از یادداشت های سفر ایران: تهران، بر آستان تآتر شهر

نوای ظریف ویلن زن سالمندی که کنار دیواره ی تاتر شهر، سر چهار راه پهلوی، ( ولی عصر)، نشسته  و درمیان   شلوغی  وفریادهای دست فروشان و سروصدای رهگذران و موتورهای شتاب زده ی ماشین ها و اتوبوس های شهری سعی می کند چند جمله ی موسیقی را از میان تارهای موازی ویلن خارج سازد، سخت به گوشم آشناست. نه تنها به خاطراین که دارد ترانه های قدیمی ویگن وگوگوش و منوچهر…… را می نوازد، بلکه به خاطر شیوه آرشه و جمله بندی ها وپنجه ای که خبر ازاشنائی علمی اوبا موسیقی می دهد.

 یک چیزی در ذهنم زنگ می زند که پیش از این نیز این پنجه را شنیده ام.

صحنه هایی که برسرچهارراه پهلوی می بینم، با آن تصویری که از این بخش ازشهرتهران و به ویژه تاتر شهر در ذهنم باقی مانده بود به کلی متفاوت است. اینجا پیش ازاین به خاطر تاتر شهر، انطرفترکالج البرز، دبیرستانهای معتبرتهران وکمی انسوتر تالار رودکی ،وسینماهای مطرح، محله ای بیشترفرهنگی وهنری بود تا تجاری. حالا بساط دیگریست. نمی دانم شاید هم به خاطر نزدیکی نوروز باشد وشتاب خرید وآمادگی شب عید. هرچه هست می بینم که بساط دستفروشانی که پیاده روی زیبا و خاطره انگیز چهار راه پهلوی را تبدیل به بازار مکاره کرده اند پهن است و پر از کالا. از شیرمرغ تا جان آدمیزاد همه چیزبراین بساط یافت می شود.  سمبل، سبزه،  گل شب بو که امسال فراوان است،  شیرینی و آجیل، حتی تحریم شده ی آن،  لباس زیر زنانه ومردانه،  روسری و کیف و کفش و مانتو!  کت شلوارهای مردانه دست اول و دوم وشاید هم دست سوم ودهم ……ظروف چینی و مسی و قاشق وچنگال، ظرفهای بلوری وملامین……..عرضه ی چشم و دست خریداران است.گوئی مغازه داران رفتند از این ولایت که پیاده رو های چهار راه پهلوی (ولی عصر) و روبه روی تاتر شهر، تبدیل به بازار روز شده است.

 بساط دست  فروشان پر رونق است وفریادشان برای فروش آنچه روی ویترینهای زمینی باقی مانده بلند. ولی حواس من  درمیان همهمه ی فروشندگان وخریداران، متوجه نوای ظریف آن ویلن زن است که همچون قناری شاعری   درمیان غوغای مرغان، می خواهد نفسی بلند کند وچند جمله ی شاعرانه در این طلیعه ی بهاری به گوش سوداگرانِ حاشیه ی خیابان برساند.

نوایش پروازم می دهد به سوی گذشته های دور.  به سوی خاطرات زیبایی که از تاتر شهر در دل داشتم. خاطره ی روزها و شبهائی که با سمت خبرنگار سازمان رادیو تلویزیون ملی برای تهییه ی رپرتاژه از برنامه های تاتر شهر به این مکان میامدم ودقایق تکرار ناپذیری را با اهل هنرمی گذراندم.  یادهائی از آن شبهای دل انگیز کنسرتهای ارکستر مجلسی سازمان رادیو تلویزیون که نوای موسیقی را درفضای زیبای تاتر شهر پخش می نمود و سرودلهای مشتاقان را جانی تازه می بخشید. یاد نوازندگان جوان و با ذوقی که ساعتها برسرتمرین حاضر می شدند و زیرنظر رهبران سخت گیری همچون توماس بالدنر و رودولف بارشای ، زیباترین قطعات موسیقی مجلسی باروک را برای دوستداران این سبک موسیقی آماده می ساختند.

 می دانم که این روزها شاید ده ها ارکستر و نوازنده در صحن موسیقی ایران ظاهر شده اند که ایرانی هرگز از تک و تا نمی افتد، ولی آن روزها داشتن یک ارکسترمجلسی با رپرتواری ازکارهای باخ ، ویوالدی، هندل، …….در ایران بسی تازگی داشت. همت  وکوششهای صمیمانه ی بانو شهرزاد افشار، همسرآقای رضا قطبی که به حمایت از سازمان تازه بنیاد ارکسترمجلسی می پرداخت سبب شده بود که ما ارکستری مطرح با توانمندی هنری درخور داشته باشیم. آه که ما ملت چه فراموشکاریم و نا سپاس. آیا کسی ازکوششهای خانم افشار قدردانی  می کند؟!یا به صرف وابستگی های خانوادگی می بایست عمری تلاش وکوشش را به فراموشی سپرد؟ مگر نه اینکه تمام تاریخ موسیقی اروپا ، اگر  یک سرش به نبوغ و هنرموسیقی دانان می رسد، یک سر دیگرش به حمایت اشراف و شاهزادگان می پیوندد. اگر خاندان مدیسی و استرهازی وهابسبورگها…… نبودند معلوم نبود، چه کسی حمایتگر هایدن وموتسارت و نگارگران بزرگ وبسیاری از دیگر هنرمندان اروپائی می شد.  تنها درکشورماست که همه چیز آلوده ی سیاست می شود و در این میان نیت خیرخدمتگزاران فرهنگ وهنر مورد انکارقرارمیگیرد.

تهییه ی رپرتاژ از برنامه های ارکسترکاری دشوار بود وظریف. بسی آمادگی و آشنائی وسبک شناسی موسیقی را می طلبید. ولی چه لحظات لذت بخشی بود جریان این آمادگی. پیش از تهییه رپرتاژ، برای آشنائی با برنامه سر تمرینها حاضر می شدم. رهبران ارکستر،سخت گیر و وسواسی، درآغاز به دشواری می پذیرفتند که کسی خارج از اعضای ارکستر برسرتمرین ها حضور داشته باشد. ولی وقتی انگیزه ام را برایشان شرح می دادم که هدفم این است که خبرنگاری آگاه باشم و بتوانم نه تنها یک گزارشگر ساده بلکه نمایشگرِآن دشواری ها و زیروبم آماده سازی یک قطعه موسیقی برای دریافت کنندگان خبر باشم، آنوقت حضورم را اجازت می دادند. وآن روزها ی حضور در نزد موسیقی دانان، آن روزهای خوشی که ازمحل کارم جام جم به سوی تاتر شهر سرازیر می شدم ، زیباترین لحظات تاریخچه ی برخورد من با هنر موسیقی بود. وقتی رهبرارکستر، یک جمله را دهها بار با ارکستر تمرین می نمود، من که چندان سر رشته ای از موسیقی نداشتم و تنها به خاطر عشق به این هنر، کار دشوارگزارشگررویدادهای موسیقی را در بخش اطلاعات و اخبار سازمان رادیو تلویزیون پذیرفته بودم،  کم کم پی می بردم که درآوردن یک جمله آنهم در موسیقی پلی فونیک چه قدردشوار است، چه قدر ظرافت می طلبد، تا چه حد آشنائی تکنیکی میخواهد. چه نکته ها از دیالوگ و همنوائی سازها که میاموختم و در دفترم یاد داشت می کردم.

 از تمرینها که بیرون میامدم، با نغمات موسیقی در گوش و هزار اندیشه دردل، خودم را به یک پیاده روی درخیابان زیبای پهلوی دعوت می کردم وگاه پیاده تا محل کارم جام جم می رفتم. نوای سازهای زهی با آهنگ جویبارهای  شفاف  خیابان پهلوی می آمیخت.  امتداد دوردیف درخت تناور، آسمان فیروزه ای تهران، هوای خنک پائیزی  همه چیز این امکان را می دادکه همچون زائری که از زیارتگاهی ملحون بیرون آمده باشد به پس و پیش آنچه دیده ام و آنچه شنیده ام فکرکنم که تجربه ی تماس با هنر و آنهم هنر موسیقی تجربه ای ساده نبود.   نظم و زیبائی شهر و اینکه هرچیزی بر سرجای خودش بود، محل کنسرت ، محل کنسرت بود و بازار روز ، بازار روزاین اجازه را می داد که ذهنیتی مرتب داشته باشی. دربازار بازار را بجوئی و در محله ای فرهنگی و هنری این پدیده هارا.

گذران شبهای زیبای تاتر شهر نوای موسیقی رادردهلیزهای پنهان سروگوشم چنان می نشاند که شب ها و روزهای پی در پی آن نواهای زیبا را با خود داشتم.   کنسرتو برای ویلن و ارکستر ژان سباستیان باخ، چهارفصل ویوالدی، کنسرتو گروسوی هندل ……..زیباترین قطعاتی که ارکستر مجلسی اغلب اوقات درکنسرتهایش اجرامی کرد  مانند یک زمزمه  درگوشم زنگ می زد. حالا اینجا، در این زمانه ی متفاوت، فریاد دستفروشان همهمه و هزار رنگی صدا و تصویر، مرا از این زیارتگاه پرخاطره رم می دهد. تنها صدای آشنای آن ویلن زن پیراست که هنوز نوائی ازموسیقی را در فضای اطراف تاترشهرمی پراکند و مرا به سوی آن خاطرات شیرین خبرنگاری سازمان رادیو تلویزیون، دوستان هنرمند ارکستر مجلسی، دفترخانم افشار، سربالائی جام جم و التهابی که پبش از پخش رپرتاژ سروجانم را می گرفت و لحظات زیبائی که   در سالن تاتر شهر می نشستم و به تمرینها گوش فرا می دادم  وهزار یاد وخاطره ی دیگر سوق می دهد.

دور ویلن زن کناره ی دیوارتاتر شهر از رهگذران خالی شده است. این قدر که مردم در پی خرید منسوجات وچرمیات و خوراکیات هستند به این نوازنده توجهی نمی کنند.  جادوی پنجه اش اما هرلحظه بیشتر در من اثرمی کند. کاش یک شهر بود و یک بنا و من وآن ویلن زن.  سوزوگدازی که دراجرای ترانه های کهن می گذارد، خبر ازهستی دیگری غیرازیک نوازنده ی دوره گرد می دهد. پالتوی مندرس وریش بلند وبرق ویلنش، مانند غمنامه ای زنده، گویای فراز وفرود زندگی یک نوازنده ی چیره دست است.   کسی چه میداند شاید اوهم روزی درهمین تاتر شهر زیر برق نورافکنها و دست زدنهای تماشاچیان با اسموکینگ مرتب نوازندگان، ستاره ی درخشانی در شبهای کنسرتهای مجلل بوده است.  شاید او هم بر تارهای موازی ویلنش نوای کنسرتوی باخ و چهارفصل ویوالدی را داشته است .

به سویش کشیده می شوم. مانند کسی که می خواهد با یاری یک اکسیر، به یک چشم بهم زدن دورانی ازدست رفته را بازیابد از این سوی خیابان به آن سو می روم. یک برگه پول نمی دانم چندهزارتومانی سبز یا بنفش را در دستانم می فشارم. ولی شرمم میاید به او پول بدهم. قیمت زنده سازی خاطرات را با کدام وجه رایج برون مرزی یا درون مرزی می توان تعیین کرد؟   مدتی به چشمانش خیره می شوم و به نوای ترانه ای ازگوگوش،  گوش فرا میدهم( من وگنجشکهای خونه دیدنت عادتمونه …) ولی از آنجا که ازخاندان اشکانیان هستم، پیش از جاری شدن اشک راهی می شوم وراهم را ادامه میدهم.آری زندگی جاریست همچون جویبارهای خیابان پهلوی.  به دنبال می شنوم که  ویلن زن کناره ی تاتر شهر،نخستین موومان زیبای  کنسرتو برای ویلن و ارکسترژان سباستیان باخ را سر می گیرد.

آیا حقیقت دارد؟

شهین سراج

نوروز نود و هشت

بیان دیدگاه