حسّ ِ چمدان

فرهاد  آن تابستان که  از محل اقامتش در نیویورک به ایران باز می گشت یک اندیشه بیشتر در سر نداشت. باز یافتن نگار.

چرا؟

خودش هم نمی دانست. شاید بدین خاطر که گیلاسها آنسال مانند آن گذشته ها شفاف و شیرین بودند و درختان گردو بلند و محکم و لایق تاب سواری. و شاید بدین خاطر که فرهاد هرگز نتوانسته بود خودش را ببخشد حتی از پس پنجاه و اندی گذر زمان. هرچه بود تصویر نگار مانند پیکی که ازجهان دیگرآمده باشد اورا به سوی این جستجو سوق می داد. حس نگار سرو جانش را گرفته بود. رهایش نمی کرد. حسٍ زیبا و مرموزی که به دلش چنگ می زد.

نگار آن دخترک شگفت رفتار وشگفت گفتار. با دو زنجیر موهای بافته، چشمان قهوه ای که همیشه اضطرابی درآن موج می زد. با آن پوست شفاف ِگلبهی،  دامنهای چین دار گل گلی که یک تابستان با پدر و مادرش که از دوستان قدیم عمو فرهنگ بودند از تهران به باغ ملایر آمد و حسٌی در دل  فرهاد نشانید که حتی از پس گذر سالها نتوانست به ماهیت آن پی ببرد.   

نگار خجالتی و گوشه گیر بود. بچه ها عروسک تهرونی صدایش می کردند که واقعا هم مثل عروسک بود.  عموزاده ها وعمه زاده ها از همان اول جبهه گرفتند. شاید برای اینکه  نگار خیلی خوشگل بود و تی تیش مامانی وهمیشه آراسته . مادرش هما بانو نهایت سلیقه را برای سر و لباس نگار بکار می برد. کفش و لباسش همیشه هماهنگ بود و زلفانش همیشه پیراسته و روبان زده.

باغ عمو فرهنگ  بزرگ بود انگار سرو ته نداشت. پر از درختهای شاتوت و گردو گیلاس و زرد آلو وگلهای رزو شمعدانی؛  بهشتی بود برای کوکان بازی دوست، سوسن و نسرین ولاله، مهری، فریدون و مجتبی و مهدی، شهاب ……..که هرسال برای گذراندن تعطیلات به باغ عموفرهنگ دعوت می شدند.

 بچه های باغ، تو گل و لای باغچه …بالای درخت شاتوت ، لای علفها وگل ها بازی می کردند. روی شاخه های درخت گردو تاب می بستند، همدیگررا توی استخر باغ هل می دادند و صدای غش غش خنده اشان تا هفت تا باغ آنطرفتر می رفت. اما نگار از ترس  آنکه لباسش گلی نشـود و موهای روبان  بسته اش مدل از دست ندهدو شاید علت دیگری  یک گوشه می نشست و بچه هارا تما شا می کرد. و ازهمه بیشتر فرهاد را. فرهاد همان موقع هم نمی دانست چرا نگار اورا بیشتر ازهمه دنبال می کند. شاید به خاطر اینکه نگاه فرهاد مهربان بود. با آن قد بلند و لاغرش و موهائی که همیشه روی پیشانیش سرگردان بود و چهره ی آفتاب سوخته ،جذابیت خاصی برای یک دختر بچه ی  رنگ پریده ی تهرانی داشت. 

نگار کمتر حرف می زد و اگر چهارپنج کلمه هم می گفت با فرهاد بود.

جهان خانم همسرِعمو فرهنگ که متوجه گوشه گیری نگار شده بود، فراخوانی برای بچه ها داد که نگار را هم به بازی بگیرند.

» آخه زن عمو خیلی تی تیش مامانیه. خودشو برای ما ملایری ها می گیره .»

در آغاز، سعی بچه ها برای اینکه اورا به جمع  بکشانند بیهوده بود. نگار فقط یک دوست و همدم داشت. یک چمدان مقوائی  کوچک و عروسکی که همیشه همراهش بود. انگاری آن چمدان فسقلی پناهگاهش بود. هروقت بچه ها به سوی او می رفتند که:

«بابا نگار بیا بازی دیگه. «

«نه من از این بازی ها دوست ندارم.»

«خب هر بازی که تو بگی بازی می کنیم.گرگم به هوا ؟قایم موشک،؟ وسطی ؟ عمو زنجیر باف ؟ گوشه بازی ، طناب بازی ؟؟؟؟»

درعوض  هر نوع پاسخ، بربر بچه هارا نگاه می کرد و دوپرده اشک درچشمانش حلقه می زد و چمدانش را بغل می زد و به گوشه ای زیر درختی یا نزد مادرش پناه می برد ودیگر تمام روزآفتابی نمی شد.

برای بچه ها مسئله شده بود که درون آن چمدانِ عروسکی چیست که نگار آنقدر بهش وابستگی داشت  و از خود جدا نمی کرد ودوست هم نداشت آنرا با کسی شریک شود. سردرآوردن از راز چمدان نگاربرای بچه ها  مانند یک  بازی جاسوسی شده بود. روزهای پی در پی کشیک می کشیدند و منتظرفرصتی می شدند تا یک دم نگارآن چمدان فسقلی را ازخود جدا کند تا بتوانند درون آن را ببینند.

بی فایده .

نگار اما کم کم تغییر رفتار می داد. دعوت همبازی ها را برای شرکت در بازی ها، ولی بازی های ملایمی  که لزومی به جدائی ازچمدان ِ عروسکی نداشت می پذیرفت. ودرآن بازی ها موقع یار کشی ها همیشه فرهاد را انتخاب می کرد.فرهاد هم کم کمک متوجه نگار می شد. دوست داشت یار وکنار نگار باشد. و می دید که نگارچه دختر لطیف وشکننده ودر عین حال با هوشی ست. دربازی های هوشی همیشه برنده می شد وهروقت بیشترین امتیاز را میاورد،  آنوقت چهره ی مضطربش ناگهان گشوده می شد و صدای خنده و شادمانیش فضا را پر می کرد ، بالا وپائین می پرید و همبازیان از تغییر رفتار او سخت شگفت زده می شدند.

 فرهاد ده ساله و نگار هشت ساله. گاهی وقتها ته دلش می خواست دور از نگاه بچه های فضول با نگار حرف بزند. گاهی زاغ سیاه اورا چوب می زد. دوست داشت اورا پنهانی نگاه کند. مخصوصا آن وقتها که نگار زیر درختهای گیلاس می نشست، جورابهایش را درمیاورد و پنجه هایش را درون چشمه ی آب خنکی که پای درختها می رفت خنک می کرد و زیر لب آوازهای قشنگی را زمزمه می کرد. صدایش عین پریها لطیف و غیر قابل باور بود.   زبان ملایمش را دوست می داشت. عین یک عروسک گویا.  

 راز چمدان، اما سدی بود که نمی گذاشت میان نگار و همبازیان رابطه ای شفاف ایجاد شود. حساسیت نگار به آن چمدانِ فسقلی باعث شده بود که کنجکاوی بچه ها روز به روز بیشتر بشود. یک روز که پسرعمو شهاب  بازیگوشانه خواسته بود چمدان را از دست نگار قاپ بزند، نگار با فریادهای هیستریک ، گریه وزاری ، مادرش هما بانو را صدا زده بود و همان بعداز ظهر شهاب به خاطراین جسارت مورد خطاب وعتاب عموفرهنگ قرارگرفته بود. گو اینکه نگار هم از اینکه شهاب به خاطر او تنبیه می شد، کلی اشک ریخته و همان بعداز ظهر مخصوصا سر بازی هوش به اوباخته بود تا غرور شکسته ی شهاب را بدو بازگردانیده باشد.

«بچه ها اینطوری نمی شود. باید برای کشف راز چمدان نقشه ای بریزیم. «

این فکر در سر همه شکل می گرفت. دلیلی برای اتحاد بیش از پیش و جبهه گیری علیه نگار شده بود. فرهاد اولش نمی خواست در این اتحاد شرکت کند. نگار را دوست داشت.

عشق!؟

شاید آری و شاید نه. یک احساس نازنین کودکانه اورا به نگار وابسته می ساخت. او تنها دخترهمبازی بود که فرهاد می توانست با او درآرامش حرف بزند. کلکسیون تمبر وپروانه هایش را نشانش دهد. از عشقش به موسیقی  بگوید و اینکه پدر مذهبی اومانع  فراگیری تار بود  و نگار هم از عشقش به نفاشی گفته بود و اینکه روزی نقاشی هایش را به فرهاد نشان خواهد داد. اما روزی که بچه ها آن توطئه را برای کشف رازچمدان نگار ریختند، فرهاد نتوانست و شاید هم نخواست که بگوید من نیستم:

 «آخه  وقتی می بینید این بچه اینقدر به این چمدانِ عروسکی وابستگی داره چرا اذیتش می کنید؟»

همه ی این حرفها در ذهنش رفت ولی بر زبانش نرفت. 

   یک روزوقتی نگاربا مادرش به حمام رفته بود وپدرش هم با عمو فرهنگ ودیگران زیر درختان مشغول تخته بازی بود، بچه های شیطان به سرکردگی شهاب، پنهانی  از پنجره به اطاق نگاروارد شدند. دونفر دم در کشیک ایستادند و بقیه سروقت چمدان رفتند.یافتن آن داستانی بود. زیر تخت، درون گنجه ، پشت پرده و عاقبت زیر تشک.  با هر بدبختی بود قفل آن را شکستند و به نوبت برای دیدن محتویات چمدان داخل اطاق شدند. قیافه جاسوسان دیدنی بود. چه پیدا کردند؟

یک کیسه نخود چی و کشمش، چند حبه قند، چند تا آب نبات، ،یک بسته مداد رنگی، یک دفتر کاهی نقاشی، وچند بسته دوا ویک ُسرنگ محتویات چمدان بود. شهاب شکمو یک مشت نخودچی کشمش را بالا انداخت و از اینکه نتوانسته بود چیز خارق العاده ای در چمدان پیدا کند با سرخوردگی چمدان را رها کرده و پا به فرار گزارد. دیگران نیز هیچ چیز چمدان را جدی نگرفتند. فرهاد ، اما دفترکاهی را ورق زد. واز واهمه ی بازگشت نگار شتاب زده. و درهمان فاصله ی کم طرحهائی کودکانه و زیبائی را دید که نگار ازخودش و فرهاد کشیده بود:

  دخترکی با دوزنجیر موهای بافته و دامن گل گلی ویک پسر قد بلند و لاغرکه تارهای موهایش روی پیشانی سرگردان بودند، دست در دست هم زیر درختهای گیلاس و کنار جوی آب  درحال راه رفتن بودند. ودر برگهای دیگر فرهاد را کشیده بود که دارد تار می زند و فراتر ،فرهاد و نگار درحال رقص، و عاقبت در لباس عروسی ودامادی با جشن و سرور و همه ی کودکان هم دور تا دور گل به دست نشسته و مشغول شادما نی اند.   

آن رور فرهاد دلش سخت لرزید. عرق کرد، سرخ شد، خجالت کشید.چشمان ناز و مضطرب نگار را پیش چشم میاورد که پس از درک این که رازش کشف شده چه حالتی به خود خواهند گرفت؟!  ولی چه فایده؟

جاسوسان راز چمدان درنهایت سرخوردگی به قرارگاه خود بازگشتند. شاید کمتر کسی پی برد که نگار دیابت داشت و مجبور بود همیشه مقداری قند و دوای تزریقی همراه خود در آن چمدان داشته باشد.

فردای آن روز، سحرگاه و پیش از برخاستن اهالی باغ از خواب،  نگار همراه با پدر و مادرش باغ عمو فرهنگ را ترک کردند. دخترعمو سوسن میگفت که صدای گریه ی نگار  تا صبح قطع نمی شد.

باغ عمو فرهنگ برای فرهاد آن جلوه ی سابق را نداشت. خاطره ی کشف راز آن چمدان مقوائی ، دفترچه ی نقاشی و قند وآب نبات و نخودچی کشمش و آن سرنگ مرموز داخل چمدان در ذهنش ماند. ولی دیگر از نگار نشانی نیافت. زندگی و شر وشورش و نو جوانی و کشش هایش و سپس اینکه زما هرذره افتاده جائی، خاطره ی نگار راهم برای مدتهای درازاز ذهن او زدود.

واینک در این سفر، از پس گذر پنجاه واندی سال از آن تابستان درخشان، تنها یک اندیشه در سر داشت یافتن نگار.

به راستی چرا؟

چیست در این رسوبات ذهنی که انسان خاطره ی چهره ای را سالهای سال به دهلیزهای هزارتو پس می راند اما به دور نمی اندازد،نگاهبانی می کند و گاه خود به خود بدون آنکه انگیزه ی خاصی در میان باشد، آن یادِ پس رانده از میان هزاران یاد  قد علم می کند و درخواست دگر دیسی و زندگی دوباره را می کند؟

 درتمام مدت پرواز نیویویرک به تهران واز آنجا به سوی ملایر یاد نگارو آن  وابستگی که به چمدان قهوه ای رنگ وعروسکی اش داشت  در ذهن فرهاد بازیگری راه انداخته بود.گاه از یاد آوری آن بازیها و آن جدیتی که بچه ها برای دریافت راز چمدان بکار می بردند خنده اش می گرفت و چون یاد محتویاتش می افتاد ، اندکی غمگین می شد و وقتی آن نقاشی های معصومانه را به یاد میاورد احساس شاعرانه و لطیفی بر دلش می نشست مثل گیلاسهای درختان باغ ملایر که چه شفاف و زیبا بودند.

 «خاندان عمو فرهنگ حتما از خانواده ی نگار با خبر اند. حتما می شود از آنها نشانیشان را پرسید. آه چه رمانتیک و زیبا می شود اگر نگار را پس از اینهمه سال پیدا کنم. آن همبازی لطیف و زیبا و باهوش را که حرفهای مرا آنقدر قشنگ می شنید.و پاسخ می داد. «

فرهاد با خودش فکر می کرد آیا کسی را در زندگی یافته بود که مانند نگار ساکت و خاموش و آرام به حرفهای او گوش فرا داده باشد؟

«آه چرا او را آزردم ؟ من که یک جور مطبوعی دلم برای او می لرزید؟چرا ما نتوانستیم آنهمه لطف آن بچه را ببینیم. یک راز، و تنها یک راز و یک فرق اورا نتوانستیم تحمل کنیم؟ «

یافتن نگار و یادآوری آن خاطرات و کسی چه می داند شاید آن نقاشی ها…….فرهاد را بدون آنکه خودش متوجه باشد، وارد یک رمان عشقی نا نوشته ساخته بود که تنها مقدمه ی آن آماده بود وحوادث بعدی می توانست الهام بخش ِ بخش های دیگرِ آن باشند.

تاکسی در برابر عمارت و باغ عمو فرهنگ نگه داشت.  عمو فرهنگ مهربان که هر سال همه ی کودکان خاندان را به باغ دعوت می کرد و موجب شادی وتفریح همگی را فراهم می ساخت دیگر سالها بود که نبود. دیگر اعضاء بازیگر آن تابستانهای شاد شهاب، سوسن ، نسرین، مجتبی ، فریدون …….هریک یا اهل و عیال یافته و یا به گوشه ای از این عالم پرتاب شده بودند. اما آن باغ بزرگ و عمارت زیبا با همه ی دشواریها پا برجا بود.   همسرعمو فرهنگ جهان خانم کهن سال با چنگ و دندان از آن   میراث قدیم و پر خاطره نگاهبانی می کرد و چه بسا به یاد روزگاران گذشته هرسال آن کودکان بازیگوش را که حال هرکدام صاحب خاندانی شده بودند بدان خاک خاطره ها دعوت می کرد. آیا همه به فراخوان او پاسخ می دادند؟

جهان خانم عصا زنان به پیش بازفرهاد آمد. چند بوسه بر پیشانی فرهاد وخوش آمدی گرم و اورا روانه ی اطاقش ساخت. پیش خدمت وفا دار مش شکرالله خان چمدان فرهاد را به اطاقش برد.

فرهاد ، دلش می خواست پیش از رفتن دست بوس جهان خانم دست و روئی بشوید و لباسی عوض کند. اما آنقدر خسته بود که روی تختخوابش دراز کشید و به خوابی عمیق فرورفت. چندساعت به خواب رفت؟ تعیین زمانش دشوار است. شاید از زمان ناپدیدی نگار تا کنون. میان خواب و بیداری احساس کرد آوازی لطیف همچون آواز پریان بگوشش می رسد. نیم خیز شد. به کنار پنجره رفت. وهم یا یقین، گوئی  آواز از میان  درختان گیلاس برمیخاست. غروب زیبائی بر باغ نشسته بود. فرهاد  به دنبال آواز در رؤیای زیبائی فرورفته بود. جهانی بود میان هستی و نیستی، واقعیت و مجاز، گذشته ای دور وبسیار دور ولی در عین حال قابل دسترس. همین جا در همین غروب و آنجا لای سایه های درختان گیلاس، گذشته حضور داشت . نگریخته بود. اصلا او بزرگ نشده بود. شاید نگار هم. وشاید آن دیگران هم . نگار شاید پنجه های ظریفش را درون آن چشمه ی شفاف خنک می کند و آواز میخواند……….

تنها صدای مش شکرالله که چند ضربه به در کوبید:

«آقا فرهاد جهان خانم برای صرف شام منتظر شماست بفرمائید درعمارت پائین .»

فرهاد را اندکی بخود آورد.

 برای تعویض لباس و سر و رو صفا دادن به سوی چمدانش رفت. ولی درکمال تعجب متوجه شد که چمدانی که از فرودگاه آورده از آن او نیست. روی آن هیچ نوشته ای که نشان از هویت صاحب آن باشد دیده نمی شد. درش را به هر بدبختی بود گشود و درآن:

یک کیسه نخودچی و کشمش، چند حبه قند، چند تا آب نبات، ،یک بسته مداد رنگی، یک دفتر کاهی نقاشی،  دید که بر برگهای آن یک دخترک با دوزنجیر موهای بافته و دامن گلگلی ویک پسر قد بلند و لاغرکه موهایش روی پیشانی سرگردان بود، نقاشی شده بود. آن دو دست در دست هم زیر درختهای گیلاس و کنار جوی آب در نگاه همدیگر فرو رفته بودند.ودر برگهای دیگر پسرک تار در دست داشت  و فراتر ،آن دو درحال رقص، و عاقبت در لباس عروسی ودامادی با جشن و سرور و همه ی کودکان که دور تا دور گل به دست نشسته و مشغول شادما نی  بودند.  

شهین سراج

ژوئن 2019

 ..

بیان دیدگاه