تأملی بر دو تصویر شگفت انگیز و مشابه در مثنوی معنوی

پژوهش: شهین سراج

مثنوی معنوی مولانا جلال الدین بلخی را بیشتر به خاطر بارگرانقدرحکمت می خوانیم و ارج می گزاریم.این کتاب گنجینه ی حکمت و دریایی بی کران از آورده هائیست که انسان را به اندیشیدن در باره ی جنبه های گوناگون هستی وا می دارد. در این زمینه هرچه بنویسیم و بگوئیم بازحق مطلب را ادا نکرده ایم. اما آنچه در رابطه با ارزشگزاری بر این کتاب کمتر مورد توجه بوده است، صورخیال و جنبه های شگفت انگیزتصاویریست که درضمن حکایات این منظومه ی بزرگ آورده شده. در این روند، یعنی بازشناسی وپژوهش درجنبه های خیالی، تا کنون به غزلیات مولانا بیشتر توجه شده. جائی که پای صورخیال درمیان باشد، گوی سبقت، دردست غزلیات شمس می افتد. حال آنکه وقتی شعر را در برابر داریم، ازآنجا که با یک آفرینش هنری روبرو هستیم، سوای پیام و درون مایه ی آن، می بایست به بافت ، ساختار، ضرب آهنگ، تصاویرخیال، کاربرد واژه ها ودیگر عناصربرسازنده ی آن نیز توجه کنیم.

مثنوی سرشار است از صورخیالی شگفت انگیزکه هریک را می توان حتی بدون توجه به زمینه ی داستانی، تنها به خاطر زیبائی تصویر در مد نظرآورد. وقتی می گوئیم شگفت انگیز، یعنی آنچه که درقاموس فرنگیان فانتاستیک fantastique می نامیم، تصویری که عناصری را در بر می گیرد که نمی تواند در عالم واقع صورت تحقق به خود گیرد. عناصری برگرفته از رؤیا، باورهای ماوراءالطبیعه، جادو، .خوارق عادات، اعجاز……یا هرچیزی که نمی تواند خرد پذیر باشد اما نویسنده، یا هر آفریننده ی هنری دیگری آنرا درکارخودبا شگردی می گنجاند که می تواند پذیرفته شده در بطن اثر جا بیفتد.

 بر رسی شش دفتر مثنوی از این زاویه کاریست عمر طلب که در صد دفتر نگنجد. در این نوشتارما سرآن نداریم که پژوهشی دراین زمینه ارائه دهیم .تنها به دو نمونه، دو تصویر زیبا که درآنها می توان به مضمونی شگفت انگیز برخورد اشاره می کنیم.باشد که دیگرانی باشند که این موضوع را دستمایه ی پژوهشی دامنه دارقرارداده، طرحی نو دراندازند.

ماهیان دریای جان

هردو تصویر در دفتر دوم مثنوی آمده . آن نخستین رادرداستان حکایت کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا می یابیم.(مثنوی معنوی ، به کوشش محمدعلی موحد، تهران، هرمس ص 452ـ وتتمه ص 459 تا 460) و دومین را در داستان

 » کرامات آن درویش که درکشتی متهمش کردند» آ( همان ص 468ـ 469).

پیش از پرداختن به واکاوی این دو تصویر، بی بهره نخواهد بود اگر چکیده ای از هر دو داستان بیان شود.

 داستان کرامات ابراهیم ادهم برلب دریا

شخصیت اصلی این داستان ابواسحاق ابراهیم اَدهم(129ـ161هجری ق) ظاهرا از بزرگزادگان بلخ بود . پادشاه یا امیرزاده، در بعضی روایات شخص ثروتمند و صاحب مکنتی که در برهه ایی از زندگی حال او، بر اثرحوادثی دگرگون شده از پادشاهی و از ثروت و مکنت دست می کشد و رو به زهد وطاعت و عبادت میآورد. فقرو قناعت پیشه می کند و به عبادت و پرستش حق می پردازد. سفرها و سیروسلوکها در پیش می گیرد و صاحب معجزات و کراماتی می شود که شرح آن درادب عرفانی ما آمده است. در تذکره الاولیاء فریدالدین عطار، در مقالات شمس، و در مثنوی از کرامات و معجزات او یاد شده. 

روایاتی که در باره ی او آورده شده آیا تا چه حد به واقعیت و حقیقت حال اونزدیک است، این را نخواهیم دانست. پاره ای حتی زندگی وحالات اورا تقلیدی از داستان بودا می دانند. هر آنچه هست، ابراهیم ادهم در عالم ادب و عرفان نماد دست کشیدن ازنعمات دنیوی،روی آوری به زهد ی عالمانه و بی اعتنائی به عوالم مادی و پیوستن به حق است.

در مثنوی ، در دفتر دوم روایتی از ابراهیم ادهم آورده شده که با داستانی که چند برگ بعد آمده، به لحاظ کاربرد عناصر داستانی و تصویری شباهتهایی دارد که درخور توجه و تأمل است. و اینک خلاصه ی آن روایت.

 «ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لبِ دریایی می رسد و آنجا می نشیند و به دوختن پاره هایِ خرقه اش مشغول می شود . در این اثنا امیری که در سال های پیشین غلامِ او بود از آنجا گذر می کند . همین که چشمش به ابراهیم می افتد او را می شناسد . و با کمالِ تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نمی یابد . بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار می یابد . پیشِ خود می گوید:

«پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟»

 ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمائرِ اشخاص ، واقف، در همان لحظه فکرِ او را می خواند و برای قانع کردن وی سوزنِ خود را به دریا می افکند و چیزی نمی گذرد که صدها هزار ماهی سر از آب برون میآورند در حالی که در دهانِ هر یک سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند :

«ای عارف حقیقی همۀ این سوزن ها از آنِ توست . بگیر»

و اینک از زبان مولانا بیان می کنیم این داستان را:

هم ز ابراهیم ادهم آمدست

کو ز راهی بر لب دریا نشست

دلق خود می‌دوخت آن سلطان جان

یک امیری آمد آنجا ناگهان

آن امیر از بندگان شیخ بود

شیخ را بشناخت سجده کرد زود

خیره شد در شیخ و اندر دلق او

شکل دیگر گشته خُلق و خلق او

کاو رها کرد آنچنان ملکی شگرف

بر گزید آن فقر بس باریک‌ حرف

ترک کرد او ملک هفت اقلیم را

می‌زند بر دلق سوزن چون گدا

شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش

شیخ چون شیرست و دلها بیشه‌اش

چون رجا و خوف در دلها روان

نیست مخفی بر وی اسرار جهان……..

شیخ سوزن زود در دریا فکند

خواست سوزن را به آواز بلند

صد هزاران ماهی اللهیی

سوزن زر در لب هر ماهیی

سر بر آوردند از دریای حق

که «بگیر ای شیخ سوزنهای حق»

 سپس ابراهیم ادهم رو به آن امیرمیآورد و می پرسد:

» ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنۀ شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت :

رو بدو کرد و بگفتش:» ای امیر

ملک دل به یا چنان ملک حقیر؟

این نشان ظاهر است این هیچ نیست

تا به باطن درروی، بینی تو بیست «

سپس آن امیر پیش خود می اندیشد:

» وقتی ماهیان از روحِ عارف خبر دارند ، وای به حالِ کسی که از او بی خبر باشد.»

چون نفاذ امر شیخ آن میر دید

ز آمد ماهی شدش وجدی پدید

گفت آه ماهی ز پیران آگهست

شه! تنی را کو لعین درگهست

ماهیان از پیر آگه ما بعید

ما شقی زین دولت و ایشان سعید

سجده کرد و رفت گریان و خراب

گشت دیوانه ز عشق فتح باب

داستان دوم، کرامات آن درویش که درکشتی متهمش کردند:

داستان دوم ، روایت فقیر یا درویشی ست که بر کشتیی سوار می شود. او نام یا کنیه ی خاصی ندارد. حتی نامی از تعلق او به فرقه ی خاصی برده نشده. تنها از او با عنوان درویش یاد شده. باری آن درویش تکیه بر پشتی مردی داده و دراثنای مسافرت خوابش می برد. در این بین حرمدان یا کیسه ای از طلا گم می شود . کشتی بانان همه ی مسافران را می گردند. و مالباخته ، او را نیز نشان می دهد و می گوید :

» این بینوای خفته را نیز باید بگردیم .»

 مالباخته از شدّتِ ناراحتی و اندوه آن فقیر را نیز بیدار می کند و.به او می گوید :

» ای درویش در این کشتی کیسه ای از طلا مفقود شده ، همه را بازرسی کردیم . تو را نیز باید بگردیم و هیچ استثنایی در کار نیست .خرقه را از تنت درآور و برهنه شو تا خیالاتِ مردم نسبت به تو بر طرف شود.»

درویش می گوید:

» پروردگارا این فرومایگان به بندۀ تو تهمتی زده اند فرمان و امر خودت را اجرا کن .»

 وقتی دل درویش اینچنین به درد آمد، در زمان، صدها هزار ماهی از آن دریای ژرف سر برون کردند و هر کدام مرواریدِی بس گرانبها و با شکوهی در دهان داشتند .هر یک از آن مروازیدها به اندازۀ باج و مالیات مملکتی بود . این عطیّه و بخشش از بارگاه الهی رسیده بود و به کسی دیگر مربوط نمی شد .

آن درویش چند دانه از آن مرواریدها را به داخل کشتی انداخت و خود نیز به هوا پرید و هوا را تختگاهِ خود ساخت .

او همانند شاهان به صورت چهار زانو بر تختگاهِ خویش تکیه زده بود و کشتی او یعنی هوا که مرکوبِ او بود، همچون کشتی جلو می رفت و پیشاپیشِ ساکنان کشتی حرکت می کرد. 

درویش گفت :

«بروید کشتی مالِ شما باشد و حق از آنِ من . بروید تا دزدِ گدا یعنی شخصی همچون من همراهِ شما نباشد. .تا اینکه بالاخره ببینم که چه کسی از این جدایی زیان می برد . من به حق پیوسته و از خلق گسسته ام .

بود درویشی درون کشتیی

ساخته از رخت مردی پشتیی

یاوه شد همیان زر او خفته بود

جمله را جستند و او را هم نمود

کین فقیر خفته را جوییم هم

کرد بیدارش ز غم صاحب‌درم

که درین کشتی حرمدان گم شدست

جمله را جستیم نتوانی تو رست

دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق

تا ز تو فارغ شود اوهام خلق

گفت یا رب مر غلامت را خسان

متهم کردند فرمان در رسان

چون بدرد آمد دل درویش از آن

سر برون کردند هر سو در زمان

صد هزاران ماهی از دریای ژرف

در دهان هر یکی دری شگرف

صد هزاران ماهی از دریای پر

در دهان هر یکی در و چه در

هر یکی دری خراج ملکتی

کز الهست این ندارد شرکتی

در چند انداخت در کشتی و جست

مر هوا را ساخت کرسی و نشست

خوش مربع چون شهان بر تخت خویش

او فراز اوج و کشتی‌اش بپیش

گفت رو کشتی شما را حق مرا

تا نباشد با شما دزد گدا

تا که را باشد خسارت زین فراق

من خوشم جفت حق و با خلق طاق

نه مرا او تهمت دزدی نهد

نه مهارم را به غمازی دهد…….

واکاوی دوتصویر:

 در این دو داستان نخستین نکته ای که از نظر تصویری نظر را جلب می کند، سربرآوردن ماهیان از دریاست.

 در داستان ابراهیم ادهم ماهیان سوزن زر بردهان دارند .

و درداستان کرامات آن درویش که درکشتی متهمش کردند، دُر(مروارید) .

هر دو تصویر شگفت انگیزو زیبا هستند. یک لحظه چشمانمان را می بندیم و این دو تابلورا درکارگاه دیده نقاشی می کنیم.

ماهیان زر برلب:

در داستان اول، مردی عارف(ابراهیم ادهم) تنها بر لب دریا نشسته،از ذهن امیری که برآن ساحل می گذرد، اندیشه ایی در باره ی او شکل می گیرد. آن امیرکه پیش از این از بندگان او بود، برحال او رقت آورده بود و خیال می کرد، او به دریوزگی افتاده و از فقر و نداری به رفوگری دلق خود پرداخته. ابراهیم ادهم آن فکر را ناگفته می خواند. او هیچ نمی گوید، سکوتی سنگین بر فضا می نشیند و ناگهان سوزن خویش به دریا می افکند وهزاران ماهی سوزن زرین بر لب سرآز آب برآورده و سوزنهای زرین بر ساحل می افکنند. و زر نثار ابراهیم می سازند.

صد هزاران ماهی اللهیی

سوزن زر در لب هر ماهیی

سر بر آوردند از دریای حق

که «بگیر ای شیخ سوزنهای حق»

فضا، فضای شگفت انگیزی می شود. رنگها دگرگون می شوند. رنگ شنی ساحل زرینه می شود و ماهیانی که درحالت متعارف به زیر آب زندگی می کنند بر روی آب میآیند. آنها جان و اندیشه ای دارند . آنها بیانگرند و در آن لحظه پیام آور وبازیگر.

حالت آن امیر را که می توان جامعیت داد به مخاطبانی کلی، تصور کنید و خودرا جای او بگذارید و ببینید چه رنگهای بیانگری و چه صحنه ی خارق العاده ای در برابرش ظاهر می شود. اگر او می خواست این حادثه را روایت کند به نظر شما چه می گفت و چگونه می گفت؟ آیا اصلا می توانست چیزی بگوید؟ آیا مقام حیرت همین نیست که سکوت کنیم و به جهانی ماوراء این حوادث و باورهای متعارف بیندیشیم؟

نتیجه ی عمده ای که مولانا از این روایت می گیرد، عمدتا ارجگزاری به مقام عارفان و صاحبدلان و اولیاء وابسته به پروردگارند و اینکه آنان ناگفته راز دلها را می دانند و حال آنکه کوردلان در حالات آنان به ظواهر می نگرند .در این روند ماهیان ، آن خاموشان دریا آگاه تر از آدمیان اند. و مولانا چه نماد زیبایی را بکارگرفته از برای بیان این حقیقت که دل عارفان با همه ی عناصر این عالم پیوستگی دارد. آنان از آنچه در عالم هست خبر دارند و آنچه در عالم هست نیز از دل آنان خبر دارند.

شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش

شیخ چون شیرست و دلها بیشه‌اش

چون رجا و خوف در دلها روان

نیست مخفی بر وی اسرار جهان

دل نگه دارید ای بی حاصلان

در حضور حضرت صاحب‌دلان

پیش اهل تن ادب بر ظاهرست

که خدا زیشان نهان را ساترست…….

پیش اهل دل ادب بر باطنست

زانک دلشان بر سرایر فاطنست…….

ماهیان دُر برلب

در داستان دوم هم شگفت انگیزی، تصویرسربرکشیدن ماهیان از دریاست در لحظه ای خاص. مردی درویش درتنگنایی می افتد. او بر کشتیی سوار است. کشتی همراه مسافران بر دریایی بی کران پیش می رود. شاید آسمان آبی باشد. درویش را ازهرطرف مورد اتهام قرار می دهند. او نفسی به دعا به سوی پروردگاربرمیاورد و ناگهان از درون دریا صدها هزار ماهی مروارید برلب با مرد درویش سخن می گویند و آن درها را به سوی او پرتاب می کنند. صحنه را مجسم می کنیم. مسافران و آن صاحب مال و ناخدای کشتی چگونه با این صحنه برخورد می کنند. ماهیان سخنگو، دُر برلب، که برای آن درویش هدیه ای ازجانب خدا آورده اند، این حادثه را چگونه باور دارند؟جز شگفت انگیز چه صفت دیگری می توان بدین صحنه داد؟

چون بدرد آمد دل درویش از آن

سر برون کردند هر سو در زمان

صد هزاران ماهی از دریای ژرف

در دهان هر یکی دری شگرف

صد هزاران ماهی از دریای پر

در دهان هر یکی در و چه در

هر یکی دری خراج ملکتی

کز الهست این ندارد شرکتی…..

در این داستان صحنه ی بر هوا رفتن درویش نیز شگفت انگیز است. درویشی را مجسم کنید که از عرشه ی کشتی پرمی گیرد و برآسمان می رود و همچون پادشاهان نه بر تخت بلکه بر ابری می نشیند و به سفر خود ادامه می دهد ،درحالی که اهالی کشتی اورا با چشمانی حیرت زده دنبال می کنند.

دُر چند انداخت در کشتی و جست

مر هوا را ساخت کرسی و نشست

خوش مربع چون شهان بر تخت خویش

او فراز اوج و کشتی‌اش بپیش.

گفت رو کشتی شما را حق مرا

تا نباشد با شما دزد گدا

تا که را باشد خسارت زین فراق

من خوشم جفت حق و با خلق طاق

نه مرا او تهمت دزدی نهد

نه مهارم را به غمازی دهد……

فقر در پادشاهی

نکته ی دوم که باید بدان توجه کرد جابجائی دوشخصیت است.

در داستان نخست پادشاهی ست ( ابرهیم ادهم ) که مقام فقر برگزیده و در داستان دوم فقیری ست که در نتیجه ی دل سپردن به حق، به مقام پادشاهی می رسد. او ثروتی بدست میآورد( دُرهای گرانبها، هر یکی دری خراج ملکتی)اما همان را هم به سوی آن بیدلان کشتی نشین پرتاب می کند و سپس همچون پادشاهان برتختی می نشیند .اما برهوا. تصویری که مولانا از پادشاهی فقیر می دهد، نیز تصویر شگفت انگیز و زیبائیست و درخور تأمل. برهوا نشستن شاید رمزی باشد از اینکه عارفان تعلّقی به زمین و زمینیان ندارند و جایگاهشان مراتب معنوی است.

در باره ی تصاویر شگفت انگیز مثنوی می توان بسیار نوشت. و این تنها دونمونه بود که می تواند رساننده ی هنر این شاعر باشد در گزاردن معنی بر پایه ی تصویر.

بیان دیدگاه