از یادداشت های سفر ایران نوروز نود و هشت، از سحر و افسون خیابان کاخ

یک روز سرد فروردینی ست. سحرگاه برف مختصری هم بارید. گوئی ننه پیره ی زمستان دوست دارد سربه سرمان بگذارد، باز خودی نشان دهد و به آن خوش باورانی که مژده ی فروردین را باورکرده اند، پیامی بفرستد که هان زیاد هم خوش خیال نباشید. من هنوز هستم و نفس سردم را بر درو دشت ومرزوبومتان می فرستم تا زیاد هم به چاووشی های این جهان دل نبندید. به قول آن شاعر تیز هوشتان:

«خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن……»

شخصا مشکلی با فصلها ندارم. سرما، گرما، بهار، تابستان، زمستان، برف ، باران…….وقتی بالاخانه حالش خوب باشد، وقتی آن درون، آن چیزی که نمی دانم نامش چیست، نفس، روان، دل، دماغ، …….حال و هوای آشتی با خویشتن داشته باشد، چه باک از اینکه در فروردین برف ببارد و یا در دل بهمن ماه آفتابی مردادی داشته باشیم. اتفاقا این برف صبحگاهی فروردینی سخت به دلم نشست. سالها بود برف تهران را ندیده بودم. هوای مه آلود، آسمان گرفته ، بخار پشت شیشه، و این برف که همچون بندهای گسسته از یک شعر عاشقانه بر زمین می نشیند، تا به خطی سپید، منظومه ای زیبا بسازد، سفرم می دهد. می کشاندم به دور دستهای خاطره، به آن روزهای سرد وبرفی که پالتوروی ارمک مدرسه، شال بافتنی سه پیچ به دورگردن، کتابها سواربرسینه در اتوبوس دوطبقه می نشستیم وبه سوی مدرسه روان می شدیم وانگار آن روزها ی برفی آدم عاشقتر بود. یک چیزی توی هوا موج می زد.انتظار یک حادثه ، یک برخورد، یک نگاه متفاوت، حتی نگاه آن پسرک که هر روز سر صف اتوبوس انتظارت را می کشید، عاشقانه تر می شد. 
برف بود و سرما اما بوی خوش کسی میامد.

به سرم می زند که شال و کلاه کنم و بروم به محله های خاطره انگیز، خیابان شاه، چهارراه یوسف آباد، خیابان حافظ، میدان فردوسی ، ویلا، تخت جمشید، خیابان کاخ……

نیاز عجیبی به حسٌ زمین، حسٌ خاک، دیدار کوه، لمس آسمان، پیچ کوچه، ودرهم رفتگی خیابان و انتظار درخت……. به بیانی حسٌ ملموس جغرافیائی این وطن مالوف دارم. تنها بودن با این مرزوبوم خاطره ها همچون وسوسه ای در سروجانم نقش می بندد. اما من کجا و منزل جانان کجا؟ از روزی که آمده ام، از تراکم مهمانی های مفصل، وگردهمآئی های خانوادگی، چلو پلوخوری ها و دعوت به خانهای گسترده، نتوانسته ام دقیقه ای با این معشوق وطن تنها بنشینم و برایش بگویم که چه قدر دلم برایش تنگ شده بود.
که دور از او چه شبها و روزهایی از فراقش گریسته ام، به سرنوشت محتومش اندیشیده ام، برایش نوشته ام ودرعالم تخیلاتم هزارها بار زمان را به عقب رانده ام، آن فصل از کتاب تاریخش که سرآغاز جدائی ما بود رابارها با انشاء دیگری پرداخته ام، همه ی رفتگان را بازگردانیده ام؛خانه های خراب را دوباره ساخته ام و آن اعتباری را که از او ربوده شد، بار دیگر، آنهم درعالم تصوراتم باز گردانیده ام.

آری با او، با آن وطن مألوف بودنم هوس است. مثل دوستی که آدم از پس سالها دوری به او برخورد می کند و نیاز دارد تا آن حرفها و نقلهایی که همچون لایه های هزاره ای زمین شناسی دردلش تلمبار شده بیرون بریزد ، از همه چیز با او بگوید، از خاطره ها، از دلتنگی ها، ازآن کوچه ها که عاشقانه گذرمان بود، آن روز برفی زمستانی، نگاه پسرک کاپ شین پوش سر صف، هیبت ناظم و صدای آموزگار، آن امتحان دشوار، آن نخستین عشق، آن پارتی های شب جمعه، آن اطاقهائی که از نوای آهنگهای ایتالیائی پر می شد و ما معصومانه در انتظار نخستین تانگو با پرنس رؤیاهایمان، گوش به زیر وبم آهنگ می دوختیم و ازآنها قصه ها برای نقل روز شنبه و بازیابی دوستان می بافتیم. از آن خاطره ها و نیز واز این هجرت درد آور و تنگناهایش وگم کردگی هایش ، از آن بلندپروازیها ی جوانی که همه زیر چرخ دنده های غربت تبدیل به .خاکستر شد…..

حسٌ غریبی ست. برای خودم قابل درک است. چون همه ی زیربناهای روانی و تاریخی وجغرافیایی شکل گیریش را می شناسم. امٌا چه گونه می توانم برای میزبانان عزیزی که مارا در خانه اشان پذیرفته اند بیان کنم؟ اگر مثلا به طلعت خانم بگویم من نیاز دارم بروم با درختان خیابان کاخ حرف بزنم، یا درمیدان فردوسی به دنبال واژه های شعر نیمه کاره ام بگردم، یا جلوی سر دردبیرستان هدف سه راه شاه تصویری از یکی از داستانهایم را بجویم ، یا اصلا بروم با مردمی نا آشنا حرف بزنم، چهره ی آن وطنی را که سالها از او دور بوده ام، واکاوی کنم، شکنجها، چین و چروکها و تجربه هایش را بجویم…… حتما خواهد گفت:

» شما اون طرف آبی ها همه اتان یک چیزیتان می شود. آخه اگه اینهمه عاشق وطنید، چرا بر نمی گردید همین جا زندگی کنید؟ در ثانی اینهمه جاهای آباد ومراکزتجاری و هایپرهای لوکس ورستورانها و محله های با کلاس در تهران ساخته شده اونوقت شماها باز می روید به جنوب شهر و موش آباد ( منظورشان البته خیابان کاخ و شاه رضا و .غیره….است) که از بوی گند دود وهوای آلوده اش آدم خفه می شود. …»

و یا برای اینکه رابطه ی عشق و عاشقی مرا با تهران خاطره ها بهم بزند وشوق بازگشتن را از من بگیرد وبه قول تهرانی های امروزی یک ضدحال کامل درست کند،حتما ذکر مصیبتی از مصائب مردم ایران ازگرانی وبالا رفتن قیمت زمین و آپارتمان ونرخ ارزاق ، گوشت و سبزی ومیوه ووووو برایم ردیف می کند و دست آخر هم می گوید خیر اصلا امروز گردش بی گردش. مگه یادت رفته؟ امروز ظهر منزل مهندس تقی پور شوهر خواهرعروس خاله ی نوه عمه ی آقا مهدی ، دوماد پسر دائی آقا نعمت…… ، که تا فهمیده شما آمدید دویست نفر را هم برای ناهارمهمان کرده دعوت هستیم و اصلا درست نیست دعوتشان را رد کنیم باید سر ساعت یک خیابان پونک باختری باشیم. «

همه ی ممنوعیت ها یک طرف دعوت منزل مهندس تقی پور شوهر خواهرعروس خاله ی نوه عمه آقا مهدی ، دوماد پسر دائی آقا نعمت ، که تا فهمیده ما آمدیم دویست نفر را هم برای ناهارمهمان کرده را چه کار کنم؟!

درحقیقت گریز از قید و بندها و جستن خویشتن خویش در این مرز وبوم حکم هفتخوانِ رستم را دارد. همیشه هم همینطور بوده. ارجحیت دادن به رضایت دیگران نسبت به میل وگرایشهای شخصی اصل فرهنگ وباورهای ماست. آدمها را در قید و بند رسوم وعادات دست و پاگیرزنجیر کردن ورزش ملیٌ ماست. ولی زمانی باید برخاست و پرچم استقلال روح و روان خویشتن را به دست گرفت و گفت آی آدمهائی که حضورمرا می خواهید،آخر این کالبد ی را که آن جان شیفته از او گریخته به چه درد شما می خورد؟ با شما بودن و دل درجای دگر داشتن به چه کارجشن ومیهمانی شما میآید؟ بگذارید بند دوم آن شعری که درذهنم شکل گرفته سروده شود، وآن الهامی که از دیدار آن دوست، در دل و دیده خانه کرده، زبان بیان بیابد، گوش وچشمم را رها کنید تا با فراغت آنچه می خواهد ببیند و بشنود.

شورش دشوار است آری و ازآن دشوارتر کسب اجازه و مشورت با میزبانان. از همین رو تصمیم می گیرم تا اهالی خانه درخواب ناز هستند، به قول بچه قدیمی ها جیم بشوم و فرار را برقرارترجیح دهم که مشورت با اهل بیت اندر فواید رفتن به سوی خاطره ها، آنهم تک وتنها، هیچ سودی ندارد که هیچ فورا درمجلسی که شما حتی به عنوان پادوی دم درش هم محسوب نمی شوید چه برسد به نماینده ی صاحب رای، تصمیم شما رد می شود.

ساعت چیزی نزدیک هفت است. پالتوی بلندم را می پوشم و شال سه دور به دور گردن وصبحانه نخورده خودم را پیاده به سرخیابان می رسانم. آنجا یک آژانس تاکسی رانی هست که شبانه روز باز است و مشتری اصلیش طلعت خانم است که برای ده قدم آن سوتر از خانه رفتن هم آژانس می گیرد. ما را به خوبی می شناسد.تا مرا زیر برف می بیند:

«خانم فلانی زنگ می زدید تاکسی خدمتتان میفرستادم و در این برف….»

مسیر را می پرسد. یک تردید جانکاه زبانم را بند میاورد. نمی دانم ازکجا باید شروع کنم؟ هنوز درآن وهم و رؤیای صبحگاهی هستم. سرودِ برف و بخار پشت شیشه و شوق دیدار دوست ویادآوری آن خاطرات …….می گویم، خیابان شاه سرکاخ….نه بروید میدان فردوسی…نه یعنی …..در ذهنم می رود «گردشی در باغ حزن آلود خاطره ها،» آن مسیر کجاست؟»
راننده جوان است و شاید نامهایی را که من می برم درست نمی شناسد.
مکث می کند و میخواهد جی پی اس روشن کند که ببیند خیابان شاه وکاخ کجاست که دوزاریم می افتد.
«آقا منظورم خیابان جمهوری سر فلسطین است. «
لبخندی می زند و از توی آینه نگاهِ پرمعنائی می اندازد. ومتوجه می شود که نسل ، نسل آنسوی انقلاب است ونامها مال دورانِ هوخشتره. 
«البته اونطرفها طرح است ولی چون شومائید خطرجریمه را به جان می خریم.»
راه می افتد، از بلندیهای سعادت آباد اتوبانهای پیچ در پیچ، که هیچ یک را نمی شناسم، ساختمانهای بلند وکوتاهی که هیچ حسٌی به من نمی دهند، رد می شویم. همه راهمچون سایه هائی بی روح پشت سر می گذاریم وکم کمک به جانِ شهر به آن محله های آشنا نزدیک می شویم. برف اندکی آرام گرفته. آسمان همچون شاعری که شعرش را به پایان رسانیده باشد، نفسی از آرامش می کشد. کاش من هم می توانستم شعرم را به پایان برسانم. آن منظومه، آن وطنیه ای که درآن از هردری سخنی هست. عشق به سرزمین ایران به تاریخش به فرهنگ درخشانش، به ادبیات بی مانندش، به آن بزرگان و نوابغش، و به آن طبیعت زیبایش وبه آن یادهای عاشقانه و خاطرات کودکی و نوجوانی، به آن آموزگاران که ماراپرودند، به آن کوچه های پرپیچ وخمش و به قول فروغ «به آن پسران که بر من عاشق بودند»…….چه گونه می شود شعری گفت که درآن همه ی این مایه ها باشد. شاید عاشقانه ی وطن سرودن دشوارترین عاشقانه های ادبیاتِ ما باشد.

راننده می پرسد خانوم بالاخره خیابان شاه یا میدان فردوسی؟

در دلم شعفی می نشیند. انگار این جوان حسٌ مرا در این روز مه آلود زیبای فروردینی گرفته و نیازم را به سفر به گذشته ها درک کرده که ازخیابانها به همان لفظ قدیم نام می برد.
خیابان شاه، جمهوری فعلی را طی می کنیم، از ایستگاه ، گلشن، باستان، فروردین ، اردیبهشت، سی متری……که نمی دانم نامشان چه شده رد می شویم؟ یاد شاگرد شوفرهای اتوبوس خط بیست و هفت می افتم. اتوبوسی که سالها هر روز با آن به مدرسه می رفتم. هنوز صدایشان در گوشم زنگ می زند.سر هر ایستگاه که می رسیدیم، شاگرد شوفر با لحن مخصوص و کشدارش ایستگاه را اعلام می کرد:
اردیبهشتی یاش پیاده شن،
فروردینی یاش پیاده شن. نبود؟
سی متری یاش پیاده شن…..نبود؟

سر خیابان کاخ پیاده می شوم.
باورم نمی شود. اینجا خیابان کاخ است. آن خیابان پراز خاطره . آنجا که ……آیا می شود؟ یعنی ممکن است؟

نفس در سینه ام حبس می شود. مثل جادوگری شده ام که وردی خوانده و زمان را به عقب بازگردانیده. ازقدرت خودم خوشم میاید. کمتر می شود که آدم بتواند برای خودش آفرین نامه ای بنویسد. این جهان جهان ملامت است، دوران سرزنش است، از درو دیوار ندا می رسد که آنچه کرده ای کم است، خطاست، باید بشتابی به سوی بیشتر و بیشتر، به سمت آنچه ما ترا می گوئیم، آن بشوی که ما الگویش را تعیین می کنیم. موفقیت آن است که ما معیارش را می دهیم، اخلاقیات آن است که ما می گوئیم، رفتار، کردار، انسان قرن بیست و یکمی و ارتباطاتش را ما پایه می گذاریم. سرعت، شتاب، مصرف، فراموشی گذشته و نگرش دائمی به آینده، آن آینده ای که ما می سازیم…… و این » مای تعیین کننده» معلوم نیست که کیست؟ وچرا باید به ارزشهایش سر فرودآورد؟ و وقتی در خود توانی میابی و ازفشار دائمی آن «مای تعیین کننده «سرپیچی آغاز می کنی، احساس مطبوعی به تو دست می دهد که فکر می کنی برای خودت کسی شده ای و خویشتن خویش را چنانکه هست باز یافته ای.

و اینک این منم سر پیچیده از مهمانی آقا تقی و شرکاء ودستورات طلعت بانو، درآغاز یک خیابان پرخاطره و قدم در راه گردشی مسرت بخش در باغ خاطره ها.

خیابان کاخ مانند زن زیبائی که بر اوزمان گذشته ولی در چهره اش برجای کسالت پیری نشانی از بزرگواری و روزگار دیدگی نشسته زیباتر از همیشه خوش آمدم می گوید. اینجا این کوچه و خیابان پناهگاه من بود که هرزمان نیاز به پیاده روی و اندیشیدن داشتم مرا می پذیرفت. مانند رفیقی شفیق، صمیمی، با وفا و پذیرا. می دانم که اگرازشاخ وبرگِ هردرختش پرسشی بکنم در باره ی آنچه بودم، بسیار به یاد دارد و بازگو می کند که بسی آشنایان که سالیان دراز با من زیسته اند، قاصراند ازبازگوئی کمترین یادی یا نشانی.

خیابان خلوت است وآرام. گاه رهگذرانی تک و توک در این سو و آن سوی خیابان رد می شوند و گهگاه عبور ماشینی بر روی آسفالت بربرف نشسته، سکوت را می شکند. شگفت آور است این خلوتی واین آرامش آنهم در دل این شهرپر هیاهو. شاید به خاطر نوروز وگریختن خلایق تهرانی به دیگر شهرها باشد یا عوامل دیگر نمی دانم، هرچه هست، خلوتیش سخت به دلم می نشیند. همان خلوت انسی ست که آرزویش را داشتم. همان فضایی را یافته ام که پیش از این در آن دهه های جوانی از حال و هوای این خیابان در ذهنم باقی مانده بود. گرچه آن دیگر درختان، درخیابانهای مجاور، هنوز در آرزوی بهار اند، اما درختان خیابان کاخ سربلند و پا برجا درست به مانند همان دوران گذشته نفسی از زیبائی و سرسبزی می کشند. شاخه های درهم تنیده اشان از دوسو مانند دلدادگان افسانه های کهن، عاشقانه همدیگر را درآغوش گرفته اند و به صدزبان به رهگذران می گویند که هیچ حادثه ای نمی تواند عشق را ازما بگیرد. 
کاش ما نیز یاد می گرفتیم. نمی گذاشتیم کسی عشق و این احساس زیبای انسانی را ازما بگیرد.

سبک بال قدم بر می دارم. زمین زیر پایم پرنیان آید همی. وهرچه درعمق خیابان بیشتر فرو می روم، بیشتر از شرو شورِ این زمانه ای که هستم دور می شوم. خاطرات همچون بازیگران نمایشنامه ای پرماجرا یک به یک در صحنه ی ذهنم ظاهر می شوند. اینجا روی همین پیاده رو درحاشیه ی این درختان، با تک تک این شاخه ها چه نجواها داشتم . چه روزها که پیاده ازمدرسه به سوی خانه رهسپار می شدم، مسیر کاخ این جاده ی سبز معنوی را می پیمودم وبا همین درختان می گفتم آنچه در دل بود. دلدادگی ها، دلتنگی ها، وآن صحنه ی رؤیائی داستان خواب سیاووش، که همه در این خیابان بسته شد. وآن روز مه آلود اردیبهشتی و آن پسرک سر ایستگاه اتوبوس …..

اینجا با آن پیاده روهای باریک و دو جوی روان و درختان بلند و پر برگ، همیشه میعادگاه عشاق جوان بود. گوئی حال نیز چنین است. درخلوت مه آلود خیابان دختروپسر جوانی را می بینم که دست در دستِ هم به آهستگی قدم برمی دارند. دخترک روسری ندارد، گیسوانش صاف وخرمائیست،کت سرخ رنگی بر روی لباسی شاید ازجنس ارمک به تن دارد و شالی سه دور به دور گردن و کتابهایش را بر سینه می فشارد. پسرک کاپ شین سیاه به تن و کفشهای کلارک به پا دارد. هردو، با هراسی دلپذیر کنارهم راه می روند. هراسشان ، اما از تبار ترس از پاسدار و کمیته نیست. هراسشان از عشق است . از خود عشق، از زیرو زبرهایش، ازآن دلهره های لذت بخشش، ازآن حسٌ پرتوان که سروجان را می گیرد، ضربان قلب را به گام پروازمی برد ورنگ وروی رخسار را به ارغوان و زبان را به نوشین گفتاری می کشاند.

بهشان نزدیک می شوم. اما مرا نمی بینند. گوئی از این عالم سفرکرده اند، پر کشیده اند به جهانی که مای تعیین کننده ی آن تنها عشق است. او می گوید چه گونه قدم بردارید، چه برزبان آرید، چه بجوئید و چه بپوئید و آن دو سراطاعت بر فرمان و فارغ از هرآنچه پیرامونشان می گذرد، در سلوکی عاشقانه سیر می کنند.
دلم می خواهد دنبالشان بروم . تا انتهای این جاده، تا پایان زمان، تا کوی جانان، سر منزل مقصود، تا ابدیت، اما مهی غلیظ خیابان را می پوشاند، چشم چشم را نمی بیند. سایه ی آن دختر و پسر جوان درون آن مه محو می شود. به جستجویشان می روم ، مه را در دستانم می فشارم که ناگهان دستی به پشتم می خورد.
طلعت خانم است. 
«بابا بیدار شو از توی این بستر سفید بزن بیرون .ببین چه برفی اومده. بیا یک مژده برایت دارم . صندوق عکسهای قدیمی رو که دنبالش می گشتی پیدا کردم و این عکس! خدای من این زیبا ترین عکس! باورت نمی شه. نمی دونم این عکس رو کی ازت گرفته؟
«پالتو قرمز روی ارمک سیاه ، شال سه دور پیچیده به دورگردن، کتابها بر روی سینه سر ایستگاه اتوبوس .»
در ضمن تاکسی آژانسی که خواسته بودی برای خیابان جمهوری سر چهاررا ه فلسطین سر ساعت نه منتظرته. ولی یادت نره هرجا رفتی سر ظهر برای مهمونی مهندس تقی پور اینجا باش. که تا فهمیده شما آمدید دویست نفر را هم …………»

بیان دیدگاه