از فیلم هائی که دید ه ام

نگاهی به فیلم «برف روی کاج ها»(1389) به نویسندگی و کارگردانی پیمان معادی و بازیگری مهناز افشار، حسین پاکدل وصابر ابر.

پیمان معادی را با بازی در فیلم در باره ی الی وجدائی نادر از سیمین (کارگردان اصغر فرهادی) و سپس ابد و یک روز (کارگردان ونویسنده سعید روستائی ) شناختم وهمین دو سه فیلم کافی بود تا نام اورا به عنوان یک بازیگر چیره دست در ذهنم جا بیندازد. و برف روی کاجها اولین فیلمی ست که به نویسندگی وکارگردانی ازاو دیدم ویقین دارم که می توان پیمان معادی را در پایگاه کارگردان نیز چهره ای معتبر دانست.

کار او سخت به دلم نشست.

نخستین ویژگیی که در این فیلم نظرم را جلب کرد گزینش زمینه ی سپیدوسیاه به جای رنگی بود. نخستین واژه ی عنوان فیلم «برف» …….زنگی از حسٌی خاص را در گوش به صدا درمیآورد. انتظاری خوش آیند را از همان تبار اصطلاح آغازین قصه ها، یکی بود و یکی نبود، از هستی و نیستی ، بود و نبود در دل می نشاند.هنگامی که سخن «برف «به میان میاید و سپیدی، گوئی ذهن خود به خود به دنبال ضد آن «سیاه» نیزمی گردد. یعنی باید حتما سیاهیی هم درکارباشد تا سپیدی نمود یابد. و از انجا که زندگی نه سیاه است و نه سپید، حتما پای خاکستری نیز به میان کشیده می شود وهرچه در روندگی و جریان فیلم بیشتر فرو می رویم، بیشتر متوجه می شویم که کارگردان سایه روشنها، سپید و سیاه و خاکستری را با چه چیره دستی بکار برده تا داستان را در فیلم که مجموعه ای از سپیدی ها و سیاهی ها و خاکستریهاست جا بیندازد؛ تا جائی که حتی فرامومشمان می شود که کاج می تواند سبز باشد.

و دیگر نکته ی کشاننده، فضای دل انگیز و آرام آن بود. فضائی در حالت تعلیق میان سپید و سیاه، غم و شادی، دلسردی ولی به دنبال دلگرمی ، آرامش وطوفان. که حتی طوفانها فرصت این می یابند که در آن فضای آرام و آمیزش سیاه و سپید حل بشوند تا آن یک دستی آرام فیلم ادامه یابد.هرگز فشار خون بیننده حتی در لحظات بحرانی، ازحد میزانی که کنترلش در دست کارگردان است بالاتر نمی رود. هیجان احساسیست که کارگردان لباس خاکستری برآن پوشانیده.

داستان فیلم شاید چیز تازه ای نباشد. همسرانی که با هم زندگی می کنند و لی از درونیات هم بی خبراند. زندگی میان زوجهای تاریخ مصرف گذشته، با همه ی یک رنگی ها و دو رنگیهایش هنوزجاریست. ولی روزی زن کشف می کند که همسر او دل به دیگری بسته و به دنبال رشته ای ازحوادث دامنگیر پرسوناژها می شود. تمی که در بیشتر فیلمهای ایرانی تکرار می شود. مسئله ی زندگی دوگانه، داشتن همسر ودر عین حال زن دوم به صورت صیغه یا معشوقه در سینمای معاصر ما جا افتاده. می توان دهها نمونه از این دست آورد. دوران عاشقی(علیرضا رئیسیان)، عادت نمی کنیم(ابراهیم ابراهیمیان)، من همسرش هستم(مصطفی شایسته) زیر سقف دودی( پوران درخشنده)، زادبوم(فرید مصطفوی) که هرچند موضوع اصلی آن چیز دیگری بود اما جریان زندگی دوگانه گریبانگیر دو پرسوناژ اصلی فیلم از دونسل مختلف هم بود.

 دلایلش چیست؟ شاید سهل گیری شریعتی وقانونی داشتن همسر دوم است که این روش را در زندگی زوج ها در جامعه ی اسلامی کنونی نهادینه ساخته ، بحران آفرین شده و به عنوان یک معضل اجتماعی وارد سینمای معاصر ما ساخته است. ولی ایا این رفتار خاص جامعه ی ما می باشد؟ و دیگر جوامع از این نوع گریزها ندارند؟ آیا همه چیز را می توان به گردن رژیمهای سیاسی انداخت؟ همسرانی که با هم زندگی می کنند، همدیگر را عمری نگاه می کنند ولی نمی بینند. هیچ قدمی برای درک یکدیگر ونجات همان مرده ریگی که ازآن عشقهای اولیه باقی مانده بر نمی دارند ….آیا همیشه مقصرآن دیگریست؟

بر این نکته می توان پژوهشهای و بحث وجدلهای بسیار راه اندخت که هدف من در این گفتار، پرداختن بدین مسئله نیست. در جستجوی جنبه های زیبا شناختی این فیلم بخصوص هستم که شاید کمتر بدان توجه شده.

 چیزی که تم رابطه ی دوگانه را در فیلم «برف برروی کاجها» نسبت به دیگرفیلمها با تمی مشابه متمایز می سازد، شیوه ی برخورد پرسوناژزن با دریافت راز خیانت همسر است. برخوردی خاکستری بدون جنجال وهیاهو، دادگاه و طلاق کشی و توی سرو کله ی هم زدن. گوئی این نیز، بخشی ازجریان سیال زندگی ست. گوئی این نیز بخشی از بافت روح انسانیست. ضعف، لغزش، هوس، زبان هورمونها، جبران پاره ای از ضعفها در پناه بردن به دیگری، آوردن هیجان در یک زندگی کلیشه ای و سرد که به بن بست رسیده است، یافتن چاره ای برای رابطه ای که نمی تواند رشد کند، نمی تواند متبلور شود، شکفته شود، شادی و هیجان ایجاد کند، آنهم در فضائی خارج ازخانه. برخورد پرسوناژ زن با خیانت همسرش در برف بر روی کاجها از درکی چنین روایت می کند. برخوردی نرم که خود او را نیز به تجربه ای مشابه می کشاند و عاقبتش به فراموشی و شاید بخشش منجر می شودو کارگردان به طرز زیبائی از نماد برف برای پوشش بهره گرفته است.

 چه چیزی در وجود پرسوناژ زنانه ی داستان است که ازاوآن رفتارهای جنجال برانگیز را نمی بینیم؟ مثلا اگر رفتار رؤیا که نقشش را در این فیلم مهناز افشاربازی می کند با رفتار مهتاب در فیلم عادت نمی کنیم(کارگردان ابراهیم ابراهیمیان) که ایفاگر نقشش بازیگر برجسته ساره ی بیات است مقایسه کنیم متوجه تفاوتها می شویم. مهتاب بدون آنکه حتی از خیانت همسرش اطمینان داشته باشد، ازخود رفتاری نشان می دهد که همسرش را که استاد دانشگاه است درمحیط کارش انگشت نما می سازد، رسوائی و بدنامی او حتی سبب خودکشی دخترکی را که فکر می کند معشوقه ی اوست فراهم می آورد. اما در فیلم برف بر روی کاجها از رؤیا (مهناز افشار) چنین رفتاری را نمی بینیم. پرسشم را تکرار می کنم :

چه چیزی در وجود پرسوناژ زنانه ی داستان است که ازاوآن رفتارهای جنجال برانگیز را نمی بینیم؟

به دیده ی من فضا سازی آرام فیلم و شیوه ی پرورش شخصیت زنانه سبب این روال آرام شده است. رودخانه ای در درون خروشان وجوشان و درظاهر آرام و با گذشت. مگر همه ی زندگی چنین نیست و مگر همه ی ما درخروشانی دائمی ولی با ماسکی از آرامش زندگی نمی کنیم؟

رؤیا زنی ست هنرمند، آموزگار پیانو و سخت درون گرا که در فضای موسیقی کلاسیک غربی سیر می کند. همدم او باخ، بتهوون،برامس،موتسارت ……و دیگر بزرگان هستند با آن خروشانیهایشان و با آن زبانی که گرامرش بر اساس شناخت عمیق روح بشر نوشته شده ودرک این زبان چه دشوار است و چون آموختی دیگر تکلم به زبان اینجائیان بسی دشوار می شود. قدم زدنهای صبحگاهی او به تنهائی روایت از سلوکی دائمی و درونی دارد وموسیقی که دائم در ذهن او شنیده می شود برای اوشناسنامه ای از تباری دیگرصادرمی کند. از تبار تنهایان، تک روان وآنها که دائم با خود و آن جهانی که راه یافتن بدان چندان ساده نیست، یعنی جهان موسیقی این مرموز ترین هنر بشری، دیالوگی پنهانی دارند.

رؤیا هیچ شباهتی از نظر ظاهر با زنان اطراف خود حتی با نزدیکترین دوستش ندارد. آرایش نمی کند، ناخنهایش کوتاه و بدون رنگ است. روسریش را مدل روز نمی بندد، مدل روسری او با زن صاحبخانه اش که زنی مؤمن و مسن است فرقی ندارد. جوراب کلفت و کفش تخت و بی پاشنه می پوشد. .گوئی زنانگی وتوجه به ظاهر چیزیست که سالهاست ازهستی او منها شده. جهان او جهان کلاویه و شاگردانیست که هر روز برای آموختن به خانه ی او میایند. ظاهرا روابط آرام و صلحجویانه ای با همسرش علی یک دکتر دندانپزشک دارد. از اینکه علی سر میز شام روزنامه یا کتاب بخواند وبه او توجهی نکند براشفته نمی شود مشاجره ای در نمی گیرد. وقتی او عازم سفر است چمدانش را آماده می سازد. جمله ی «به من چه خودت بکن» را که اغلب در زندگی های ستیزه ای می شنویم از او نمی شنویم. زندگی آرام است. رؤیا درعین درونگرا بودن از انسانیتی برخوردار است .مهربان وحساس است. وقتی کودک همسایه پشت پنجره ی او می ایستد و به پیانو زل می زند، نمی تواند بی تفاوت بماند. او را به جلسه ی درس راه می دهد. و وقتی همسایه اش از وحشت دزد به خانه ی او پناهنده می شود نهایت لطف ومهربانی را نشان می دهد. نمادهائی که از یک روح مهربان وبزرگوار حکایت می کند. زندگی او با همسرش، با همسایه ها حتی آنها که دراخلاقیات و رفت وآمد های شاگردان او تعصب دارند بر روالی آشتی جویانه پیش می رود. بر یک روال آرام . آرامشی پیش از طوفان. و طوفان در راه است و کولاک و برف…..

روزی از غیبت یکی از شاگردانش نسیم، نگران می شود، پی گیر نشانه های او می شود با دوست پسرنسیم پرهام که تصادفا شماره اش را نسیم روی یکی ازکتابچه های نت نوشته تماس می گیرد . پرهام مرد جوانی ست و عاشق نسیم. همو رازی بزرگ را برای رؤیا فاش می کند.

«نسیم معشوقه ی علی همسر اوست.»

و این سالهاست. پسرک آنهارا تعقیب کرده میداند که آنها در آپارتمانی با هم خلوت می کنند. نشانه های آپارتمان با آپارتمانی از آن نزدیکترین دوست و همکارهمسررؤیا می خواند. واز آن نکوهیده تر،حتی صمیمی ترین دوست او، کسی که همواره پناهش در بجرانی ترین لحظات زندگی بدو بوده، نیز ازجریان با خبر بوده ولی نزد او لب تر نکرده . علی به رؤیا گفته که به آلمان می رود، برای یک سفر ظاهرا کاری رؤیا چمدانش را بسته و برایش سفری خوش آرزو کرده و حال او کشف میکند که جناب دکتر با نسیم با هم به لندن رفته اند. خیانت از پس خیانت. نیرنگ از پس نیرنگ از همسر، از دوستان و از زندگی . جهانی پر از نیرنگ. چگونه می توان در این جهان پر از نیرنگ دوام آورد؟

رؤیا چند روزی درخود فرو می رود. افسرده و دلسرد است. ولی گوئی انتظار همه ی این حوادث را داشته.چون دلسردی او تبدیل به یک بحران نمی شود. آیا او از بن بست رابطه اش با علی باخبر است و این گریز را امری طبیعی که انتظارش می رفت می پندارد؟ آرامش و صبوری او شکی دردل بیننده می اندازد.

رؤیا همچون ققنوسی از خاکستر خویش بر میخیزد. رؤیا پناهی جز هنر ندارد. هنر همچنان در وجود او جاریست. کسی قادر نیست خللی در آن ایجاد کند. او قلعه ای محکم در وجودش ساخته که هیچ سردار مهاجمی قادر به فتح آن نیست. و این نفوذ ناپذیری به دنیای او شاید یکی از علتهای فاصله میان او و علی باشد. گوئی علی نه امروز که همیشه درحاشیه می زیسته است.

تعداد شاگردانش را بیشتر میکند. به درو دیوار محله آگهی می زند. وچون او به سوی زندگی می رود زندگی هم به سوی او باز می گردد. رؤیا درمیان همه ی آن نامهربانی ها یک نگاه مهربان کشف می کند. نگاه مرد جوانی به نام نریمان (صابر ابر)که برادر همسایه ی اوست. انسانی ساده است. بسیار ساده. ولی موسیقی را دوست دارد و هستی رؤیا را که وقف موسیقی ست می ستاید. بلد است رؤیا را نگاه کند. دیگر زنان را نیز حتی عبوری. به رؤیا می گوید :

«ناخنهای شما برای نواختن پیانو کوتاه است و عجیب است که ناخنهای نسیم شاگردتان بلند و رنگی!»

دیا لوگهای ساده ای میان رؤیا و نریمان برقرار می شود. نریمان قادراست خنده بر لب وچهره ی عبوس وگرفته ی رؤیا بیاورد. سکانس های زیبائی درفیلم، بیانگرحضور یک نگاه گرم و متفاوت در زندگی رؤیا می شود. گوئی نریمان یک سحرجادوئی خوانده ه ومی تواند اندکی رؤیا را ازآن جهان بسته و نت گزاری شده ومحکم بیرون بیاورد. از رؤیا رفتارهائی می بینیم که اصلا با آنچه از او شناخته ایم هماهنگی ندارد. هل دادن ماشین نریمان در کوچه ، جرأت یافتن برای پشت فرمان ماشین نشستن و رانندگی کردن، کاری که هرگز در زندگی بدان اقدام نکرده و قدم زدن در خیابانهای خلوت شب با نریمان و دریافت سی دی موسیقی کاملا متفاوت با آنچه جهان رؤیا را می سازد، …….و از پس آن برخوردها رؤیا احساس می کند که خودرا به عنوان یک زن دوباره باز یافته. شاید در روانشناسی زنانی که مورد خیانت قرار میگیرند، عمده ترین نکته شک کردن به قدرت زیبائی و زنانگی باشد. حال هیجانی دروجود رؤیا می نشیند که حتی با وجود زمینه ی آرام فیلم حس می شودو چه زیبا حس می شود. رؤیا نریمان را به کنسرت دعوت می کند و شب کنسرت در برابر آینه می نشیند وخود را نگاه می کند.خود آرائی می کند. شاید از پس فرنها. پیوند یک احساس، یک کشش جوانه زده. عاقبتش معلوم نیست. فقط یک جوانه است که اندکی روشنی به دل رؤیا می نشاند.

در این میان علی بازمی گردد. او جرأت رفتن به خانه ی خودشان را ندارد. ملاقات آنها درخانه ی دوست وهمکارش صورت می گیرد. رؤیا آمده است بلیطهای کنسرت را از دوستش بگیرد. از حضور علی بی خبر است. علی پشیمان است. سخت پشیمان ، با یک اعتراف بر زبان که حال قدر رؤیا را بیش از پیش می داند. از رؤیا طلب فراموشی دارد و گذشت و آغازی دیگر.

«رؤیا حساب پانزده سال زندگی مشترک در میان است.»

 رؤیا سرد نگاهش می کند. بدون پاسخ. بدون جدل. و با نریمان به کنسرت می رود. شب هنگام بازگشت. علی را درخانه می یابد. درگوشه ای نشسته و انتظار اورا می کشد. گوئی هیچ حادثه ای روی نداده. این بار شمشیر در دست رؤیاست. اعترافی زیبا، صمیمی و برنده می کند. اینکه او نیز دلش لرزیده از پس سالها ….و علی در سکوتی سنگین به اعتراف زن گوش فرا می دهد. ایا این یک انتقام است؟ انتقامی نرم و ابریشمین؟ گفتم که هیجانهای فیلم فشار خون بیننده را بالا نمی برند. آوای رؤیا وقتی از احساسش به مردی جوان ، برای علی پشیمان صحبت می کند آنقدر لطیف و در عین حال با فخامت است که گوئی دارد برای شوهر ش یک غزل عاشقانه می خواند. غزلی که تصویر آن معشوق ازلی درآن خودرؤیاست.

 و همان شب برف سنگینی می بارد بر روی زمین و زمان وکاجهای حیاط. وسکوتی سنگین برهستی رؤیا، علی نریمان شاید نسیم و پرهام ……می نشاند.

آیا علی و رؤیا به زندگانی مشترکشان باز گشته اند. ما نمی دانیم. تنها این برف سنگین گوئی نمادی از گذشت زمان است که برای همه چیز فراموشی میاورد. خوب و بد ، زشت و زیبا، فراز ونشیب ، و زندگی این رودخانه ی گاهی خموش و گاهی خروشان همه چیز را با خود می برد. همه چیز در گذراست و زیر کفن سپید گذشت زمان محو می شود.

بیان دیدگاه