از یادداشت های سفر ایران: از ناز و کرشمه ی پسرک مانتو فروش سرِ بازار تجریش

شاید چون ابروان من تاتو ندارد، گیسوانم مش هزار رنگ ندارد، گونه هایم بوتوکس زده و گل باد دهی نیست، برجستگی لبانم  استاندارد غنچه ورم کرده نیست، بینی ام برچسب جراحی ندارد وروسریم، از ترس محتسبان چیزی مانده به مقنعه است، وازهمه فاجعه برانگیزترمدل مانتوئی که پوشیده ام، بلند  و اپول دار ما ل عهد ریاست جمهوری شهید رفسنجانی ست  که فروشنده ی مانتو سرای تجریش اصلا مرا تحویل نمی گیرد.

پسرک جوان با زیر ابروان برداشته وموهای دم اسبی، شلوار چسبان  و پیراهن متقالی که شعر مولانا را رویش خطاشی کرده اند، ویک فروهر بزرگ طلائی برگردن و چند گوشواره به گوش، سمت فروشنده  و  مشاورمد را  در این مانتو سرا بر عهده دارد.

 از در که وارد می شوم نگاهی مدل سنجانه به سرتا پایم می اندازد و حتما به سرعت حکمی صادر می کند:

» سبک  لباس  وآرایش این تازه وارد به مانتوسرای  «لاکچری» ما نمی خورد.»

چون هرچه می پرسم سربالا جوابم می دهد.

«اقا ببخشید لطفا ازاین مانتو سایز چهل و شش دارید؟……»

«سایز نداره free  فری سایزه.  «

«چه طور روش نوشته سی و شش»

«بیخود نوشته»

«آقا از این یکی ممکنه رنگ بنفشش رو بدین؟ «

 «تموم کردیم.»

«ولی اونجا، اون بالا چندتا آویزونه……!»

جوابم را نمی دهد.

می گویم، پیش خودم، جوان است و کم حوصله.  

ولی آنطرفتر دو بانوکه قدرت خدا سن مبارکشان اندازه ی ننه آغای صمدآقاست و شناسنامه هایشان احتمالا به زمان هخامنشیان شاید هم به مادها می رسد، ولی با کمک امدادهای شیمیائی وجراحی، چهره های ماوراء زمانی پیدا کرده اند، بادکرده و روسری افتاده و مانتو از ناف هم بالا زده، خیلی به اصطلاح تهرونی ها، با کلاس،  صدتا مانتوی رنگ و وارنگ را روی هم تلمبار کرده اند ویکی درمیان آزمایش می کنند و جلوی آینه ی قدی مانتوسرا جوولون می دهند.  پسرک  ادا واطواری که حتی حوصله ی یک مکالمه ساده ی خریدارو مشتریانه رابا من  ندارد، دائم قربان صدقه اشان می رود وپی در پی  برایشان مانتوهای آخرین مد  میاورد وبا فارسی دری که چه عرض کنم،  با فارسی دری وری برای هرکدام یک گفتمان اندرهماهنگی مانتو هابا شخصیت و چهره وروانشناسیشان  میاورد که فقط با زیر نویس می توان فهمید که چه می گوید.

«جیگر جون امروز قاط زدی ها. انگاری کونفیوزشدی .confused…»

«عشقِ من این یکی رو بپوش نمی دونی چه حسٌ موخ زنی داره ….»

«عزیزم این مال بوتیک دانژه است،  فابریک ِ ،فابریک ِبادیته،   حرف نداره.

تو نمیری آل سکسه.»

«این کار ترکه بپوش، خداوکیلی جیگر ببین چه حجم سبزی بهت می ده …..»

«وای نه اون اوشکولیه oushkoli !!!بهت نمیاد. اون یکی خیلی تابلوی درپیتی می زنه .»

«وای این رنگش می ره رو مُخم.(  nerve) نروبهم ریزه!!!!»

من از میدان در نمی روم. وبازهم در جهان پهناورمانتوسرای تجریش به گردش می پردازم. مدلها سخت عجیب اند. ازخیرمانتو می گذرم . حجم سبز و مانتوی موخ زن را برای دوتا ننه آقای هفت هزارسالگانی می گذارم و میروم سراغ کت وشلوارها ی به قول خودشان رسمی و مجلسی. می پرسم:

«آقا ببخشید این کت و شلوار آیا سایز ……»

کت و شلوار را با خشونتی که ازآن نازنازی بازیش ولفظ شکننده اش بعید است از دستم قاپ می زند :

«حاج خانوم اصلا اینا هیچکدوم خشتکش اندازه ات نیست. «

یک هو انگار مرا برق می گیرد. سرخ می شوم، گردش خونم اندازه سیل بنیان کن شیراز سرعت می گیرد ونزدیک است بنیادم براندازد. جمله اش به طرزحیرت انگیزی وقیح است. لفظ بی هویت حاج خانوم که همیشه آزارم می دهد به کنار، کاربرد ضمیر  دوم شخص  مفرد که قاعدتا برای  کسی که با او صمیمیتی داریم به کار می رود ونه کسی که هیچ آشنائی با او نداریم، که آن نیز همیشه یرآشفته ام می سازد، آن هم به کنار؛ از شنیدن لفظ «خشتک» یک هوجا میخورم.  یعنی چه؟ این پسرک ادا اطواری با من چه صمیمتی دارد؟ چرا به خودش اجازه میدهد که در باره ی جغرافیای ناشناخته ی پیکر من اینگونه قضاوت کند؟؟؟

  شگفت زده می شوم. این دیگر چه طرز صحبت کردن است  ؟!

از رفتار وگفتار پسرک بی اندازه خشمگین می شوم. با اینکه اعتقاد دارم باید خونسرد بود و به قول شاعر»عربده با خلق خدا نتوان زد»، ولی این دیگر ازحدگذشته است.  درمیایم چیزی بگویم. تذکری، اعتراضی،یا گوشزدی …….به سبک پدرم که هرگاه بی ادبی یا جسارتی می دید، یا کسی فارسی را نادرست صحبت می کرد، گوشزد میکرد، بدون ترس بدون واهمه، هرکس که می خواست باشد، فرزندان که جای خود داشت، بقال وچغال، راننده تاکسی، استاد دانشگاه،بستگان دور و نزدیک  …..اما گوئی عصر جناب سرهنگها و مصلحان اندرزگو گذشته ونمی دانم با فرزندان این آب وخاک چگونه می توان ارتباطی خیرخواهانه برقرارکرد؟!

در این افکار غوطه میخورم که  تلفنم زنگ می زند. ژانین است. دوست فرانسوی من  که ازفرانسه با من به ایران آمده. به او قول داده بودم که پیش از سفر به اصفهان با من تماس بگیرد تا برای یافتن مهمانسرایی مناسب یاریش دهم.   با اینکه دوست ندارم در وطن زبان دیگری غیر از فارسی صحبت کنم، اجبارا چند کلمه ای با او به فرانسه گفتگو می کنم .

 Bonjour chère amie. Alors Janine ; comment ça va ? Qu’est-ce que je peux faire pour toi dis- moi,

از لحن صدایم پی می برد که عصبانی هستم. مکالمه را کوتاه می کنم و خواهش می کنم فعلا گفتگو را قطع کنیم تا چند دقیقه دیگر با او تماس بگیرم.

فروشنده ی نانازی نا گهان با شنیدن مکالمه ی من  گوئی متابولیسمش عوض می شود. چرخش صدوهشتاد درجه ای؛ واینک  ابروی تاتونکرده و لپهای باد نکرده لبان  متعادل و موی سپید رنگ نکرده و مانتوی مدل زمان شهید رفسنجانی و دیگرعیب و ایرادهایی  که درچهره و پیکر و مدل من وجود دارد را نادیده می گیرد.

به من نزدیک می شود و با غنج و دلالی چند کلمه فرانسه بلغورمی کند :

«وئ ضد فقانسه شقی جون.کومون تاله وئو، مقسی بوکو…. «

حس می کنم احتمالا  بوی خوش یورو آید همی که پسرک نازنازی اینگونه با من بر سرمهر آمده.

از فرط عصبانیت، بر بر نگاهش می کنم و بدون پاسخ  مغازه رابه سرعت ترک می کنم . چند قدم دنبالم میاید. صدایم می زند:

 «مادام مادام چند لحظه «

اعتنائی نمی کنم  وپیاده به راه می افتم. شتاب برای گریز،  غیراز   رفتار وگفتار دور از ادب پسرک مانتوفروش یک انگیزه ی دیگر نیز دارد. یک نیاز پروسوسه، یک شک آزاردهنده مانند یک خوره به جان فرهنگ واژه هایم افتاده. باید معنای  «خشتک» را یک بار دیگر جستجو کنم.  ازآنجا که سالهاست با این «فارسی شکر است» امروزی تماسی شنیداری نداشته ام و سروکارم بیشتر نوشتاری بوده است آنهم با فارسی عهد فردوسی و حافظ و سعدی ….ازخودم می پرسم نکند این لفظ «خشتک «هم تغییر ماهیت داده باشد وآن قبح وزشتی  را که در ذهن من تداعی می کند نداشته باشد. تا آنجا که به یاد میاورم، ما حتی با خیاطهای خودمانی هم این لفظ را به کار نمی بردیم. اصلا این واژه به خاطرکاربردهای آنچنانی دردعوا و مرافعه های جاهل مسلکی، در زبان محاوره ای روزمره وزن جالبی نداشت.   واژه ی   فاق شلوار را برای گفتن از اندازه راحت تر به کار می بردیم. حالا این فروشنده  این واژه را برای گفتن از اندازه ی شلوار با من که می توانم جای مادرش باشم چنان  راحت به کار می برد که گوئی کلید واژه ای روان وعادی در مکتب لباس فروشهاست. ممکن است چنین باشد و ممکن هم هست که از سر بی ادبی وبی فرهنگی  این واژه را به کاربرده باشد.

 تنها جستجودریک فرهنگ لغات معتبر مثل دهخدا یا معین می تواند پاسخگوی شک من باشد. باید خودم را هرچه زودتر به یک کتابفروشی یا کتابخانه ی عمومی برسانم. 

در بازار تجریش به جستجو می پردازم. قدرت خدا همه نوع مغازه ای هست، قنادی، کیف وکفش فروشی، سبزی وتره بار و لواشک وآلو و سمنو ومحصولات عمه لیلا، کیسه حمام و سپیدآب و بلورجات ……..ولی از کتابفروشی خبری نیست. تنها یک مغازه آنهم در میدان هست که به خاطر تعطیلات نوروزی بسته است. یعنی مردم در ایام نوروز نیازی به کتاب خریدن و خواندن ندارند.

از جلوی بازار یک تاکسی دربست می گیرم مستقیم به طرف کتابفروشیهای جلوی دانشگاه و آنجا یکی دو جا هنوز دربرابر فتوای تعطیلات مقاومت می کنند.

 » آقا فرهنگ دهخدا یا معین دارید؟»

«ای خانم این روزها با وجود اینترنت کسی دیگر مجموعه ی معین ودهخدا را نمی خرد. خیر نداریم.»

وسوسه دارد آزارم می دهد.  اسمارت فونم روی گوگل نمی رود. ازوقتی آمده ام ایران قفل شده است. در محل اقامتم هم کامپیوتر ندارم. دست آخر فکری به خاطرم می رسد. بهتر است از یک کارشناس زبان پرسش کنم. به یکی از دوستان و همکارانم متوسل می شوم. اوانسانی ست دانشی واز همه مهمترزبان شناس  است.  سالهاست که استاد دانشگاه است و می دانم که حتما درکتابخانه ی شخصی اش فرهنگ معین یا دهخدا را دارد. از سوی دیگر چون سروکارش با مردم و به ویژه جوانان بیشتر است می تواند مشکل گشا باشد.  از برابر دانشگاه بهش زنگ میزنم. پس از عرض سلام وچاق سلامتی و شادباش نوروزی:

«فلانی می توانم چنددقیقه ای  مزاحمت بشوم؟ نیاز فوری به یک کارشناس زبان و فرهنگ لغات دارم؟»

اخلاقم را می شناسد:

«بازچی شده؟ کسی به مقدسات فرهنگ و زبان فارسی توهین کرده؟»

«این دفعه قضیه ناموسی ست. «

نگران می شود.

«چی شده.؟»

«هیچی بابا یکی رفته رو مُخم. «

«چی گفتی تو که هیچ وقت اینطوری حرف نمی زدی، این اصطلاحات رو ازکجا یاد گرفتی؟»

» تأثیر محیط بر ادبیات. «

خودم خنده ام می گیرد و یاد قیافه ی نازنازی پسرک مانتو فروش می افتم. اگه می فهمید چه قدر الان مرا شعله ورساخته حتما کیف می کرد.

دوباره تاکسی دربست می گیرم و روانه ی کوی دوست می شوم. تهران خلوت است. می رسم به منزلش، همان نزدیکی های تجریش. خانه ی ساده وکهنی دارد که معجزه آسا از دست برج سازان جان سالم به در برده است. خانه ی او مانند یک پناهگاه است. وزیارتش در سفرهای هرازچندگاهی من به ایران واجب. غیر از دوستی و همکاری یک عشق بی بدیل به زبان و ادبیات فارسی پایه های این پیوند دیرین را محکم می سازد. شکایتها و دردلهای من، یافته ها و الهامات من در ایران یک گوش پر نیوش وفادار دارد آنهم گوشهای اوست. 

عید است. نان نخودچی میاورد و چای خوش عطر. می نشینیم به گپ زدن واز هر دری سخن گفتن. ماجرا را برایش شرح می دهم. از بی ادبی و وقاحت فروشنده، برایش می گویم و آن فارسی دری  وری وکاربرد آن واژه ی نا متعارف و غیره……

غش غش غش می خندد:

» ببینم نکنه رفتی مغازه ی کینگ شاهرخ خان تجریشی؟»

«کینگ شاهرخ دیگه کیه؟»

«همون پسرک ملوس مانتوفروشی سر تجریش؟»

«عجب!  جناب دکترزبان شناس استاد دانشگاه جنابعالی را با مانتو فروش زنانه  ی سر تجریش چه کار؟  نکنه صابونش به تن تو هم خورده ؟»

» شاید هم صابون من به تنش خورده باشه. راستش را بخواهی شاهرخ از شاگردان من بود.بسیار با هوش و با استعداد بود. تا حد فوق لیسانس زبان شناسی هم پیش رفت،  ولی از میانه رها کرد. مدتها دنبال کار گشت و وقتی دید از زبان شناسی و ادبیات نونی در نمیاد  وروزیش افتاده دست کرام الکاتبین، با یکی از این آقازاده ها شریک شد و یک تولیدی و بعد هم مانتو فروشی بازکرد. حالا به قول خودش وضعش توپه. چند تا شعبه این طرف و اونطرف تهرون بازکرده، کار معاملات ملکی و خرید و فروش زمین و آپارتمان هم داره. خلاصه دیگه سروکاری به کرامالکاتبینی ما ادبیاتی ها نداره و مشتریها هم از سرو کولش بالا می رن . «

می گم :

» عجب چه غم انگیز! چه گسستگی از رشته ی زبان شناسی تا فروشندگی مانتوهای زنانه، خب هرکس سرنوشتی داره.  ولی آخه رفتارش، و اون زبون عجیب و غریبش……»

حرفم رو قطع می کنه:  

 » مخصوصا  به اون سبک حرف می زنه تا بعضی از مشتریان سوسولی راهم بر «سر کیف آورد». بعضی ها اصلا واسه ی اون شیرین زبونیهاش می رن سراغش.»

می گم:

اصلا من کاری به این حرفها ندارم. برایم بگو آیا این واژه ی خشتک، مانند دیگر پدیده های اجتماعی و سیاسی ما در اثر بالا رفتن قیمت دلار وتحریمهای اقتصادی، وقضیه ی برجام، وخشم گرفتن ترامپ بر ایرانیان و گران شدن قیمت خانه و آپارتمان تغییر ماهیت داده و یا همچنان همان است ؟؟»

 می رود و فرهنگ دهخدا ومعین را میاورد. تعریف را از واژه نامه ها  می خواند همراه با شعری از سعد سلمان  وکمال الدین اسماعیل و چند شاعر دیگر:

«درست گوش کن فرهنگ معین می نویسد:

ــ پارچه ای که میان دو پاچه شلوار دوزند. ــ

.فرهنگ دهخدا می آورد:

 ـ قسمت میانی شلوار که دو پاچۀ آن رابه هم وصل می کند یا تکه پارچه ای که در این قسمت دوخته می شود. همچنین تکه پارچه ای که در زیر بغل لباس دوخته می شود. 

درکاربرد استعاری آن :  ….. ِ کسی را جر دادن کنایه از: آبروی کسی را بردن ، به باد فحش و فضاحت گرفتن است.

کاربردهای ادبی هم دارد مثلا سعد سلمان اصطلاح به خشتک شلوار بر نشینم را در این شعر:

 همه بخشتک شلوار برنشینم و بس

نه اسب تازی باید مرا نه سازبه زر.

 به کار برده که کنایه از قناعت و به دارائی خود بسنده کردن است. وکمال الدین اسماعیل،  در این شعر:

آنکه قدرش چو کشد دامن رفعت بر چرخ

همچو خشتک بودش شکل زمین زیر بغل .

اصطلاح «همچو خشتک شکل زمین را زیر بغل داشتن» را کنایه از وضعیت کسی گرفته که چرخ گردون اورا به رفعتی برساند و دیگر او همه ی زمین را مثل پارچه ی زیر بغل خواهد داشت.

 به هرحال دوست من، زبان یک پدیده ی ایستانیست. زبان با زندگی و تحولات دگرگون می شود. آیا فارسی که الان ما صحبت می کنیم همان است که مثلا صدرمشروطیت بدان گفتگو می کردند؟ من می پذیرم که پاره ای نارسائی ها هست که مانند یک جانور موذی بر نهال زبان میدچسبد و نمی گذارد رشد طبیعی داشته باشد . برای همین باید بیشتر با مردم دمخور شد و این نارسائی ها را شناخت و در اصلاحشان کوشش نمود.

آری خشتک هم در آغاز معنائی خیلی طبیعی و بخشی از لباس داشته و بعدها شاید در زمان کودکی وجوانی ما ازمجرای طبیعی خود اندکی خارج شد وحالادوباره همان است ومعنای چندان وقیحی ندارد. «

کمی اعصابم آرام می گیرد. اصلا مسئله ی درگیری با شاهرخ خان تجریشی را به گوشه ی مغزم می رانم. فکرم می رود جای دیگر.دلم برای آن پسرک می سوزد. می توانست پژوهشگر برجسته ای بشود.مانند همین دوست فرهیخته و دانشمند من. می توانست درباره ی زبان روزمره ودگرگونی های آن پایان نامه ای بنویسد فرضیه های جدیدی بیاورد. حال به محیطی کشیده شده که جای او نیست و زبانی  بازاری و دری و وری که ازآن او نیست.  حالا بعد از شنیدن ماجرای زندگی او به چشم و نگاه دیگری به رفتاروگویش او فکر می کنم.  شاید پسرک قصد بدی نداشته. ولی آدم ازکجا بداند که قضیه چیست؟

از دوست زبان شناسم سپاسگزاری وخداحافظی می کنم. بازهم تاکسی دربست و این بارروانه ی خانه می شوم وسر راه ازجلوی مغازه ی کینگ شاهرخ خان  تجریشی رد می شوم.

می بینم روی مغازه اش تابلوئی زده و رویش درشت نوشته.

» شلوارهای زنانه با اندازه های بزرگ موجود است. بانوان محترم لطفا به داخل مغازه مراجعه فرمائید. «

نوروز نود و هشت

بیان دیدگاه