و چندنوع کیسه های جورو وواجور بمن آویزان می کنند. نمی دانم درونش چیست. آنچه مسلم است شراب بوردو نیست. و ای کاش بود . کاش کلام حافظ را می شد تو رگ زد که :

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم .

آرامبخش ها دارند اثر می کنند. ماندم با این علم وکتل چه طور خرغلتهای همیشگی رابزنم که تا صدبار این سو و آن سو نشوم خوابم نمی برد. چه می شود کرد

ا گر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.

کمی خوابم می برد. با بوی قهوه ی دل انگیزی، درحالتی ازخواب و بیداری چشمم را نیمه باز می کنم. ساعت باید حدود هشت صبح باشد. معمولا در این ساعت صبحانه میآورند. این قسمتش دلپذیراست. صبحانه در رختخواب. مثل فیلمهای سینمائی و زندگی آدم پولدارها !!!!

اشتباه نکرده ام. در می زنند و یک بانوی زیبای مارتینیکی با گاری صبحانه  در  آستان در ظاهر می شود ازمن می پرسد :

«مادام صبحانه چه میل دارید؟»

منظورش این است که چای یا قهوه. این را می دانم .ولی بازشوخ طبعی علاج ناپذیرم گل می کند. یک ردیف چیزهایی که دوست دارم ردیف میکنم:

 » نان  باگت ، سالاد میوه، آب مانگ،  نیمرو با ژامبون و قهوه……….»

این یکی وحشت می کند . در را می بندد. فکر می کند شایدبخش را اصلا اشتباهی آمده.

 چند دقیقه بعد، پرستار روز، کمی وحشت زده با همان بانوی مارتینیکی فرا می رسد. و درنهایت ادب، آب پاکی را روی دست من می ریزد.

مادام متاسفم. مطابق دستور پزشک معالجتان ،امروز و فردا شما فقط حق خوردن مایعات را دارید . یک چای ویا قهوه فقط همین.

فرو ریخت رؤیا ی صبحانه در رختخواب که «هر سخن جایی و هرنکته مکانی دارد …….»

«خیر سرتان  همان یک چای بی حال را بدهید و بروید مرا با این مسکن ها تنها بگذارید.

حتی تریاکی های دبش، پای بشت یک نون نخودچی و بیسکوئیتی، نباتی می گذارند. یعنی بالام جان ما که خودمان نه دیدیم و نه کشیدیم ولی در روایات می گویند چنین است.  اینهمه مسکن و شکم خالی إإ. خب یک باره رو به قبله ام کنید .

قربان تخیل و رؤیا که همیشه به فریادم می رسد.   منتظر همان یک چائی هم نمی شوم. حداقل یاری مسکنها این است که عوالم هپروتی و رؤیایی را راحتر به آدم می رسانند. چشمانم را می بندم و برای صبحانه سفری می کنم به دوران کودکی ، وقتی با اهل و خانواده  دریک تابستان خورشیدی به منطقه ی سراب و اردبیل رفته بودیم. مادرم رماتیسم داشت و استخرهای آب گرم توصیه شده بود. چه بهشتی بود آن قریه ی زیبا ،به کنار آن چشمه های آب گرم جوشان، بوی گوگرد و منظره ی کوه سبلان و آن مهمانخانه ای که درآن اقامت جسته بودیم، با آن کارکنان  مهمان نواز که تخت های فرش شده ای زیر درختان باغ گذاشته بودند و همانجا صبحانه برای مسافران میاوردند. و گفتم صبحانه ، صبحانه که نبود مائده ی بهشتی بود. عسل و سرشیر با نان بربری و چای خوش عطر ویک دنیا مهربانی.  نوش جان می کردیم آری ولی قدرش را نمی دانستیم. آن عسل و آن سرشیر، آن عسل و آن سرشیر… دیگر هیچ وقت در هیچ دوره ای از زندگی سرشیر وعسلی بدان لذیذی نه دیدم و نه چشیدم.

با زندگی  نمی شود معامله کرد. مثلا گفت این را می دهم و درعوض یک بار دیگر مرا ببر به همان قریه، کنار مادر، برادر، خواهر…..آن فراغت خاطر و آن سرشیر و عسل…….گاهی آنچه را مشروط است  می گیرد ولی نامردانه آنچه را قرار است بدهد  نمی دهد.

 ساعت باید حدود ده باشد. این ساعت ، هنگام ملاقات دکترهاست. سر موقع در می زنند و وارد می شوند. دکتری که برای ملاقات من آمده آشناست. اورا می شناسم. دکترپاتریک  فرناند  Fernand Patrick سال پیش هم، بخشی ازمعالجات مرا برعهده گرفته بود. سنی حدود پنجاه باید داشته باشد،قدبلند و صاحب چندین تخصص در زمینه ی بیماریهای گوارشی است، زلفکان بلندی دارد که روی  پیشانیش بی تابی می کنند و همیشه لبخندی برلب، و انسان را شگفت زده می کند که چگونه می توان با اینهمه  معضلات پزشکی آنهم در این دوران شیوع اپیدمی کرونا و بسیاری دشواریهای دیگر، صبور بود و هنوز لبخند زد؟

ما  بیماران  همیشه به خودمان ودردهایمان فکر می کنیم و اینکه گوئی تنها ما هستیم تنها مریض، یگانه دردمند، مرکز دنیا، ….اما پزشکان، آنها که   برای شفا بخشی قسم بقراطی خورده اند، آنها که حقیقتا غم مبتلایان را دارند، غم همه را دارند، حتی یک لحظه نمی توانیم خودمان را جای آنها تصور کنیم که وقتی از شفا بخشی درمیمانند و یا در برابر نگاه بیماری که معجزه ای خدایی ازآنها میخواهد، حرفی ندارند که بزنند، چه غم جانکاهی در دلشان می نشیند! به اینها فکر نمی کنیم. به غم طبیبان فکر نمی کنیم. مائیم همواره گله مند که:

 » چندان که گفتم غم با طبیبان، درمان نکردند مسکین  غریبان»

 ولی من به درهایشان فکر میکنم. و گاهی واقعا دلم برایشان می سوزد واینهمه صبر و بردباریشان را تحسین میکنم.

دستی به سرم می کشد و می پرسد: حال شما چه طور است؟

Bonjour Madame, comment ca va ? مشکل ترین پرسش دنیا.  چون پرسش دکترهارا نمی شود با پاسخ های فلسفی داد. پاسخهای هستی شناسانه جایش اینجا نیست. من که هستم و چرا بدین بیماری مبتلا شده ام؟. مقوله های روحی روانی بحث دیگریست. اینجا فقط علائم بیماری است که حرف اول و آخر را می زند. فاصله و میزان دردها و علائم گوارشی دیگر…….

چند پرسش در باره ی بیست و چهارساعت گذشته، و بنیاد ی بر این پایه می گذارد که آن معالجاتی که سال پیش درپیش گرفته بودند به ویژه آن سُرمی که می گفتند معجزه خواهد کرد، دیگر بکار نمیآید و باید داروی دیگری را ازهمین امروز روی من امتحان کنند. آنهم تازه صد در صد مطمئن نیستند، امیدوارند که نتیجه بدهد.

«جز تسلیم ورضا کوچاره ای؟!»

مؤدبانه، چون شاید فکر می کند من نیمچه فهمی دارم، توضیح در باره ی داروی جدید می دهد و راهی می شود و میگوید منتظرباشید تا دارو را بیاورند.

آخ که چه قدر دلم می خواهد نگرش دارم. بگویم بازهم بیشتر بگوئید آیا امیدی هست از این درد لعنتی و این بیماری هولناک رهائی یابم؟ ولی جلوی خودم را می گیرم. فکر می کنم اگر احترامی برای من قائل است برای این است که به علم به دانش ، به پژوهش پزشکی احترام می گذارم. شرقی بازی درنمیاورم. التماس وخواهش نمی کنم.

در را می بندد و می رود و من درانتظارآن کیمیای مسیحا نفس، باز به دنبال خاطره یا تخیلی میگردم که دراین وضعیت دردناک به دادم برسد.

چهره ی   دکترفرناند، گندمگون، با موهای آشفته ی روی پیشانیش ومهربانی وجودش، مرا یاد یکی از دبیران دوران تحصیلی ام در دبیرستان هدف می اندازد. مردی میانسال بود به نام آقای میرفخرائی دبیر علوم اجتماعی، اهل  کرمان وعاشق شهرودیارخود، که ما دختران شیطان که پی به این عشق برده بودیم، برای اینکه ازما درس نپرسد، هربار که نوبت درس پس دادن می رسید، وادارش می کردیم از  کرمان بگوید و خاطرات آبا اجدادی و ارزشهای تاریخی آن شهر……….

میرفخرائی  سر مست می شد آنچنانکه کلاس از یاد می برد ورشته ی نا گسستنی خاطرات را آغاز می کرد. آن  قنات، آن سرداب، آن کاروانسرای قدیمی که چنین بود و چنان بود، آن مزارع، آن باغها ، آن میوه ها که نظیرش در تمام ایران نیست،  آن خاندانهای مجلل با آداب و رسوم و آن نوابغی کزکرمان برخاستند …….  وما شیاطین هم یا به عوالم خود پناه می بردیم و یا تکالیف درسهای ساعت بعدی را انجام میدادیم. ولی من عاشق حرفهایش بودم. چیزی مثل دکتر باستانی پالیزی بود و هزار آگاهی از گوشه کنار شهرودیارش به یاد داشت که درحاشیه صحبت اصلی میگفت. شاید میرفخرائی هم به نوعی دچار غربت بود. شاید او هم به نوعی درتهران و میان مردم ازخود متشکری که فکر می کردند از ابتدای تاریخ سردمدار چرخش مسیر زندگی ایران بوده اند، احساس حقارت می کرد و با گفتن از شهر و دیار خود، حتی برای گوشهای بی نیوش یک مشت دخترهای سر به هوای جوان، به نوعی خالی های هویتی خودرا پر می کرد. احساس غرور و افتخار می کرد. اصلا کسی چه میداند درون انسانها چه می گذرد؟

 آخ دکتر جان نرو بایست . بگذار بگویمت که:

 «دردم از یار است و درمان نیز هم».

در این عوالم هستم که تلفن دستی ام زنگ میخورد. همسر نگران من است. گزارش می خواهد. کی آمده کی رفته چه گفتی و چه شنیدی؟

آرامش بخشها جانم را گرفته ، مسکن و گرسنگی و آن چای بی رمق که از روی میز به من دهان کجی می کند وبا این ضعف و سستی، آن سوی تلفن همسرم ازمن گزارش میخواهد.

برایش توضیح می دهم ازآنچه با دکتر  فرناند رفته. از این مکالمه ناخرسند است مطابق همیشه لحن سرزنش و سفارش  وتحکم را بکار می گیرد:

» این بار که دکترآمد به اطاقت گوشی را بده بهش من حسابی با اینها حرف دارم.»

«آخه چه حرفی؟ دارند کارشان را می کنند»

«تو کارت نباشد.درست توضیح ندادی. من مطمئنم. همین فقط گفت و رفت؟ با آن وضع وخیمی که ترا بردیم بیمارستان !!!!!»

 می گویم:

» نه والله کاملا که نرفت قرار شد برگرده سماور هم بیاره همین جا کف اطاق باهم زیلو بیاندازیم و چای قند پهلو بخوریم وپشمگ . باقلاوای یزد را هم   به دوکی جان تعارف کنیم و گپ بزنیم و خلاصه پسر خاله بشیم. خب معلومه که گفت و رفت.می خواستی تو اطاق من اردو بزند؟!  باز حرف خودش را تکرار میکند:

» فقط بگو همسرم میخواهد با شما حرف بزند.»

«همسرم میخواهد باشما حرف بزند»

بسیار خب! یعنی اینهم در دستور کار من است که مخالفت نکنم. مخالفت و ستیزه و بحث ……گفته اند خطرناکترین  محرک برای درد های گوارشیست .

ولی نگفته اند وقتی یک مرد ایرانی حکم می کند با این دل مجروح چگونه می توان بحثی راه نینداخت؟

اصلا ما ایرانی ها همیشه باید چانه بزنیم.  به قول همین فرانسویها فرهنگ و رویه ی فروشندگان فرش.les marchands de tapis همیشه باید از حد معمولی و خط استاندارد زندگی یک پله بپریم بالاتر. باید پیاز داغش را بیشتر کنیم تا بیشتر تحویلمان بگیرند. مثلا اگر دکتر می پرسد چند بار در روز  درد دارید به جای چهار بگوئیم شش. حتما بیشتر نگران می شوند و حتما بیشتر تحویلمان میگیرند. ازبس که در  ذهنیتی نامطمئن زندگی کرده ایم. ازبس که دروغ شنیده ایم. اینجا یک دکتر فرانسوی باروحیه ی کارتزین، شیوه ی استدلالی، که فقط بر پایه ی  آمار آزمایشاتش  مسیرش را تعیین می کند چه چانه ای دارد با ما بزند؟ معیار سنجش او درجه تب، گلبلولهای سپید و قرمز و رادیوها و عکس هاست. شنیدن گزارش حال من ، باسفارشی از زبان  همسر و آب و روغنش را اضافه کردن، هیهات!!!!! قضایا را چگونه تغییر خواهد داد؟ درد یک احساس شخصی ست و تنها بیمار دردمند است که می تواند ازآن سخن بگوید.   

خب نگرانی همسرم را هم درک می کنم. ولی چگونه می توان میان این دو ذهنیت هماهنگی برقرارکرد؟اخلاق تکرار، دوباره وچندباره پرسیدن، شک حتی در دل طبیب انداختن؟

ساعت باید حدود یازده باشد. هنوز  آن کیمیای شفا بخش را نیاورده اند. پرسنل بیمارستان رژه وار هرکدام برای منظوری به اطاق من سر می کشند. چه کسی گفته دربیمارستان می توان استراحت کرد؟ مأمور نظافت، خانمی که وظیفه دارد به بیماران برای گرفتن دوش  کمک کند، آن دیگری که برای تعویض ملافه ها آمده و من با همین علم وکتلها و کیسه های مختلف که به بازوی نحیفم آویزان است، با آنها نهایت همکاری را می کنم.

 جالب است در بیمارستانهای پاریس آنچه خدمات به قول خودمان باجی گریست بر عهده ی مارتینیکیها ویا   به قول خودشان آدم رنگیهاست  les gens de couleursو آن بخش پزشکی از آن سفیدها. حالا چرا؟ نمی دانم..خیال نکنید دلیل نژاد پرستی دارد. به هیچ وجه. اینهازنان قدرتمند وجالبی هستند.   نشاطی درخور توجه دارند و وقتی چندتایشان در راهرو اجتماع می کنند ، صدای شوخی و خنده اشان فضای بیمارستان را عوض می کند. ولی گاه راهروی بیمارستان را با ولایتشان اشتباه می گیرند و اصلا از صدمه ای که بلندی صدا و گفتگوها برای بیماران بیچاره ی زیر مُسکن به بار میاورد ایده ای ندارند. ولی درمجموع دیدنشان مطبوع است.

 ساعت یازده و نیم است . هنوز از دارو خبری نیست. یکی دیگر از همین مارتینیکی ها، گویا مأمور آشپزخانه و سرویس غذائی  در می زند با ماسک و یک تابلت در دست، برای پرسش منوی غذا آمده است تا جدول کامپیوتری هفته ی آینده را با من بریزد.این یکی دیگر خیلی مدرن است.

فکر می کنم روی جدول تابلتش مرا با بیمار قبلی این اطاق  اشتباه گرفته.

» شما ناهار استیک خواهید داشت با پوره سیب زمینی و دسر شیرینی شکلاتی، شب خوراک راگو با هویج و پنیر فرانسوی…..فردا ماهی کبابی با سبزیجات …….پس فردا جوجه باسک با سس مارسی………..اگر موافقید ثبتش کنم»

هرچه می گویم مادام مرا با  نام این غذاها شکنجه ندهید. برای من رژیم ساده ی آب پز توصیه شده و فکر نمی کنم این غذا ها ازآن من باشد…..باز پرسشهایش را ادامه میدهد. می پرسد مگر شما اطاق شماره 718  پاسکالوئلا سارازان نیستید؟

  در دلم می گویم، آخه مش قاسم  آخر کجای من شبیه  پاسکالوئلا سارازان است؟

دلم میخواهد سر به سرش بگذارم وبگویم آقای پاسکالوئلا سارازان، همین امروز صبح،در اثر خوردن همین غذاها جان به جان آفرین تسلیم کرد. اما یقین دارم که اگر یک گزارش پریشان گوئی دیگر ازمن به سرپرستاربخش رد بشود ممکن است به جای بخش بیماری های جهاز هاضمه مرا به بخش روانی منتقل کنند. من که جان حرف زدن ندارم ،هرچه میگوید می گویم باشد اطاعت حاج خانم  هرچه دلت میخواهد در منو بگذار.

 پس لطفا  یک سیخ کوبیده و گوجه هم اضافه کنید.

خودش کلافه می شود و می رود و من از ضعف تقریبا بی حال می شوم.

در راهرو کم کم بوی غذا می پیچد. صدای گاری های سرویس، صدای رفت و آمد پرستارها و صدای گفتگوهایی که یک درمیان  جمله ای از آن همهمه در گوشم باقی می ماند، فضا را پر می کند…………….

در می زنند و دو سپید پوش نازنین با برقی درچشمان وارد می شوند. این بار آن مسیحا نفس را آورده اند. داروئی که بر پایه ی گزارش دکتر فرناند آخرین کشف برای عارضه ی من است . به زبان لری : می زند تو خال.

علم وکتلی که قبلا داشتم گوئیا کافی نبود برای این پرنس معجزه بخش، دستگاه جدیدی را آورده اند. اجازه ی دخول می خواهند:

» بسم الله .دم در بده ،بفرمائید تو.»

دارو، بسته بندی بسیار شیکی دارد. ازما بهترونها همیشه همینطوراند دیگر. حالتی جدا و خرقه و دستاری جدا. حتی درعالم داروئی.

پرستار با جدیتی تمام بسته بندی شیک را ازدور دارو برمیدارد و آنهمه کیسه های زربفت و زیبا را درون سطل زباله می اندازد. پیش خودم میگویم اگر همسر اکولوژیست من  الان اینجا بود حتما این کیسه هارا جمع می کرد و می  گفت :»خجالت دارد   چقدراسراف ؟ چرا این ورق هارا دور می اندازید، روزی به درد می خورد.

 او که رویه ی  تعمیر را به جای تعویض پیشه ی خود کرده و هیچ چیز را دور نمی اندازد

او که از زمان گراهام بل تا  زمان حاضر که انواع تلفنهای همراه به بازار  آمده، ده نسل تلفن را  گردآوری کرده،

  

 او که از زمان اختراع رادیو تا حالا  که دوران استریم گوش کردن است انواع ضبط صوت، گرامافون ، و کاستهای نواری وسی دی……….. ، وآنچه وسیله ی انتقال صداست  انبارکرده،

اوکه گویی  به  ادیسون قول داده  تا تاریخچه ی ملموس و زنده ی سیم و پریز برق را بنویسد وکلکسیون سیم و پریز را درمقیاسی چند تنی درچمدانهای عظیم الجثه جمع آوری کرده، «بسِ صد مراد برقی»،

او که هر نوع لامپی را بگوئید دارد که اگر لامپی درخانه ی ما خاموشی بگیرد که سهل است اگر روزی چراغ برج ایفل یا زنبورکها ی قرن هژدهمی پاریس هم ازکار بیفتد حتما درگنجینه ی همسر من نوعی برای  جایگزینی آن پیدا می شود،

هزران میخ، سیخ، چکش، نردبان، میز برش، اره برقی، سطل رنگ، دستگاهای برقی سوخته، ساعتهای مچی قدیمی وگاهی ازکارافتاده، زنانه ومردانه، صدها رقم خودکار وخودنویس وقلم از  مدل زمان گوتنبرگ، تااختراع جوهر تا ماژیک های امروزی رقمی نیست که در جوف کشوها و اشکافهایش پیدا نشود،

او که کامپیوتر های سه نسل پیش، نفتی و الکترونیک، با مونیتور و کلاویه هایشان ، فلاپی های زمان مک این تاش تا کنون  وبازی های کامپیتور آتاری ……را انبار کرده،

آری اگر الآن اینجا  بود  چه طور می توانست راضی شود که کارتن بسته بندی این دوا و کاغذش را این پرستار بی اعتناء به قوانین اکولوژی دور بیاندازد؟ محال بود. گفتم که دردم از یار است و درمان نیزهم.  یعنی نباید حرص و جوش خورد برای دل و روده ی مجروح سم  است..

 کیمیای معجزه گر را راه می اندازند و میگویند یکساعتی زیر سرم خواهید بود و هروقت دستگاه زنگ بزند یعنی مشکلی تکنیکی پیش آمده مارا خبر کنید.

«به روی چشم. «

ساعتی می گذرد و انتقال مائده به خوبی می گذرد. چند بار دستگاه زنگ میزند و پرستار فرا می رسد و جیغ و ویغش را می گیرد.

  دیگر حسابی بی رمق شده ام. پرستار فشارم را می گیرد و از در بیرون میرود. شاید نگران می شود. نمی دانم ولی چندی نمی گذرد که با نشاط در می زند.

«مادام خبر خوبی برایتان دارم. پزشک معالجتان اجازه داده اند شما کمی غذا بخورید. «

چه خبرخوبی در تختم جا به جا می شوم و آماده برای رفع ترک بی غذایی که دارد چهل و هشت ساعت می شود.

همان رفیق مارتینیکی که مرا به جای آقای پاسکال سارازان گرفته بود با یک خنده ی نشاط آور در میزند و یک سینی غذا در دست و پوزش از اینکه مرا اشتباه گرفته بود، سینی غذا را روی میز جلوی تخت می گذارد و می رود. درحرکاتش چنان نشاطی  بود که من اطمینان پیدا کردم مائده ای بهشتی آورده است.

در غذا را بلند میکنم. چشمتان روز بد نبیند. یک قطعه ماهی بخت برگشته ی مچاله شده است که بوی گند جوی های لجن آمیز جنوب شهر تهران را می دهد. حالم بهم میخورد. آن که نبود ماهی که ننگ بشر بود. حتی نمی توانم بوی آنرا تحمل کنم خوردنش که جای خود  دارد. خدار را این ماهی حتی اگر گیر آن تشنه و گشنه ی داستان گلستان سعدی هم می افتاد ، برز بان نیاوردی که ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید ……..کاش می توانستم مارتینیکی خوش خط و خال را به حرف بگیرم که با آن خنده و نشاط  واعلام برنامه که راه انداختی فکر کردم برایم مثلا شیرین پلو آورده ای با خلال نارنج و پسته و بادام. و سینه مرغ زعفرانی و یا قرمه سبزی مألوف، یا فسنجان با گوله های گوشت و یا باقلا پلو…….یا نه حد اقل همان استیک فریت کوفتی خودتان!!!!!!!!

 عجیب است که انسان ازهرچه منع می شود،بدان  حریصتر میگردد و بزرگان گفته اند:» قدر عافیت آن کس داند که به مصیبتی گرفتارآید.» چه طورآدم قدرخوشبختی های ساده و زیبای زندگی را نمی داند. غذایی دوست داشتنی و خوش طعم  با دل راحت خوردن را، چنان معمولی می انگاریم که باید حتما ازآن منع بشویم تاقدرش را بدانیم.

تنها مواد قابل خوردنش یک تکه پنیر فرانسویست با نان سوخاری و یک بیسکوئیت شبیه ویتانای خودمان که از گرسنگی همه را  می بلعم و بقیه را دست نخورده در سینی میگذارم و لحاف روی سر، برای خودم بعدازظهری آرام آرزو میکنم .

شاید یک ساعتی خوابم می برد. در حالتی میان خواب  وبیداری،  دررؤیای عجیبی فرو میروم. خانه ی پدری را می بینم و روزهای جمعه که همه دورهم جمع می شدیم.و دست پخت بی مانند مادرم که عطرش تا مسافتی آن سوتر می رفت در نظرم زنده وجاندار مجسم می شود.  روزهای جمعه اما چلوکباب در برنامه بود.مادرم با همان دستان دردآلود رماتیسمی اش سیخ های کباب را آماده میکرد. توی حیاط خلوت پشتی می نشست و خودش کباب درست میکرد که   هفتا چلوکباب شمشیری به پایش نمی رسیدند.  پدرم که سخت گیری درجه یک بود، روی غذای مادرم حرف نمیزد. جناب سرهنگ باید برنجش یک بند انگشت قد می کشید و خورش بادمجان و قرمه سبزیش جا افتاده می بود و آبدوخیارش باید حتما باسبزیجات تازه درست می شد. شاید اینها درخانه های دیگر هم بود، همان برنج دمسیاه گیلان، همان روغن کرمانشاهی، همان سبزیجات…..اما مادرم عشق میگذاشت پای هر غذایی، برای همین، نتیجه عالی ازکار درمیامد. هنوز منظره میزهای زیبا و رنگین خانه در نظرم مجسم است  واز یاد نرود حتی به روزگاران. بخصوص اینجا روی این تخت بیمارستان با آن ماهی ننگ بشرو آن چای توهین به هرچه نوشابه است و این بیماری جانکاه. آه مادرم کجائی؟ می دانم که اگر یک لقمه و تنها یک لقمه ازآن دست پخت جادوئیت می خوردم، اگر یک جرعه از آن آش ویتامینت که هروقت ما فرزندان سرما میخوریم برایمان می پختی درگلوی من می ریختی از این بستر بیماری برمیخواستم، زندگی از سر میگرفتم. ……..

احساس می کنم سخت عرق کرده ام می دانم تأثیر قرص های مسکن است و شاید داروی جدید. هیچ حرکتی که نشان از زندگی داشته باشد در دست و پا و به ویژه انگشتانم نیست. شاید مرده ام ویا درحال احتضارم. چشمانم را باز میکنم و ناگهان ازوحشت نیم خیز می شوم. شاید فریادی هم می زنم. یک مرد تنومند  قد بلند دومتری با زلفانی انبوه و فرفری بهم تنیده اندازه ی جنگلهای آمازون، با روپوشی به رنگ نیلی، و ماسکی  که همه ی چهره ی اورا پوشانیده   بالای سر من ایستاده. نکند خود ملک الموت است. آمده جانم را بگیرد و از این دردو رنج راحتم کند.   مرد ناشناس متوجه وحشت من می شود و زود رفع و رجوع می کند.

«مادام ، مادام وحشت نکنید من  کارمند بخش رادیولوژی هستم آمده ام شمارا برای یک آزمایش ببرم پائین چون دیدم شما خواب هستید اندکی صبرکردم..»

در دلم می گویم:

«خدا خیرت بدهد. آخر اگر مثلاشبیه براد پیتBrad Pitt بودی، با آن زیبائی و چهره ی ملکوتی  و در نقش جو بلاک Joe  Blackکه در  هیئت ملک الموت آمده بود جان آن مرد ثروتمند امریکائی رادر فیلم برخورد با جو بلک بگیرد، وحشت که نمی کردم هیج بلکه می گفتم :

چون جان تو می ستانی، چون شکر است مردن

با تو زجان شیرین، شیرینتر است مردن

  ولی با این قد نردبانی، هیکل تنومند  و چهره ی نه چندان   ……..»

کمی که نگاهش می کنم به خودم حق میدهم وحشت کرده باشم. خیلی شبیه  هنرپیشه ی آمریکائی ساموئل  لی جکسون  است که در فیلم  پالپ Foction فیکشن ساخته ی برادر تارانتینو Tarantinoبازی کرده بود و صحنه رفتن او با جان تراولتا برای کشتن کارگزارانی که به صاحب کارشان آقای والاس خیانت کرده بودند خیلی معروف است. درست پیش از صحنه ی کشتار، بحثی برسر کیفیت هامبرگر و چیزبرگر درمی گیرد که صحنه را یک حالت سورئالیستی می بخشد.

حالا اینجا دراین بیمارستان منطقه چهارده پاریس،بخش جهاز هاضمه، پنداری خود   ساموئل جکسون حاضر شده برای بردن من نمی دانم شاید به قتلگاه. نه اینکه مشکلی با جناب ساموئل جکسون یا همنوعان او داشته باشم ولی آن نقشش بسیار وحشتناک بود و ناگهان در ذهنم تداعی شد.

کمی که حواسم سر جایش میآید، به خاطر رفتارم ازش پوزش می طلبم و به شباهتش به ساموئل جکسون اشاره میکنم. می پذیرد و میگوید پیش از این هم کسان دیگری به این شباهت او اشاره کرده اند. 

» خب حالا کجا میخواهید مرا ببرید؟»

«برای یک آندوسکوپی. «

کمک می کند  از روی تختم به تخت دیگری منتقل شوم. سر راه، در آینه قدی حمام چشمم به  چهره ام می افتد. وحشت می کنم رنگم عین گچ دیوار سفید شده. آنقدر سفید که فکر میکنم غیر ازرگ که گفتند ندارید، دیگر خونی هم برایم نمانده.

ساموئل جکسون مهربان است و صبور. مرا از چندین دهلیز و راهروهای زیر زمینی رد می کند و سعی میکند کمی با من حرف بزند. ولی از زیر ماسک کمتر حرفهایش را میفهمم.

آن زیر زمین بیمارستان برای خودش شهری پنهان است. مرا دریک سالن بزرگ به انتظار نوبت میگذارد و میگوید خودش به دنبالم خواهدآمد.

جای عجیبی ست. پر از دستگاهها و ماشینهای جور و واجور و پرسنل بیمارستانی که دائم در رفت و آمد هستند و هر ازچندی ، بیماری را برای آزمایش به این سالن و آن سالن میبرند. همه چیز رنگ تکنیک پزشکی دارد. جز یک چیز. یک پوستر از یکی از تابلوهای بوتیچلی، نقاش ایتالیائی قرن پانزده  بر روی یک دیوار نصب شده که معلوم نیست اینجا چه می کند. خب فرانسه است دیگر، هرجا نشانی ازهنر می بینی. تابلو دو بانورا نشان میدهد در لباس و آرایه های ایتالیای قرون وسطی با زلفانی بی آرایش و لباسی که به خرقه شبیه است. شاید دوقدیس باشند. چیزی که خیلی در این پرتره به من آرامش می بخشد، رنگ پریدگی این دوبانوست. با رنگ چهره ی خودم که مقایسه میکنم، می بینم درست همین رنگ پریدگی را دارند. انگار آنها هم به همین بیماری من مبتلا بوده اند. یا رنجهای زندگی، آن گردش سیال هستی بخش را ازچهره اشان برگرفته.  شاید هم علامت اشرافیت بوده این رنگ پریدگی. زنان یا مردانی که برای دوری از خطرات بیرونی، یا شاید چشم زخمها، همیشه در پرده زندگی می کردند و به قول خودمان آفتاب و مهتاب رنگشان را نمی دید. اصطلاح پردگیان و یا پس پرده در ادب فارسی بسیار بکار  رفته . برای گفتن از به ویژه دخترانی که دیدنشان تنها در شرایط خاصی میسربود. وهمیشه پریده رنگ بودند.و خواجه ی شیراز چه زیبا داستان سرخی چهره و پریده رنگی را بیان کرده:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آزمایش سخت است و جان مرا می گیرد و دکتر، درحین آزمایش مرتب با من حرف می زند و من زیرآزمایش با ضعف و گرسنگی و درد سعی می کنم به پرسشهایش درست پاسخ بدهم.

بقچه بندیم می کنند و دوباره راهی اطاقم.

در اطاقم، همسر نازنینم را می یابم که به ملاقاتم آمده ، سخت  نگران روی صندلی نشسته و منتظرمن است:

» کجا بودی. مردم ازنگرانی؟!»

» کجا بودم؟، می خواستی کجا باشم؟رفته بودم کلکسیونهای لباسهای زمستانی را همین بغل در بوتیک   کریستیان دیور ببینم.»

» منظورم اینه که قبل از رفتن خبری میدادی.»

«میخواستی ازساموئل جکسون بپرسی.»

کی؟

«ول کن بابا اسدالله»

«حالا چی گفتن؟»

نای حرف زدن ندارم. روی تخت بیهوش می شوم . با این جمله که «فقط کمی مهلتم بده برات میگم. «

از انجا که طبع ناآرامی دارد و نگران ، مرا تنها میگذارد و اطمینان دارم درجستجوی یکی از این اطباء معالج به راهرو میرود.

نیم ساعتی بعد، با دکتر دیگری یا کشیک بعدازظهر به اطاقم باز می گردد.معلوم است حسابی مخ این دکتر را زده است. پرسش پیچش کرده است. حق هم دارد. باید برای مریض و بستگانش درست توضیح داد.  اینهم همان حرفهای دکتر فرناند را می زند. باید منتظر بود، باید نتیجه آزمایشات برسد…..تا آن موقع کاری نیست که بشود کرد….وهمین.

از همسرم دعوت می کنم ساعتی بنشیند  و  شعر حافظ  را برایش می خوانم:

سمن بویان غبار دل

چو بنشینند بنشانند.

ساعتی آرامش، ساعتی فراغت، نفسی به راحتی……اینها در زندگی من شده  به قول امروزیها لاکچری.  لوکس !

من بیهوشم ولی همسرم مهربانانه گزارش می دهد که ازژنو تا وانکوور تا واشنکتن و کالیفرنیا تا تهران و قم و غیاث آباد وکشور شاخ آفریقا و گینه ی بیسائو ……. اعوان و انصارت برایت  پیام فرستاده اند و آرزوی بهبودی……

خلاصه مستان سلامت می کنند و من نا توان از پاسخگوئی آنهمه محبت، آرزو میکنم که آرزوهاشان برآورده شود تا پاسخگوی مهرشان باشم.

ساعت نزدیک هفت شب  است. از آشپزخانه غذای دیگری میاورند  یک چیزی شبیه به سینه ی مرغ با کمی ماکارونی…..همسرم مجبورم میکند کمی هم شده تناول کنم. اطاعت میکنم. درحد سه یا چهارلقمه .

دلم برای چشمان و دل نگرانش می سوزد. سر راه رفته خرید. مقادیری کمپوت ومیوه و موز و بیسکوئیت خریده.

» میدانم نصفه شب ضعف خواهی کرد. اینها را می گذارم دریخچال اگر ناگهان ضعف کردی……»

حوصله ندارم. حالت افسردگی و دردی که با تهاجمی وحشیانه به سراغم آمده، حالم را می گیرد. اصطلاح جالبی نیست اما حسابی سرویس شده ام و زبانم بند آمده…..

چند پرستار میایند و فشار و غیره را اندازه می گیرند  و از مقاومت بدن من با وجود بی غذایی و درد و مسائل دیگر تعریف می کنند و می روند. تلفن دستی ام زنگ میخورد.

دختر عمه شهناز است از انگلیس. هنوز نگفته ام سلام می زند زیر گریه. حالا گریه نکن که کی گریه کن؟ وفحش و بد و بیراه به چینی ها که الهی به زمین گرم بخورند و خدا نسلشان را از روی زمین بردارد که این مرض را شیوع دادند  واله و بهله ………

نمی دانم کدام از خدا بی خبری گزارشی آخرزمانی بهش داده و گفته که من کرونا گرفته ام . خلاصه اینطور که از زاریش پیداست، از آنجا که شهناز خانم در خاندان ما، به بانوی مرتب و همیشه آماده وپیش بینی کننده و آماده برای هر نوع مراسم عروسی و عزا و ختنه سوران ، تولد و زایمان….. معروف  است، سخت آماده شده. وچه بسا از حالا با لباس عزا و حلوا و برشتوک  و فهرست مهمانان و گریه به پیش باز نهائی رفته……

کمی دلداریش می دهم. بابا شهناز جون چیز مهمی نیست یک تورم روده است که با معالجات بر طرف می شود.»

«پس اگر خبری شد مراهم خبر کنید.»

«چه خبری؟»

حوصله ندارم و چون بزرگتر است، احترامش را دارم و چیزی نمی گویم و مکالمه را قطع می کنم و تصمیم می گیرم به هیچ مکالمه ای پاسخ ندهم. اما بار دیگر تلفنم زنگ می خورد.  دختر نازنینم و داماد مهربانم هستند. سخت نگران وجویای احوال من.

دلم میخواهد بگویم:

 بچه جان «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.»

اما شاید هنوز وقتش نرسیده. اینهمه دکتر و پرسنل و کوششگر دارند برای نجات من تلاش میکنند. برای احترام به آنها هم که شده باید مقاومت کنم.

آنچه نیرو دروجودم دارم جمع می کنم که از صدایم انرژی مثبت صادر شود.

چند جمله امید بخش و ارتباط را قطع میکنم.

بچه ها اصرار دارند برای ملاقات بیایند و من منعشان میکنم.

» خطرناک است با این ویروسها کرونایی و محیط آلوده…..»

اما ممانعت من ریشه ی دیگری هم دارد. اصلا دلم نمی خواهد مرا دراین حالت ضعف ببینند. من بانویی که همیشه پذیرای همه بودم. درخانه ام برای دخترم و دوستانش مهمانی های سی چهل نفره برگزار می کردم. من که همیشه دوست داشتم چهره ای شاد و پر از انرژی دربرابر دیدگان عزیزانم بگذارم، خانه ای تمییز و پذیرا، دست پخت گوارا، همیشه هدیه های کوچک برای مهمانان، سورپریزهای شادکننده، …..آخر آن چهره کجا و این چهره کجا ؟ مثل قدیسین قرون وسطی رنگ پریده، بی حال، با یک نوید شاید بشود و شاید نشود پزشکی……

نه ممانعت من ریشه اصلیش این است.

ساعت پایان ملاقات ها فرارسیده. همسرم میرود و من اطمینان دارم همه ی وجودش پر از غم ودرد است. چه قدرما دراین دیار تنهائیم! اگر ایران بودیم اطمینان دارم اوهرگز تنها نمی ماند. حتما دوره اش می کردند ، سرگرمش می کردند اورا به صرف یک غذای دلچسب دعوت می کردند، گو اینکه بین خودمان باشد، حتما ازنبود من درخانه بهره خواهد برد برای آنکه غذاهاو هله و هوله هایی را که من نمی گذارم معمولا بخورد، درست کند و بخورد.

باری کسی نیست در این دیار که تسلای وجودش باشد. این نیز بباید گفت که این وضعیت سالهاست که ادامه دارد و بدان خو گرفته ایم. یعنی نگه داشتن غمهای درونی ، تقسیم ناکردن با آن دیگران……و این نهادینه شده است. همسرم مزیتی که برمن دارد این است که عقل گرا است. یعنی اهل علم به معنای علوم دقیقه است. برعکس من که همیشه جانب ورای علم را می بینم. این راهم ازمولانا دارم و دیگرعرفای ایران که جائی که علم درمیماند به سوی تعبیراتی دیگر می روند و آلام بشر را با املای دیگری می نویسند. باری  میدانم به خانه که برگردد در باره ی این بیماری پژوهشی گسترده انجام خواهد داد شایدکه آرامشی بیابد.

 آرامش دادن آدمها هم با هم فرق م یکند. بعضی ها دست به دامان نماز و دعا می شوند، پاره ای فال میگیرند، دیگرانی نذری و صدقاتی می دهند. همسر من راه ارامش گرفتنش، راه دانستن است . اما چه کسی میداند که ازدرون چه قدر رنج می برد و بزرگوارانه چیزی نمی گوید حتی به نزدیکترینها.

ساعات شب به تندی می گذرد . نیمه خواب و نیمه بیدار هستم. کم کم پرسنل شب جای روزانه  هارا می گیرند. ساعت باید حدود ده باشد. در می زنند و بانوی لاغری با هیکل استاندارد فرانسوی چهل و شش کیلوئی، موهای کوتاه مش شده،  وارد می شود. از آنهاکه آدم بلافاصله ازخودش می پرسد این ملت با اینهمه خوراکیهای خوشمزه، پنیرها، شیرینیها و گوشتهای عالی و دسرهای فریبنده چگونه اینطور می توانند لاغر بمانند؟ لابد جز سیب و آب چیزی نمی خوردند. باری خودش را معرفی میکند :

«من ماری کریستین پرستار شب شما هستم.»

این یکی واقعا احمد خوشحال به معنای اخص کلمه است. هنوز معرفی کرده و نکرده می رود جلوی پنجره ی اطاق من و ازمنظره ی برج ایفل  که ازاطاق من پیداست به وجد میاید.

» آه مادام چه شانسی دارید ببینید چه مهتابی ست و برج ایفل با نئونهایش چه جلوه ای دارد.»

در دلم میگویم خوب است که اینقدر نشاط داری. ولی من حاضر بودم الان نه در برابر برج میلاد که عین گوشت کوب رستم است وهیچ وقت دوستش نداشتم، بلکه برج سولوقون بودم و اینهمه درد نداشتم. حالا بیا و بگواصلا برج سولوقون کجاست.

ازکنار پنجره میاید کنار و مشغول آمارگیری می شود. همان جریان صبح، فشار، تب، ضربان …..و سفارش خوردن مسکن.

به چهره ی رنگ پریده ی من نگاه می کند. پی میبرد که چیزی نخوردم. به قول بابا پنجه علی سریال پایتخت،»ننننننقی نننهار نننه خردم.»

مهربانانه می رود و یک کمپوت مرحمتی برایم میآورد و کمی با من حرف میزند. بعد ازمن می پرسد این ته لهجه شما مال کجاست؟

ازصبح منتظر این پرسش بودم.  یعنی پرسیدن ریشه و اصلیت به محض اختلاف تلفظ و یا نداشتن لهجه ی دبش فرانسوی. پاره ای مؤدبانه می پرسندو پاره ای با حالتی که یعنی حالیمونه که اینجائی نیستی.همسرم همیشه  در برابر این پرسش میگوید: من اهل بروتانی درغرب فرانسه هستم.  به نوعی طرف را می پیچاند یعنی به تو چه.   ولی ماری کریستین ، پرستار شب بسیار مهربانانه پرسید  وتا پی می برد که ریشه ایرانی دارم، بیشتر به وجد میاید. و از سینمای فوق العاده ی ایران میگوید و کارهای کیارستمی و اصغرفرهادی، تهمینه میلانی، و چندکارگردان دیگر. سخن ازپیامهای انسانی سینمای ایران به میان آمد و اینکه شاید غرب دیگر حرفی برای گفتن ندارد و حال آنکه سینمای  ایران با آن مردم مبارز و مقاوم به ویژه زنان بازیگر و کارگردان سینما که حرفها برای گفتن دارند نه تنها برای خود مردم ایران بلکه برای ما غربیان از خود راضی که همیشه فکر می کنیم مرکز دنیائیم و جز سکس و ویولانس( خشونت) دیگر چیزی در سینما نداریم که نشان دهیم.

چه قدرحرفهایش به دلم نشست. درآن فضای درد و تب و بیماری، پرستاری در نیمه های شب حرف از ایران و سینمایش به میان می کشد. حال آنکه بسیاری ازهم میهنان ما حتی به خودشان زحمت نمی دهند که نام چند کارگردان را به خاطر بسپارند و آثارشان را ببینند.

ماری کریستین هم مانند فرشته ی صبحگاهی چندین مسکن برایم روی میز میگذارد و شب به خیر میگوید با این سفارش که اگر هر مشکلی بود اورا خبر کنم.

تشکر می کنم و با رؤیای یکی از فیلمهای زیبای اصغر فرهادی، » درباره ی الی» بقیه ی شب را به سر میبرم.

مسکن ها اثر میکنند و خواب چشمانم را میگیرد. در نیمه های شب چند بار به خاطر دردهای عذاب آور زنگ می زنم. خودش را می رساند. خم به ابرو نمیاورد. آرامم می کند. تا فردا صبح روز ازنو و روزی ازنو .

بیان دیدگاه