از یادداشت های سفر به ایران نوروز نود و هشت، تجربه ی بازگشت

تجربه ی بازیابی میهن، تجربه ی شگفت آوریست. پا که برخاک میهن می گذاری، ازهمان آغاز دنبال تصویری می گردی  که در ذهن تو مانند یک تابلوی سر طاقچه از کهن ایام تا به امروز جا افتاده. تصویری که سالیان دراز با آن زیسته ای، بدان انس گرفته ای. هرچه گفته اند وهرچه گزارش کرده اند، هرچه روایت آورده اند اندر باب دگرگونی ها که برآن مرز پرگهر رفته ولی باز تو به دنبال همان تصویرمألوف می گردی. دریغا یاقتن آن چندان هم ساده نیست. گردش زمانه و دگرگونی هائی که بر زادبوم ما رسیده، آبادانی هایی که ویرانه شده اند و ویرانه هائی که «آبادشده اند» ؛ کوچه هائی که نیست شده اند و شهرک هائی که هست شده اند، آدمهائی که هستند ولی دیگر شده اند، آن رایحه های آشنا که ناآشنا شده اند  و آن چشم اندازها ، صدا ها وآواهائی که به رنگی و گامی دیگر رفته اند، گاه مانع از آن اند که تو به سادگی آن تصویرزیبای حک شده را باز یابی.

هرچه جستجو می کنی کمتر می یابی. سرگردان می شوی وحسی از ناکامی وجودت را می گیرد. کو آن شهری که می شناختم؟ آن محله ها ، آن یادها، آن خانه ها.، آن پنجره های مهربانی، آن رایحه های دل انگیز بهاری؟!!!!…….

به دورخود می چرخی از پنجره های خودروئی که ترا به این سو آن سو می برد حیرت زده و جستجو گر به همه جا چشم می دوزی، به دنبال نشانه ای ، یادی، چهره ی آشنائی می گردی. گاه یأس وجودت را می گیرد وگاه فکر می کنی بسا درخیالت آن تصویر زنده تر و جاندار تراست. گاه می اندیشی که در غربت، ودرخلوتِ ذهنت بیشتر ایران را می یابی تا در این حضور ملموس.

 بغض گلویت را می گیرد، دلتنگ می شوی. ولی ناگهان در همان احساس سرخوردگی، در پیچش فضا های نا اشنا،  یک دیوارآجری باقی مانده از یک سرای قدیمی که  در میان کلان برج های غول آسای بتون وآهن تاب آورده، در برابرت ظاهر می شودو ترا به یاد خانه ی آجری کودکیت می اندازد. آن وقت دلت می خواهد ساعتها بنشینی و محوتماشای همان دیوار آجری بشوی. ذهنت را سفر دهی به آن محله ای که درآن بزرگ شدی. محله ای که صد خانه ی زیبای آجری داشت با باغچه های پرازگل بنفشه، نسترن، یاس وحوضک های کاشی و ماهی های قرمز و همسایه های مهربانی که پنجره به روی تو می گشودند.

نا گهان خیابان باریکی پر از بقالی ها ونانوائی ها ودریانی ها  با دور ردیف درخت و جوی آبی روان سربرآورده پیروزمندانه در نبردبا بزرگراه های پیچ در پیچ، ترا به یاد بافت مهربانانه ی شهری می اندازد، که درآن پرورش یافته ای. شهری آسان، خوش آمد گو، با رفت وآمدی نرمخو، کوچه ها وخیابانهای خوش پیوند که ماهیتش بر رفت وآمد آسان شهرنشینان بنا شده بود.  

ناگهان ،صدای فروشنده ی  دوره گرد که در نبرد با Hyperهایپرسوپرها هنوزسمنو به محله میاورد و ترابا این جمله ی منظوم بیدار می کند که «سمنو آی سمنو مال پای هفت سین سمنو…..» یاد آن سحرگاهان زیبای     اسفندی را در ذهنت زنده می سازد که اضطرابی خوش آیند سرودلها را میگرفت تا بساط هفت سین را یک به یک جور سازند.  

سردر یک سینما که معجزآسا درمیان همان جریان ویران سازی و آبادسازی، هنوز مقاومت می کند ترا می کشاند به خاطره ی سینماهای قدیم وآن شوروحالی که برای کشف یک فیلم جدید سروذهنمان را می گرفت. همذات پنداری باچهره های دلاور سینما که رؤیاهای جوانی ونوجوانیمان  را بر می ساخت به ناگهان با دیدن یک سردر رنگ و رو رفته زنده می شود. چه قیمت ها که حاضریم بپردازیم تا یک بار دیگر با همان اشتیاق بنشینیم بر صندلی های چرمی سینما نیاگارا، مهتاب، رؤیال، رادیو سیتی……برویم در بحر بازی ناتالی وود در وست ساید استوری، یا چارلتون هستون در فیلم ده فرمان، یا جان وین در فیلم الدورادو……

 یه دنبال وعده گاهها می روی دبستان ودبیرستان و دانشگاهت را پیدا کنی. از کاسبکاری که روی چهارپایه ای نشسته ودرحال تخمه شکستن است می پرسی:»

 «آقا ببخشید اینجا زمانی یک مدرسه ی دخترانه بود شما می دانید چه شده؟»

 بر بر نگاهت می کند . تو گوئی یک مریخی آمده وپرسشی حیرت انگیز مطرح می کند. پوزخندی می زند ودر پاسخت می گوید:

» حالا که حاج خانوم اینجا شده تولیدی.»

چه قدر از این واژه ی نادرست» تولیدی» متنفرم. آری  یکی تبدیل به «تولیدی» شده است، آن دیگری تغییر ماهیت داده از دبیرستان دخترانه تبدیل به حوزه ی علمیه شده، تنها به نگاهی به سردری یا ستونی یا دیواری  باقی مانده از آن سرای خاطره ها  قناعت میکنی و باز پناه می بری به آرشیو یادها و تخییلاتت که برای بازسازی آن تصویر دل انگیز به یاریت میاید.

آن عشق، آن عشق بی بدیل به وطن به خاکش به مردمانش به آن تصویرمانا، ترا رها نمی کند. به دنبال نشانه ها باز ترا به این سو آن سو می کشاند. در پایان روز از خودت می پرسی که چرا آنچه درحال می گذرد، در تو هیچ انگیزه و احساسی بر نمی انگیزد که هر نشانه ای ازگذشته حتی کوچکترین بردلت عشق و بر زبانت شعر می نشاند؟  چرا از دیدن Hyperهایپر های عظیم و پالادیوم لوکس چهل چراغی و نئونی با مغازه های مارک زده لذت نمی بری اما یک بقالی کوچک ترا از ادامه ی راهت باز می دارد؟دلت میخواهد بروی داخل مغازه مانند گذشته ها پنیرتبریزی و حلوا ارده وشیر پاستوریزه و یک شامپوی گلموی تخم مرغی  بخری. همه در یک جا و با فاصله ای کوتاه و همراه با مکالمه ای لذت بخش با صاحب دکان .چاق سلامتی در باره ی مثلا دختر دم بختش یا پسر پشت کنکورش. چرا کهکشان جاده های تودرتو، ساختمانهای بلند، ترئینات به قول امروزی ها لاکچری،Luxery برایت  ستایش بر انگیز نیستند که یک باریکه کوچه ای از بافت قدیم با خانه های درهم تنیده ترا به وجد میاورد؟ دلت می خواهد ساعتها بایستی و هوایش را نفس بکشی، به ساکنانش و زندگی هایشان فکر کنی. به آن دخترکی که آهسته از پشت پنجره دارد با زیرکی و پنهانی پسر همسایه را که درحیاط ایستاده و مشغول تعمیردوچرخه اش می باشد دید می زند. ویا مادری که روی طناب رخت پهن میکند و کودکی که درکوچه در سودای قهرمانی فوتبال توپ به درودیوار می کوبد. ساده، مهربان و پر ازرؤیا.

خودم تا حدی پاسخش را دارم.شاید این نشانه های یک ناهنجاری روانی باشد. نمی دانم. شاید هم حلاوت آن گذشته ها ونشانه هایش با آن بافت شهری چنان در ضمیر پنهان جای گرفته که از یاد نرود حتی به روزگاران، حتی با جلوه های زندگی مدرن.

وشاید این ناشادمانی وناخرسندی از حال را انگیزه های دیگری باشد.

شاید می بینی که روح بلند و قناعتگرو زیبای ایرانی را با این شیوه ی شهرسازی و خشونت این معماری مدرن تناسبی نیست.

شاید دردی پنهان بر دلت چنگ می زند وقتی می بینی آن دلگشا کوچه باغهای زیبا، آن بیشه های پر از درخت توت بدل به شهرک های زشت آهنین شده اند. شاید از این مغممومی که می بینی توتکستان  پونکستان  شده است.

شاید با اندوه رشته کوهساران  اساطیری البرز همدل و همزبان  می شوی وقتی می بینی به جای سبزه و لاله بر دامانت آهن و سیمان ریخته اند، نفسگاهت را گرفته اند ، چشمه سارانت به جای آب حیات هر روز زباله رسان می شوند، آوای کوهساران را می شنوی که می غرند که حتی اگر روزی سینه ضحاک در دماوند کوه شکافته شود، اینقدر آلودگی به بار نمیاورد که این برج سازان کژاندیش.

شاید افسرده می شوی از اینکه می بینی  چلچله ها به پرواز درمیایند، گلها صد گلبرگ می شوند، نوروز فرا می رسد، اما به هر سرا که می روی سخنها بر سرمیلیونی و میلیاردی بهای زمین و آپارتمان و بهره های بانکی ست.

اینها اما خورده گله هایی بیش نیست که تنها از سرمهرورزی به زادبوم است.  ایران این سرزمین اهورائی درخود گنجینه های پنهان بسیار دارد. هرگز از پایان ایران نمی توان سخن گفت که این سرزمین با همه ی تنگناها هر روز آغازی دارد. می توان گفت حتی پایانهایش به نوعی آغاز است.  هردم ازذرات مرزوبومش معجزه ای بر میخیزد که هر اندیشمندی را شگفتزده می سازد. و شگفت آورترینش مردمانش می باشند. ملتی که با همه ی کاستی ها همواره رنگ افزونی وبزرگ منشی برچهره می زنند.

پاینده باد ایران.

بیان دیدگاه