عشق در زمان کرونا

عشق در زمان کرونا

مثل بیشتر اهالی این دنیا، در این روزهای وانفسای کرونائی، خانه نشین شده ام. سرم را با هرچیزی گرم می کنم. کتابهایم را دوباره می خوانم، شعرها و داستانهایم را دوره می کنم.مخصوصا آن عاشقانه هارا. نیاز دارم بار دیگر در فضائی رمانتیک و عاشقانه قرار بگیرم که عشق بر هر دردی دواست، که تنها عشق و آن قدرت جادوئی آن است که آدم را دور می سازد، از مصیبتها، از بلایا، ازتراژدیهای بشری، از وبا، ازجنگ ، از …..

برای خودم کنسرت آهنگهای عاشقانه ترتیب می دهم.  نات کینگ کول ، فرانک سیناترا، دوریس دی ، مات مونرو، اندی ویلیلامز…….شاید زنده سازی خاطره ای یا تبلورتصویری، ذهنم را چرخش دیگری بدهد.  به خیال آنکه شاید پروازم دهند به سوی افق های کبود یادها و خاطره ها ی دور دست.

بی فایده.

 فیلم وست ساید استوری را می بینم، فقط آن بخش ماریا و تونی عاشق را.  هنوزماریا تونی را ملاقات نکرده که فیلم را از نیمه    متوقف می کنم.

 همه چیز برایم غریبه می نماید. حتی خودم با خودم غریبه ام. داستانهایم را ازنیمه رها می کنم. هیچ چیز به من آرامش نمی دهد. از گذشته ام در شگفتم. آیا این من بودم که چنان نجوای عاشقانه سر می دادم؟ آن صحنه های رمانتیک را میافریدم؟مگر می شود زمانی چنان سبک بالانه از عشق سخن گفت؟ گوئی در سیاره ایی دیگر ساکن بودم و اهالی دیگر و پیرامونی دیگر. حال همه چیز غریبه می نماید. حتی خودم . حتی داستانهایم. گوئی جوهر عشق در قلمم خشکیده است.

کلافه ام . نه به خاطر اجبار خانه نشینی. که زندگی من با پیش از این مرحله چندان فرقی نکرده. همیشه تنها نشستن و دور ازجتماع خشمگین بودن و با بزرگان شعروادب خلوت کردن مسیر زندگی من بوده. ولی کلافگی من از این فضاست. این فضای ترس. این ابر سیاه اضطراب که بر همه جا سایه افکنده، این ناتوانی بشر خوش خیالِ متمدن و همه چیز دان که در برابر یک ویروس، از پا درآمده، این بی حمیتی عده ای و غفلتهای یک عده ی دیگرکه به خاطر منفعت طلبی  وبهره کشی هر چه بیشتر،زندگی میلیونها تن را به خطرانداخته اند.این حالت جغدانه که همه جارا گرفته. این برزبان همه مرغوای مرگ ونابودی روان شده، این رقص ها که  بر ضرب آهنگ مرگ تنظیم شده ……..

حتی از گله و شکایت کردن هم حالم بهم می خورد. اصلاشکایت ازچه از که؟ شاید همه ما  به نوعی  گناهکارباشیم .

  پشت شیشه ی باران زده  ی اطاقم نشسته ام. قطرات باران  را تماشا می کنم که بی پروا روی شیشه سر می خورند و راه آبهای بلورین از خود به جا می گذارند.کاش آدم می توانست، مثل این قطرات باران درراه ابهای بلورین،  روان شود و از هرچه آلودگی و ترس و اضطراب است زدوده شود.

روبرویم روی بام خانه ی همسایه دو کبوتر نشسته اند و  سردر سر  یکدیگر دارندعشق می ورزند. چه بی پروا و چه سبک بال! چه نیک بخت اند این دوکبوتر عاشق  زیرا که  به آنها نگفته اند :

بوسه قدغن!

دست دادن قدغن !

آغوش قدغن!

نفس قدغنن!

اجتماعات قدغن!

جشن و پایکوبی قدغن!

دیدار دوست قدغن !

دیدار مادر بزرگ و پدر بزرگ قدغن …….!!!!!!!

خانه از آن یک خانواده ی چینی ست. مدتهاست ازشان خبری نیست. کرکره ها بسته و چراغهایشان خاموش .شاید هم از ترس، در ساعاتی غیرمتعارف رفت و آمد می کنند. حال سوای نژادپرستی های رایج، این نوعش هم دارد جان می گیرد.ترس از اینکه آنها را نژادی ذاتا ناقل ویروس بدانند.

 آنها یک دخترک جوان  زیبا داشتند  به نام چینگ که هر روز صبح با پسرک بلوند فرانسوی طبقه بالائی دست در دست هم به مدرسه  می رفتند.  پسرک  به محض آنکه تو کوچه پشتی می پیچیدند، دستانش را دور شانه های دخترک حلقه می زد و به قول معروف چیک تو چیک هم قدم بر می داشتند. من از پنجره ام دورادور نظاره گرراهی شدن آنها درکوچه پشتی می شدم. بعدازظهرها  و ساعت تعطیل مدرسه هم با هم بر می گشتند. خندان و گویان. شاید روایت آنچه در مدرسه رفته بود و شاید وصف دلتنگی جدائی، ازحالا تا دیدار صبح بر زبانشان جاری بود. کسی چه می داند؟ولی از چهره هایشان عشق می بارید. پسرک بلوند که همیشه یک کاپ شین سیاه به تن داشت دخترک را تا دم درخانه اشان همراهی می کرد. در برابر درهم کلی گپ می زدند.یعنی سیرائی نبود. یعنی جدائی سخت بود حتی برای چند ساعت. تازه خبر ویروس کرونا پیچیده بود که یک روز دیدم مادرپسرک، نگاهی خشمگینانه راهمراه چینگ کرد و پسر را با قهر و غضب با خود به خانه برد و از فردای آن روز دیگر آنها را  با هم ندیدم. از خانواده ی چینی هم دیگر نشانی ندیدم.

کرکره ها بسته و چراغهایشان خاموش!!!!

فقط این دو کبوتر عاشق بر بام خانه ی چینی، خاطره ی آن  دختر و پسر عاشق را در ذهنم تازه نگاه می دارند. هزار پرسش دارم و بی پاسخ. آیا زمانه مارا هم خشمگینانه خواهد برد؟ به قول شاعر «باد مارا خواهد برد».

باران بند آمده و شیشه ها هم دیگر اشکی ندارند و راههای بلوری هم خشکیده اند. دیگر دارم  از خانه نشستن جوش میاورم. «دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم.» شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون. می پیچم تو کوچه پشتی میعادگاه چینگ و عاشق جوانش. شگفت آور است از دور می بینم که چینگ  با همان پسرک بلوند پنهانی چیک تو چیک ،توی کوچه راه می روند. پسرک همان کاپشین سیاه را به تن دارد و دستانش را به دورشانه های چینگ حلقه کرده. بی ترس بی واهمه.بی پروا….

آه که عشق زیباست حتی به زمان کرونا.

شهین سراج

بیان دیدگاه