ده دیو آدم خوار در شاهنامه

ر شاهنامه دیوها تنها آن موجودات پلید و زورمند وترس آور نیستند که با پیکرهای شگفت ، چهره های گاه نیمی آدمی نیمی حیوانی برآدمیان میتازند، جان می ستانند ویرانی به بار میاورند، کشاورزی وگله ها را از میان می برند وهماورد آنان پهلوانان و آن پادشاهان جنگاورند که گاه به نیروی رزم افزار و آن فرٌه ی پهلوانی برآنان چیرگی می یابند وگاه از آنان شکست می خورند. مانند آن دیوسیاه که سیامک فرزند کیومرث را از میان برداشت. هوشنگ فرزند سیامک اما با لشکری از پریان و ددان به جنگ دیو سیاه می شتابد و براو چیره می شود.پس از او این تهمورث است که سپاه دیوان را بخشی باگرزگران وبخشی دیگر را به افسون درهم می شکند واز این رو تهمورث دیو بند خوانده می شود. جمشید در مدت پادشاهی خود بردیوان و پریان فرمانروائی می کند وآنان را زیر فرمان خود درمیاورد. دیو سپید مازندران کاوس شاه و پهلوانان ایران را به اسارت می گیرد ودیدگانشان را کور می کند و رهائی از این اسارت وبازیابی قوه ی بینائی تنها با خنجر رستم و ریختن خون آن دیو برچشمان بندیان ممکن می شود. دیو اکوان رستم را بر هوا می برد وبه دریا می افکند و رستم با چاره گری، از دست او رهائی می یابد تا بر روی زمین با او به نبرد پرداخته و مژده ی نابودیش را به نزد کیخسرو برد…………

اینگونه دیوها جسمانیت دارند. توصیف چهره و اندام و هیبت آنان در شاهنامه از بخشهای تصویری وفانتاستیک این اثر بزرگ است .

برای نمونه در توصیف دیو اکوان نخست از زبان پناهجویان به در بار کیخسرو و سپس از زبان رستم آمده :

که گوری پدید آمد اندر گله

چو شیری که از بند گردد یله

همان رنگ خورشید دارد درست

سپهرش بزر آب گویی بشست

یکی برکشیده خط از یال اوی

ز مشک سیه تا بدنبال اوی

سمندی بزرگست گویی بجای

ورا چار گرزست آن دست و پای….

یکی نره شیرست گویی دژم

همی بفگند یال اسپان ز هم

سرش چون سر پیل و مویش دراز

دهان پر زدندان های گراز

دو چشمش کبود و لبانش سیاه

تنش را نشاید کردن نگاه

بدان زور و آن تن نباشد هیون

همه دشت ازو شد چو دریای خون

سرش چون بکردم به خنجر جدا

چو باران ازو خون بُد اندر هوا (شاهنامه ج3 ص 298)

اما در شاهنامه دیوهائی هم داریم که جسمانیت ندارند اما هیبت و زیانمندی آنان کمتر از آن دیو های قابل رؤیت نیست و چه بسا زیانمندترند.از آن رو که نمی توان به یاری هیچ رزم افزاری ازدست آنها رهائی یافت. این دیوها دیوهائی هستند که با نفس و روان انسانی سرو کار دارند. از این دیوها در بخش های گوناگون شاهنامه یاد شده ولی شایدروشن ترین و زیباترین بخشی که در آن به آسیب شناسی این دیوها پرداخته شده، در بخش پادشاهی نوشین روان و در گفتگوها و نشستهای او با بوزرجمهر باشد وهدف از این گفتار پرداختن بدین آورده های شاهنامه است.

بوزرجمهر بسیار جوان بود وقتی به دربار نوشین روان پادشاه ساسانی راه یافت. داستان رفتن او به درگاه این پادشاه، در بخش پادشاهی نوشین روان و با عنوان «خواب دیدن کسری وگزاردن بوزرجمهر»آمده است. روایت این خواب از این قرار است که شبی نوشین روان خواب می بیند که در پیش تخت او خسروانی درختی روئیده و به دل آرائی او می پردازد اما برهمان تختگاه گراز تیز دندانی هم نشسته واز جام می نوشین روان می می نوشد. چون موبدان و خوابگزاران از گزاردن آن خواب برنیامدند، موبدی به نام آزاد سرو به گرد جهان رفت و عاقبت درمروکودکی هوشمند یافت که داعیه ی آن داشت که می تواند خواب شاه را تعبیرکند. اما آنرا تنها دردرگاه شاه خواهد گفت. چنین شد که بوزرجمهر به دربار نوشین روان راه یافت و به خاطر برخورداری از دانش و حکمت و فرزانگی پایگاهی بلند یافت. همو از پس گره گشایی از راز شطرنج برآمد.وپندنامه ای هم نوشت و در گنج پادشاهی نهاد. درشاهنامه سخنان پندآمیز بوزرجمهر در دو بخش عمده آورده شده. نخست در بزمهای هفتگانه ی بوزرحمهر با نوشین روان ( شاهنامه هفتم ص /214177 )و دیگر در بخش پند دادن بوزرحمهر نوشین روان را( همان ص286 303 /). بوزرجمهر دارای پندنامه ای نیز هست که در ادبیات اندرزی ایران پایگاهی بلند دارد . این پندنامه با دگر سانی هائی همان سخنان اوست که در نشستهای شاهانه بیان کرده است.

بزمهای هفتگانه ی اوبا نوشین روان، پرسش وپاسخی که میان آن پادشاه خرد جو وآن اندیشمند والامنش می رود، از بخش های دل انگیز شاهنامه است. می توان گفت که این بخش گنج خرد و منش است. پادشاه نوشین روان را دست یابی به گنج خرد و اندیشه های ناب میلی وافربود. همو چنانکه می دانیم برزویه طبیب را برای یافتن و اوردن کتاب کلیله راهی هند نمود. دربار او همواره جایگاه حکیمان و اندیشمندان بود. درآن زمان که مسیحییت با فیلسوفان دشمنی می ورزید، او به ایران پناهشان می داد وآنان را درکارخود آزاد می گذارد. از آن هنگام که بوزرجممهر به دربار او راه یافت ، نشستهای اندیشه و گفتگو میان او با بوزرجمهر و دیگر خردمندان و موبدان ازجلوه ای دیگر برخوردار شد. در باره ی نشستهای اندیشه و سخن شاه نوشین روان و پذیرش بوزرجمهر در شاهنامه آمده است:

دل شاه کسری پر از داد بود

به دانش دل ومغزش آباد بود

بدرگاه بر موبدان داشتی

ز هر دانشی بخردان داشتی

همیشه سخن گوی هفتاد مرد

به درگاه بودی بخواب و بخورد

هرانگه که پردخته گشتی ز کار

ز داد و دهش وز می و ازشکار

زهر موبدی نوسخن خواستی

دلش را بدانش بیاراستی

بدانگاه نو بود بوزرجمهر

سراینده وزیرک وخوب چهر

چنان بد کزان موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

همی دانش آموخت و اندر گذشت

و زان فیلسوفان سرش برگذشت (شاهنامه هفتم، ص176)

هر نشستی با شکوه واداب گزیده ای برپا می شد. در هرنشستی بن مایه ای از سوی شاه و یا موبدان خردمند طرح می شد که می بایست به گردِ آن سخن آوری کنند. درون مایه ی پرسشها و پاسخها بسیار گسترده و طیف رنگارنگی از مسائل را در بر می گیرد. از آداب سخنگوئی، تا چگونگی رستگاری انسان، رازهای نیک بختی، و آنچه که آدمی را در این جهان به پایگاهی که شایسته ی اوست می رساند تا آئینه ی شهریاری و بهترین شیوه ی کشورداری در این گفتگوها آمده است. به نظم در آوردن این گفتگوها بدون آنکه دقیقه ای ازآنها فرو گزارده شود ظاهرا فردوسی را خسته نموده به گونه ای که در پایان می گوید:

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه (شاهنامه هفتم ص 303)

این گفته ی فردوسی بسیار با اهمیت است. این حقیقت می رساند که او از روی متنی نوشته کار می کرده ونه برخلاف آنچه پاره ای می اندیشند از روی گفته های شفاهی.

و آن ده دیو آدمخوار

 باری در این گفتگوها که نیاز به تجزیه وتحلیل گسترده دارند که بیان همه ی آنها اندرین مقال نگنجد،به بخشی می رسیم که در آن شاه نوشین روان از بوزرجمهر در باره ی آن دانا ترین مردمان می پرسد و بوزرجمهر پاسخ چنین میاورد که آنکس که به فرمان دیو، سر از فرمان کیهان خدیو نپیچد. و آن ده دیو هستند که اهریمن از آنها نیرو می گیرد.

کدامست دانا بدوشاه گفت

که دانش بود مرد را درنهفت

چنین گفت کان کو به فرمان دیو

نپردازد از راه کیهان خدیو

ده‌ اند اهرمن هم به نیروی شیر

که آرند جان وخرد را به زیر

سپس این پرسش از سوی شاه به میان میاید که آن ده دیو کدامند؟

بدو گفت کسری که ده دیو چیست

کزیشان خرد را بباید گریست؟

در اینجاست که بوزرجمهر نام آن ده دیو آدمخوار را میاورد.

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین

چو نمام و دوروی و ناپاک دین

دهم آنک از کس ندارد سپاس

به نیکی وهم نیست یزدان شناس

 بر این روند نام ده دیوآدمخوار را می توان چنین بر شمرد:

آز، نیاز،خشم، رشک، ننگ ، کین،نمام، دوروی، نا پاک دین ، نا سپاس.

نام این ده دیو در یادگار بزرگمهر چنین آمده:

آز، نیاز،خشم،رشک،ننگ،ورن(شهوت) کین، بوشاسب(کاهلی وخواب)، بد دینی،بهتان برجای نمام ، دوروی، ناسپاس ( خالقی ،یادداشتهای شاهنامه ص312)

 بیان رفتار شناسی هریک از این دیو ها درون مایه ی بندهای سپس تر است. پادشاه کنجکاو است تا کارکرد و رفتار هریک را بشناسد و بداند کدامیک بیشتر نیرو رسان اهریمن اند.

بدو گفت ازین شوم ده باگزند

کدامست آهرمن زورمند؟

چنین داد پاسخ به کسری که آز

ستمکاره دیوی بود دیرساز

که اورا نبینند خشنود ایچ

همه درفزونیش باشد بسیچ

از دیدگاه بوزرجمهر دیو آز ستمکاره دیوی بود دیرساز. نیرومند ترین و همراه ترین دیو با اهریمن، دیو آز است. در اساطیرایرانی وزرتشتی نیز دیو آزاز هم پیمانان و همرزمان زورمند اهریمن بشمارآمده. اوست سبب فزون خواهی ها سیری ناپذیری ها.بیدادگریها، چشم بستگی آدمیزاد برخرد. از دیو آز و چیرگی او بر پاره ای از شاهان و پهلوانان روایات گوناگونی در سرتا سر شاهنامه چه در بخش پهلوانی ـ داستانی و چه در بخش تاریخی آورده شده است. دیو آز است که چشم خرد سلم و تور را بر می بندد تا به خاطردست یابی بر برده ی برادر کهترشان ایرج از ایرانزمین خون او بر زمین ریزند. هموست که در چهره ی خنیاگری فریبنده ظاهر می شود و میل افزون خواهی را در دل کاووس شاه بیدار می کند و اورا راهی گشودن مازندران و فرمان راندن بر آن سرزمین می کند و سخنان بزرگان و پند پهلوانانی چون زال را نادیده می گیرد بدان سرزمین حمله می کند و در بند دیوان می افتد و عاقبت با کارآئی رستم از دام دیو سپید رهائی می یابد. و این همان دیو آز است که بهرام چوبین را درگیروسوسه ی تکیه زدن بر تخت پادشاهی ساسانیان می سازد واورا دچار سرنوشتی شوم می سازد. رفتن به سرزمین خاقان و کشته شدن وبلایای دیگرکه بر آن سردار دلاور می رسد نتیجه ی فرمانبری از دیو آز است. از همین روست که گردیه، خواهر خردمند و دلاور او در مقام پند و اندرز به برادر خاطر نشان می شود که همه ی این شور بختی های او از آن زمانی آغاز گردیده که هوس تاج و تخت به سرش زده است، منی وشی پیش گرفته، خودبزرگ بین شده و آز را بر خرد پادشاه کرده است.

مکن آز را بر خرد پادشا

که دانا نخواند تورا پارسا …..(ج7 ص604 )

 

پس از آن دیو نیاز است. آنکه او خرسندی ندارد. همواره کور است و رخساره اش زرد است. انسانهائی که بسیار چیزاند ولی چون دیو نیاز برآنها چیره می شود، از زندگی کام بر نمی دارند وهمواره دردمند اند و از اندوه، رخساره زرد؟

نیاز آنک او را از اندوه و درد

همی کور بینند و رخساره زرد

سخنان بوزرجمهر ادامه می یابد و در باره ی هریک از دیو ها سخنی و بیانی میآورد:

دیو رشک، دردمندی که درد او بی درمان و بی بزشک است.تاب دیدن کسی بی گزند را ندارد.

دیو ننگ ( یک دنده و خودکامه) دیوی ستیزه جوئی که همواره درجستجوی بدیست و در این روند تیزچنگ است. دیو ننگ یا نانگهیثه nanghitya از آفریدگان اهریمن و دشمن سپندارمذ است.

دیو کین، دژآگاه دیوی پرآژنگ چهرکه برکسی بخشایش نمیاورد ، دیو نمام و دوروی تفرقه می اندازد و » بکوشد که پیوستگی بشکرد»، از کارکرد این سه دیو( رشک، نمام دوروی، و کین) نیز در شاهنامه نشانه ها داریم. به یاد میاوریم آن رشک بردن گرسیوز را بر سیاوش و آن سخن چینی هایش را میان افراسیاب و سیاوش که سبب شکستن پیمان و کشته شدن سیاوش شد وجنگهای کینخواهی به دنبال و آن زیانها که بر کشور ایران و توران رسید. دیو ناسپاسی خرسندی را از انسان می گیرد و ناشکری سبب می شود که به چشم آنکه اسیر این دیو شده بد و نیک هردو یکی باشد…….

………..

کزین بگذری خسرو ا دیو رشک

یکی دردمندی بود بی ‌بزشک

اگر در زمانه کسی بی‌گزند

ببیند شود جان او دردمند

دگر ننگ دیوی بود با ستیز

همیشه ببد کرده چنگال تیز

دگر دیو کین ست پرجوش وخشم

ز مردم نتابد گه خشم چشم

نه بخشایش آرد به کس بر نه مهر

دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر

دگر دیو نمام کو جز دروغ

نداند نراند سخن با فروغ

بماند سخن چین ودوروی دیو

بریده دل از بیم کیهان خدیو

میان دوتن کین وجنگ آورد

بکوشد که پیوستگی بشکرد

دگر دیو بی‌دانش وناسپاس

نباشد خردمند و نیکی شناس

به نزدیک او رای و شرم اندکی ست

به چشمش بدو نیک هردو یکی ست…….

پدافند دیوی؟

و اما آدمی را در برابر زیانرسانی این دیو ها چه چاره است؟ با کدامین رزم افزار می توان به نبرد این همرهان اهریمن رفت و به رستگاری رسید؟ دیوهائی را که جسمانیت ندارند و نمی توان دیدشان اما حضوری دائمی درنفس ما دارند را با کدامین گرز می توان بر سرکوبید و با کدامین خنجر می توان سینه درید؟

 پرسش بعدی شاه نوشین روان از بوزرجمهر در این باره است که کیهان خدیو به بندگان خود چه داده که به کارزار و نبرد با دیو روند؟:

ز دانا بپرسید پس شهریار

که چون دیو با دل کند کارزار؟

به بنده چه دادست کیهان خدیو

که از کار کوته کند دست دیو؟

نخستین راه کار بوزرجمهرپناه بردن به بزرگترین و ارجمند ترین نیروی انسانی آنکه هم درآغاز شاهنامه ستایش شده و هم در برگ برگ این کتاب بزرگ زبان به ارجمندی آن گشوده شده یعنی خرد می باشد. از خرد می بایست جوشنی ساخت و در برابر شمشیر دیوان ازخویشتن خویش دفاع کرد:

چنین داد پاسخ که دست خرد

ز کردار آهرمنان بگذرد

ز شمشیر دیوان خرد جوشن ست

دل وجانت بدو روشن ست

گذشته سخن یاد دارد خرد

به دانش روان را همی‌ پرورد

خرد باد جان تو را رهنمون

که راهی درازست پیش اندرون…….

پس از خرد، بوزرجمهر از نیروهای دیگری یاد می کند که در برابر دیو های آدمخوار به ویژه دیو آز سد می بندند. و آن نیروها عبارت می باشند از:

خوی نیک، امید، خشنودی، دینداری، پرهیز.

خوی نیک:مردم نیک خوی از دیوان بیمناک نیستند ، درجهان خوش زیست اند و به گرد در آرزو (چیزهای نا برآورد) نمی گردند.

دگر خوی بود آنک خوانیم خیم

که با او ندارد دل از دیو بیم

جهان خوش بود بردل نیک ‌خوی

نگردد بگرد در آرزوی

امید که دل را به سوی شادی رهنمون می شود. شادی همچون نورسبب گریز دیو است. همانگونه که تیرگی و تاریکی سبب جذب اهریمن و همراهانش می شود. انسان امیدوار ره تیر می گیرد و نه کمان. تشبیهی از این زیباتر نمی توان آورد برای استواری و ایستادگی که هستی انسان را ازخمودگی، دل افگاری ، حالتی که سبب چیرگی دیو بر ذهن می شود، رهائی می بخشد؟

سخنهای اومید گویم کنون

که دلرا به شادی بود رهنمون

همیشه خردمند و امیدوار

نبیند جز از شادی از روزگار

نیندیشد از کار بد یک زمان

ره تیر گیرد نگیرد کمان

خشنودی و شاد بودن به آنچه داریم ، تن را برای گنج نفرسودن، کیمیای دیگریست که دیو ها را فراری می دهد.

دگر هر چ خشنود باشد به گنج

نیازد، نیارد تنش را به رنج

کسی کو به گنجِ درم ننگرد

همه روز او برخوشی بگذرد

ویزدان پرستی و همواره نام یزدان برلب داشتن و به خاطر گنج زفرمان یزدان سر پیچی نکردن رزم افزار کارای دیگریست .

دگر زین که یزدان پرست ست و بس

به رنج و به گنج و به آزرمِ کس

ز فرمان یزدان نگردد سرش

سرشتش بر این ست وهم گوهرش

وپرهیز . پرهیز از کششهای درونی و به خاطر «چیز» وسوسه های مالی راه یزدان را نفروختن توانائی میبخشد ودیوهارا فراری می دهد.

برین هم نشان ست پرهیز نیز

که نفروشد او راه یزدان به چیز

 نوشین روان پی گیر این است که از این راهکارها کدامین است که انسان را در برابر زیانرسانی دیو ها یاری بیشتری می دهد. و بوزرجمهر بار دیگر به خرد باز می گردد که پایگاه آن از دانش نیز برتر است.

بدو گفت: ازین ده کدامست شاه

سوی نیکویها نماینده راه؟

چنین داد پاسخ که راه خرد

ز هر دانشی بی‌گمان بگذرد……

خرد مرد را خلعت ایزدیست

از اندیشه دورست ودور از بدیست……….

گفتگو میان شاه نوشین روان و بوزرجمهر، از پس شناخت دیو ها و شیوه ی مبارزه با نیروهای اهریمنی ادامه می یابد و سخنگوی حکیم، فرهنگ و دانش و خوی نیک و خشنودی و پاکی را نیز به میان میاورد.

آنچه در این بخش شاهنامه دیده ی هر پژوهنده ای را جلب می کند، سوای زیبائی سخن، روانی و شادابی، معتبر بودن این پندهای حکمت آمیز است درهمه ی زمانها ومکانها. دیو سپید و اکوان دیو و دیوهای دهشت آور زمانی هستند و دیگر نیستند. اما دیوهائی چون آز و نیاز و رشک و خشم …..در نفس انسان زندگی می کنند و انسان خردمند آن است که بتواند این نیروهای اهریمنی را با رزم افزار خرد و دانش و فرهنگ از خویشتن دور سازد. در پی آن نباشیم که آیا این گفتگوها همچون یک رخداد تاریخی میان شاه نوشین روان و بوزرجمهر و دیگر موبدان خردمندش رفته یا نرفته. آنچه برای ما باید مهم باشد، اندیشه ی ایرانی و جهان بینی اوست که در این بخش از شاهنامه همچون گنجی شایگان نگه داری شده و رایگان به ما سپرده شده . اندیشه ای که همواره در پی یافتن شیوه های زندگی و رستگاری انسانیست، سوای هرگونه دین ومذهب و آئین. اندیشه ای که پادافره و پاداش نیکی و بدی را درهمین جهان می جوید ونه درجهانی خیالی پس ازمرگ.

چنین نگرشی و چنین فرهنگی جاودانه ماناست برای آنکه بر پایه ی هستی شناسی انسان نهاده شده. اعتبار این فرهنگ و این جهان بینی در همین بس که بازتاب اندیشه ی زیبای ایرانی را در رابطه با گریز از آز و نیاز، قناعت پیشگی خردمندی، راستگوئی ویزدان پرستی، بی آزاری ومردم داری و بسیاری خویهای درخور ستایش…… درسراسر ادوار ادب پارسی و از زبان خردمندانی همچون سعدی حافظ، مولانا، نظامی، بهار می یابیم.

یادداشتها:

در این نوشتار ازاین پژوهش ها بهره برده ام:

 شاهنامه ی فردوسی به همراه یادداشتهای شاهنامه ، به کوشش دکتر جلال خالقی مطلق و دکترابوالفضل خطیبی . کانون فردوسی .مرکز پژوهش حماسه های ایرانی. 1389

ـ چنگیز مولائی ، «اهریمن»،فردوسی و شاهنامه سرائی، فرهنگ و زبان فارسی تهران 1390،ص687

ـ محمود امید سالار، «اکوان دیو»، فردوسی و شاهنامه سرائی، فرهنگ و زبان فارسی تهران 1390،759

ـ حمیرا زمردی و زهرا نظری ، «رد پای دیو در ادب فارسی»، فصلنامه علمی و تحقیقی علامه، سال یازدهم ، شماره پیاپی 31 یهار و تابستان 1390

ـ رضا شجری ، «تحلیل و بر رسی عنصر آز در شاهنامه» . فصلنامه ی پژوهشهای ادبی شماره 1 تابستان 1382

ـ فاطمه علائی ، نجف جوکار، «بر رسی هفت بزم انوشیروان در شاهنامه «. نشریه علمی پژوهشنامه زبان و ادب فارسی ، پائیز 1390

ـ دکتر شهین سراج «گزارشی از خواب افراسیاب ودیگر خوابها در شاهنامه ی فردوسی» در جشن نامه ی دکتر جلال خالقی مطلق، به کوشش فرهاد اصلانی، انتشارات مروارید، تهران 1397

بیان دیدگاه