حافظ گریان

تأملی در کاربرد «اشک» در غزل های حافظ (I)

 

حافظ آن سخنسرائی که در هرنفس از شعر خود مارا به زندگی، شادی، ستایش بهار، غزلخوانی بلبل، ناز گل، گریز از غم و هیچ انگاری هست و نیست….. می خواند، آنکه هر لحظه پند مان می دهد که:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد……

و

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام……

یا پند می دهد خویشتن را که:

(321) حافظا چون غم و شادی جهان در گذرست

بهترآنست که من خاطر خود خوش دارم

و

(20) به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

و

(445) چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

و پند واندرزهائی از این دست، که دیوان او را آکنده ساخته و حاکی از باور او به ستایش زندگی و فلسفه پرتوان حیات است، گاه خود نا توان از بکارگیری این پند و در مانده در برابر نا هنجاریهای سرنوشت، هجران یار، ستم آن معشوق جفاکار، ناملایمات روزگار، ناکامی ها وشوربختی ها، معضلات فلسفی بی پاسخ…… گریه سرمی دهد و اشک می ریزد. وازاین نیز ابا ندارد که از جریان اشک خود با مخاطبین شعر خود سخن بگوید. که او سراینده ایست که به همان نسبت که از توانائی های انسان آگاه است و پژواک او زیر این گنبد دوار می پیچد که «چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد،» به همان نسبت نیز ازاسارت وناتوانی انسان در برابرجبرزمانه وزین سپهر تیزرو که کسی ازآن چشم آسایش ندارد با خبر است. آری حافظ اشک می ریزد واز اشکریزی خود صحنه ها در برابر دیده قرار می دهد. چند نمونه برگزیده از دیوان اوپیش گواهیست بر این داعیه:

(81) اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

(325) نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یارودیارآن چنان بگریم زار

که ازجهان ره و رسم سفر براندازم

(48) ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم

چنان گریست که ناهید دید و مه دانست

(11) حافظ ز دیده دانه ی اشکی همی فشان

باشد که مرغ وصل کند قصدِ دامِ ما

 (39) بی مهر رخت روز مرا نورنماندست

وزعمر مرا جز شب دیجورنماندست….

هنگام وداع تو زبس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست….

در هجر تو گر چشم مرا آب نماند

گو خون جگر ریزکه معذور نماندست

حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه ی سور نماندست

(392) نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا

تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم

تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من …..

(461) گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی

(392) حافظ زگریه سوخت بگو حالش ای صبا

با شاه دوست پروردشمن گدازمن

(448) من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

و

(432) چه بودی ار دل آن یار مهربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

زپرده کاج برون آمدی چو قطره ی اشک

که بر دو دیده ی ما حکم او روان بودی

(221) خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

 

اما اشک حافظ نیز همچون دیگر بیانات انسانی، مانند خنده، وگریه، آه، دعا و سوز و گداز های اوبرخوردار از ویژگیها و کارکردهائیست که چون در دل غزل می نشیند، همچون اینه ای می شود که درآن می توان صدها تصویر نهانی از آن پرده های پنهانی آن رند جانسوز و جهانسوز را دید.

جلوه های معنائی و زیبا شناختی و تصاویر زیبائی که حافظ با اشک و برابر نهاد های آن می سازد، ما را برآن می دارد تا بر نشست این پدیده در دیوان این شاعر تأمل بیشتری کنیم و هدف از این نوشتار نیز واکاوی کاربرد اشک در غزلیات حافظ است.

بسآمد واژه ی اشک

واژه اشک در غزلهای حافظ 32 بار، سرشک هم معنای اشک13 بار، گریه بیش از 24 و مویه و موییدن 3 بار تکرار شده. اگر برابر نهاد های اشک همچون آب، آب دیده، نم چشم….. و گزاره ها و استعاره هائی که شاعر جانشین اشک می سازد، را نیز بر این ارقام بیفزائیم به پایگاه پر اهمیت نشست اشک در دیوان حافظ پی می بریم. چند نمونه ی زیر برداشت روشنی ازواژه هائی ک برجای اشک می نشینند در برابرمان قرارخواهند داد.

(265) آنچنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

(215) مارا به آب دیده شب وروز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

(460) بیا به شام غریبان وآب دیده ی من بین

بسان باده ی صافی در آبگینه ی شامی

نم چشم

(130) روی خاکی و نم چشم مرا خوارمدار

چرخ فیروزه طربخانه ازین کهگل کرد.

(409) جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم ، جانی و صد آه

در رابطه با تجزیه و تحلیل کاربرد اشک در دیوان حافظ ما به دو نکته ی اساسی توجه می کنیم:

 نخست: گزاره هایی که شاعر برای توصیف اشک بکار می برد.

دو: نقشهائی که به اشک می سپارد

اشک حافظ وگزاره ها:

ازپژوهش در باره ی گزارهایی که حافظ از برای اشک میاورد می توان بیش از پیش به هنر این شاعر درتصویر سازی با این پدیده ی انسانی پی برد. پی گیری اشکِ حافظ ما را به نمایشگاهی میکشاند که درآن طیفی ازتابلوهای رنگارنگ برای توصیف اشک به نمایش گذارده شده. تماشای این نگاره ها گاه چشم را نوازش می دهد وگاه همدرد و هم احساس با شاعر اشک به چشم ما میآورند.

اشک حافظ دریا، رود، چشمه …….

ماهیت اصلی اشک آب است. و بازی شاعر با این آب روان سبب می شود که حافظ گاه اشک و به تبع آن چشم را که خیزش اشک از آن است به خاطرپر باری با دریا، بحر، جوی، جویبار، رود، چشمه و باران…… مقایسه کند. تصاویری که با چشم و اشک و این عناصر طبیعی می سازد، از بدایع شعر حافظ است که هم می توان از نقطه نظر این پژوهش و هم به خاطر طبیعت نگاری این شاعر مورد نظرقرار داد.

اشک و دریا:

تشبیه چشم به دریا به سبب فراوانی اشک در اشکنامه های حافظ بس آمد درخور توجهی دارد. برای نمونه در این بیت مخاطبش، آن معشوق گریز پا را برای تفرج و گردش به کنار دیده فرا می خواند که به امید او و به خاطراشکریزانِ شاعر، همچون دریائی گشته است.

(471) دیده ی ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

 آیا حافظ هرگز برای تفرج به لب دریایی رفته یا خیر؟ این نکته نیز مانند دیگر رویدادهای زندگی او در پرده ی ابهام مانده. صاحب فارسنامه ی ناصری نگاشته که حافظ یک بار در سال 807 به جزیره ی هرمز رفته است. این نکته چیزی را عوض نمی کند. آنچه برای ما مسلم است آنست که از دریا و ویژگی های آن با خبر بوده و این را نیز می دانسته که مردم برای تفرج و گردش به کنار دریا می رفته اند. در غزل دیگری فراخوان معشوق برای تماشا برکنار دریای دیده را تکرار نموده است:

(153) تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر

کز غمت دیده ی مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

 کشتی باده و دریای چشم

دریای موج زن شناوران را به واهمه می اندازد و تنها با کشتی نجات بخش می توان ازآن رهائی یافت. حافظ در هر گوشه ی چشم در اثر اشکی که در فراق رخ دوست ریخته، دریایی می بیند که تنها با کشتی باده می توان از این دریا جان سالم به در برد.

(481) کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت هرگوشه ی چشم از غم دل دریایی

همانگونه که می دانیم، یکی از اشکال باده در ایران کهن، کشتی و زورق بوده است.حافظ در غزلهای دیگری نیز از کشتی باده سخن رانده:

(257) بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله درجان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی

که گفته اند تو نکوئی کن و در آب انداز

و همچنین:

(427) مفروش به باغ ارم و نخوت شداد

یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی

بازی حافظ با کشتی و دریا و کشتی باده، از آن زیرکی های خاص این سراینده است.

موجهای این بحر مواج(کنایه از چشم پر اشک) تنها زمانی فروکش می کنند که شاعر غریق ، یار را برکنار داشته باشد.

(231) سرشک من نزند موج بر کنار چو بحر

اگر میان وی ام در کنار باز آید

 اما گریه ی حافظ هرچند پر توان در برابر طوفانی که عشق بر پا می کند همچون شبنمی ست در برابر هفت دریا .

(461) گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی

دیده و اشک همچون رود

اشک جاری گاه رودخانه را بر یاد حافظ میآورد. رودخانه ای پرآب و متلاطم همچون رودخانه ی جیحون.

(55) زگریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است؟

ازآن زمان که ز چنگم برفت رود عزیز

کنار دامن من همچو رود جیحون است

با هم آوری رود و رود جیحون، پرسش برانگیز است. مفسران نوشته اند که حافظ این غزل را در سوگ فرزند از دست داده اش سروده. رود نخستین به معنای فرزند است و رود دوم، جیحون کنایه ازچشم حافظ است که در اثر اشکریزان همچون رود گشته است.

 در غزل دیگری نیز رود به معنای فرزند آمده است.

(173) خواهی که بر نخیزدت از دیده رود خون

دل در وفای صحبت رود کسان مبند

حافظ به رودخانه ی جیحون بسنده نمی کند و گاه دیده ی پر اشک خودرا از نظر پرآبی و پر اشکی آنچنان می بیند که آب رخ دجله را می برد. برای دجله آبرو نمی گذارد. همچنانکه سینه ی او از نظر شعله وری ، جائی برای آتشکده ی پارس نمی گذارد که می دانیم با آتشکده ی آذرگشسب و آذربُرزین ، سه آتشکده بزرگ ایران بوده اند.

(245) سینه گوشعله ی آتشکده ی پارس بکش

دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر

 همواره یاد آوری خاطره ها از چشم رودخانه جاری می کند. شاید در این بیت حافظ از خاطره ی سفری به اصفهان وزنده رود و همچنین باغ کاران که می دانیم یکی از چهار باغ عمده ی اصفهان بوده است یاد می کند و از دیده رود جاری می سازد.

(99) روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد …..

گرچه صد رودست در چشمم مدام

زنده رود و باغ کاران یاد باد

چشمه ی چشم ومضمون پرورش سرو و گل

آب چشمه را به خاطر زلالی و لطافت اغلب با اشک چشم می سنجند. کاربرد چشمه ی چشم در ادب پارسی نمادهای بسیار دارد. اما نکته ی زیبا درکاربردهای حافظ این است که به یادمان میاورد که گلهای زیبا و درخت سرو را آب چشمه آبیاری می کنند. پس غریب نیست اگر درگفتگو با دلداربه یادش میاورد که چشمه ی چشمش را دریابد که به امید او آب روانی دارد.

(121) چشمه ی چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امید تو خوش آب روانی دارد

(116) ز سرو قدٌ دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد.

در هر دو بیت شاعر معشوق را دعوت می کند که بر چشم اونشیند. از این رو که چشم شاعر همچون چشمه است که آب روانی دارد. اشکی همچون چشمه که ازبرای تازگی و آبیاری آن گل و یا آن سرو سهی بکار میآید.

او می توانست ساده بگوید جای تو روی چشم من است اما او از طبیعت یاری می گیرد و چشم پر اشک خودرا برجای چشمه و سرو را به جای یار می گیرد و چنین است که تصویر و منظره ای بدیع ساخته می شود.

چشم و اشکی همچون جویبار

در تشبیه اشک به جویبار بار دیگر مضمون سرو و چشمه را باز می یابیم. این بار فراق یار از آن صحنه زیبا سرو را برده و تنها آب روان برجای گزارده که همانا اشک شاعر است.

(350) قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من

به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم

(481) جوی ها بسته ام از دیده به دامن که مگر

بر کنارم بنشانند سهی بالایی

 (120) چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک

تا سهی سرو ترا تازه به آبی دارد

ماه خورشید نمایش ز پس پرده ی زلف

آفتابیست که در پیش سحابی دارد

اشک از برای آبیاری تخم مهر

اما شاعر امید از دست نمی دهد بر بوی یا آرزوی آنکه تخم مهری که در دل یار کاشته است، ثمری دهد صد جوی آب از دیده برکنار رها می کند.

(99) صد جوی آب بسته ام از دیده در کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

باران

باران نیز به خاطرجاری بودن برجای اشک می نشیند.

(248) از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار من….

(232) دارم امید برین اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم باز آید

با هم آوری باران و برق در این دو بیت یاد آور این نکته است که اغلب همراه باران رعد و برقی درآسمان زده می شود. حافظ امید دارد که آن برق و آن درخشندگی که ازآسمان بخت خود امید داشت در اثر این باران اشک به نزد او باز آید.

سیل وموج و طوفانِ اشک

 چشم حافظ چشمه است آری و حرکت چشمه آرام است و روان و زمزمه وار اما گاهی چشمه از شدت گریه سیل بر می دارد، موج می زند و طوفانی می شود و سیلابهای دمامی راه می اندازد به طوری که در برابر آن نمی توان ایمن بود. نکته اینجاست که آیا این سیل دمادم می تواند دل سنگی معشوق را زجا برکند؟

(215) سیل است آب دیده و بر هر که بگذرد

گرچه دلش زسنگ بود هم زجا رود

(139) سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد

در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد.

(310) پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف زاشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

(82) آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت ……

دور از رخ او دم بدم از چشمه ی چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

(313) دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

گاهی این سیل دمادم اشک، خود حافظ را هم به وحشت می اندازد. در اصطلاح آن مثل که می گویند اگر دنیا را آب ببرد فلانی را خواب می برد، حافظ چشم خودرا به منزلگه خواب تشبیه کرده و به دیده ی خود هشدار می دهد که بیدار شود که در برابر این سیل نمی توان ایمن بود. یعنی خطر این هست که سیل حتی بنیاد دیده یعنی چشم را که مسیر یا مسیل اشک است را هم از جا برکند.

(31) بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که درین منزل خواب است.

طوفان ِ اشک

غیر از سیل واژه ی طوفان را نیز حافظ برای جریان اشک خود بکار می برد.

در بیتی جریان اشک خودرا با طوفان نوح مقایسه می کند. و می گوید جریان اشک من که قدرتمند تر از طوفان نوح است، حتی این طوفان نتوانست نقش مهردوست را، از سینه من زایل کند.

(24) سرشک من که ز طوفان نوح دست ببرد

ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

(301) از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

گهر و مروارید و یاقوت و لعل، دُرٌ، سیم و نقد روان در چشم گهر بار

حافظ اغلب چشم خودرا «گهر بار» توصیف می کند ومنزلت و عیار اشکِ را با پاره ای از جواهرات قیمتی می سنجد.

(175) هر می لعل کزاندست بلورین ستدم

آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند

اشک همچون مروارید:

یکی ازگوهرهای قیمتی که حافظ از آن بهره می گیرد برای اینکه اشک خودرا بدان تشبیه کند، گوهر ومروارید است. هم به خاطر شفافیت اشک و هم به خاطر غلتان بودن و از دریای چشم برون آمدن، آری اشک به نوعی گوهراست.

(338) بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من

تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم

من که از یاقوت و لعلِ اشک دارم گنج‌ها

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم…….

قدما بر این باور بودند که تابش خورشید در سنگها فعل و انفعالاتی ایجاد می کند که سبب ساختن لعل و جواهر می شد. در غزل دیگری حافظ به این پدیده اشاره کرده.

(164) لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

اما شاعر را نیازی به فیض خورشید بلند اختر نیست تا صاحب لعل و گوهر شود. از آنرو که اشک هایش همچون یاقوت و لعل می باشند. همچنان که در بیتهای بعدی همین غزل خودرا بی نیاز از «گردش گردون» و «آب چشمه ی کوثر» و «چشمه ی خورشید» نیز می بیند.آیا ازاین زیباتر می توان از مقام بلند انسانی سخن به میان آورد؟

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه ی خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

پیوند میان دل و اشک را حافظ در چندین غزل بیان کرده و شاید یکی از زیباترینهایش این غزل باشد که بر ردیف چشم قرارگرفته و در بیتی ازآن اشاره می کند که تنها اگرخیالت هم از «گلشنِ چشم» بگذرد دل از برای نظر به سوی روزن چشم خواهد آمد و آنگه از گنجخانه ی دل لعل وگهر (کنایه از اشک شوق) به روزن چشم خواهد کشید و نثارمقدم تو خواهد نمود.

(331) خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم

گو اینکه آن معشوق جفاکارتر از این است که حتی با نثار گوهر برجای اشک آن عاشق را زخاک بر گیرد.

(318) تو از خاکم نخواهی برگرفتن

به جای اشک اگر گوهر ببارم.

در رابطه با همسانی اشک و دُر باید ازغزل زیبا و پرطنین «سمن بویان غبار دل چو بنشینند بنشانند» یاد کرد که در بیتی از آن به آن سمن بویان گوشزد می کند که اگر سرشک گوشه گیران را که کنایه از عاشقان است دریابند، دُر یابند.

(189) سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

اشک سیمین بر رخ زرین

در لب تشنه ی ما بین و مدار آب دریغ

به سر کشته ی خویش آی و زخاکش بر گیر…..

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

درغمت سیم شمار اشک و رخم را زر گیر (252)

از آن تصویر های فوق العاده است که حافظ با اشک می سازد . خطاب او به معشوق است که نباید به خاطر فقر و بی چیزی ترک او بگوید که او ثروتی از زر وسیم دارد. در غم او اشکش هم ارزش سیم (نقره) و رخش هم ارزش زر است. باز ی با رنگها تصویری بدیع می سازد. شاعر رخ یا چهره را به اعتبار اینکه چهره ی عاشق همیشه زرد است همچون زر و اشک را به خاطر شفافیت مانند سیم یا نقره گرفته است.

حافظ در غزل دیگری نیز از زرین بودن رخ سخن گفته:

(221) از کیمیای مهر تو زرگشت روی من

آری بیمن لطف شما خاک زر شود

ور چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم

و این بیت که در بخش قبلی آوردیم، چهره به اعتبار زرد بودن همسان زر گرفته می شود.

(338) بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من

تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم

 

شیشه بازی سرشک :

اشک نقد روان

(320) گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در رهش از دیده شمارم ….

نقد روان به معنای پول اصل است.شاعر که جز قلب خود نقد دیگری ندارد، معشوق را مخاطب قرار می دهد و می گوید اگرقلب دلم نزد دوست عیاری نداشته باشد، نقد روان (کنایه از اشک) را به جای قلب (کنایه از سکه ی تقلبی بی ارزش) جانشین آن سکه ی قلب می سازم و در پای معشوق می ریزم. بدین معنا که اشک چنان ارزشمند می شود که عیاریا ارزش گزاری آن برابر نقد روان می شود.

رنگ اشک در شعر حافظ

بحث دیگری که در رابطه با شناخت گزاره ها یاصفاتی که حافظ به اشک نسبت می دهد به میان میآید شناخت رنگها ست. رنگ آمیزی اشک وچشم گریان درشعر حافظ از جنبه های زیباشناسی ویژه ای برخوردار است. گلگون، عقیق، لعلگون، گلناری، …… و از همه مهمتر رنگ خون صفاتیست که برای رنگ اشک بکار می برد. در این رابطه مهمترین صفتی که در صدر قرار می گیرد خونین بودن و به تبع آن سرخ رنگی اشک است. درحقیقت رنگهای دیگر همچون لعل و عقیق و همرنگ شفق بودن یا گلریز بودن، که فراتر بدانها خواهیم پرداخت استعاره ایست برای توصیف اشک خونین . نمونه های زیر گویای این صفت اند:

 

چشم خون افشان

(404) مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو

جهان پر فتنه خواهد شد از این چشم و آن ابرو

(183) زدیده خون بچکاند فسانه ی حافظ

چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

(207) حافظا با زنما قصه ی خونابه ی چشم

که درین چشمه همان آب روانست که بود

(201) تُرک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

(199) مطرب از درد محبت عملی می پرداخت

که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

(197) نامه ی تعزیت دختر رز بنویسید

تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

(192) مردم چشمم به خون آغشته شد

درکجا این ظلم بر انسان کنند

 

(119) اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوائی دارد

(103) چشمی که نه فتنه ی تو باشد

از گو هر اشک بحر خون باد

چشم تو زبهر دلربائی

در کردن سحر ذوفنون باد

دل خون و اشک خونبار

در رابطه با پیوند میان خون و اشک آنچه درخور یادآوریست آنست که در بیشتر موارد اشک خونین ثمره ی دل خونین است. چشم آنچه را دردل می گذرد به صورت اشک به چهره میاورد. اشک بیانگرو نماینده ی دلی دردمند و خسته و خون آلود است.از همین رو اشک اغلب با رنگ خونین توصیف می شود. بیتهای زیر نمایاننده ی این پیوند می باشند.

(205) دل بسی خون به هم آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

(215) از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما زدیده نبینی چه ها رود

(184) دیده را دستگه درٌ و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری یکند

(310) می‌خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست

که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم

 

رنگ عقیق

(292) اگر چه به رنگ عقیق است اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

استدلال شاعر در رابطه با به رنگ عقیق بودن اشکش درخور توجه است. تعجبی ندارد اگر اشک من به رنگ عقیق است ازآنجائی که مهرخاتم لعل (اضافه ی تشبیهی کنایه از لب) تو به رنگ عقیق ، (سرخ رنگ) است. از آنجا که زیبائی هم سبب رنج و هم سبب لذت است، پس آن مهرخاتم لعلی که عاشق را دسترسی بدان نیست رنگ اشک را عقیقی می سازد.

 

اشک گلگون:

(289) گر کُمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

کُمیت اسب سرخ بال را گویند.ظاهرا نام اسب شیرین درمنظومه ی خسرو شیرین نیز گلگون بوده. این بار حافظ با کُمیت و اشک اضافه ای تشبیهی و پر از ایهامی ساخته . اگر اسب گلگون اشک تا این حد گرم رو(تیزرو) نمی بود، راز من همچون شمع بر ملا نمی شد. حافظ در بسیاری از موارد اشکریزی خودرا با اشکریزی شمع می سنجد.

رنگ شفق

(134) اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

اشک گلناری:

(52) روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است…..

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

می توان باغبانی که شاعر را از در خویش می راند به معشوق تعبیر نمود که هنوز آگاه نیست که که آب گلزار باغ او ازاشک گلناری عاشق است.

 پرده ی گلریز

در رابطه با خونین بودن اشک حافظ تعبیر زیبا ولی قابل بحث دیگری را نیزآورده که می توان آنرا یکی از بدیع ترین تصویرهائی دانست که در مضمون چشم و اشک خون آلود آورده شده.

(297) بیا که پرده ی گلریز هفت خانه ی چشم

کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال

بجز دهان تو نیست در دل تنگ

که کس مباد چو من در پی خیال محال

 در تفسیر این دو بیت ومعنای پرده ی گلریزبسیار نوشته اند. به دیده ی ما تفسیر زریاب خویی مقبولترآمد که در اینجا نقل می کنیم.

«پرده ی گلریز به معنی پرده ی نقاشی شده و رنگ آمیزی شده به رنگ گل و یا رنگ سرخ است و در این بیت کنایه از پلک چشم است.طبقات هفتگانه ی چشم به هفت خانه تشبیه شده است و چون خانه را پرده ای لازم است پرده ی این خانه ها همان پلک است که مانند پرده بر روی چشم فرو می افتد و برداشته می شود.گلریز و گلرنگ بودن آن کنایه از خون گریستن شاعر است که چشم و پلک را خونین و رنگین کرده است.» (II)

 

اشک آتشین

صفت دیگری که حافظ برای اشک قائل است جوشان و آتشین بودن آن است. آنچه از دیده می رود، جوشان است آری و نماینده درونی پر غلیان. شاید از همین رو باشد که گاه حافظ آتشین بودن اشک خود و در بیانی هستی خودرا با هستی شمع که کارش سوختن و اشک ریختن است می سنجد. غزل مردف بر ردیف چو شمع گویای این همسان پنداریست.

(289) گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

خطاب حافظ اغلب به شمع شاید به خود او بر میگردد . مانند این بیت:

 (381) ببار ای شمع اشک ازچشم خونین

که سوز دل شود بر خلق روشن

درهمسان پنداری با شمع حافظ، آنچنان پیش می رود که می بیند که حتی شمع که خود دل و اشکی آتشین دارد، دلش بر حافظ همچون پروانه می سوزد.

(18) سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

سوز دل بین که زبس آتش اشکم دلِ شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

اشک چو پروین :

 در پی توصیف اشک، حافظ به آسمان و عالم نجوم نیز سری می زند.یکی از زیباترین تشبیهاتی که حافظ به کار برده ، تشبیه اشک به خوشه ی پروین است.

(52) دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

خوشه ی پروین یا هفت خواهر، در فاصله ی 400 سال نوری، در صورت فلکی ثور قرار دارد. درخشانترین مجموعه ی ستاره ها ست. در ادب پارسی نام او همواره با ماه همراه است و نماد درخشندگی ست. بهره گیری حافظ از این مجموعه ی ستاره یا خوشه ی پروین برای گفتن ازاشک شاید اشاره ای هم باشد به درخشانی اشک و خوشه واربودن آن.

نقش اشک:

گذشته از شناخت گزاره ها آنچه اشک را در دیوان این شاعر برای ما جالب می سازد نقش یا کارکردهائیست که اشک پیدا می کند.

اشک پرده در

اشک پرده در است، غمٌاز(سخن چین) است. هرچند شاعر سعی می کند خود دار باشد و برغمهای درونی پرده پوش، ولی چه سان می توان جلودار اشک شد که وقتی هیجانات درونی چه غم و چه شادی ازسرحدی می گذرد، اشک روان می شود و سٌر درون را از نهانی ترین لایه های سینه برون می ریزد؟ اشک پرده در است آری غماز است و شاعر را توان جلوداری آن نیست.

صفت غماز بودن اشک را حافظ در دو غزل بکار برده که درزیر بیتهای نشانگر را یادآور می شویم.

(325) سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم خانگیست غمازم

(392) گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

غمٌازبود اشک و عیان کرد راز من……

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

آری این غماز خانگی نمی گذارد که راز دل حافظ در سینه بماند .برای نمونه در بیتی که در زیر خواهد آمد به خوبی واهمه ی خود را از پرده دری اشک بیان کرده و اینکه راز سر به مهر، را در همه ی عالم پراکنده سازد. غزل با فعل ترسیدن، اول شخص مفرد، ترسم و به دنبال، فاعل پرده دری یعنی اشک آغاز می شود. چه باهم آوری از این بیانگر تر می توانست باشد.

 

(221) ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

ویا این بیت که درآن چشمش را به واسطه ی اشک، تر دامن و گناهکار می نامد ازآنرو که سٌر سودای اورا که پنهان در سینه بود فاش نموده .

(327) سٌر سودای تو در سینه بماندی پنهان

چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

حافظ را از این غماز خانگی شکایتهاست اورا چنانکه دیدیم پرده درمی نامد. و از سوی دیگر این غماز خانگی نیز گاه از کرده ی خود پشیمان می شود. رنگ وروی از خجلت سرخ می سازد که چرا راز برون ریخته است:

(74) اشک من گر زغمت سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده ی خود پرده دری نیست که نیست

همدردی با شاعر:

همچون بیشتر درد مندان حافظ نیز تنهاست. از این تنهائی و بی همدلی روایتها و شکایتها دارد.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی …..

 تنها همدرد او مردمک چشم اوست که گرچه سیه دل (کنایه از بی عاطفه گی) است اما چون شکایت و درد دل شاعر را می شنود از دیده هزار قطره می بارد. این قطرات، این اشکها تنها مرهم دردهای شاعر اند.

(317) غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

اشک شست وشوگر

اشک نقش پالائیدن و شست و شو دهنده دارد. ولی آیا قادر است با همه ی توانی که در پالائیدن و شست و شو دارد نقش دلدار را از دیده ی حافظ برد.

(58) دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

حتی گریه ای به قدرت طوفان نوح نمی تواند نقش دوست از منظر چشم بشوراند:

(301) از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

(219) سواد دیده ی غمدیده ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هر گز از نظر نرود.

اشک آبی از برای غسل چشم .

همانگونه که پیش از نماز و رفتن به سوی خدا می بایست طاهر بود، و دل را از اندیشه های سوء پالائید، و جسم را نیز پاکیزه و طاهر نمود، برای دیدار دوست و معشوق نیز می بایست چشم طاهر باشد. و این نقش را اشک بر عهده دارد.غسلی که چشم را آماده ی دیدار روی دوست می سازد. آری پیش از دیدار روی دوست می بایست چشم را از همه ی آلودگی ها، نقش های غیر که در چشم جای گرفته پاک کرد.

(258)چشم آلوده نظر بر رخ جانان نه رواست

به رخ او نظر از آینه ی پاک انداز……..

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

اما این طهارت را گاه خون دل که به صورت اشک از دیده جاری می شود، باطل می سازد.

(71) اشکم احرام طواف حرمت می بندد

گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

اشک غبار شوی

نقش دیگراشک آن است که غبار را از میان بر می دارد. غبار را هم به معنی حقیقی و هم به معنای مجازی می توان گرفت. غباری که بر دل می نشیند، غباراندوه است و ظاهرا این اشک است که غبار نگرانی و اندوه را می شوید:

(267) دلدار که گفتا به تو ام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش …

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

(242) صبا زمنزل جانان گذر دریغ مدار

وزو به عاشق بیدل خبردریغ مدار …

غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از ین رهگذر دریغ مدار

(172) گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد

اشک از برای نرم ساختن دل معشوق.

آیا دل معشوق ستمگر را می توان به اشک و آه و گریه نرم نمود؟ چه تصور باطلی!

(140) گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

در نقش سنگ قطره ی باران اثر نکرد

(139) سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد

در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد

یار بر جای اشک:

شاعر گاه آرزو می کند که بر جای اشک روان که دائما مونس اوست یار را درکنار می داشت.

(448) من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

و

(432) چه بودی ار دل آن یار مهربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

زپرده کاج برون آمدی چو قطره ی اشک

که بر دو دیده ی ما حکم او روان بودی

 اشک شوق

اشک حافظ اما همواره از سر خون دل و یا هجر یار نیست که گاه از دیدن زیبائی آنچنان به وجد میاید که اشک او جاری می شود.در این غزل حافظ یکی از زیباترین مضمونها را در رابطه با اشکی که از سر شوق و دیدن زیبائی جاری می شود، بکار برده:

(450) این خوش رقم که برگل رخسار می کشی

خط برصحیفه ی گل و گلزار می کشی

اشک حرم نشین نهانخانه ی مرا

زان سوی هفت پرده به بازار می کشی

قدما برای چشم هفت پرده قائل بودند. ملتحمه، قرنیه، عنبیه، عنکبوتیه، شبکیه، مشیمیه ، صلبیه. ظاهرا اشک در نهانی ترین بخش چشم تولید و جاری می شود. حال حافظ در این بیت معشوق را خطاب قرار می دهد و می گوید با این رقمی که بر گل رخسار می کشی. که رقم کشیدن می تواند کنایه از آرایش باشد، دیگر خط بطلان برهرچه گل و گلزار است می کشی و اشک حرم نشین، مرا، اشکی که کسی روی آنرا ندیده به بازار می کشی . یعنی آن احساس نهفته ی مرا نسبت به خودت برملا و آشکار می کنی . به بازار کشیدن یعنی رسوای خاص و عام نمودن. (III)

شیشه بازی سرشک

در توصیف اشک حافظ مضمونی آورده بسی پیچیده ولی سرشار از زیبائی وایهام. در غزلی به مطلع:

(475) تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

که می توان لب آب را کنایه از شم شاعر دانست، به بیتی می رسد بدین مضمون:

شیشه بازی سرشکم نگری از چپ وراست

گر برین منظر بینش نفسی بنشینی

در تفسیر این بیت، نخست می بایست معنای شیشه بازی را شکافت. در تعریف شیشه بازی فنی است از رقاصی که رقاصان شیشه و صراحی پر از آب و گلاب بر سرگذارند و رقص آغازند و با وصف حرکات رقص، شیشه از سر نمی افتد و اگر حرکات بیجا شود بر گردن و بازو نگه دارند. با توجه به این شرح می توان چنین برداشت کرد که شاعر از مخاطب خود می خواهد که اگرلحظاتی درچشم اشگبارمن بنشینی خواهی دید که چگونه دانه های اشکم ازچپ وراست سرازیرشده است. حالیا محض تفریح هم که شده برچشم من نفسی بنشین وتماشا کن که چگونه چشمانم باگوی ِ سرشک، همانند شعبده بازان هنرنمایی می کند.(IV)

 در باره ی گریانی حافظ و چشم گهربار او هنوز می توان سخنها گفت. اشک حافظ در پیرامون خود آنچنان سوز و گدازی ایجاد می کند که حتی اجسام نیز با او گریه می کنند. شاهد گویای آن این غزل است که درآن صراحی هم در غم حافظ می گرید و بربط نیز فغان می کند. :

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

سحر تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

کجا گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

برآن سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

چند یاد داشت:

Iـ غزلهایی که در این پژوهش آمده از دیوان غزلیات حافظ به تصحیح و توشیح پرویز خانلری بر گرفته شده.

IIـ عباس زریاب خویی، آئینه ی جام . همچنین بنگرید به ر.ذوالنور، در جستجوی حافظ، تهران، انتشارات زوار، 1372، ص 685

IIIـ ذوالنور، در جستجوی حافظ،ص 1050)

IVـ همان ص 1121

بیان دیدگاه